تبلیغات
داستان و رمان - رمان به خاطر خواهرم -قسمت دوازدهم
..
منوی اصلی
لینکهای سریع

موضوعات
رمان های نیلوفر.ن
رمان های نرگس.ش
رمان های الهام.الف
داستان
رمان
معرفی نویسنده جوان
بدون شرح

آرشیو ماهانه
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389

.:: لیست کامل آرشیو ماهانه ::.


لینکستان

آوایی از دوردست
گالری عکس پارس پیک
بهشتیان
◘ سایت محبوبـــ کـــرسی ◘
@@@و من برای زندگی تو را بهانه میکنم@@@
تجهیزات آرایشگاهی اتحاد
یادداشتهای چند بی مخ
راز خوشبختی
◄جوک و اس ام اس جدید►
aftab(آبجی فاطمه)
داستان های کوتاه(آبجی زهرا)
دانشجوهای مهندسی کشاورزی(پسر خاله صادق)
معرفی و بررسی گوشی های موبایل
افزایش ترافیک : رنک ساز
به زندگی لبخند بزنیم
نگاه
شیطونک انا جون جونی
افزایش سریع ، آسان و رایگان آمار بازدید
سکرت
عشق ممنوعه(پارمیدا)
بیضا سرزمین جاوید
♫نوای ســـــــکــــــوت♪
دوستان پارسی
آشفته زمانیست یارب كمكم كن
قصه های نرگس
کلاغ نـــــــــــــــــــــــــــــــیوز
پاتوق مطالب توپ
ساغر-2010
دل نوشته های پسر 16 ساله
وب تفریحی بست فان
داستان آنلاین - خانه تایپ
داستان آنلاین - خانه دانلود
just my love
روز ژوکر
خلاصه و دانلود رمانها
در جستجوی عشق
نیوشا ضیغمی / شادی
دختری از نسل افتاب
سایه های زندگیم
بیمار عشق
پایگاه سرگرمی پاتوق98
ارثیه باد
وب حسین تهی
ثبت دامنه و فروش هاست
باران عشق
زیر خاکی
ملیسا شیطون
دنیای واقعی
نگهبان عشق
**بانوی مرداد**
کلبه چوبی
مروارید عشق
پسری از نسل پارس
Twilight Fans
(◕‿◕)دختــــرک شیـــطون بــــلـا(◕‿◕)
عاشق دلشکسته
...عاشقانه...
اینجا قلب من است...
lovelygirl
حرف های یک جوون

.:: لیست کامل لینکستان ::.


لوگوی دوستان







اعلامیه مهم



توجه توجه : در صورت تمایل به تبادل لینک نظر خود را به صورت خصوصی درج نمایید
در غیر این صورت تبادل لینک با شما امکان پذیر نمی باشد
خوندن این وبلاگ به شما بال میده
ایمیل یاهو ایمیل میهن میل ایمیل جی میل
بازدیدکنندگان محترم لطفا در نظرسنجی وبلاگ شرکت کنید
نظرات و انتقادات خود را در بخش نظرات با ما در میان بگذارید
برای کمک به بازدیدکنندگان برای انتخاب رمان مورد پسند نظرات خود را درباره هر رمان بنویسید
با تشکر


رمان به خاطر خواهرم -قسمت دوازدهم
مرتبط با : رمان های نیلوفر.ن


قسمت دوازدهم



داشتم از خانه بیرون می امدم كه ارسلان را دیدم!
بدون این كه نگاهش كنم به سمت پیاده رو رفتم . ارسلان پشت سرم به راه افتاد:واسه چی جوابمو نمیدی؟چرا پدت اینجوری باهام حرف میزنه!
من:همان طور كه با قدم های سریع جلو میرفتم گفتم:تا چند روزه دیگه خودت میفهمی!
ارسلان:فكرو میكردم چی كار كرده باشی ولی من طلاقت نمیدم!
من:به سمتش برگشتم و گفتم:ولی من طلاقمو میگیرم!
ارسلان دستم را گرفت و گفت:نمیتونی!
به چشم هایش خیره شدم شالم را كه روی دهانم بود عقب بردم و گفتم:دستمو ول كن! تو هیچ غلطی نمیتونی بكنی! با پوزخند ادامه دادم اون روزی كه منو زدی بایدفكر اینجاشو هم میكردی!
ارسلان پوزخندی زد و گفت:من فكر همه جاشو كردم! و درحالی كه دستم را میكشید گفت:واسه همینتو الان با شوهرت میای خونشون!
با تمام توانم دستم را از دستش بیرون كشیدم و گفتم:من باتو هیچ جا نمیام!
ارسلان:ببین صوفیا نذار به زور ببرمت!
من:تودیگه شوهر من نیستی میفهمی؟
ارسلان:تا وقتی اسمامون تو شناسنامه های همدیگس ما زن و شوهریم میفهمی؟
دوباره دستم را گرفت و گفت:حالا بیا بریم!
من:اگه دستمو ول نكنی جیغ میزنم!
ارسلان:اگه اینكارو بكنی پشیمون میشی!
همین كه دهانم را باز كردم.
ارسلان دستش را جلو اورد و روی صورتم گرفت خواستم دستش را كنار بزنم كه بوی ملایمی در بینی ام پیچید بعد از ان انگار تمام توان بدنم را از من گرفتند و چشمهایم ارام ارام بسته شد.

وقتی چشمهایم را باز كردم روی تخت به اطرافم نگاه كردم همه چیز برایم نااشنا بود. سرم به شدت درد میكرد.نمیدانستم كه كجا هستم! در اتاق باز شد. ارسلان را دیدم كه با یك سینی چای وارد اتاق شد با لبخند گفت:بیدار شدی؟
تازه به یاد اوردم كه چه اتفاقی افتاده. با عصبانیت گفتم:اینجا كجاست منو اوردی!
ارسلان سینی را روی میز گذاشت و گفت:اینجا خونمونه! قشنگه؟
از جایم بند شدم و گفتم:پالتو و شالمو بده میخوام برم!
ارسلان به میز تكیه داد و گفت:كجا؟
من:خونمون!
ارسلان پوزخندی زد و گفت:تو هیچ جا نمیری !
من:چی فكر كردی?كه میتونی منو زندانی كنی اینجا؟با شكایتی كه بابام ازت كرده با مامور میاد دنبالت!
ارسلان:فكر كردی من اینقدر احمقم كه ادرس این خونه رو به كسی بدم؟
من باعصبانیت به سمتش حمله ور شدم و گفتم:نمیتونی منو اینجا نگه داری!
دستهایم را محكم گرفت و گفت:بهتره اروم باشی و اگر نه خوب بلدم تورو پا بند این زندگی كنم
من:خیلی بدجنسی!
ارسلان:اره هستم!حالا برو بگیر بشین سر جات!
كمی فكر كردم و گفتم:باشه اصلا هر چی تو بگی بذار من برم دادخواست طلاقو پس میگیرم!
ارسلان :ببینم پشت گوشای من مخملیه؟
من:قول میدم!
ارسلان:چرت نگو!
عقب رفتم و گفتم:تا كی میخوای منو اینجا نگه داری؟!
ارسلان:تا وقتی بری اون شكایت مزخرفتو پس بگیری!
من:من نمیتونم دوست داشته باسم ارسلان چرا نمیفهمی؟با همه دروغات با كلكات باچیزایی كه ازت دیدم چطور میتونم باهات زندگی كنم؟!
ارسلان:دیگه تموم اون كارا تموم شد! البته اگه تو بذاری!
من:روی تخت نشستم و گفتم:هر كاری كنی بالاخره كه نمیتونی منو تا اخر عمرم اینجا زندانی كنی!بالاخره من میرم!
ارسلان:نذار با زورو تهدید كارمون جلو بره! خوب میدونی كه من اگه بخوام میتونمراحت دست روت بلند كنم یا مجبور به كاریت كنم!ولی نمیخوام اذیتت كنم!
من:تمام این مدت تو داشتی منو اذیت میكردی و هنوزم این كارو میكنی!
ارسلان:من فربد رو اونجوری دك نكردم كه حالا تورو طلاقت بدم!
من:واسه همینه كه ازت بدم میاد!
ارسلان با صدای بلندی گفت:خفه شو!میدونی اون بیرون چند نفرن كه دلشون میخواد من فقط یه هفته باهاشون باشم اونوقت تو اینقدر ناز میكنی كه چی؟
من:خب برو با همونا زندگی كن!
ارسلان:نمیخوام! میفهمی من فقط تورو میخوام.
صحبت كردن با او بی فایده بود . میترسیدم حرفی بزنم وبه ضررم تمام شود در ان موقعیت نمیدانستم باید چه كاری بكنم .
سعی كردم خونسردی ام را حفظ كنم نفس عمیقی كشیدم و گفتم:خب تا كی قراره اینجا باشم؟
ارسلان:جوابتو یه بار دادم!
من:حداقل بذار به بابام خبر بدم!
ارسلان با تردید نگاهی به من كرد حالت مظلومانه ای به خود گرفتم و به او خیره شدم. سش را تكان دادو گفت:فقط میخوام دست از پا خطا كنی اونوقت یه بلایی سرت میارم كه هیچوقت یادت نره!
دستش را جلو بردم و گفتم:باشه!
موبایلش را از جیبش بیرون اورد و شماره را گرفت و گوشی را به دست من داد بعد از چند بوق پدرم جواب داد:الو؟
من:الو سلام بابا !
با هیجان گفتكصوفی؟خودتی؟كجایی دختر دلمون هزار راه رفت چرا گوشیت خاموشه؟
به ارسلان نگاه كردم دست به سینه به من خیره شده بود گفتم:من با ارسلانم نگران نباشید!
_:چی؟تو با اون چی كار میكنی؟به زور بردت؟الان كجایی؟!
من:بابا لازم بود با هم حرف بزنیم امشب خونه نمیام نگران نشید!
_:صوفی لازم نیست از چیزی بترسی اگه مجبورت كرده باهاش بری فقط به من بگو میام خودم به خدمتش میرسم!
با تردید به ارسلان خیره شدم!با اشاره گفت كه گوشی را به او بدهم!یك قدم عقب رفتم و گفتم:نه بابا جون خودم رفتم!
_:اگه اینطوره باشه! الان كجایین؟
من:خونه ارسلان!
_:ولی زنگ زدم مادرش گفت اونجا نیستید!
من: خونه خودش نه مامانش!
_:كدوم خونه؟
من:وقتی اومدم همه چیزو واستون تعریف میكنم .فقط زنگ زدم كه بی خبر نباشید و نگران نشید.دیگه كاری ندارین؟باید قطع كنم؟
_:نه دخترم مراقب خودت باش!
من:خداحافظ!
_:خدانگهدارت!
گوشی را قطع كردم ارسلان ان را از دستم گرفت و گفت:خوبه!
من:موبایلمو بهم پس بده!
ارسلان:عمرا!میدونی از اون موقه كه سوارت كردم چند بار شوهر خواهر عزیزت زنگ زد بهت؟نكنه داشتی میرفتی اونو ببینی؟
من:به تو ربطی نداره1 به مست تخت رفتم و روی ان نشستم!
ارسلان:پس به كی ربط داره؟
من:چرا میخوای منو به زور همسر خودت حساب كنی؟
ارسلان:تو چرا نمیخوای قبول كنی كه زن منی؟
سرم را تكان دادم و گفتم:با این بحثا به جایی نمیرسیم!
ارسلان كنارم نشست و گفت:من اوردمت اینجا كه با هم به یه جایی برسیم!
رویم را از او برگرداندم و گفتم:مزخرفه!
ارسلان شانه هایم را گرفت و گفت:اینقدر اذیتم نكن! من هیچكی رو به اندازه تو دوست ندارم!
در حالی كه سعی میكردم او را از خودم دور كنم گفتم:لازم نكرده!
اخم هایش در هم رفت فشار دست هایش را بیشتر كرد و گفت:بس كن دیگه!
من:ولم كن!
ارسلان در حالی كه صورتش را به من نزدیك میكرد گفت:این دفعه دیگه كوتاه نمیام.
*********************
چشم هایم را باز كردم.ارسلان كنارم خوابیده بود. دوباره اتفاقات دیشب را به یاد اوردمن. با همه مقاومتی كه نشان داده بودم ولی نتوانستم او را از خودم دور كنم.احساس ضعف شدیدی در بدنم داشتم حتی نمیتوانستم جا به جا بشوم .تقصیر خودم بود باید وقتی با پدرم تماس گرفته بودم موضوع را میگفتم. بیشتر از همیشه از ارسلان متنفر بودم تحمل دیدنش را نداشتم .رویم را برگرداندم و نفس عمیقی كشیدم. دستش دور بازوهایم حلقه شد.گفت:بیداری؟
من:ولم من!
من را به سمت خودش كشید و گفت:هنوزم كه بد اخلاقی!
با حرص گفتم:ولم كن حوصله ندارم!
ارسلان:چرا خانومی؟
حالم از لحن حرف زدنش به هم میخورد. با این كه دستم هیچ قدرتی نداشت ولی همه توانم را به كار گرفتم كه دستش را كنار بزنم.
ارسلان:چیه؟
من:كار خودتو كه كردی میخوام برم دیگه!
ارسلان محكم تر من را در اغوش گرفت و گفت:كجا میخوای بری؟
من:خونمون!ولم كن!
ارسلان:هنوزم قانع نشدی؟
با بی حالی گفتم:با این كارت بیشتر قانع شدم كه باید طلاق بگیرم!
ارسلان دستش را روی شكمم گذاشت و گفت:بعد از به دنیا اومدن بچمون نظرت عوض میشه!
غلت خوردم و به طرف دیگر تخت رفتم و گفتم:ما هیچوقت بچه دارم نمیشیم!
ارسلان دستش را زیر سرش گذاشت و با سرخوشی گفت:مطمئنی!
زیر لب گفتم:عوضی! به سختی از جایم بلند شدم و لبه تخت نشستم . سرم گیج میرفت دستم را روی پیشانی ام گذاشتم . ارسلان:بگیر بخواب حالت خوب نیست!
من:خیلیم خوبم!
ارسلان؟:من میفهمم كه دارم میگم! بخواب برم یه چیزی واست بیارم بخوری!
من:نمیخوام!
از جایم بلند شدم . ارسلان هم بلند شد و گفت:لجبازی نكن واسه خودت میگم!
من:پالتو و شالمو بده میخوام برم!
ارسلان:كجا؟اینجوری میخوای بری؟خودم میبرمت!
من:لازم نكرده!
دستم را گرفت و گفت:بشین!
من:ولم كن!تو كه هر كاری خواستی كردی بذار برم دیگه!
ارسلان:گفتم بیا یه چیزی بخور خودم می برمت!
با صدای بلندی گفتم:نمیخوام!
ارسلان:باشه اماده شو میبرمت!به كمد اشاره كرد و گفت:لباسات و وسایلت اونجاس!
لباسهایم را عوض كردم . ارسلان عصبی بود. نمیدانم با كاری كه كرده بود چطور هنوز هم طلبكار بود.سوار ماشین شدیم. ارسلان:به بابات بگو قرار عروسی رو بذاره!
من:كی گفته ما قراره عروسی كنیم؟
ارسلان بدون این كه به من نگاه كند گفت:من!
ابرویم را بالا بردم و گفتم:باز شروع شد!
ارسلان:شم پدرانه اشتباه نمیكنه حالا اگه زمان میخوای تا مطمئن بشی مشكلی نیست!
نگران بودم اگر واقعا بچه دار میشدم نمیدانستم باید چه كاری بكنم. حتی فكر این كه ارسلان پدر بچه ام باشد دیوانه ام میكرد.
من:حرف زدن با تو فایده ای نداره.
ارسلان زیر چشمی به من نگاهی كرد و پوزخند زد.
ارسلان من را دم در پیاده كرد و رفت .پدرم با ارمغان خانه نبودند . به اتاقم رفتم . لباسهایم را عوض كردم. خیلی به خودم فشار اورده بودم كه جلوی ارسلان از خودم ضعف نشان ندهم. روی تخت نشستم بغضم تركید. این اتفاق نباید برای من می افتاد!
صدای زنگ موبایلم من را به خودم اورد سعی كردم به خودم مسلط باشم.صدایم را صاف كردم و بدون این كه به شماره نگاه كنم جواب دادم:بله؟
_:الو؟سلام!
با تعجب گفتم:فربد؟
_:اره خودمم!
حس بدی داشتم هم خوشحال بودم هم وقتی صدایش را میشنیدم احساس میكردم به سارا خیانت میكنم گفتم:بفرمایید!
_:باید باهات حرف بزنم صوفیا!رو در رو.
من:ما دیگه با هم حرفی نداریم!
_:ولی همدیگرو دوست داریم مگه نه؟
من:اون مال وقتی بود كه تو هنوز با سارا ازدواج نكرده بودی!
_:من تورو دوست دارم نه سارا رو!
حرف هایش ازارم میداد. با صدای بلندی گفتم:خفه شو!اگه دوستش نداشتی چرا باهاش ازدواج كردی چرا میخوای زندگی خواهرمو به خاطر من خراب كنی؟چطور به خودت چنین اجازه ایی میدی؟دیگه به من زنگ نزن میفهمی؟دیگه حتی به من فكرم نكن اینجوری هم منو ازار میدی هم خواهرمو!
بدون این كه منتظر جواب باشم گوشی را قطع كردم. دست هایم میلرزید. این همه فشار برایم غیر قابل تحمل بود.دستم را روی شكمم گذاشتم وجود یك بچه دنیایم را از اینی كه بود خراب تر میكرد فقط باید دعا میكردم كه حامله نشوم
با امدن احضاریه دادگاه خیالم راحت شد.پدرم منتظر من بود تا بعد از طلاق برای كارش به تركیه برود. یك ساعت بعد از رسیدن نامه دادگاه ارسلان با من تماس گرفت چون خیالم از همه چیز راحت شده بود جوابش را دادم:من الو؟
_:ارسلان! مگه قرار نبود شكایتتو پس بگیری؟
من:كی ما چنین قراری گذاشتیم؟
ارسلان:ازمایش دادی؟مطمئنی كه تو دادگاه همه چیز به نفعته؟
دلم خالی شد . دلم میخواست مطمئن شوم كه حامله نیستم ولی میترسیدم كه ازمایش بدهم.با این حال گفتم:اره مطمئنم!
ارسلان:به هم میرسیم!
گوشی را قطع كرد
با رضایت لبخند زدم ولی هنوز ته دلم شور میزد.
ان روز به جای این كه احساس ازادی كنم و خوشحال باشم نگران این بودم كه حرف ارسلان درست باشد. ارمغان با من و پدرم قهر بود تمام روز خودش را در اتاق حبس كرده بود ولی با این حال پدرم به من دلگرمی میداد.
داشتم توی حیاط باغچه را اب میدادم تا اعصابم ارام شود كه گوشی ام زنگ خورد فرب بود جواب دادم:الو؟
_:سلام!
من:باز چی شده؟مگه نگفتم به من زنگ نزن!
صدایش خفه بود گفت:شنیدم میخوای طلاق بگیری؟
من:این موضوع ارتباطی به تو نداره!
_:یعنی میخوای بگی به خاطر من نیست؟
من:تو با خودت چی فكر كردی؟
_:میخوام اشتباهاتمو جبران كنم !
من:دیگه خیلی دیر شده!
_:چند لحظه گوشی من از اتاق بیام بیرون سارا اینجا خوابیده!
اعصابم بیشتر خورد شد گفتم:داری دور از چشم سارا با من حرف میزنی؟
_:میخوای برم جلوی روش باهات حرف بزنم و بگم تورو میخوام؟
من:تو فقط باید زنتو دوست داشته باشی!فربد این بچه بازیا رو بذار كنار !
_:اگه میخوای دیگه بهت زنگ نزنم بگو كه دیگه دوستم نداری!
با عصبانیت گفتم:نه ندارم! دوستت دارم!
با حرف هایم چیزی درونم شكسته میشد اشك از چشمهایم سرازیر شد با صدای گرفته ای گفتم:بس كن دیگه!
_:اگه نداشتی گریه نمیكردی!
من:اون خواهرمه تو درباره من چی فكر كردی ؟
_:درباره تو هیچی ولی درباره خودمون به خیلی چیزا فكر كردم!
صدای جیغ سارا بود كه از پشت تلفن به گوشم رسید.
من:الو؟؟؟الوو؟
تماس قطع شد:ناباورانه به گوشی چشم دوخته بودم. یك لحظه به خودم امدم سراسیمه به اتاقم رفتم و اماده شدم. باید به خانه انا میرفتم و همه چیز را برای سارا توضیح میدادم نمیخواستم زندگی او هم از هم بپاشد.
داشتم از پله ها پایین میرفتم كه پدرم جلویم سبز شد و گفت:كجا میری؟از كنارش رد شدم و گفتم:میرم خونه سارا!
پدرم با نگرانی گفت چیزی شده؟
در را باز كردم و گفتم:اگه چیزی شده بود بهتون خبر میدم!
سوار ماشین شدم.با بیشترین سرعتی كه میتوانستم حركت كردم ولی یك خیابان اصلی بین خانه ما و انها فاصله بود و ترافیك هم شدید!حدود نیم ساعت بعد به خانه انها رسیدم!
هر چقدر زنگ زدم كسی جوابم را نداد. ناچار زنگ خانه طبقه بالای انها را زدم او هم در را برایم باز كرد ولی درب اصلی را هم كسی باز نكرد. همسایه بالایی از پله ها پایین امد زن تقریبا مسنی بود سرش را پایین گرفت تا من را ببیند وقتی چهره نگران من را دید گفت:چیزی شده خانم؟
من:ساكنای این خونه بیرون نرفتن؟
با تردید نگاهی به من كرد و گفت:ندیدم كه بیرون برن ولی چند دقیقه پیش صدای دادو فریاد و جیغ از خونه می اومد فكر كنم با هم دعواشون شده بود
من:درو باز نمیكنن میترسم اتفاقی واسشون افتاده باشه نمیشه رفت داخل؟
كمی فكر كر و گفت:اینجا همیشه یه كلید اضافه بیرو خونه نگه میدارن!
به نشستم و زیر پا دری را نگاه كردم ولی چیزی نبود گفتم:میشه بیاین با هم بگیردیم؟
زن از پله ها پایین امد و گفت:چیزی شده؟
من:اره خانوم خواهر من حالش بده پشت تلفن دعواشونو شندیم میترسم اتفاقی افتاده باشه!
او به سمت جا كفشی رفت و گفت:فكر نكنم! یه دعوای زنو شوهری بوده!
دوباره در زدم و با صدای بلندی گفتم:سارا؟
كسی جو.ابم را نمیداد!
زن بلند شد و گفت:اینجا چیزی نیست!
به سمت او رفتم و گفتم:شاید زیرش باشه! میگیرم بالا شما نگاه كنید!
جا كفشی را بلند كردم زن دستش را از زیر ان بیرون اورد و گفت:اینجاس!
در حالی كه از جایش بلند میشد كلید را جلوی من گرفت!
كلید را گرفتم و گفتم:ممنون!
در را باز گردم. رو به پیرزن كردم و گفتم:اگه میشه اینجا بمونین تا من برم داخل و برگردم اگه اتفاقی افتاده بود بیام به شما خبر بدم!
او روی پله ها نشست و گفت:باشه دخترم برو ایشالا كه چیزی نیست! شاید رفته باشن بیرون!
لبخندی زدم و وارد خانه شدم صدای تلوزیون را میشنیدم همان طور كه به سمت پذیرایی میرفتم گفتم:سارا؟؟
دایی نمی امد فكر كردم كه از خانه بیرون رفته باشند در پذیرای هم كسی نبود.
دوباره سارا را صدا كردم. به سمت راهرو كنار حال همین كه سرم را برگرداندم چشمهایم از وحشت گرد شد. سارا و فربد را دیدم كه هر دو روی زمین افتاده بودند روی فرش پر از خون شده بود. با وحشت جیغ بلندی كشیدم و به دیوار چسبیدم.
******************
نامه ایی كه الان دستته به دست مبینا نوشته شده! میخواستم بدونی كه من خواهرتو فربد رو كشتم.
از روزی كه فربد باهام صحبت كرد حس خوبی بهش نداشتم! من هیچوقت دلم نمیخواستم ازدواج كنم از همه مردا بدم می اومد ولی به خاطر خواهرت مجبور شدم كه با اون زندگی كنم! دست خودم نبود تمام مدتی كه با اون بودم زیر نظر داشتمش میدونستم یه كاسه ایی زیر نیم كاسس وقتی من بودم زیاد با من حرف نمیزد میگفت سارا رو ناراحت میكنه ! میدونستم این دلیلش نیست به هر حال جسم هر دو ما یكی بود.
اون روز وقتی از خواب بیدار شدم دیدم كه داره یواشكی از اتاق میره بیرون وقتی پشت در ایستادم و حرفاشو گوش دادم شكم به یقین تبدیل شد.
خودم هم نفهمیدم چطور گلدون به سرش كوبیدم كه با اولین ضربه روی زمین افتاد!واسه این كه مطمئن بشم هیچوقت بیدار نمیشه تا بازم به خیانت و دروغاش ادامه بده چند بار دیگه زدم توی سرش!وقتی مطمئن شدم دیگه نفس نمیكشه رهاش كردم.
اگه این كارو نمیكردم اون میرفت و پشت سرش به من میخندید به منو سارا ....
من از همه خیانت دیدم از پدرم از به اصطلاح شوهرم و از همه اونایی كه باهاشون بودم بالاخره باید حداقل یكی از اونا به سزای كاراش میرسید.شاید خواست خدا بود كه اون یه نفر فربد باشه اون مردی بود كه حتی یه ماه هم نتونست به پیوند زن و شوهریش پایبند باشه شاید بهترین گزینه اون بود.این كار فربد برام دردناك نبود چون اون یه مرده و این چیزا ازش بعید نیست.چیزی كه بیشتر از همه ازارم داد شماره تو بود كه روی گوشی فربد افتاده بود.هضم این موضوع برام غیر ممكن بود تو دوست من بودی! خواهر سارا بودی چطور تونستی؟از همه بدتر این كه تو ارسلانو داشتی یعنی اونو هم نادیده گرفتی تو به من ،سارا،ارسلان،خونوادت خیانت كردی!
با این حال نمیتونستم با تو هم همون كاری رو بكنم كه با فربد كردم. میخواستم زنده بمونی و از عذاب وجدان بمیری!ولی خودم دیگه تحمل این زندگی رو نداشتم میدونستم سارا هم نمیتونه با این موضوع كنار بیاد واسه همین تصمیم گرفتم خودم رو هم بكشم مجبور شدم از چاقو استفاده كنم كه مثله یه دعوا به نظر بیاد كه فردا كسی به خواهرت تهمت خودكشی نزنه كه خدا روح اونو رحمت كنه و هر عذابی هست برای من باشه!
ولی صوفیا كسی كه مسئول مرگ ما بود تو بودی....تو هم مثل پدرتی...
خداحافظ تا همیشه...

كاغذ در دستم خیس شده بود. انقدر گریه كرده بودم كه صدایم دیگر در نمی امد چشمهایم میسوخت... دلم میخواست بمیرم!مبینا درست گفته ود من مسئول مرگ انها بودم اگر هیچوقت فربد را دوست نداشتم اگر با ارسلان ازدواج میكردم و جواب فربد را نمیدادم خواهرم خوشبخت میشد. من به خاطر او همه كاری كردم و در اخر موجب مرگش شدم . من مسئول مرگ خواهرم و كسی بودم كه از صمیم قلب دوستش داشتم.
حالا احساس پدرم را درك میكردم وقتی كه خودش را مسئول مرگ مادرم میدانست وقتی كه خودش را در اتاق حبس كرده بود و میگفت سزاوار مرگ است. من هیچوقت او را درك نكردم گذشته از ان مشكوك بودم كه حرفهای سارا درست باشد ولی حالا میفهمیدم كه او چه عذابی كشیده!
صدای پدرم را از پش در شنیدم:صوفیا درو باز كن دخترم! دو روزه اون تویی اینجوری از دست میری عزیزم بیا و این درو باز كن!
با صدایی كه از ته حلقم می امد فریاد زدم:ولم كنین بذارین به درد خودم بمیرم!
پدرم:به نظرت سارا راضی بود تو اینقدر خودتو عذاب بدی؟
من:اره بود! اگه میدونست من باعث مرگش شدم راضی بود الانم راضیه!
پدرم:صوفیا بس كن تو باعث مرگ هیچكس نشدی!
من:شماها هیچی نمیدونین!
صدای هق هقم بلند شد.
پدرم:محكم به در كوبید بیا درو باز كن با خودت لج نكن دختر میدونی هیچكس الان روحیه خوبی نداره دیگه بدترش نكن!
من:دست از سرم بردارین
صدای ارسلان را شنیدم:اینطوری كه نمیشه باید درو بشكنیم چطور گذاشتین دو روز اونجا بمونه!
وقتی صدایش را میشنیدم سرم درد میگرفت دلم نمیخواست با او روبه رو شوم. دستهایم را در حالی كه میلرزید روی سرم گذاشتم و گفتم:از اینجا برین!
صدای بلندی شنیدم در باز شد. پدرم و ارسلان در چهارچوب در ظاهر شدند.
سرم را روی زانو هایم گذاشتم.ارسلان به طرفم امد دستهایم را گرفت و گفت:چرا خودتو اذیت میكنی؟!
من:به من دست نزن تو دیگه شوهر من نیستی! ولم كن عوضی.
ارسلان:الان وقت این حرفا نیست ! بلند شو ببرمت دكتر تو حالت خوب نیست!
دست هایم را از دستش بیرون كشیدم و گفتم:از این جا برو.
پدرم ایستاده بود و با نگرانی به من خیره شده بود.هیچوقت من را اینطوری ندیده بود ولی شای دركم میكرد.
ارسلان با زور من را بغل كرد و از زمین بلندم كرد . با جیغ دست و پا میزدم.ولی او محكم من را گرفته بود.به سمت در رفت و رو به پدرم گفت:می برمش بیمارستان خیلی ضعیف شده!
من:بذارم زمین عوضی! با مشت به سر وصورتش میكوبیدم. ولی او من را رها نمیكرد.
پدرم:مراقبش باش!
دست هایم زور نداشت ولی همچنان به تقلا ادامه میدادم ارسلان من را به داخل ماشین برد. و در را قفل كرد . هر كاری كردم در باز نمیشد.ارسلان ماشین را روشن كرد و گفت:اروم باش صوفیا داری خودتو از بین میبری!
اشكهایم را پاك كردم ولی باز هم بیشتر از قبل روی صورتم خیس شد.گفتم:دست از سرم بردار چی از جون من میخوای؟چرا تو این موقعیتم ولم نمیكنی؟اگه تو نبودی هیچكدوم از این اتفاقا نمی افتاد. تو یه اشغالی...
ارسلان سیلی محكمی به گوشم زد مثل برق گرفته ها یكدفعه ساكت شدم. ارسلان گفت:تو هیجی نمیفهمی! حالا كه چی؟با خودت این كارا رو میكنی كه چی بشه؟كه خوارت زنده بشه؟كه زمان برگرده به عقب؟اگه جواب اون فربد عوضی رو نمیدادی این اتفاقا نمی افتاد این تویی كه اگه نبودی هیچكدوم از این اتفاقا نمی افتاد.
ساكت شدم شاید دلم میخواست كسی از من باز خواست كند و همه چیز را گردن من بیندازد.اب دهانم را قورت دادم و در حالی كه اشك میریختم به رو به رو خیره شدم.
ارسلان گوشه ای نگه داشت و یه دفعه من را در اغوش گرفت.و گفت:ببخشید! نباید میزدمت.
كارش را خوب بلد بود در ان لحظه نیاز به یك نفر داشتم برایم مهم نبود ان یك نفر ارسلان باشد یا هر كس دیگری فقط میخواستم یك نفر را داشته باشم تا برایش گریه كنم.
ارسلان را محكم بغل كردم و دوباره گریه ام شروع شد.
ارسلان:هیچی تقصیر تو نبوده! گریه نكن!
سرم را به علامت منفی تكان دادم.و نفس عمیقی كشیدم.
ارسلان:من اون نامه رو خوندم. میدونم چی توش نوشته. خودتم میدونی اون دختر مشكل داشت.خودتم میدونی كه فكری كه دربارت كرده بود اشتباه بود.مگه نه؟
با صدای گرفته ایی گفتم:نباید جوابشو میدادم.
ارسلان :تو كه نمیدونستی كه قراره چنین اتفاقی بیفته!
من:همون موقه كه فهمیدم داره یواشكی حرف میزنه باید قطع میكردم. تقصیر من بود....
ارسلان: تقصیر فربد بود. اون نباید بهت زنگ میزد.
من:اگه از همون اول جوابشو نداده بودم.
ارسلان صورتم را میان دست هایش گرفت و در حالی كه با انگشتش اشكهایم را پاك میكرد گفت:همه اینا تقصیر منه!
نگاهش نمیكردم من را رها كرد و دست هایش را روی فرمان ماشین گذاشت و گفت:اگه خودخواهی من نبود تو و فربد الان داشتین با هم زندگی میكردین و هیچ كدوم از این اتفاقا نمی افتاد.
با تعجب نگاهش كردم انتظار نداشتم چنین حرفی بزند. برگشت و گفت:چیه؟میدونی كه راست میگم.من باعث مرگ دو نفر شدم باعث خورد شدن احساسات تو و عذا دار شدن دوتا خونواده. بدون این كه چیزی كه میخوام به دست بیارم .با همه تلاشایی كه كردم تو مال من نشدی از اون گذشته حالا یه عذاب وجدان وحشتناك افتاده به جونم كه داره دیوونم میكنه.
نفس عمیقی كشیدم و گفتم:اگه حامله باشم مال تو میشم.خودت اینو گفتی!
ارسلان:برای اجبار كردن تو به ادامه زندگی این بهونه خوبیه ولی برای من نیست.نمیخوام یه عمر با تنفر باهام زندگی كنی.اشتباه من این بود كه فكر میكردم عشق رو هم میشه با روز ازت بگیرم.شاید دیر شده ولی خیلی پشیمونم.وقتی رفتیم بیمارستان میگم ازت ازمایش بگیرن اگه معلوم شد داری بچه دار میشی . نمیدونم هر طور كه تو بخوای بچمو با خودم میبرم یا خودم از زندگیت میرم
نفهمیدم چرا یك دفعه اینقدر منطقی شده بود شاید واقعا از كارش پشیمان بود.سرم را پایین انداختم ارسلان هم بدون هیچ حرفی ماشین را روشن كرد و به راه افتاد.
وقتی به بیمارستان رفتیم اول خونم را گرفتند و بعد هم سرم زدم. ارسلان كنار تختم نشسته بود از حالت نگاهش معلوم بود از حرفهایی كه زده پشیمان است.لبخند تصنعی زد و گفت:خوبی؟
سرم را به علامت مثبت تكان دادم . اولین باری بود كه هیچ حس بدی نسبت به او نداشتم
بعد از این كه سرم تمام شد از بیمارستان بیرون امدیم قرار شد فردا برویم و جواب ازمایش را بگیریم.
ارسلان تمام مدت ساكت بود این سكوت برایم از همه حرفایش ازار دهنده تر بود. با این كه حرفهایش واقعیت داشت ولی این فقط ارسلان نبود كه باید سرزنش میشد.
ارسلان با جدیت تمام به خیابان چشم دوخته بود. با تردید نگاهش كردم نمیدانستم باید حرفم را بزنم یا نه!نفس عمیقی كشیدم ارسلان نیم نگاهی به من كرد و گفت:چیزی شده؟
من:نه!
ارسلان سرش را تكان داد و گفت:میخوای بری خونه؟
من:میشه ببریم پیش سارا؟
ارسلان:چی؟
من:وقتی اونا رو بردن من نتونستم برم!
ارسلان:باشه!
وقتی رسیدیم ارسلان من را برد سر خاك سارا و فربد هر دو را در كنار هم دفن كرده بودند . هنوز سنگ قبری برایشان نگذاشته بودند. یك لحظه تمام خاطراتی كه با انها داشتم از جلوی چشمم گذشت.پاهایم سست شد. روی زمین نشستم و شروع به گریه كردم. انقدر گریه كردم كه ارسلان مجبور شد من را از زمین بلند كند.
دستم را گرفت و گفت:بیا بریم.
سرم را به علامت منفی تكان دادم.
كنارم نشست و بازوهایم را گرفت و گفت:دوباره حالت بد میشه!خواهش میكنم بیا!
بی رمق از جایم بلند شدم ارسلان زیر بغلم را گرفت و من را به سمت ماشین برد.
بعد از این كه سوار شدیم دیدم كه اشكی كه گوشه چشمش بود را پاك كرد و ماشین را روشن كرد.
دستم را روی دستش گذاشتم و گفتم:ما هممون مقصریم.
به چشمهایم خیره شد و لبخند زد. هیچوقت اورا با این حالت ندیده بودم شاید همیشه اینطور بود ولی من دقت نكرده بودم در چشمهایش چیزی بود كه تمام وجودم را میلرزاند.
چشمهایم را بستم وسرم را به سمت شیشه برگرداندم.
ارسلان اهی كشید و به راهش ادامه داد.
فردای ان روز بعد از مراسم ارسلان خودش من را به بیمارستان برد تا جواب ازمایش را بگیرم. هر دو نشسته بودیم پرستار از اتاق بیرون امد برگه ایی دستش بود ارسلان از جایش بلند شد پرستار با تاسف نگاهی به من كرد و گفت:شما حامله نیستین خانوم!
نا خود اگاه با خوشحالی از جایم بلند شدم و برگه را از دست او گرفتم و نگاهش كردم وقتی مطمئن شدم به ارسلان نگاه كردم او با نگرانی به من خیره شده بود طوری كه لبخند روی لبهایم ماسید.
سرم را پایین انداختم و گفتم:بریم!
ارسلان بدون هیچ حرفی به سمت در رفت. رو به پرستار كردم و گفتم:ممنون خانم!
پرستار كه كمی متعجب شده بود لبش را گاز گرفت و گفت:خواهش میكنم!
نمیدانم ان لحظه چه فكری با خودش كرده بود ولی برایم مهم نبود. ارسلان با سرعت داشت از راه رو بیرون میرفت .صدایش زدم اما جوابم را نداد. نمیتوانستم صدایم را بلند كنم به سمتش دویدم.
از بیمارستان بیرون رفتیم.
با صدای بلندی گفتم:صبر كن!
ارسلان ایستاد وقتی به او رسیدم گفتم:چته؟
با بی حوصلگی به سمتم برگشت و گفت:قرار دادگاه دیر شده؟
سرم را به علامت منفی تكان دادم. با جدیت گفت:باشه ! كی باید بریم دادگاه؟
من:پس فردا!
ارسلان:باشه!بریم برسونمت!
تمام راه هر دو ساكت بودیم. خوشحال بودم ولی دلهره شدیدی داشتم. وقتی به خانه رسیدیدم ارسلان من را پیاده كرد و بعد با سرعت از انجا دور شد.
نفس عمیقی كشیدم و در زدم.
مهناز خانم در را باز كرد وقتی وارد شدم هنوز چند تا از فامیل ها انجا بودند.
بغضم را فرو دادم و بدون این كه سلام كنم از پله ها بالا رفتم. وقتی داشتم از اتاق پدرم رد می شدم صدای گریه شنیدم .به سمت در رفتم اول مردد بودم ولی چند لحظه بعد در زدم. صدای گریه قطع شد. در را باز كردم . پدرم را دیدم كه پشتش را به من كرده و اشكهایش را پاك میكند. با صدای لرزانی گفتم:بابا؟
به سمت من برگشت در حالی كه سعی میكرد لبخند بزند گفت:سلام!
با دیدن چشمهای پف كرده اش اشك در چشمهایم جمع شد در حالی كه چانه ام میلرزید گفتم:گریه میكردی؟
پدرم نگاهی عمیق به چشمهایم كرد و گفت:اره بابا!
به سمت او رفتم پدرم دست هایش را باز كرد خودم را در اغوشش انداختم. سعی كردم جلوی اشكهایم را بگیرم.پدرم دستش را به سرم كشید و گفت:یاد مادرت افتادم.
بغض اجازه نمیداد كه حرفی بزنم. پدرم من را از خودش جدا كرد و به میز تكیه داد و گفت:فكر نمیكردم سارا منو مقصر مرگ مادرتون بدونه!
من:كی به شما چنین حرفی زده؟
پدرم سرش را با تاسف تكان داد و گفت:فربد همه چیزو بهم گفته بود. قرار بود خودم با سارا حرف بزنم و موضوعو براش بگم ولی ...
اهی كشید و گفت:اون فقط یه اتفاق بود. شاید مقصر بودم ولی از عمد نبود.من نمیدونستم اون لحظه حال مادرتون بد شده!
لبخند تلخی زدم و گفتم:میدونم!اون فكر اشتباه سارا بود.
پدرم:من در برابر شما مسئول بودم دربرابر تو و سارا و مادرت. ولی نتونستم ازتون خوب مراقبت كنم!مرگ مادرتون،بیماری سارا و ازدواج تو...من نه مرد خوبی بودم نه پدر خوبی.
من:نه بابا!این اواخر بهم ثابت شد تو یه پدر خوبی!
پدرم:چه فایده دیگه دیر شده...من اونا رو از دست دادم.
قطره اشكی كه از روی گونه ام سر خورد را پاك كردم و دوباره در اغوش پدرم رفتم .
محكم من را در اغوش گرفته بود اولین باری بود كه اینقدر عاشقانه بغلم كرده بود.ارام در گوشم گفت:تو دیگه تركم نكن.حالا فقط تویی كه یادگار مادرتی.
دیگر نمیتوانستم خودم را كنترل كنم. دوباره اشكهایم جاری شد.هر دو با هم گریه كردیم.
بعد از این كه هر دو ارام شدیم درباره ارسلان و دادگاه با او صحبت كردم با وجود شرایط بدی كه برای هر دوی ما به وجود امده بود ولی موافقت كرد كه با من به دادگاه بیاید.
دو روز بعد همراه با پدرم به دادگاه رفتیم و بدون هیچ كشمكشی با رضایت كامل ارسلان از یكدیگر جدا شدیم.
هر كسی به نحوی خودش را به خاطر مرگ خواهرم سرزنش میكرد ولی در اخر هیچكس نفمید دلیل اصلی این اتفاقات چه بود. شاید باید اسمش را تقدیر گذاشت تقدیری كه اشتباهاتمان را به ما یاد اوری كرد. ولی به قیمت مرگ كسانی كه دوستشان داشتیم.

بعد از طلاق منو ارسلان ارمغان و پدرم یك دعوای طولانی داشتند تا جایی كه یك هفته بعد از چهلم سارا ارمغان از پدرم طلاق گرفت.
بعد از ان پدرم بعد از این كه برای همسر مهناز خانم كاری پیدا كرد و برایشان خانه خرید . خانمان را فروخت و من هم همراه پدرم به تركیه رفتم.
در انجا با یكی از همكاران پدرم اشنا شدم و ازدواجی بدون عشق ولی موفق داشتم و هیچوقت هم از این كه چرا از قبل به همسرم علاقه ایی نداشتم ناراضی نبودم.زندگی گاهی وقتا نباید خیلی هم پیچیده باشد. حداقل برای من این ثابت شد كه به جای رویا پردازی باید واقعیت ها را ببینم.

پایان
*************************
لپ تاپم را میبندم چشمهایم درد گرفته . امیر دستش را از پشت دور گردنم حلقه میكند و میگوید:تموم شد؟
سرم را به علامت مثبت تكان میدهم و میگویم:اره فردا میتونی ببریش پیش یه ناشر.
امیر:به نظرت این خاطره ها اصلا ارزش چاپ شدن داره؟
ارام با مشت به سرش میزم و میگم:نه اون خاطرات گردشای تو با دوستات ارزش چاپ داره!
امیر میخندد و بوسه ایی به گونه ام میزند سرش را با دستم میگیرم و میگویم:سارا خوابید؟
امیر:اره براش قصه گفتم خوابش برد. نگاهی به صورتش میكنم و میگویم:دوستت دارم.
امیر:منم همین طور


من گریه نخواهم کرد
من اشک نخواهم ریخت
من خسته نخواهم شد،
افسرده نخواهم شد
فریادزنم، فریاد
من عشق نمی خواهم،
معشوق نمی خواهم
می خندم و می رقصم
فریاد زنم ، فریاد
اینگونه خزانم را
در عشق نهان کردم
من درد جدا بودن،
بر گور عیان کردم
افسوس نخواهم خورد ،
افسانه نمی بافم
بر شانه هر بادی ،
کاشانه نمی سازم
من زشت نمی گویم
بر چهره معشوقم
او خوب و وفادار است ،
من خسته و رنجورم
امروز چنان دیروز
افسوس نخواهم خورد
من یاد گرفتم عشق
بیگانه نمی داند
لیکن به دل شادم
سرمشق کنم امروز
دنیای خودم گرم است
من دوست نمی خواهم!



نوشته شده توسط حسین اکرمی در جمعه 20 آبان 1390

نظرات ()

مطالب ارسالی

» مدیر وب جدید
» رمان به خاطر خواهرم -قسمت دوازدهم
» رمان به خاطر خواهرم -قسمت یازدهم
» رمان به خاطر خواهرم -قسمت نهم
» داستان هنرپیشه
» رمان به خاطر خواهرم -قسمت دهم
» رمان عاشق بودیم-قسمت سی ام
» رمان عاشق بودیم-قسمت بیست و نهم
» رمان عاشق بودیم-قسمت بیست و هشتم
» رمان عاشق بودیم-قسمت بیست و هفتم
» رمان عاشق بودیم-قسمت بیست و ششم
» رمان عاشق بودیم-قسمت بیست و پنجم
» رمان عاشق بودیم-قسمت بیستم و چهارم
» رمان عاشق بودیم-قسمت بیست و سوم
» رمان عاشق بودیم-قسمت بیست و دوم

» لیست کامل مطالب ارسالی


معرفی مدیر

سلام خدمت بازدید کنندگان گرامی
حسین هستم مدیر وبلاگ
20 سالمه بچه ی شیرازم
از اینکه اوقات خود را در این وبلاگ می گذرانید متشکرم.
ID:
hosseinakrami2010
نامم را پدرم انتخاب کرد
فامیلم را جدم انتخاب کرد
اما من خودم راهم را انتخاب میکنم
دکتر شریعتی





داستان و رمان
رمان موبایل
مدیر وبلاگ: حسین اکرمی


لوگوی وبلاگ من


داستان و رمان - رمان به خاطر خواهرم -قسمت دوازدهم


نظرسنجی




کدامیک از نویسندهای جوان وبلاگ موفق تر بوده اند؟(رمان های کدام نویسنده را می پسندید؟)





امکانات وبلاگ

مدیر وبلاگ :
» حسین اکرمی

آمار وبلاگ
» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

Google

در این وبلاگ
در كل اینترنت



صفحه اصلی | پست الکترونیک | اضافه به علاقه مندی ها | ذخیره صفحه


Powered By mihanblog.com Copyright © 2011 by hosseinakrami2010
Design By : حسین اکرمی