تبلیغات
داستان و رمان - رمان به خاطر خواهرم -قسمت یازدهم
..
منوی اصلی
لینکهای سریع

موضوعات
رمان های نیلوفر.ن
رمان های نرگس.ش
رمان های الهام.الف
داستان
رمان
معرفی نویسنده جوان
بدون شرح

آرشیو ماهانه
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389

.:: لیست کامل آرشیو ماهانه ::.


لینکستان

آوایی از دوردست
گالری عکس پارس پیک
بهشتیان
◘ سایت محبوبـــ کـــرسی ◘
@@@و من برای زندگی تو را بهانه میکنم@@@
تجهیزات آرایشگاهی اتحاد
یادداشتهای چند بی مخ
راز خوشبختی
◄جوک و اس ام اس جدید►
aftab(آبجی فاطمه)
داستان های کوتاه(آبجی زهرا)
دانشجوهای مهندسی کشاورزی(پسر خاله صادق)
معرفی و بررسی گوشی های موبایل
افزایش ترافیک : رنک ساز
به زندگی لبخند بزنیم
نگاه
شیطونک انا جون جونی
افزایش سریع ، آسان و رایگان آمار بازدید
سکرت
عشق ممنوعه(پارمیدا)
بیضا سرزمین جاوید
♫نوای ســـــــکــــــوت♪
دوستان پارسی
آشفته زمانیست یارب كمكم كن
قصه های نرگس
کلاغ نـــــــــــــــــــــــــــــــیوز
پاتوق مطالب توپ
ساغر-2010
دل نوشته های پسر 16 ساله
وب تفریحی بست فان
داستان آنلاین - خانه تایپ
داستان آنلاین - خانه دانلود
just my love
روز ژوکر
خلاصه و دانلود رمانها
در جستجوی عشق
نیوشا ضیغمی / شادی
دختری از نسل افتاب
سایه های زندگیم
بیمار عشق
پایگاه سرگرمی پاتوق98
ارثیه باد
وب حسین تهی
ثبت دامنه و فروش هاست
باران عشق
زیر خاکی
ملیسا شیطون
دنیای واقعی
نگهبان عشق
**بانوی مرداد**
کلبه چوبی
مروارید عشق
پسری از نسل پارس
Twilight Fans
(◕‿◕)دختــــرک شیـــطون بــــلـا(◕‿◕)
عاشق دلشکسته
...عاشقانه...
اینجا قلب من است...
lovelygirl
حرف های یک جوون

.:: لیست کامل لینکستان ::.


لوگوی دوستان







اعلامیه مهم



توجه توجه : در صورت تمایل به تبادل لینک نظر خود را به صورت خصوصی درج نمایید
در غیر این صورت تبادل لینک با شما امکان پذیر نمی باشد
خوندن این وبلاگ به شما بال میده
ایمیل یاهو ایمیل میهن میل ایمیل جی میل
بازدیدکنندگان محترم لطفا در نظرسنجی وبلاگ شرکت کنید
نظرات و انتقادات خود را در بخش نظرات با ما در میان بگذارید
برای کمک به بازدیدکنندگان برای انتخاب رمان مورد پسند نظرات خود را درباره هر رمان بنویسید
با تشکر


رمان به خاطر خواهرم -قسمت یازدهم
مرتبط با : رمان های نیلوفر.ن


قسمت یازدهم


وارد باغ شدم مهمان ها نشسته بودند. یكی یكی به انها خوش امد میگفتم و جلو میرفتم. گوشه ای ایستادم و دوربین عكاسی را دستم گرفتم چند لحظه بعد سارا و فربد وارد سالن شدند همه شروع به دست زدن كردند. سارا واقعا زیبا شده بود!سعی میكردم اصلا به فربد نگاه نكنم .
چند تا عكس از دور از انها گرفتم . بعد از این كه در جایگاه نشستند به سمت انها رفتم. سارا با دیدن من با خوشحالی لبخند زد. به سمتش رفتم و او را در اغوش گرفتم سارا هم محكم من را بغل كرده بود.نگاهی به فربد كردم همین كه دیدم به منت خیره شده چشمهایم را بستم و ارام در گوش سارا گفتم:خیلی خوشگل شدی عزیزم!
سارا:مرسی!
عقب رفتم و دستهایش را گرفتم و گفتم:ارزو میكنم خوشبخت بشین!
سرم را برای فربد تكان دادم و پایین رفتم و روی میز خالی نزدیك انها نشستم!
داشتم به سارا نگاه میكردم كه حضور یك نفر را كنارم احساس كردم . برگشتم دیدم كه ارسلان كنارم نشسته!
نفس عمیقی كشیدم و گفتم:چرا من هر جا میرم باید تورو ببینم!
دستش را زیر چانه اش گذاشت و گفت خوشگل شدی!
دامنم كوتاه بود پاهایم را زیر میز پنهان كردم و گفتم:اگه دقت كنی دخترای خوشگل تر از من هم اینجا هست میتونی بری به اونا بگی خوشگل شدن!
ارسلان:نمیتونم!
چشمهایم را چراخاندم و گفتم:به درك!
و رویم را از او برگرداندم!
ارسلان:تقصیر من نیست بابات گفت برو بشین پیش نامزدت تنهاست!
من:میشه این قضیه نامزد بازی رو تمومش كنی؟
ارسلان نیشخندی زد و گفت:یعنی عقد كنیم!
سرم را جلو بردم و گفتم:نه خیر یعنی این نامزدی كه تو رویاهات ساختی رو بزنی به هم!
ارسلان:فعلا كه این تویی كه تو رویا سیر میكنی! تقریبا همه فامیلتون میدونن كه ما نامزدیم و خودت هنوز خوابی!
صدایم را پایین اوردم و گفتم:فامیلامون غلط كردن با تو!
ارسلان خندید و شانه هایش را بالا انداخت و گفت:جرات داری پاشو بلند اینو بگو!
من:پاشو برو! نكنه میخوای روز عروسی خواهرمم با وجودت خراب كنی؟
همین لحظه صدایی نا اشنا به گوشم خورد:ببینم پسرم كه اذیتت نمیكنه؟
به سمت صدا برگشتم مادر ارسلان را دیدم زن حدودا 50 ساله بود ولی چهره زیبا و مهربانی داشت!ترسیدم كه حرفهایمان را شنیده باشد دستپاچه از جایم بلند شدم و گفتم:سلام!
لبخندی زد و گفت:سلام عزیزم! بشین دخترم!
هر دو نشستیم!
رو به ارسلان كرد و گفت:پس صوفیا خانم اینه؟
ارسلان:بله خود خودشه !
خودش را لوس كرد و گفت:سلیقم خوبه؟
مادرش خندید!من هم لبخند زدم.
رو به من كرد و گفت:خیلی متاسفم كه نشد خودمون خدمت برسیم هر چند من به پدرتم گفتم وقتی خواهرم تایید كرده ما هم حرفی نداریم!
چشم غره ای به ارسلان رفتم و به مادرش گفتم:این چه حرفیه! من معذرت میخوام باید حتما یه روز خدمت میرسیدم واسه عرض ادب!
با دقت نگاهی به من كرد و گفت:از همون دور كه دیدمت فهمیدم دختر با كمالاتی هستی !واقعا فكر نمیكردم ارسلان بتونه دل چنین دختری رو ببره!
در دلم گفتم:پس مادرتم خوب میشناستت!
لبخندی زدمو گفتم:اختیار دارین!
مادرش دستم را گرفت و چشمكی زد و گفت:اگه اذیتت كرد بگو خودم حسابشو میرسم!
سرم را تكان دادم و با جدیت به ارسلان خیره شدم و گفتم:حتما!
ارسلان پوزخند زد!
مادرش گفت:با پدرت صحبت كردیم!قرار شده كه وقتی عاقد میاد خواهرتو عقد كنه یه صیغه ی محرمیت هم بین شماها بخونه كه راحت بتونین برین و بیاین.
دلم خالی شد.در مخمسه بزرگی گیر كرده بودم .با تعجب گفتم:چی؟چرا پس چیزی به من نگفتن؟
ارسلان به صندلی تكیه داد و گفت:من از پدرت خواستم اونم قول كرد!
نمیدانستم باید چه كاری بكنم سرم را پایین انداختم و گفتم:باید به منم خبر میدادن!
مادر ارسلان دستش را روی شانه ام گذاشت و گفت:منم تازه خبر دار شدم دخترم!
من:با اجازه من یه لحظه برم پیش پدرم باید باهاش صحبت كنم!
مادر ارسلان لبخندی زد و گفت:باشه عزیزم درك میكنم!
ارسلان:منم میام!
با حرص لبخندی زدم و گفتم:نه عزیزم میخوام با بابام تنها باشم!
با سرعت انها را ترك كردم پدرم داشت با پدر فربد صحبت میكرد با دیدن من لبخندی زد و گفت:اینم از دختر ناز خودم!
با لبخند رو به پدر فربد كردم و گفتم:سلام!
_:سلام دخترم!
رو به پدرم كردم و گفتم:میشه یه لحظه باهاتون صحبت كنم؟
پدرم:چیزی شده؟
دستش را كشیدم و گفتم:اره!
از پدر فربد عذر خواهی كرد و به همراه من كنار دیوار امد. گفتم:واسه چی میخواین بین منو ارسلان صیغه بخونین؟
پدرم:خب دیدم پیشنهاد خوبیه!
با حرص گفتم:اون حتی خواستگاری من هم نیومده كه بخوام قبولش كنم اونوقت چطور زنش بشم اونم صیغه ای!
پدرم لبخندی زد و گفت:بعد از ماجرای شمال خب معلومه كه شماها نامزدین مگه حتما باید مراسم خواستگاری باشه!
من:از كی تاحالا شما اینقدر روشن فكر شدین؟
پدرم لبخندی زد و گفت:از اون موقه كه شماها با هم رفتین شمال!
چه كار اشتباهی كرده بودم كه همراهش به مسافرت رفته بودم.گفتم:بابا نظر من عوض شده نمیخوام با ارسلان ازدواج كنم ما اصلا با هم تفاهم نداریم!
پدرم با تعجب گفت:تقریبا نصف سالن فهمیدن كه امروز قراره شما ها رو هم عقد كنیم نكنه میخوای به همش بزنم!
دست به سینه رو به روی پدرم ایستادم و گفتمكمن زن صیغه ای هیچكس نمیشم!
پدرم:باشه میگم یكی بره شناسنامتو بیاره به ارسلانم میگم بره شناسنامه بیاره تا عقد داعم واستون بخونن!
من:مگه الكیه بابا؟
پدرم دستی به سرم كشید و گفت:راست میگی باید به عاقدم بگم!نگران نباش دخترم همه چیزو اماده میكنم!
بعد به سمت پسر عمویم رفت و گفت:فرشاد بیا میخوام بری خونمون یه لحظه!
با ناامیدی به دیوار تكیه دادم نمیدانستم چطور باید از دست ارسلان خلاص بشوم
باید قبل از این كه بد بخت میشدم جلوی این عقد را میگرفتم .با این كه دلم میخواست لحظه عقد سارا كنارش باشم ولی نمیتوانستم به خاطر سارا همه زندگی ام را خراب كنم او حالا كسی را داشت كه مراقبش باشد.
به اتاق رفتم. مانتو و شالم را برداشتم و از گوشه دیوار نزدیك در رسیدم مانتو ام زیاد بلند نبود كه پاهایم را بپوشاند ولی انقدر ها هم اهمیت نداشت شالم را سرم كردم و از باغ بیرون امدم. خوشبختانه ماشین فاصله زیاد تا در داشت امكان این كه كسی من را ببیند خیلی كم بود.
طوری كه كسی من را نبیند خودم را به ماشین رساندم. همین كه خواستم سوار شوم گرمی دست یك نفر را روی شانه هایم احساس با ترس برگشتم. ارسلان پشت سرم ایستاده بود دستم را روی قلبم گذاشتم و گفتم:دیوونه!
ارسلان:كجا داری میری؟
درماشین را باز كردم و گفتم:به تو ربطی نداره!
ارسلان دستم را گرفت و گفت:من شوهر ایندتم خیلی هم به من ربط داره!
در حالی كه تقلا میكردم دستم را از دستش بیرون بكشم گفتم:محض اطلاع باید بگم واسه همین كارم میرم!
ارسلان:واسه چی؟
با حرص گفتم:دستمو ول كن!واسه این كه نمیخوام بدبخت بشم!
ارسلان:میخوای به خاطر خودت جشنو به هم بزنی؟
من:زندگیم مهمتره!حالا دستموول كن میخوام برم!
ارسلان:من راحت به اینجا نرسیدم كه حالا ولت كنم!
من:خودت میدونی بدون رضایت من عقد باطله پس دستمو ول كن!
ارسلان:بیا بریم بعد هر جور خواستی باطلش كن!
با صدای بلندی گفتم:نمیخوام!ولم كن!
میخواستم خودم را داخل ماشین بكشم ولی هر دو دستم را گرفتو گفت:نمیذاره جایی بری!
همین كه خواستم چیزی بگویم لبهایش را روی لبهایم احساس كردم!
محكم من را دراغوش گرفته بود و میبوسید!داشتم بالا می اوردم.هر كاری كردم من را ازخودش جدا نمیكرد. تا این كه نور فلش هر دومان را غافل گیر كرد.
پسر عمویم با خنده گفت:بابا بذارین شناسنامه هاتون بیاد!
با عصبانیت گفتم:اون عكسو پاك كن!
دوربین را پشتش گرفت و گفت:اینا خاطرس!
من:نمیخوام خاطره داشته باشم!
ارسلان با خنده گفت:خیلی هم خوبه! دستت درد نكنه!دستش را روی شانه ام گذاشت و گفت:خب بهتره بریم!
با حرص نگاهش كردم و فگتم:بالاخره كار خودتو كردی؟
ارسلان پیروزمندانه لبخند زد. همان طور كه دنبالش میرفتم گفتم:حتی اگه زنت بشم تو خواب باید ببینی كه دستت بهم رسیده اینو تو گوشت فرو كن!
ارسلان نگاهی به من كرد و خندید خنده هایش اعصابم را خورد میكرد. رو به پسر عمویم كرد و گفت:تو هم اونو به كسی نشون نمیدیا!
مثل شكست خورده ها به همراه ارسلان وارد باغ شدیم! فقط باید منتظر می ماندم! اگر جرات داشتم جلوی ان همه مهمان وقتی عاقد میخواست خطبه را بخواند نه میگفتم ولی فكر كردن به این موضوع برایم ازار دهنده بود خدا میدانست چه فكری درباره من میكنند.
**************
بالاخره كار خودش را كرد. كنار ارسلان نشسته بودم . دلم میخواست بلند میشدم و میرفتم ولی این امكان نداشت دیگر كار از كار گذشته بود فربد كنار سارا نشسته بود و با خشم به مننگاه میكرد! خوشحال بودم كه حداقل با این كار كفر او را در اوردم!
عاقد گفت:برای بار سوم میگم عروس خانم ایا وكیلم؟
مردد بودم ارسلان زیر چشمی من را زیر نظر داشت!
ارمغان دستش را روی شانه ام گذاشت به ناچار گفتم:با اجازه بزرگترا بله!
با این حرف صدای دسشت وسوت فضا را پر كرد ارسلان با خنده به شانه ام زد!
اخم كردم و گفتم:زیاد خوشحال نباش این اولشه!
ارسلان:چه عروس خانوم خشنی!
من:نه پس میخواستی خودم بندازم بغلت؟!
بعد از امضای مدارك عاقد رفت و دوباره اركستر شروع به نواختن كرد!
ارسلان دست من را گرفت تا با هم برقصیم!
از شانس بد من همان موقه اهنگ ارام شد!
ارسلان دستش را دور كمرم حلقه كرد . گفتم:من بلند نیستم اینجوری برقصم!
ارسلان:من بلند! تو فقط هر كاری من میكنم بكن!
من:خب بذار یه اهنگ دیگه!
محكم تر من را گرفت و گفت:همین خوبه!
من:اه!
با ارسلان همران شدم وقتی دید ناراحتم دستش را شل تر كرد وسرش را روی شانه ام گذاشت و گفت:تا كی میخوای به لجبازیات ادامه بدی؟
من:تا وقتی از شر تو خلاص شم!
ارسلان:این یه راهو بیخیال شو چون فعلا كه همه چیز به نفعه منه؟
من:نكنه مثه دخترای بدبخت باید تسلیمت بشم!
ارسلان:اگه چنین دختری بودی نمیخواستمت!
من:پس چی میخوای؟
ارسلان:میخوام دوستم داشته باشی!
من:واقعا؟دقیقا روز عقد باید یادت بیاد كه باید دوست داشته باشم؟فكر كردی منم به اندازه بقیه خرم؟
ارسلان:اگه میخواستم گولت بزنم باهات ازدواج نمیكردم!
من:خب حالا هر چی! من نمیتونم دوستت داشه باشم.
ارسلان دست هایش را رها كرد و گفت:بسه دیگه!
برایمان دست زدند. ارسلان من را رها كرد و رفت و روی صندلی نشست
خنده ام گرفته بود!
رو به رویش نشستم و به سارا و فربد كه میرقصیدند نگاه كردم!
وقتی دید بی محلی میكنم!
دستش را روی میز زد به سمتش برگشتم و گفت:اروم!
با اخم گفت:نمیخوام!
من:خیلی بچه ای!
ارسلان:تو نیستی؟
من:وای بس كن! تو كه كار خودتو كردی دیگه چته؟
ارسلان:نمیدونم واقعا خنگی یا خودتو زدی به نفهمی!
من:چطور؟
ارسلان:هیچی بابا هیچی!
من:ببینم من الان باید عصبی باشم نه تو! بهتره اینقد فیلم بازی نكنی!
ارسلان پوزخندی زد وگفت:مشكل تو اینجاست كه فكر میكنی دارم فیلم بازی میكنم!
من:پس حتما یه دل نه صد دل عاشقم شدی!
ارسلان:بالاخره میفهمی كه چه اشتباهی كردی!
من:من اشتباه نمیكنم!
بعد از این كه سارا و فربد رفتند وقتی داشتیم وسایل را جمع میكردیم ارمغان امد و به من گفت:تو و ارسلان برین خونه ما خودمون وسایلو میاریم!
من:كار زیاده میتونین؟
ارمغان لبخندی زد و گفت:اره!
لباسهایم را برداشتم و گفتم:باشه پس خونه می بینمتون!
خداحافظی كردم و به سمت ماشینم رفتم!
ارسلان پشت سرم می امد به سمتش برگشتم و گفتم:چیه؟نكنه میخوای سوار ماشین من شی؟
ارسلان:اره دیگه مگه نمیریم خونتون؟
من:مگه تو هم قراره بیای؟
ارسلان با خنده گفت:پس واسه چی خاله گفت شماها برین؟
من:بیخود!همینم مونده تورو با خودم ببرم خونمون!
ارسلان:پس میخوای شوهرتو چی كار كنی؟
دهانم را كج كردم و گفتم:میدونی میخوام به شوهر عزیزتر از جونم بگم برو خونتون حوصلتو اصلا ندارم!
و با تحكم ادامه دادم:میفهمی كه!
ارسلان:منم میخوام به همسر عزیزم بگم میخوام دنبالت بیام!
من:مگه ماشینت اینجا نیس؟سوار شو بیا ببینم كی میخواد تورو راه بده!
ارسلان:نه نیست زنگ زدم پسر داییم اومد مامانمو باهاش برد خونه!
در حالی كه سوار ماشین میشدم گفتم:مشكل خودته پس باید پیاده برگردی خونتون!
زودتر از من سوار ماشین شد و گفت:من با تو میام!
به صندلی تكیه دادم و گفتم:بفرما!
صدای پدرم را شنیدم به ماشین نزدیك شد و گفت:چی شده؟
با حرص به او نگاه كردم و گفتم:هیچی ما داریم میریم؟! خوبه؟خیالتون راحت شد؟
ماشین را روشن كردم و به راه افتادم!
پدم همان جا ایستاده بود و با تعجب به ماشین نگاه میكرد!
در اینه نگاهی به او كردم و گفتم:وقتی بابای ادم اینجوری باشه از بقیه چه انتظاری میره؟!
ارسلان:تا وقتی لجباز باشی هیچی!
به اون نگاه كردم و گفتم:زیاد خوشحال نباش!
وقتی به خانه رسیدیمارسلان روی مبل نشست به طبقه بالا رفتم و لباسهایم را عوض كردم!موهایم را بالا بستم و صورتم را پاك كردم!
خدا را شكر ارسلان به طبقه بالا نیامد!
از اتاق مهمان برایش تشك و پتو برداشتم وقتی داشتم انها را به اتاقم میبردم بالای پله ها ایستادم و گفتم:بیا بالا میخوای اونجا بخوابی؟
ارسلان خودنش را به پله ها رساند و گفت:واقعا بیام؟
من:اگه دوست داری اینا رو بیارم پایین منم راحت ترم!
با خوشحالی كتش را در اوردم و از پله ها بالا امد و گفت:مگه دیوونم!
پوزخندی زدم و به سمت اتاقم رفتم!
برایش روی زمین جا پهن كردم.
وقتی وارد اتاق شد لبخند روی لبهایش ماسید گفت:این چیه؟
درحالی كه لباسهایم را در كمد میگذاشتم گفتم:نمیتونم بذارم تو تختم بخوابی تازه رو تختیمو شستم بو میگیره!
ارسلان:یعنی من این پایین بخوابم و تو رو تخت؟
در كمد را بستم و گفتم:نه خیر من باید برم تو اتاق سارا واسش وسایلشو جمع كنم تو هم اینجا میخوابی من معلوم نیست تا كی كارم طول بكشه!
ارسلان كتش را روی مبل پرت كرد و گفت:بذار واسه یه موقه دیگه!
من:اون پس فردا برمیگردن منم فردا وقت ندارم!تو چی كار به من داری بگیر بخواب!
به سمت در رفتم ارسلان:من با این لباسا نمیتونم بخوابم میام كمكت!
من:واست لباس میارم!
ارسلان به سمت من امد و گفت:چرا اذیت میكنی؟كاریت ندارم فقط بیا بخواب پیشم!
در اتاق را باز كردم و بی تفاوت گفتم:چرا فكر میكنی اذیتت میكنم؟كار دارم خب!یه عمر وقت دارم بیام پیشت بخوابم!
ارسلان:فكر نكن من خرم!
از اتاق خارج شدم و گفتم:خب كه چی؟اره اصلا نمیخوام بیام پیشت حالم ازت به هم میخوره! خوبه راضی شدی؟حالا بفرما برو بخواب بیخودی هم به دلت صابون نزن نمیتونی مجبورم كنی!
ارسلان:مگه مجبورت نكردم با هم عقد كنیم! الانم میتونم مجبورت كنم ولی میدونی كه میخوام خودت بیای!
بدون توجه به حرفش به سمت اتاق سارا رفتم !
دستم را گرفت و من را به دیوار چسباند سعی كردم او را به عقب هول بدهم ولی او سمج تر از من بود! صورتش را به صورتم نزدیك كرد نفس هایش را احساس میكردم! با صدای بلند گفتم:تو یه دروغ گویی!دیدی داشتی خالی می بستی!
ارسلان سرش را عقب برد و درحالی كه من را محكم گرفته بود گفت:چته؟
پوزخندی زدم و گفتم:دیدی اشتباه نبود؟دیدی فقط دنبال هوسی؟
ارسلان با عصبانیت سرش را جلو اورد و گفت:اصلا اینطوری نیست! و لبهایش را محكم روی لبهایم گذاشت!هر چقدر دست و پا زدم فایده ای نداشت فشار را بیشتر میكرد.بالاخره خودش رهایم كرد. دستم را محكم گرفت و گفت:حالا مثه یه دختر خوب میای پیش شوهرت میخوابی!
من:اگه دوستم داشتی این رفتارو نمیكردی!
ارسلان ایستاد لحظه ای به چشمهایم خیره شد و دستم را ول كرد و گفت:به جهنم! اصلا نمیخوام بیای!
وارد اتاق من شد و در را محكم به هم كوبید.
سرم را با تاسف تكان دادم و در حالی كه به سمت اتاق سارا میرفتم گفتم:وحشی!
از اتاق پدرم بلوز و شلوار نویی برداشتم و پشت در اتاقم گذاشتم!در زدم و به اتاق سارا رفتم صدای باز و بسته شدن در را شنیدم! در اتاق سارا را بستم و با خیال راحت نفس عمیقی كشیدم!
لباس های سارا را از كمد بیرون اوردم چمدان توسی رنگ بزرگی كه روی تخت گذاشته بود را برداشتم و یكی یكی لباسها را در ان گذاشتم.....
صبح درحالی كه به چمدان تكیه داده بودم از خواب بیدار شدم!كمی طول كشید تا به یاد بیاوردم چرا انجا خوابم برده! دیشب بعد از جمع كردن وسایل سارا انقدر خسته بودم كه قبل از این كه از جایم بلند بشوم خوابم برده بود!
به ساعت دیواری نگاه كردم 9 بود!از اتاق سارا بیرون امدم و به سمت اتاقم رفتم در را كه باز كردم دیدم ارسلان روی تختم خوابیده!به سمتش رفتم و گفتم:مگه نگفتم اینجا نخواب؟جوابم را نداد. بالشتم را بغل كرده بود! از وضعیتش خنده ام گرفت!اما دلم برایش نمیسوخت حقش بود.با خنده گفتم:دیوونه پاشو میگفتی عروسك بدم دستت و پتو را از رویش كشیدم!
با صدای گرفته این گفت:صوفی....و بالشت را بیشتر در اغوشش فشرد
در حالی كه میخندیدم با دست حلش دادم و گفتم:زهر مار پسره لوس پاشو ببینم!
چشمهایش را به سختی باز كرد با دیدن من سرش را بالا اور و گفت:چرا هول میدی اه!
وقتی دید میخندم به خودش نگاهی كرد و گفت:چته؟جامو خیس كردم كه اینجوری میخندی ؟
با حالت جدی نگاهش كردم و گفتم:نه خیر اقا پاشو ببینم كی بهت اجازه داده رو تخت من بخوابی؟
ارسلان نشست بالشت هنوز در دست هایش بود نگاهی به ان كرد و گفت:به این میخندی؟
به سمت میز ارایش رفتم و برسم را برداشتم و گفتم:بهت میگم پاشو از رو تختم!
ارسلان:ببینم خودت كه نیومدی انتظار داشتی منم رو زمین بخوابم ؟
روی صندلی نشستم و گفتم:من بهت گفتم رو تختم حساسم!
ارسلان:باید عادت كنی!چند وقت دیگه رو یه تخت میخوابیم!یه خونه هم می گیرم گه فقط یه اتاق و یه اشپزخونه و حمام و دست شویی باشه ببینم چطوری میخوای قصر در بری!
من:مگه نمیخوای بری سركارت؟به جای خیال پردازی پاشو جمع كن زود برو!
ارسلان:خیلی همسر نمونه ای هستیا!واقعا بهت افتخار میكنم!من امروز سركار نمیرم!
زیر لب گفتم:كی میرفتی كه حالا نمیری!
موهایم جمع كردم و گیره زدم و از جایم بلند شدم و گفتم:خب پس منم میرم پایین! در اینه به خودم نگاه كردم لب پایینم باد كرده بود!كمی نگاهش كردم و زیر چشمی نگاهی به ارسلان كردم و از جایم بلند شدم!
ارسلان: صبر كن با هم بریم!
كنار در ایستادم جلوی من بلوزش را در اورد نگاهش نكردم! پیراهن دیشبش را پوشید . از اتاق بیرون رفتم و گفتم:همینجا منتظرم!
در حالی كه میخندید گفت:باشه!
سریع لباسش را عوض كردو از اتاق بیرون امد!
وقتی از پله ها پایین امدیم ارمغان و پدرم داشتند صبحانه میخوردند اصلا نفهمیدم شب قبل كی به خانه رسیدند!
پدرم با لبخند نگاهی به ما كرد و گفت:به به صبح به خیر!
ارسلان دستش را دور كمر من حلقه كرد و گفت:صبح شما هم به خیر! نگاهش كردم! لبخند زد. گفتم:صبح به خیر!
روی صندلی رو به روی ارمغان نشستم ارسلان هم كنارم نشست!نگاه ارمغان روی لبهایم ثابت ماند. لبخند شیطنت امیزی زد و گفت:خدیشب خوش گذشت؟
دستم را روی لبم گذاشتم.ارسلان :بیخیال خاله زندگی خصوصی مردمو چی كار داری!
پدرم با خنده گفت:خجالت نداره پسرم شماها جوونین! دیگه هم زن وشوهرین!
از پدرم برای اتفاقی كه نیفتاده بود خجالت میكشیدم سرم را پایین انداختم ارسلان دستش را روی شانه من گذاشت و گفت:بگذریم!
پدرم خندید و به خوردن صبحانه اش ادامه داد.
بعد از صبحانه ارسلان و پدرم رفتند تا با هم شطرنج بازی كنند . من هم به اتاقم رفتم تا رختخوابم را جمع كنم .تختم تنها چیزی بود كه رویش حساس بودم حتی سارا هم میدانست خوشم نمی اید كسی روی تختم بخوابد مخصوصا این كه اینبار ان فرد ارسلان بود. داشتم از اتاق بیرن می رفتم كه موبایلم به صدا در امد با كلافگی ملافه ها رو دم در گذاشتم و به سمت موبایلم رفتم شماره فربد افتاده بود اول تعجب كردم ولی بعد فكر كردم شاید سارا باشد.جواب دادم:الو؟
این صدای فربد بود كه در گوشم پیچید:الو؟
با تعجب گفتم:سلام!بفرمایید!
صدایش را پایین اورد و گفت:وقت داری؟باید باهات حرف بزنم!
من:بفرمایید؟!
_:ببین سارا خوابه من تو دستشوییم نمیتونم بلند صحبت كنم!
من:واسه سارا اتفاقی افتاده؟
_:نه! صوفیا من میخواستم ازت عذر خواهی كنم! من درموردت اشتباه قضاوت كردم. اونقدر نفهم بودمكه به خاطر حرفای ارسلان ایندمونو خراب كردم ولی حالا كه فهمیدم فقط میخواسته ما رو از هم دور كنه تا به تو برسه نمیتونم اروم بشینم ولی دستم بستس!
با تعجب گفتم:چی؟
_:ارسلان به من گفت تو تاحالا با مردای زیادی رابطه داشتی به من گفت حتی با خود اونم بودی!ازم خواست چیزی بهت نگم چون تو همشو انكار میكنی!بهم گفت بهترین راه برای این كه بتونم یه درس خوب بهت بدم اینه كه وانمود كنم فریبت دادم .
ضربان قلبم تند شده بود ارسلان چطور چنین كاری كرده بود؟!دلم میخواست با دستهای خودم بكشمش!البته مردن او دیگر دردی را دوا نمیكرد. خونسردی ام را حفظ كردم و گفتم:دیگه همه چیز تموم شده!
_:من دوست دارم صوفیا!
نفس عمیقی كشیدم و گفتم:ببینم روز اول بعد از عروسی با خواهرم زنگ زدی به من میگی دوسم داری؟
_:ولی....
حرفش را قطع كردم و گفتم:الان زن زندگیت ساراست منو فراموش كن اگه ناراحتش كنی هیچوقت نمیبخشمت!
گوشی را قطع كردم. بغضم تركید. یك ادم چقدر میتوانست خودخواه باشد. ارسلان تمام زندگی من را خراب كرد ای كاش هیچوقت پایم به شركت عمویم باز نمیشد.
روی تخت دراز كشیده بودم و ارام ارام اشك میریختم. صدای ارسلان باعث شد سرم را بالا بگیرم
_:گریه میكنی؟
رویم را از او برگرداندم و گفتم:به تو ربطی نداره!
لبه تخت نشست و گفت:پاشو ببینمت!
دستش را پس زدم و گفتم:همین الان از اینجا برو نمیخوام ببینمت!
ارسلان:اینقدر از ازدواج با من ناراحتی!
نشستم به چشمانش خیره شدم و گفتم:ازت متنفرم!
ارسلان:چیز جدیدی نیست!باور كن من هر كاری میكنم تا خوشبختت كنم!
با صدای بلندی گفتم:خفه شو!خوشبختی رو وقتی ازم گرفتی كه اون اراجیفو تحویل فربد دادی!
ارسلان:اهان دوباره با شوهر خواهر عزیزت حرف زدی؟ببینم با این كه با خواهرت ازدواج كرده هنوزم با هم سر و سری دارین؟از یه دختر نجیب بعیده!
سیلی محكمی به گوشش زدم طوری كه دست خودم هم درد گرفت در حالی كه فریاد میزدم گفتم:برو بیرون! گمشو از اینجا بیرون!
ارسلان هم كم لطفی نكرد او هم سیلی به من زد و گفت:خفه شو! تو زن منی هرجا برم تورو هم میبرم!
به سمتش حمله ور شدم درحالی كه صورتم از اشك خیس شده بود گفتم:حق نداری تو خونه بابام تو اتاق خودم دست روی من بلند كنی!میفهمی؟
او را به سمت در هول دادم!
دستهایم را محكم گرفت و گفت:تو هم حق نداری با شوهرت اینجوری حرف بزنی!
صدایم از شدت عصبانیت میلرزید فریاد زدم:تو شوهرمن نیستی عوضی!
شروع به مشت زدن به سینه اش كردم. ارسلان من را به عقب هول داد صدای بلندی شنیدم و بعد هم و درد شدیدی تمام بدنم را فرا گرفت بعد از ان دیگر هیچ چیز نفهمیدم!
وقتی چشم هایم را باز كردم اولین چیزی كه دیدم نور مهتابی بود. كمی طول كشید تا چشم هایم به نور عادت كند.صدای پدرم را شنیدم:صوفی؟حالت خوبه؟
صدای ناله دختر جوانی را شنیدم به سمت صدا برگشتم دختری روی تخت كناری خوابیده بود زنی جلویش ایستاده بود نفهمیدم چرا ناله میكند. رو به پدرم كردم و گفتم:من كجام؟
پدرم:بیمارستانی دخترم!
حرفهای فرب و دعوایی كه با ارسلان كردم تازه یادم افتاد گفتم:چی شده؟چرا اوردینم اینجا؟
پدرم لبخندی زد و گفت:سرت خورد به میر خدا رو شكر اسیب ندیدی البته باید تا فردا اینجا بمونی كه مطمئن بشن ضربه مغزی نبوده!
صدای دختری كه كنارم بود بلند تر شد:ایییی خدااا!
فكر كردم حامله است ولی وقتی نگاهش كردم شكم نداشت. زنی كه انجا بود گفت:فدات بشم الهی الان میرم پرستارو صدا میكنم!
دختر:زودد مامان دادم میمیرم!
همین كه كنار رفت چهره دختر را دیدم حدودا 18 ساله میزد چهره نمكینی داشت. خیلی لاغر بود. زیر چشمش كبود شده بود انگار نمیتوانست روی تخت بخوابد.
پدرم گفت:اگه میخوای واست اتاق خصوصی بگیرم!
سرم را تكان دادم و گفتم:نه!
پدرم:باشه ولی اینجوری من باید تمام شبو بیرون بمونم!
من:لازم نیس بمونی برو خونه صبح هر موقه گفتن كه دیگه باید برم زنگ میزنم بهت!
پدرم:نه .مطمئنی؟
من:اره مریض بد حال نیستم كه نیاز به كسی داشته باشم!شما برین!راستی ارمغان كجاست؟
پدرم :یكی باید میموند جلوی اون پسره احمقو بگیره!
لبخند زدم اولین باری بود كه پدرم درباره ارسلان اینطور حرف میزد.دستم را گرفت و گفت:نامردم اگه بذارم یه بار دیگه حتی دست به دخترم بزنه!
احساس خوبی پیدا كرده بودم . انجنان با تحكم این حرف را زد كه برای اولین بار بعد از مرگ مادرم احساس كردم كه پدری دارم كه تكیه گاه محكمی برای من میشود.گفتم:ممنون!
پدرم:من اشتباه كردم!اگه بخوای طلاقتو ازش میگیرم دست بلند كردن رو زن كم چیزی نیست اونم روز اول بعد از عقدشون!
من:نذار دیگه نزدیكم بیاد!
پدرم بوسه ای بر پیشنانی ام زد و گفت:باشه دخترم!
من:خب دیگه اگه میخواین برین همین الان یه حال درست و حسابی ازش بگیرین!
پدرم:باشه! دیگه كاری نداری؟
من:نه!
دستم را بوسید و از اتاق خارج شد. احساس سبكی میكردم!
پرستار همراه ان زن وارد اتاق شد و گفت:الان بهتون ارام بخش میزنم!
بعد سرنگی اماده كرد و به دست دختر زد . برای ان سرنگ ساده هم ناله میكرد.
بعد رو به مادر دختر كرد و گفت:این ارومش میكنه!
زن چادرش را روی سرش درست كرد و گفت؟:حالش خوب میشه؟
پرستار:بله!فقط باید حواستون باشه كه چند وقتی از شوهرش دور نگهش دارین!
زن سرش را تكان داد و گفت:ممنون!
پرستار رو به من كرد و گفت:بیدار شدی؟
سرم را به علامت مثبت تكان دادم به سمتم امد و گفت:درد كه نداری؟
من:نه!
پرستار:خوبه! فقط برای محكم كاری امشبو اینجا مهمونی!
من:باشه! ممنون!
او سرش را تكان داد و از اتاق خارج شد.
دختر ارام شده بود. همه بدبختی زن ها به خاطر مردهاست این طور كه معلوم بود ان دختر هم از شوهرش كتك خورده بود نمیفهمیدم چرا انها به خودشان اجازه میدهد دست روی زنی بلند كنند. البته برای من بد نشده بود حالا بهانه ایی داشتم كه راحت از شر ارسلان خلاص شوم.
زن روی صندلی نشسته بود و به من نگاه میكرد لبخندی زدم و گفتم:دخترتونه؟
سرش را به علامت مثبت تكان داد و چادرش را كنار گذاشت!
گفتم:چرا به این حال و روز افتاده؟
زن اشكهایش را با گوشه روسری اش پاك كرد و گفت:شوهر از خدا بی خبرش اونقدر این دخترو زده كه وقتی رفتم خونشون دیدم بی جون افتاده وسط خونه!اول فكر كرده زبونم لال مرده.
من:میشه بپرسم چرا؟
انگار دلش خیلی پر بود صندلی را به سمت من چرخاند و گفت:به خاطر این كه دخترم یه بار ناهار درست نكرده اونم نه عمدا كار خیاطیش زیاد بوده!
من:دخترتون خیاطی میكنه؟
سرش را به علامت مثبت تكان داد و گفت:اره تو مدرسه خیاطی خونده! یه لباسایی میدوزه ادم حض میكنه! به مانتویش اشاره كرد و گفت:اینم دخترم برام دوخته!
یك لحظه دلم برای مادرم تنگ شد خیلی وقت بود كسی اینطور برایم ذوق نكرده بود!
لبخندی زدم و گفتم:خدا نگهش داره همین یه دختره؟
با نگرانی به او نگاهی كرد و گفت:همین یه بچس اونم بعد از هزار تا نذر و نیاز خدا بهمون داد.نتونستم به قولی كه به امام رضا دادم عمل كنم قول داده بودم نذارم سختی ببینه ولی حالا هر روز داره از شوهرش كتك میخوره.تقصیر باباش بود هر چی گفتم مرد زوده حالا دختر شوهر بدی تو این دوره زمونه كی دخترشو تو 18 سالگی شوهر میده تو گوشش نرفت گفت خواهرای من 15 سالشون بود بچه داشتن اخرم اولین خواستگاری كه اومد بدون تحقیق دخترمو داد بهش بعدا فهمیدیم همه چیزش خوبه ولی دست بزن داره به خدا شوهر ادم معتاد باشه و دست بزن نداشته باشه!
من:دخترتون الان چند سالشه؟
زن:19!
من:چرا طلاقشو نمیگیرین؟
زن:شوهرم نمیذاره میگه دختر شوهر ندادم كه سر یه سال برگرده خونه باباش و بعد رو دستم باد كنه! خدا رو شكر دخترم خودش كار میكنه دستش به دهنشم میرسه توخونه هم سربار نیست ولی باباش یه دندس!زورگار دخترمون سیاه شده با چشمش میبینه ولی قبول نمیكنه میترسم یه روزی سر عقل بیاد كه دی رشده باشه!!
من:اینم كه من اینجام دست گله شوهرمه! البته اگه بشه بهش گفت شوهر!
زن:امان از این مردا!
من:امروز روز اول بعد از عقدم بود! من نمیخواستمش ولی هیچكس اینو نمیدید!پدرم هم راضی بود انگار چشاشو بسته بودن! این پسر اصلا ادم درستی نبود از نظر مالی عالی بودا ولی از نظر روحی خیلی كثیفه!
خدا رو شكر این اتفاق افتاد كه پدرم بیدار شه از خواب! دختر شما هم بالاخره زندگیش سر و سامون میگیره نگران نباشید!
زن:مادرت چی؟با اون حرف نزدی!
من:مادرم خیلی وقته فوت شده!
زن با دلسوزی نگاهی به من كرد و گفت:خدا بیامرزتش!
من:ممنون!خدا رو شكر الاتن دیگه چشمای بابام باز شده! ایشالا كه وضعیت دختر شمام درست میشه.
زن:خدا از دهنت بشنوه!
بعد از این كه با ان زن صحبت هایم تمام شد.شام خوردم. خوابم نمیبرد! ان زن بیچاره تا صبح بالای سر دخترش بیدار ماند گاهی در خواب ناله میكرد.دلم برایش می سوخت!
صبح حوصله ام دیگر سر رفته بود! نشسته بودمو با صبحانه ام بازی میكردم . كه باز صدای اشنایی به گوشم خورد:همسر خوشگل من چطوره؟
به سمت صدا برگشتم ارسلان با یك دسته گل رز بزرگ وارد اتاق شده بود! زن با تعجب به او نگاه میكرد شاید حرفهایی كه زده بودم را نمیتوانست با چیزی كه میبیند تطبیق بدهد!
با عصبانیت گفتم:تو اینجا چی كار میكنی؟كی بهت اجازه داده بیای اینجا؟
ارسلان گلها را روی میز گذاشت و گفت:من اومدم ازت معذرت بخوام! اون موقه عصبانی بودم نفهمیدم چی كار میكنی!
صدایم را بلا بردم و گفتم:برو بیرون!نمیخوام ببینمت!
ارسلان:باید باهات حرف بزنم!
من:من با یه ادم حقه باز و دروغگو هیچ حرفی ندارم حرفاتو جمع كن واسه تو دادگاه.
پرستار وارد اتاق شد و گفت:چه خبره؟
من:این اقا رو ببرین بیرون!
ارسلان:صوفی چی میگی؟
با فریاد گفتم:گمشو بیرون! گلها را روی زمنی پرت كردم و گفتم:اینا رو هم ببر نیازی به گلایی كه تو میخری ندارم!
پرستار:اقا بفرمایید بیرون!اینجا بیمارستانه!
ارسلان:خانم من شوهرشم!
پرستار:باشه ولی شما باید برین بیرون!
بالاخره پرستار ارسلان را بیرون برد دختری كه انجا بود با تعجب داشت به من نگاه میكرد . زن سرش را پایین انداخته بود. از كارم خجالت كشیدم و گفتم:ببخشید!
دختر لبخندی زد و گفت:درك میكنم
پدرم ظهر به بیمارستان امد خوشبختانه ضربه سرم جدی نبود و مرخص شدم.
عصر فربد و سارا از مسافرت برگشتند.دم در ایستاده بودم سارا با دیدن من با عجله جلو امد و من را در اغوش گرفت و گفت:واااااااااااااییی دلم برات تنگ شده بود!
من:منم همین طور!خوش گذشت؟
سارا:اوهوم!به تو چی؟
من:ای!
نگاهی به او كردم و با خنده گفتم:چقد عوض شدی!
سارا:دیوونه!
من:بیا بریم تو!
دست سارا را گرفتم از پشت سر صدای فربد را شنیدم:سلام!
به سمتش برگشتم و بدون این كه نگاهش كنم گفتم:سلام !بفرمایید!
سارا دست فربد را گرفت و گفت:بیا بریم داخل!
پدرم وارد راهرو شد و گفت:چرا نمیاین داخل؟
سارا:سلام بابا!
پدرم:به به سلام عروس خانم!
سارا خندید!
فربد :سلام اقای خجسته!
پدرم:سلام پسرم!
فربد جلو رفت و با پدرم دست داد.
وارد خانه شدیم مهناز و ارمغان امدند و با سارا احوال پرسی كردند.بعد همگی به پذیرایی رفتیم و نشستیم!
ارمغان:خوش گذشت؟
سارا:اره فقط كم بود!
به فربد نگاه كرد. پدرم گفت:خب چرا بیشتر نموندین؟
سارا:فربد مریض داشت !بهم قول داده سر فرصت یه مسافرت درست و حسابی بریم!
به فربد نگاه كرد و گفت:مگه نه؟
فربد زیر چشمی نگاهی به من كرد و گفت:حتما!
لبخند زدم!
سارا گفت:راستی صوفی نمیدونی فربد میگه با مبینا حرف زده بهش گفته كه با من ازدواج كرده! كلا همه چیزو بهش گفته الان اونم میدونه من هستم!
من:واقعا؟
فربد سرش را تكان داد.
من:عكس العملش چی بود!
فربد:خب معلومه دیگه اولش پرخاش ولی بعد یه كم كه باهاش حرف زدم قانع شد!
سارا:عملا فربد الان دوتا زن داره!
پدرم خندید !
فربد:من فقط تورو دوست دارم!
سرم را با خنده تكان دادم
سارا:به اونم همینا رو میگی!
من به بازوی سارا زدم و گفتم:دیوونه!
سارا در حالی كه برای فربد خط و نشان میكشید با خنده گفت:خدا رو شكر كن وجود خارجی نداره و اگر نه میكشتمت!
فربد:خشن شدی!
همه خندیدیم! خوشحال بودم كه خواهرم اینقدر احساس خوشبختی میكرد انگار بار سنگینی را از روی دوشم برداشته بودند با این كه این خوشبختی به قیمت از دست دادن كسی بود كه دوستش داشتم ولی با این كه هنوز احساساتم نسبت به فربد قوی بود رو را مال خودم نمیدانستم باید این را به او هم میفهماندم!
تمام مدتی كه او در خانه ما بود سنگینی نگاهش را احساس میكردم. واین به من نسبت به سارا احساس گناه میداد.
بعد از این كه سارا و فربد رفتند ارسلان به خانه زنگ زد اول ارمغان گوشی را برداشت ولی پدرم گوشی را از او گرفت و گفت كه دیگر به خانه ما زنگ نزند.
فردای ان روز با پدرم رفتیم و از ارسلان شكایت كردیم گفتند كه حداكثر تا دو هفته دیگر برایش احظاریه دادگاه می فرستند.

ادمه دارد...



نوشته شده توسط حسین اکرمی در شنبه 14 آبان 1390

نظرات ()

مطالب ارسالی

» مدیر وب جدید
» رمان به خاطر خواهرم -قسمت دوازدهم
» رمان به خاطر خواهرم -قسمت یازدهم
» رمان به خاطر خواهرم -قسمت نهم
» داستان هنرپیشه
» رمان به خاطر خواهرم -قسمت دهم
» رمان عاشق بودیم-قسمت سی ام
» رمان عاشق بودیم-قسمت بیست و نهم
» رمان عاشق بودیم-قسمت بیست و هشتم
» رمان عاشق بودیم-قسمت بیست و هفتم
» رمان عاشق بودیم-قسمت بیست و ششم
» رمان عاشق بودیم-قسمت بیست و پنجم
» رمان عاشق بودیم-قسمت بیستم و چهارم
» رمان عاشق بودیم-قسمت بیست و سوم
» رمان عاشق بودیم-قسمت بیست و دوم

» لیست کامل مطالب ارسالی


معرفی مدیر

سلام خدمت بازدید کنندگان گرامی
حسین هستم مدیر وبلاگ
20 سالمه بچه ی شیرازم
از اینکه اوقات خود را در این وبلاگ می گذرانید متشکرم.
ID:
hosseinakrami2010
نامم را پدرم انتخاب کرد
فامیلم را جدم انتخاب کرد
اما من خودم راهم را انتخاب میکنم
دکتر شریعتی





داستان و رمان
رمان موبایل
مدیر وبلاگ: حسین اکرمی


لوگوی وبلاگ من


داستان و رمان - رمان به خاطر خواهرم -قسمت یازدهم


نظرسنجی




کدامیک از نویسندهای جوان وبلاگ موفق تر بوده اند؟(رمان های کدام نویسنده را می پسندید؟)





امکانات وبلاگ

مدیر وبلاگ :
» حسین اکرمی

آمار وبلاگ
» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

Google

در این وبلاگ
در كل اینترنت



صفحه اصلی | پست الکترونیک | اضافه به علاقه مندی ها | ذخیره صفحه


Powered By mihanblog.com Copyright © 2011 by hosseinakrami2010
Design By : حسین اکرمی