تبلیغات
داستان و رمان - رمان به خاطر خواهرم -قسمت دهم
..
منوی اصلی
لینکهای سریع

موضوعات
رمان های نیلوفر.ن
رمان های نرگس.ش
رمان های الهام.الف
داستان
رمان
معرفی نویسنده جوان
بدون شرح

آرشیو ماهانه
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389

.:: لیست کامل آرشیو ماهانه ::.


لینکستان

آوایی از دوردست
گالری عکس پارس پیک
بهشتیان
◘ سایت محبوبـــ کـــرسی ◘
@@@و من برای زندگی تو را بهانه میکنم@@@
تجهیزات آرایشگاهی اتحاد
یادداشتهای چند بی مخ
راز خوشبختی
◄جوک و اس ام اس جدید►
aftab(آبجی فاطمه)
داستان های کوتاه(آبجی زهرا)
دانشجوهای مهندسی کشاورزی(پسر خاله صادق)
معرفی و بررسی گوشی های موبایل
افزایش ترافیک : رنک ساز
به زندگی لبخند بزنیم
نگاه
شیطونک انا جون جونی
افزایش سریع ، آسان و رایگان آمار بازدید
سکرت
عشق ممنوعه(پارمیدا)
بیضا سرزمین جاوید
♫نوای ســـــــکــــــوت♪
دوستان پارسی
آشفته زمانیست یارب كمكم كن
قصه های نرگس
کلاغ نـــــــــــــــــــــــــــــــیوز
پاتوق مطالب توپ
ساغر-2010
دل نوشته های پسر 16 ساله
وب تفریحی بست فان
داستان آنلاین - خانه تایپ
داستان آنلاین - خانه دانلود
just my love
روز ژوکر
خلاصه و دانلود رمانها
در جستجوی عشق
نیوشا ضیغمی / شادی
دختری از نسل افتاب
سایه های زندگیم
بیمار عشق
پایگاه سرگرمی پاتوق98
ارثیه باد
وب حسین تهی
ثبت دامنه و فروش هاست
باران عشق
زیر خاکی
ملیسا شیطون
دنیای واقعی
نگهبان عشق
**بانوی مرداد**
کلبه چوبی
مروارید عشق
پسری از نسل پارس
Twilight Fans
(◕‿◕)دختــــرک شیـــطون بــــلـا(◕‿◕)
عاشق دلشکسته
...عاشقانه...
اینجا قلب من است...
lovelygirl
حرف های یک جوون

.:: لیست کامل لینکستان ::.


لوگوی دوستان







اعلامیه مهم



توجه توجه : در صورت تمایل به تبادل لینک نظر خود را به صورت خصوصی درج نمایید
در غیر این صورت تبادل لینک با شما امکان پذیر نمی باشد
خوندن این وبلاگ به شما بال میده
ایمیل یاهو ایمیل میهن میل ایمیل جی میل
بازدیدکنندگان محترم لطفا در نظرسنجی وبلاگ شرکت کنید
نظرات و انتقادات خود را در بخش نظرات با ما در میان بگذارید
برای کمک به بازدیدکنندگان برای انتخاب رمان مورد پسند نظرات خود را درباره هر رمان بنویسید
با تشکر


رمان به خاطر خواهرم -قسمت دهم
مرتبط با : رمان های نیلوفر.ن



قسمت دهم



عصر با صدایی در راه پله از خواب بیدار شدم. به ساعت نگاه كردم 5 و نیم بود خودم هم نمیدانستم چقدر خوابیده ام.
از اتاقم بیرون امدم سارا را دیدم كه داشت از پله ها بالا می امد . متوجه من نشد .به عقب برگشت و گفت:مال صوفیا رو بذار همین جا!
دیدم كه ارسلان هم وارد راهرو شد! پشت در اتاقم مخفی شدم نمیتوانستم با سارا رو به رو بشوم.
صدای ارسلان را شنیدم:مهناز خانم گفت صوفی اومده؟
سارابا صدای بی روحی جواب داد :اره گفت از ظهر تو اتاقشه !
به ارامی در اتاقم را بستم .
ارسلان:باشه من دیگه میرم باید برم باهاش حرف بزنم!
سارا:باشه به سلامت!
كنار تخت نشستم و نفس عمیقی كشیدم!

*********
_:نمیتونم چنین چیزی رو تحمل كنم حتی اگه خیلی دوست داشته باشم!
من:چی داری میگی فربد؟
_:عشق واسه زندگی كافی نیست!
من:یعنی چی؟
_:یعنی این كه بهتره همدیگه رو فراموش كنیم!خداحافظ
حتی اجازه حرف زدن را هم به من نداد انگار شك شدیدی به من وارد كرده بودند اگر واقعا دوستم داشت چطور میتوانست به این سرعت كنار بكشد؟!
در اتاق باز شد و سارا وارد اتاق شد! سرم را بالا گرفتم.قیافه سارا هم متعجب بود گفت:میدونی دكتر چی كار كرده؟
من:كی؟
سارا:دكتر دیگه علیزاده!
با تعجب گفتم:نه!
سارا:بابا زنگ زد گفت میخواد بیاد خواستگاری!
از جایم بلند شدم و با لبخند گفتم:چی؟
سارا سرش را پایین انداخت و گفت:واسه من!
دهانم باز مانده بود. باوركردنی نبود مسخره بود كه به خاطر فقط چند تا عكس چنین عكس العملی از فربد ببینم.یك لحظه احساس كردم همه این احساسات دروغ بوده.....
سارا :صوفیا؟
روی مبل نشستم نفس عمیقی كشیدم و گفتم:مباركه!
سارا:صوفیا من قبول نمیكنم!
من:چرا قبول نكنی مگه دوسش نداری؟
سارا:تو و اون بیشتر به هم میاین!
سرم را به علامت منفی تكان دادمو گفتم:اون تورو دوست داره!
پوزخندی زد و گفت:هر دومون میدونیم اینجوری نیست!
لبخند كم رنگی زدم و گفتم:قبول كن!
سارا:نه! نمیدونم ارسلان چی بهش گفته كه چنین تصمیمی گرفته!
با تعجب گفتم:چی؟
سارا:ارسلان با فربد حرف زده بعد از این كه از اینجا رفت ،رفت سر قراری كه با فربد گذاشته بود!
من:میدونستم زیر سر اونه!
سارا نفس عمیقی كشید و گفت:داره واسه به دست اوردنت همه كاری میكنه!
به چشم هایش نگاه كردم!تا به حال او را اینقد ناراحت ندیده بودم .لحظه ای با خودم فكر كردم گذشت از فربد برایم اسان تر است یا سارا؟!
دستی به سر سارا كشیدم و گفتم:فربد تورو خوشبخت میكنه منم همینو میخوام!
سارا نگاه نگرانش را به من دوخت و گفت:اخه...
انگشتم را روی لبش گذاشتم و گفتم:اخه نداره!سارا تو واسم از هر چیزی تو این دنیا مهمتری!
بعد او را در اغوش گرفتم سارا سرش را روی شانه ام گذاشت و گفت:خیلی دوست دارم!
سرش را بوسیدم و گفتم:منم همین طور!
بعد از این كه سارا رفت. شماره فربد را گرفتم جوابم را نمیداد برای همین اس ام اس دادم:نمیدونستم یه روانپزشك اینقدر بی منطق میشه!امیدوار بودم حرفم برایش محرك خوبی باشد!
چند دقیقه بعد خودش تماس گرفت!
من:الو؟
_:من بی منطق نیستم!
من:چرا هستی وقتی اجازه حرف زدن به من نمیدی و یه طرفه قضاوت میكنه نشونه بی منطقیته!
_:ببین صوفیا مشكل من تو و ارسلان نیستین! مشكلم اینه كه اونقدر بهم اعتماد نداشتی كه مشكلی كه با ارسلان برات پیش اومده بود رو بهم بگی! اون اونقدر مرد بود كه بیاد و اعتراف كنه كه تقصیر خودش بوده و فقط به خاطر تو این كارا رو كرده ولی تو چی؟اونقدر چیزایی كه بین ما بود برات پیش پا افتاده بود كه فكر میكردی اگه چیزی به من بگی در برابرت جبهه میگیرم!
درست میگفت من از همین میترسیدم ولی درباره پیش پا افتاده بودن احساساتم اشتباه میكرد گفتم:من نگران بودم!
فربد:نگران چی؟كه به خاط ارسلان ازت جدا شم؟
من:كه سارا صدمه ای نبینه!
فربد:ولی اشتباه كردی!
من:میدونم!
فربد:دیر فهمیدی!
من:چرا اون پیشنهاد روبه سارا دادی؟
فربد:این تصمیمیه كه از اول گرفته بودم!
با تعجب گفتم:چی؟
فربد:متاسفم!صوفی اینا همش یه بازی بود و این بهترین فرصت واسه تموم كردنش بود.
هنوز متوجه منظورش نشده بودم گفتم:یعنی چی؟
فربد:واضح گفتم! من تورو میخواستم واسه شناختن خواهرت!البته انگار نمیكنم اولین باری كه دیدمت واسم محسور كننده بودی!بهتره این بحثو ادامه ندیم انتخاب من ساراست بهتره باهاش كنار بیای صوفیا!امیدوارم منو ببخشی!
گوشی را قطع كرد ولی انقدر غافگیر شده بودم كه بدون این كه متوجه بشوم كسی پشت خط نیست گوشی را دستم گرفته بودم
صبح ساعت 7 بیدار شدم شب قبل تا دیر وقت بیدار بودم. پذیرفتن حرفهای فربد برایم سخت بود نمیتوانستم باور كنم كه راست گفته.باید كاری میكردم نمیتوانستم بشینم و ببینم كه فربد اینطور من را به بازیگرفته! باید وانمود میكردم كه اصلا این موضوع برایم مهم نیست كه او این كار را كرده.
از پله ها پایین رفتم سارا هنوز خواب بود مهناز با دیدن من لبخندی زد و گفت:به به سلام صوفیا خانم!
لبخندی زدم و گفتم:صبح به خیر!
مهناز خانم:صبح تو هم به خیر! بیا برات صبحونه اماده كنم این چند وقته درست و حسابی غذا نخوردی!
من :باشه شما برین منیه زنگ بزنم به یه نفرو بیام!
گوشی را برداشتم هنوز مردد بودم ولی این تنها كاری بود كه میتوانستم انجام بدهم!شماره را گرفتم بعد از چند بوق ارسلان جواب داد:بله؟
من:الو؟سلام!
ارسلان:به سلام صوفیا خانم!چه عجب یاد ما كردی یه بار اونم بدون خشونت!
از همین اول كار حرصم را در اورد لحنش پر از كنایه بود با این حال سعی كردم با ملایمت با او صحبت كنم.گفتم:زنگ زدم به خاطر اتفاقی كه شمال افتاد عذر خواهی كنم حالا كه بهش فكر میكنم كار احمقانه ای بود از اون گذشته جلوی فامیلات خیلی زشت بود!
ارسلان با صدای بلندی گفت:چی؟
من:معذرت خواهی!
درحالی كه میخندید جواب داد:ببینم تو خود صوفیایی؟مطمئنی؟
دیگر نتوانستم تحمل كنم با حرص گفتم:نه صوفیا نیستم خانم مطیعیم زنگ زدم دلم برات تنگ شده بود حال و احوالی بپرسم ببینم نمیخوای باز همدیگه روببینیم و با هم باشیم یا نه!
ارسلان:اخیییششش فكر كردم یكی دیگه پشت خطه! بعدم ماجرای خانم مطیعی تموم شد خودت دیدی كه اخراجش كردم!
من:اهان یعنی تقصیر اون بوده دیگه!
ارسلان:خب معلومه من یه مردم اون باید جلو خودشو میگرفت!
من:بیچاره اون!خب اصلا به من ربطی نداره!همین دیگه كاری باهات نداشتم!
ارسلان:حالا چی شده یاد عذرخواهی از من افتادی؟دست رد به سینت زد اومدی دنبال من؟
من:خیلی ادم مزخرفی هستی جنبه ی یه عذر خواهی ساده رو هم نداری!اصلا غلط كردم خداحافظ!
گوشی را محكم سر جایش كوبیدم! عصبی بودم ولی میدانستم كه ارسلان حق داشت چنین حرفی بزند.به سر میز رفتم كمی صبحانه خوردم تا مهناز خانم ناراحت نشود و اگرنه اصلا اشتها نداشتم. نمیدانستم باید چه كاری انجام بدهم تا ارام شوم!
به اتاقم رفتم میخواستم كمی بیرون قدم بزنم تا ارامتر بشوم بلكه بتوانم تصمیم درستی بگیرم. لباسم را پوشیدم و كیفم را برداشتم همینكه گوشی را برداشتم دیدم شروع به زنگ خوردن كرد ارسلان بود جواب دادم:بله؟
ارسلان:چرا اینقدر زود قطع میكنی؟
من:چون بهم توهین كردی!
ارسلان:باشه ببخشید!بایدببینمت!
من:چرا؟
ارسلان:باید باهات حرف بزنم
من:میشنوم!
ارسلان:رو در رو!
من:وااااییی!خب باشه!كی؟
ارسلان:الان میتونی؟
من:مگه تو سر كار نمیری؟
ارسلان:نه من واسه یه هفته مرخصی دارم!اماده شو میام دنبالت!
من:دارم میرم بیرون!
ارسلان:خب باشه بیا تو پارك سر كوچكتون! همون جا كه دعوامون شد.
نفس عمیقی كشیدم و گفتم:باشه!
با این كه ارسلان برایم غیر قابل تحمل بود ولی این را فهمیده بودم كه فربد صد برابر از او بدتر است. برای همین باید از او به طور مفصل عذر خواهی میكردم!
*******************
روی نیمكت نشسته بود و منتظر بودم بالاخره ارسلان امد.نزدیك ماشین رفتم و سلام كردم!در جلو را برایم باز كرد و گفت:بفرمایید!
سوار شدم او هم سوار شد و گفت:كجا بریم؟
من:نمیدونم!تو میخوای صحبت كنی هر جا كه راحتی!
ارسلان:من مینجا راحتم!
من:خب بگو میشنوم!
ارسلان به من خیره شد و گفت:با فربد چی كار كردی؟
سرم را پایین انداختم و گفتم:هیچی سارا قسمت اونه!
ارسلان نیشخندی زد و گفت:یعنی تو هم قسمت منی؟
با خنده گفتم:كی چنین حرفی بهت زده؟
ارسلان:وقتی با اون نباشی پس منم رقیبی ندارم!
من:نكنه فكر كردی من تو رو قبول میكنم!
ارسلان ابرویش را بالا برد و گفتكچرا كه نه؟من قیافم خوبه تیپم خوبه تحصیلات دارم! كار دارم یه خونواده ثروتمند دارم تك فرزندم و مامانم هم عاشقمه یه دختر چی دیگه میخواد؟
پوزخندی زدم و گفتم:شرم و حیا چی داری؟چشم پاك داری؟تا حالا با چند تا دختر بودی؟چند تا رو فریب دادی؟
ارسلان:90 درصد مردا همین طورین این تو ذاتشونه!این كه نشد معیار!
من:میدونی من دنبال یه نفر از اون ده درصد از نثل مرداییم كه واقعا میشه اسمشونو مرد گذاشت! نه این كه فقط اسم مرد بودنو با خودشون یدك بكشن و به واسطه اون هر غلطی میخوان بكنن!من كسی رو نمیخوام كه دخترای بیچاره رو با وعده الكی گول بزنه و ازشون سو استفاده كنه نمیخوام با مردی راه برم كه همه زیر لب بگن حیف این دختر!
ارسلان به صندلی اش تكیه داد و گفت:ولی من به خاطر تو همه چیزو كنار گذاشتم!
من:حتما میخوای به خاطرش سرم منت بذاری!
ارسلان:خیلی از خود گذشتگیه!
در ماشین را باز كردم و در حالی كه پیاده میشدم گفتم:دست برداشتن كثافت كاریایی كه میكنی از خود گذشتگیه؟
كنار در ایستادم و گفتم:میخواستم به خاطر كارام ازت معذرت بخوام ولی منصرف شدم! دیگه به من فكر نكن چون میخوام ازدواج كنم!یه كم به خودت بیا اول ذاتتو درست كن چون تو لیاقت دوست داشتن هیچ دختری رو نداری!
در را محكم بستم و از ماشین دور شدم.حالم از همه مرد ها به هم میخورد.


ادامه دارد...




نوشته شده توسط حسین اکرمی در جمعه 6 آبان 1390

نظرات ()

مطالب ارسالی

» مدیر وب جدید
» رمان به خاطر خواهرم -قسمت دوازدهم
» رمان به خاطر خواهرم -قسمت یازدهم
» رمان به خاطر خواهرم -قسمت نهم
» داستان هنرپیشه
» رمان به خاطر خواهرم -قسمت دهم
» رمان عاشق بودیم-قسمت سی ام
» رمان عاشق بودیم-قسمت بیست و نهم
» رمان عاشق بودیم-قسمت بیست و هشتم
» رمان عاشق بودیم-قسمت بیست و هفتم
» رمان عاشق بودیم-قسمت بیست و ششم
» رمان عاشق بودیم-قسمت بیست و پنجم
» رمان عاشق بودیم-قسمت بیستم و چهارم
» رمان عاشق بودیم-قسمت بیست و سوم
» رمان عاشق بودیم-قسمت بیست و دوم

» لیست کامل مطالب ارسالی


معرفی مدیر

سلام خدمت بازدید کنندگان گرامی
حسین هستم مدیر وبلاگ
20 سالمه بچه ی شیرازم
از اینکه اوقات خود را در این وبلاگ می گذرانید متشکرم.
ID:
hosseinakrami2010
نامم را پدرم انتخاب کرد
فامیلم را جدم انتخاب کرد
اما من خودم راهم را انتخاب میکنم
دکتر شریعتی





داستان و رمان
رمان موبایل
مدیر وبلاگ: حسین اکرمی


لوگوی وبلاگ من


داستان و رمان - رمان به خاطر خواهرم -قسمت دهم


نظرسنجی




کدامیک از نویسندهای جوان وبلاگ موفق تر بوده اند؟(رمان های کدام نویسنده را می پسندید؟)





امکانات وبلاگ

مدیر وبلاگ :
» حسین اکرمی

آمار وبلاگ
» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

Google

در این وبلاگ
در كل اینترنت



صفحه اصلی | پست الکترونیک | اضافه به علاقه مندی ها | ذخیره صفحه


Powered By mihanblog.com Copyright © 2011 by hosseinakrami2010
Design By : حسین اکرمی