تبلیغات
داستان و رمان - رمان به خاطر خواهرم -قسمت هشتم
..
منوی اصلی
لینکهای سریع

موضوعات
رمان های نیلوفر.ن
رمان های نرگس.ش
رمان های الهام.الف
داستان
رمان
معرفی نویسنده جوان
بدون شرح

آرشیو ماهانه
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389

.:: لیست کامل آرشیو ماهانه ::.


لینکستان

آوایی از دوردست
گالری عکس پارس پیک
بهشتیان
◘ سایت محبوبـــ کـــرسی ◘
@@@و من برای زندگی تو را بهانه میکنم@@@
تجهیزات آرایشگاهی اتحاد
یادداشتهای چند بی مخ
راز خوشبختی
◄جوک و اس ام اس جدید►
aftab(آبجی فاطمه)
داستان های کوتاه(آبجی زهرا)
دانشجوهای مهندسی کشاورزی(پسر خاله صادق)
معرفی و بررسی گوشی های موبایل
افزایش ترافیک : رنک ساز
به زندگی لبخند بزنیم
نگاه
شیطونک انا جون جونی
افزایش سریع ، آسان و رایگان آمار بازدید
سکرت
عشق ممنوعه(پارمیدا)
بیضا سرزمین جاوید
♫نوای ســـــــکــــــوت♪
دوستان پارسی
آشفته زمانیست یارب كمكم كن
قصه های نرگس
کلاغ نـــــــــــــــــــــــــــــــیوز
پاتوق مطالب توپ
ساغر-2010
دل نوشته های پسر 16 ساله
وب تفریحی بست فان
داستان آنلاین - خانه تایپ
داستان آنلاین - خانه دانلود
just my love
روز ژوکر
خلاصه و دانلود رمانها
در جستجوی عشق
نیوشا ضیغمی / شادی
دختری از نسل افتاب
سایه های زندگیم
بیمار عشق
پایگاه سرگرمی پاتوق98
ارثیه باد
وب حسین تهی
ثبت دامنه و فروش هاست
باران عشق
زیر خاکی
ملیسا شیطون
دنیای واقعی
نگهبان عشق
**بانوی مرداد**
کلبه چوبی
مروارید عشق
پسری از نسل پارس
Twilight Fans
(◕‿◕)دختــــرک شیـــطون بــــلـا(◕‿◕)
عاشق دلشکسته
...عاشقانه...
اینجا قلب من است...
lovelygirl
حرف های یک جوون

.:: لیست کامل لینکستان ::.


لوگوی دوستان







اعلامیه مهم



توجه توجه : در صورت تمایل به تبادل لینک نظر خود را به صورت خصوصی درج نمایید
در غیر این صورت تبادل لینک با شما امکان پذیر نمی باشد
خوندن این وبلاگ به شما بال میده
ایمیل یاهو ایمیل میهن میل ایمیل جی میل
بازدیدکنندگان محترم لطفا در نظرسنجی وبلاگ شرکت کنید
نظرات و انتقادات خود را در بخش نظرات با ما در میان بگذارید
برای کمک به بازدیدکنندگان برای انتخاب رمان مورد پسند نظرات خود را درباره هر رمان بنویسید
با تشکر


رمان به خاطر خواهرم -قسمت هشتم
مرتبط با : رمان های نیلوفر.ن

قسمت هشتم


صبح اماده شدم و دنبال سارا رفتم. تا نزدیك دانشگاه رفت ولی بعد كنار در ماشینش را نگه داشت و سرش را روی فرمان گذاشت .دورا دور داشتم نگاهش میكردم ،بعد از چند دقیقه سرش را بالا اورد و خودش را در اینه نگاه كرد، گوشی اش را بیرون اورد و به كسی زنگ زد بعد از این كه گوشی را قطع كرد. دور زد و از دانشگاه دور شد . من هم به دنبالش راه افتادم.
از خیابان اصلی بیرون رفت، بعد از چند كوچه پس كوچه جلوی یك مجتمع مسكونی نگه داشت و دوباره تلفنش را برداشت و كمی حرف زد. بعد از چند دقیقه مردی حدودا 35 ساله از ساختمان بیرون امد. سارا پیاده شد و به سمت او رفت با یكدیگر دست دادند یكدفعه دیدم كه یكدیگر را در اغوش گرفتند.حیرت زده از ماشین پیاده شدم و با صدای بلندی گفتم:مبینا؟!
هر دو به سمت من برگشتند مرد تعجب كرده بود و ساراهم انگار عصبی شده بود به سمتش رفتم و گقتم:داری چی كار میكنی؟
مرد رو به سارا كرد و گفت:این دیگه كیه؟
با حرص نگاهی به من كرد و گفت:یكی از دوستامه!
بعد دست او را گرفت و رو به من كرد و گفت:الانم میخواد بره!
دست سارا را گرفتم و گفتم:نه ما با هم میریم!
دستش را سریع از دستم بیرون كشید و گفت:صوفیا دخالت نكن لطفا برو تا اون روی من بالا نیومده!
من:تو دیوونه شدی؟اصلا این مردو میشناسی؟نگاهی به ان مرد كردم و گفتم:شرط میبنم زن و بچه داره!
سارا نگاهی به او كرد و گفت:اره داره یه پسر 4 ساله كه خیلیم نازه الانم بالا منتظره خالشه!
با تعجب گفتم:چی؟
سارا:به تو ربطی نداره برو!
اینبار دستش را محكم تر گرفتم ان مرد جلو امد و گفت:مگه نمیشنوی چی میگه؟
من:شما دخالت نكن! بهتره بری خجالت بكشی با یه بچه!
عصبی شد و گفت:به كسی مربوطه؟
سارا:دستمو ول كن!
میخواستم جلوی سارا را بگیرم تا با ان مرد به خانه شان نرود ولی انها دو نفر بودند. همان لحظه تاكسی جلوی در خانه ایستادو زن جوانی از ان پیاده شد.با دیدن ما لبخند روی لبهایش خشك شد و حیرت زده داشت به ان مرد و منو سارا نگاه میكرد. نا خود اگاه دست سارا را ول كردم. زن جوان با صدای گرفته ای گفت:علی!
بعد از حال رفت و روی زمین افتاد...
با این اتفاق مرد دست سارا را ول كرد و به سمت او رفت .در حالی كه او را بغل كرده بود پشت سر هم میگفت:مینا .. مینا چشماتو باز كن...
اما جوابی نمیشنید به سارا نگاه كرد از شدت خشم چشمهایش قرمز شده بود با فلریاد گفت:برو گمشو عوضی.... ببین با زنم چی كار كردی!
فریادش انقدر وحشتناك بود كه چند قدم عقب رفتم. مرد او را بغل كرد و به سمت پرایدی كه كمی انطرف تر بود رفت و در حالی كه سعی میكرد در ماشین را باز كند به ساراگفت:دیگه نمیخوام ببینمت فهمیدی؟
بعد سوار ماشین شد و رفت!
سارا:عوضی!نمیدونم این دیگه از كجا پیداش شد!
به سمت سارا رفتمو سیلی محكمی به صورتش زدم و گفتم:نمیذارم خواهرم به خاطر تو خراب شه!
چند لحظه سكوت كرد بعد حالت صورتش تغییر كرد و گفت:صوفیا؟
دستش را روی صورتش گذاشت و گفت:تو اینجا چی كار میكنی؟نگاهی به اطرافش كرد و گفت:اینجا كجاس؟
سارا دوباره برگشته بود او را در اغوش گرفتم و گفتم:چیزی نیس!مبینا تو رو اورده اینجا!

بعد از این كه سارا حالش بهتر شد از من خواست كه تنها باشد .سوار ماشینش شد و رفت. میدانستم قبول این اتفاقات برایش سخت است. نه او و نه من نمیدانستیم باید چه كاری بكنیم!؟
سوار ماشین شدم دیدم كه فربد برایم اس ام اس داده و ساعت و محل جایی كه قرار بود برویم را تعیین كرده.
حوصله نداشتم. ناراحت بودم گوشی را روی صندلی كناری گذاشتم و به راه افتادم.
به خانه كه رسیدم مهناز دم در امد و به من گفت:اقا ارسلان اینجان!
همیشه در بدترین موقعیت ها پیدایش میشد. نفس عمیقی كشیدم و گفتم:باشه ممنون!
وارد سالن شدم ارسلان روی صندلی لم داده بود و داشت میوه میخورد گفتم:سلام!
سرش را بالات اورد و گفت:سلام!فكر كردم خدایی نكرده مریضی!
من:میبینی كه حالم خوبه خوبه!
ارسلان:خدا رو شكر!
من:خب بفرمایید؟كاری داشتی؟میدونی كه خاله جونتون نیستن !
ارسلان:اومدم تورو ببینم!
من:خب؟
ارسلان:میخوام یه چیزی رو بهت بگم!
دست به سینه ایستادم و گفتم:میشنوم!
ارسلان لبخند كجی زد و گفت:بیا بشین!
من:راحتم!
ارسلان:باید بشینی!
با حرص روی اولین صندلی كه كنارم بود نشستم و گفتم:خب؟
ارسلان:چرا نیو مدی سر كار؟
من:عموم اطلاع نداد كه دیگه نمیام؟
ارسلان :چرا ولی میخوام دلیلشو بدونم!
من:واقعا؟
ارسلان سرش را به علامت مثبت تكان داد گفتم:واسه این كه دیگه تحمل تورو ندارم!
پوزخندی زد و گفت:یعنی فكر میكنی به همین راحتی میذارم از دستم فرار كنی؟
من:ببینم مثلا میخوای چی كار كنی؟
ارسلان با اعتماد به نفس كامل گفت:من تورو میخوام!
با تحكم گفتم:عمرا!
ارسلان:ببینم وقتی قضیه رو شد بازم میگی عمرا!
بعد از جایش بلند شد و گفت:خوشحال شدم عزیزم!
با تعجب گفتم:كدوم قضیه!
خندید وگفت:ترسیدی؟
از لحن حرف زدنش خوشم نمی امد گفتم:نه!
ارسلان ابرویش را بالا برد و گفت:معلومه!حالا خود دانی میتونی زود تر از این كه لازم باشه چیزی ناراحتت كنه بهم جواب بله بدی...
بعد به سمت در خروجی رفت. از حرفهایش سر در نمی اوردم ! شاید فقط میخواست من را بترساند ولی من انقدر ساده نبودم كه گول حرفهایش را بخورم.
همان طور كه از در خارج میشد گفت:واست گل اوردم دادم مهناز خانم!
دم در ایستادم و گفتم:به سلامت!
به سمتم برگشت و با خنده گفت:خداحافظ عزیزم!رنگت پریده مراقب خودت باش!
در را محكم بستم!چرا اینقدر سربه سرم میگذاشت نمیدانم چه چیزی نصیبش میشد مطمئن بودم قضیه ی خواستگاری هم فقط برای اذیت كردن من بود.
عصر به كافی شاپی كه فربد دعوتم كرده بود رفتم. پشت میز دونفره ای نشسته بود. جلو رفتم وسلام كردم . حواسش نبود یك دفعه به خودش امد و سرش را بالا گرفت. بعد لبخندی زد و گفت:سلام!
نیم خیز شد و گفت:بشین!
رو به رویش نشستم ! گل رزی كه كنار دستش بود جلویم گذاشت و گفت:ناقابله!
ان را برداشتم و بو كردم یك گل رز صورتی كه تازه باز شده بود. از همه ی دسته گل هایی كه ارسلان برایم میخرید زیبا تر بود.اصلا نمی فهمیدم چرا اینقدر فربد را با ارسلان مقایسه میكنم!لبخندی زدم و گفتم:ممنون!
دستش را روی میز گذاشت و به من نگاه كرد . كمی با تردید نگاهش كردم و دستم را در دستش گذاشتم!
تمام بدنم گر گرفته بود سرم را پایین انداختم دستم را محكم گرفت و گفت:از این كه قبول كردی ممنونم
4 ساعت تمام با هم حرف زدیم ولی خیلی برایم زود گذشت. فربد خواست كه وقتی پدرم برگشت با او درباره فربد صحبت كنم،من هم قبول كردم.

*********************
یك هفته گذشته بود. فربد خیلی كمك كرد تا بتوانم اوضاع روحیم را كنترل كنم هر چند درباره ارسلان زیاد با او صحبت نمیكردم چون میترسیدم عكس العمل نشان دهد. سارا هم وضعیت خوبی نداشت حمله هایش بیشتر شده بود . برای همین بیششتر برای معاینه میرفت فربد میگفت كه روند كار برای سارا خیلی مشكل است چون همیشه چیزی را مخفی میكند. برای همین اجازه نمیدهد كه از طریق هیپنوتیزم با مبینا ارتباط داشته باشد.
بعضی روزها صبح دنبال سارا میرفتم تا مطمئن شوم كه در دانشگاه میماند ولی انجا هم وضعش خوب نبود.

ان روز باز هم حال سارا بد شده بود.روی مبل نشسته بودم و با او صحبت میكردم تا متقاعدش كنم كه دست از این كارهایش بردارد ولی او نمیخواست به حرفم گوش كند. من:مبینا دیدی كه اون زن چه حالی شد وقتی ما رو اونجا دید!
سارا پوزخندی زد و گفت:همینو میخواستم! حالا زنش ولش میكنه!
من:میدونی چه ضربه ای به اون بیچاره زدی؟
سارا:واای بیچیال من شو میشه؟
من:نه نمیشه!
سارا:اووفف! گیر میدیا! تازه الان یكی رو پیدا كردم خوشگل و خوش تیپو پولدار!
با ناراحتی گفتم:وای نه!
سارا:گوشی اش را بیرون اورد و گفت:میخوای ببینیش؟
با تعجب گفتم:عكس داری ازش؟
چشمكی زد و گفت:اره! این یكی خیلی خوب باهام راه اومده كلی مدرك دارم واسه نشون دادن به زنش!موبایلش را جلوی من گرفت و گفت نگاش كن!
داشتم فكر میكردم كه چرا همه مرد ها اینقدر زود از خود بی خود میشوند كه یك دفعه با دیدن عكسی كه سارا نشانم داد جا خوردم!
زبانم بند امده بود. در حالی كه حیرت زده به صفحه ی موبایل سارا نگاه میكردم گفتم:ارسلان؟!
با تعجب نگاهی به من كرد و گفت:میشناسیش؟
گوشی را به او دادم و گفتم:من باید برم بیرون!
از جایش بلند شد و گفت:چی شد؟
من:هیچی!در حالی كه از پله ها بالا میرفتم گفتم:فقط دیگه اون پسره رو نبین خطرناكه!
وارد اتاقم شم با عجله لباس پوشیدم در اینه به خودم نگاه كردم.روی صندلی نشستم و گوشی ام را برداشتم همان طور كه موهایم را شانه میزدم به ارسلان زنگ زدم!
بعد از چجند بوق جواب داد.:جونم؟
با عصبانیت گفتم:باید ببینمت!
_:چی؟
كوهایم را با كش بستمو گفتم:نشنیدی؟میگم باید ببینمت؟!همان الان !كجا؟
_:چی شده میخوای منو ببینی؟
من:وقتی دیدمت میفهمی؟
_:از كارات پشیمون شدی؟
من:عمرا!حالا میگی كجا یا نه؟
_:باشه بابا چته؟بیام خونتون؟
من:نه بیرون از خونه!
_:خب بیا خونه ی ما!
من:عمرا!
_:خب پس چی؟تو كه همه رو یه چیزی میگی!
من:بیرون پاركی! جایی!
_:میخوای بگیرنمون؟
من:ببین من باید باهات حرف بزنم همین الان !
_:باشه میام دنبالت!
من:خداحافظ!
با حرص گوشی را خاموش كردم.كمی كرم زدمو شالم را سرم كردم.
وقتی از پله ها پایین امدم سارا نبود . به مهناز خانم گفتم مراقبش باشد تا من برگردم .
دم در 5 دقیقه ای منتظر بودم تا بالاخره ارسلان امد.
در جلو را باز كردم و نشستم ارسلان با تعجب نگاهی به من كرد و لبخند زد و گفت:اوه اوه!سلام!
با حرص نگاهش كردم و گفتم:علیك!
راه افتاد.گفت:چی شده؟چته؟
با حرص نگاهش كردم و گفتم:نمیدونی؟
شانه هایش را بالا انداخت و گفت:باید بدونم؟
من:عكس تو تو گوشی ساراچیكار میكرد؟
فكر كردم عكس العمل نشان میدهد ولی با بی خیالی گفت:از خودش بپرس!
من:از مبینا یا سارا؟
ارسلان پوزخندی زد و گفت:از هر دو شون!
محكم روی داشبرد كوبیدم و گفتم:عوضی!
ترمز كرد . اگر خودم را محكم نگه نداشته بودم با سر به شیشه میخوردم! گفت:بهت گفته بودم كاری میكنم كه انتظارشو نداشته باشی!
خونسردی اش ازارم میداد گفتم:بهتره این بازی رو تموم كنی!
پوزخندی زد و فگت:بازی وقتی تموم میشه كه یكیمون ببره!
با حرص به چشمهایش خیره شدم و گفتم:دست از سرخواهرم بردار!
ارسلان:مبینا بهم گفته تو دوستشی نه خواهرش!
من:خفه شو!
ارسلان خندید و گفت:عصبی میشی جذاب تری!
دیگر نمیتوانستم خودم را كنترل كنم به سمتش حمله ور شدم ولی دستهایم را گرفت زورش از من بیشتر بود در ماشینش را قفل كرد و من را روی صندلی حول داد و گفت:میخوای منو بزنی؟
نگاهش نكردم!
ارسلان:ببین اگه میخوای كاری به كار خواهرت نداشته باشم باید زنم بشی فهمیدی؟
خواستم در را باز كنم اما نشد!
من:درو چرا قفل كردی؟
ارسلان:جوابمو ندادی؟
من:درو باز كن!
نمیدانستم باید چه جوابی به او بدهم!
حرفی نمیزد محكم به در كوبیدم و گفتم بازش كن!
خندید و در را باز كرد و گفت:یادت باشه چی گفتم! منتظر جوابتم!
از ماشین پیاده شدم و در را محكم بستم ارسلان به سرعت از انجا دور شد انگار برای همه چیز برنامه ریزی كرده بود زیاد با خانه فاصله ای نداشتم .به سمت خانه به راه افتادم! نباید تسلیم میشدم باید بیشتر مراقب سارا می بودم
به خانه كه رسیدم یكراست به اتاق سارا رفتم! حالش خوب شده بود و فرصت خوبی بود كه درباره ی مبینا با او صحبت كنم . سارا روی زمین نشسته بود و جزوه هایش را دورش ریخته بود.روی تختش نشستم و گفتم:سارا؟
سرش را تكان دادو گفت:هوم؟
من:دكتر درباره مبینا چیزی بهت گفته؟یا خودت چیزی فهمیدی؟
ساراسرش را بلند كرد و لبخدی زد و گفت:اره!
دستم را زیر چانه ام گذاشتم و گفتم:خب؟چی میدونی؟
سارا:یه دختریه كه مثله من مادر نداره پدرش مثه این كه زن داره و این كه یه ذره مخش اسیب دیده و این كه خیلیل از وسایل من به خصوص گوشیم استفاده میكنه و خیلیم شیطونه!تازه زیادی مشكوكه!
من:میدونی چه كارایی میكنه؟
سارا:تقریبا!
من:میدونی با ارسلان دوسته؟
با تعجب گفت:ارسلان؟بعد خنده ای كرد و گفت:شوخی میكنی؟
من:نه! یه عكسم ازش تو گوشیت داره!
سارا:واقعا؟
بعد گوشی اش را كه كنار دستش بود برداشت و گفت:بذا ببینم!
من:باشه!
سارا:ایناها!با خنده گفت:عجب ادمیه !
من:سارا بهتره گوشیتو دیگه دنبال خودت نبری بهتره بدیش به من میترسم مبینا كار دستت بده!
چشمكی زد وگفت:چیه میترسی ارسلانو از راه به در كنه؟
من:میترسم؟
سارا:اره دیگه.... میترسی ازت بدزدتش؟
من:هووف!نه خیر!همون بهتر یكی بیاد برداره ببرتش از دستش راحت شم!
سارا یشخندی زد و گفت:بله!
بالشتش را به سمتش پرتاب كردم و گفتم:مرض! من حالم از این پسره به هم میخوره!
جا خالی داد و با خنده گفت:باشه بابا!
من:خب گوشیتو بده ب من!
سارا سرش را تكان داد و گفت:اگه این خیالتو راحت میكنه بیا!وموبایلش را به سمت من گرفت.
نیم خیز شدم و گوشی را از دستش گرفتم و گفتم:مرسی!
سارا لبخندی زد و گفت:خواهش میكنم!
گوشی اش را خاموش كردم و در جیبم گذاشتم.حالا باید برای مبینا فكری میكردم تا از ارسلان دور شود.
سارا:خب دیگه كار خودتو كردی ابچی جونم پاشو برو بذار من به درسام برسم!
از روی تخت بلند شدم و گفتم:باشه!بازم ممنون!
سارا بوسه ای برایم فرستاد و گفت:میدونم واسه خودمه!
لبخندی زدم و از اتاقش خارج شدم.
روی مبل نشسته بودمو به این فكر میكردم كه چطور باید مبینا را متقاعد كنم كه موبایلم در دستم شروع به لرزیدن كرد. به شماره نگاه كردم فربد بودجواب دادم:الو؟
_:سلام!
من:سلام!
_:خوبی؟
من:ممنون خوبم!تو چطوری؟
_:مرسی! صدات یه جوری شده اتفاقی افتاده؟
نمیخواستم درباره اتفاقی كه افتاده بود با فربد صحبت كنم نمیدانستم چرا هر بار چیزی مانعم میشد .گفتم:نه چیزی نیست یه كم خستم!
_:صوفیا میخواستم بپرسم پدرت كی بر میگرده؟
من:حدودا سه چهار ماه دیگه!چطور؟
_:خیلی زیاده! میخوام زودتر موضوعو بهشون بگیم!
با خنده گفتم:چرا اینقدر عجله داری؟
_:نمیدونم!دل شوره دارم! حس میكنم اگه دیر بشه اتفاق بدی می افته!
حرفش نگرانم كرد.گفتم:چرا چنین فكری میكنی؟
_:نمیدونم!
نفس عمیقی كشیدم و گفتم:بهش فكر نكن!
_:سعی میكنم!
من:مطمئن باش چیزی نمیشه!امكانش هست بابام زودتر بیاد!
_:خدا كنه!
من:بسه دیگه داری منم نگران میكنی!
_:چشم دیگه نمیگم!
لبخندی زدم و گفتم:افرین!
_:خب دیگه چه خبر!
من:خبری نیست سلامتی تو چه خبر؟
_:سلامتی شما!خواستم زنگ بزنم حالتو بپرسم!حال خودم كه خیلی خبو شد!
من:خدا رو شكر!
_:خواهرم داره صدام میكنه اگه شد بعدا دوباره تماس میگیرم كاری نداری؟
من:نه !
_:میبوسمت خداحافظ!
من:خداحافظ!
قطع كرد. نفس عمیقی كشیدم و به موبایلم نگاه كردم درست . وقتی دبیرستان بودم همیشه بچه های كلاسمان را كه با شوق و ذوق از كسی كه دوست دارند صحبت میكردند مسخره میكردم ولی حالا خودم در سن 23 سالگی به راحتی میتوانستم ان شوق را احساسا كنم. نمیدانم چرا فربد ارامش خاصی را درونم به وجود می اورد. عشق انقدر ها هم كه همه میگفتند پیچیده نبود.با وجود فربد بیشتر مصمم میشدم تا ارسلان را از خودم دور كنم!
ان روز صبح باران می امد .سارا هم كلاس نداشت. حوصله ام سر رفته بود عادت نداشتم بیكار بمانم دلم میخواست به شركت بروم ولی اصلا تحمل ارسلان را نداشتم.به مهناز خانم سپرده بودم جوابش را ندهد خودم هم گوشی ام را جواب نمیدادم.
ساعت ده و نیم بود رفتم تا سارا را بیدار كنم!در زدم ولی جواب نشنیدم وارد اتاق شدم دیدم سارا لباس پوشیده وجلوی اینه در حال ارایش كردن است گفتم:كجا؟
در اینه نگاهی به من كرد وگفت:سلام!میرم ارسلانو ببینم!
فهمیدم كه مبیناست گفتم:وقت داری باهات حرف بزنم؟
سرش را به علامت مثبت تكان داد و گفت:اگه نصیحت نیس میشنوم!
روی صندلی نشستم و گفتم:میتونم یه چیزی ازت بخوام؟
به سمت من برگشت و گفت:از من؟
من:اره!
ابرویش را بالا برد وگفت:چی؟
من:میشه ارسلانو بیخیال شی؟
سارا:واسه چی؟
من:خب اون كه زن نداره!
با تعجب گفت:ولی خودش گفت...
وسط حرفش پریدم و گفتم:دروغ گفته!
كمی فكر كرد و گفت:خب اینجوری كه بهتره چرا میگی ولش كنم؟
گفتم:یعنی میخوای باهاش بمونی؟
سارا:خب پسر خوبیه!اینجوری خیال تو هم راحته دیگه!
من:خواهش میكنم ازت اونوولش كن!
موهایش را كنار زد و گفت:میشه بدونم چرا اینقدر اصرار میكنی؟
دیگر نمیدانستم چه چیزی باید بگویم یك دفعه از دهانم پرید كه:اخه من ارسلانو دوست دارم!
چشمهایش گرد شد با خنده گفت:چی؟
سرم را پایین انداختم حرفی كه زده بودم حماقت محض بود حتما به گوش ارسلان میرسید ولی چاره دیگری نداشتم گفتم:خب حالا میشه...؟
پوزخندی زد و گفت:پس بگو چرا اون روز مثه برق گرفته ها از جات پریدی بالا!
با حالت مظلومانه این به او خیره شدم و گفتم:خواهش میكنم!
سرش را تكان داد و گفت:اخه من تازه داره ازش خوشم میاد!
متقاعد كردنش كار ساده ای نبود با نا امیدی از جایم بلند شدم و گفتم:امیدوارم خوش باشید!
خواستم از اتاق بیرون بروم كه گفت:باشه!
به سمتش برگشتم . گفت:من اونقدر كه تو دوسش داری دوسش ندارم این نشد یكی دیگه!
باید برایش فیلم بازی میكردم تا مبادا نظرش عوض شود به سمتش رفتم ومحكم او را در اغوش گرفتم و گفتم:واقعا ممنون!
خواستمگونه اش را ببوسم كه من را كنار زد و گفت:بسه... ببین مثه بچه ها افتاده به جون من!
من:نمیدونی چقدر ازت ممنونم مبینا! تو خیلی خوبی؟
دستش را جلوی من گرفت و گفت:باشه باشه دیگه حمله نكن!
لبخند زدم در دلم گفتم:حالا ببینم میخوای چی كار كنی ارسلان خان!
سارا:راستی گوشی منو ندیدی؟
من:نه! گمش كردی؟
سرش را به علامت مثبت تكان داد و گفت:پیداش میكنم!خب دیگه من برم یه ذره قدم بزنم!
من:باشه!
وقتی داشت از اتاق خارج میشد گفتم:مبینا چیزی به ارسلان نگیا! اون نمیدونه كه من...
سارا:باشه باهش متوجهم خیالت راحت!
نفس عمیقی كشیدم و گفتم:مراقب خودت باش!
سارا:باشه!خدافظ!
لبخند زدم و از اتاق سارا خارج شدم حالا هم جلوی ارسلان را گرفته بودم هم میتوانستم بهتر با مبینا ارتباط برقرار كنم.


نوشته شده توسط حسین اکرمی در شنبه 23 مهر 1390

نظرات ()

مطالب ارسالی

» مدیر وب جدید
» رمان به خاطر خواهرم -قسمت دوازدهم
» رمان به خاطر خواهرم -قسمت یازدهم
» رمان به خاطر خواهرم -قسمت نهم
» داستان هنرپیشه
» رمان به خاطر خواهرم -قسمت دهم
» رمان عاشق بودیم-قسمت سی ام
» رمان عاشق بودیم-قسمت بیست و نهم
» رمان عاشق بودیم-قسمت بیست و هشتم
» رمان عاشق بودیم-قسمت بیست و هفتم
» رمان عاشق بودیم-قسمت بیست و ششم
» رمان عاشق بودیم-قسمت بیست و پنجم
» رمان عاشق بودیم-قسمت بیستم و چهارم
» رمان عاشق بودیم-قسمت بیست و سوم
» رمان عاشق بودیم-قسمت بیست و دوم

» لیست کامل مطالب ارسالی


معرفی مدیر

سلام خدمت بازدید کنندگان گرامی
حسین هستم مدیر وبلاگ
20 سالمه بچه ی شیرازم
از اینکه اوقات خود را در این وبلاگ می گذرانید متشکرم.
ID:
hosseinakrami2010
نامم را پدرم انتخاب کرد
فامیلم را جدم انتخاب کرد
اما من خودم راهم را انتخاب میکنم
دکتر شریعتی





داستان و رمان
رمان موبایل
مدیر وبلاگ: حسین اکرمی


لوگوی وبلاگ من


داستان و رمان - رمان به خاطر خواهرم -قسمت هشتم


نظرسنجی




کدامیک از نویسندهای جوان وبلاگ موفق تر بوده اند؟(رمان های کدام نویسنده را می پسندید؟)





امکانات وبلاگ

مدیر وبلاگ :
» حسین اکرمی

آمار وبلاگ
» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

Google

در این وبلاگ
در كل اینترنت



صفحه اصلی | پست الکترونیک | اضافه به علاقه مندی ها | ذخیره صفحه


Powered By mihanblog.com Copyright © 2011 by hosseinakrami2010
Design By : حسین اکرمی