تبلیغات
داستان و رمان - رمان عاشق بودیم-قسمت سی ام
..
منوی اصلی
لینکهای سریع

موضوعات
رمان های نیلوفر.ن
رمان های نرگس.ش
رمان های الهام.الف
داستان
رمان
معرفی نویسنده جوان
بدون شرح

آرشیو ماهانه
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389

.:: لیست کامل آرشیو ماهانه ::.


لینکستان

آوایی از دوردست
گالری عکس پارس پیک
بهشتیان
◘ سایت محبوبـــ کـــرسی ◘
@@@و من برای زندگی تو را بهانه میکنم@@@
تجهیزات آرایشگاهی اتحاد
یادداشتهای چند بی مخ
راز خوشبختی
◄جوک و اس ام اس جدید►
aftab(آبجی فاطمه)
داستان های کوتاه(آبجی زهرا)
دانشجوهای مهندسی کشاورزی(پسر خاله صادق)
معرفی و بررسی گوشی های موبایل
افزایش ترافیک : رنک ساز
به زندگی لبخند بزنیم
نگاه
شیطونک انا جون جونی
افزایش سریع ، آسان و رایگان آمار بازدید
سکرت
عشق ممنوعه(پارمیدا)
بیضا سرزمین جاوید
♫نوای ســـــــکــــــوت♪
دوستان پارسی
آشفته زمانیست یارب كمكم كن
قصه های نرگس
کلاغ نـــــــــــــــــــــــــــــــیوز
پاتوق مطالب توپ
ساغر-2010
دل نوشته های پسر 16 ساله
وب تفریحی بست فان
داستان آنلاین - خانه تایپ
داستان آنلاین - خانه دانلود
just my love
روز ژوکر
خلاصه و دانلود رمانها
در جستجوی عشق
نیوشا ضیغمی / شادی
دختری از نسل افتاب
سایه های زندگیم
بیمار عشق
پایگاه سرگرمی پاتوق98
ارثیه باد
وب حسین تهی
ثبت دامنه و فروش هاست
باران عشق
زیر خاکی
ملیسا شیطون
دنیای واقعی
نگهبان عشق
**بانوی مرداد**
کلبه چوبی
مروارید عشق
پسری از نسل پارس
Twilight Fans
(◕‿◕)دختــــرک شیـــطون بــــلـا(◕‿◕)
عاشق دلشکسته
...عاشقانه...
اینجا قلب من است...
lovelygirl
حرف های یک جوون

.:: لیست کامل لینکستان ::.


لوگوی دوستان







اعلامیه مهم



توجه توجه : در صورت تمایل به تبادل لینک نظر خود را به صورت خصوصی درج نمایید
در غیر این صورت تبادل لینک با شما امکان پذیر نمی باشد
خوندن این وبلاگ به شما بال میده
ایمیل یاهو ایمیل میهن میل ایمیل جی میل
بازدیدکنندگان محترم لطفا در نظرسنجی وبلاگ شرکت کنید
نظرات و انتقادات خود را در بخش نظرات با ما در میان بگذارید
برای کمک به بازدیدکنندگان برای انتخاب رمان مورد پسند نظرات خود را درباره هر رمان بنویسید
با تشکر


رمان عاشق بودیم-قسمت سی ام
مرتبط با : رمان های الهام.الف



قسمت سی ام



- تو اینجا چکار می کنی؟
دلربا این را گفت و با خشم جلوتر آمد ، سعید نیشخندی زد و درحالیکه با روان نویسی که در دستش بود بازی می کرد گفت :
- من باید اینو از تو بپرسم...نکنه اومدی حالم رو بپرسی...اینقدر دلت واسم تنگ شده بود؟!
دلربا محکم بر میز کوبید و گفت : چرند نگو...!!
سعید ابروانش را از تعجب بالا برد و درحالیکه با دقت به چهره پریشان دلربا می نگریست گفت : پس واسه چی اومدی اینجا؟!
دلربا با بی میلی جواب داد :
- اومده بودم مهشید خانم ، صاحب این مزون رو ببینم...ولی فکر نمی کردم یه مرد نامحرم اینجا رو بگردونه!!
سعید خندید و گفت : من اینجا رو نمی گردونم...مهشید جون صاحبشه!
- پس حتما طعمه جدیدته...!
- نه...تا وقتی تو رو شکار نکنم دنبال آهوی دیگه ای نمی رم...
سعید این را گفت و از جای بلند شد ، دلربا چند قدم عقب رفت ، رفتار سعید عادی نبود ، چشمانش مانند گرگی گرسنه به دنبال او می دوید، دلربا به سمت درب رفت و خواست از آن اتاق بیرون رود که متوجه شد در اتاق از بیرون قفل است با تعجب گفت :
- چطور ممکنه؟! پس چرا من نفهمیدم...
صدای قدم های سعید را از پشت سر شنید ، تمام بدنش از ترس می لرزید و جرئت نگاه کردن به پشت سرش را نداشت ولی در تاریک روشن اتاق توانست سایه او را که روی در افتاده بود و هر لحظه بزرگتر می شد ببیند ...
- الان فقط یه قدم باهات فاصله دارم...خیلی جالبه...یه قدم با تموم آرزویی که این سه سال در حسرتش بودم...
دلربا فریاد کشید : برو اونور...!! من شوهر دارم...
- تو بودی از آرزوت دست می کشیدی؟
دلربا چشمهایش را بست و زیر لب گفت : خدا یا کمکم کن...
و آرام چشمهایش را باز کرد ، سایه سعید دیگر پشت سرش نبود ، با ترس به عقب برگشت و اطراف را نگریست ، سعید در کنج اتاق درست در راستایی که او ایستاده بود ، به دیوار تکیه داده و به او زل زده بود ، دلربا شال روی سرش را جلو آورد و گفت : در رو باز کن...
سعید آهی کشید و گفت : با مهشید چکار داری؟!
دلربا با صدایی که از ترس می لرزید گفت : تو چکاره شی؟! با خودش کار دارم...
- اون خواهرمه...
دلربا با تعجب گفت : چی؟!
سعید همانطور که به سمت میز می رفت گفت : چکارش داشتی؟
دلربا نفس عمیقی کشید و با تحکم گفت : خواستم بگم دلبر دیگه اینجا نمیاد...فکر یه دختر بیچاره دیگه باشه که بدبختش کنه!
سعید به سمت پنجره رفت ، آن را باز کرد و خطاب به دلربا گفت : شنیدم بهرام رو ترک کردی...
- به تو هیچ ربطی نداره...
- چرا ربط داره... میخوام بدونی من هنوزم منتظرم...
- منتظر واسه چی؟
- آخه دیده بودی مردی اینقدر التماس کنه؟
دلربا با عصبانیت گفت :
- من شوهر دارم و شوهرم رو خیلی دوس دارم...بهتره اینو بدونی که هیچوقت هم بهش خیانت نمی کنم...تو هم یادت باشه به خواهرم کاری نداشته باشی وگرنه بد می بینی!!
-دیگه بدتر از این...
سعید این را گفت و به سر و وضع خودش اشاره کرد سپس گفت :
- من دنبال خواهرت نیفتادم...اونه که هی دور و بر من می پلکه....می دونم چی میخواد...چیزی که تو نمی ذاری با هم داشته باشیم...ولی شاید یکی از همین روزها باهاش نرم شدم آخه اون خیلی شبیه تویه...اونم می تونه منو به آرزوم برسونه...
دلربا جلو آمد و با عصبانیت گفت : اگه دستت به دلبر بخوره...خودم می کشمت!!
- باعث خوشحالیمه که با دستای تو کشته بشم...باور کن!!
دلربا با ناراحتی به سمت درب رفت و درحالیکه به آن می کوبید فریاد زد : در رو باز کنید...یالا...در رو باز کنید...
سعید خندید و گفت : واقعا فکر می کنی بهرام تو رو دوس داره؟
دلربا با خشم به طرف سعید برگشت و گفت : یه بار گفتم زندگی من و بهرام به تو هیچ ربطی نداره...
و دوباره به در زدن ادامه داد...
- تا وقتی نگم در رو واست باز نمی کنه...
دلربا دست از در زدن کشید و گفت : بذار برم...
سعید سیگاری روشن کرد و پنجره را گشود ، همانطور که نگاهش را به آسمان سیاه شب دوخته بود گفت :
- مادرم همیشه می گفت به ستاره ها که نگاه می کنی به چشمک زدنشون بخند...ولی بهشون دل نبند ...چون چشمک هاشون از روی عادته...
دلربا اخمی کرد و گفت : منظورت چیه؟!
سعید نگاهش را از آسمان برگرفت و درحالیکه به او می نگریست گفت : تو ممکنه عاشقانه بهرام رو دوس داشته باشی...ولی اون فقط بهت عادت کرده...واسه همین شبایی که تو خونه نبودی ازم خواست بیام پیشش تا تنها نباشه...اره دلربا...بهرام فقط عادت کرده که تو کنارش باشی...واسه همینم توی عرض دو روز اینقدر شکسته شده...
- برام مهم نیس که چی میگی...دیگه نمی خوام حرفات رو باور کن...چون می دونم تو هر ثانیه که می گذره به این فکر می کنی که ما رو از هم جدا کنی...
سعید لبخند تلخی زد و گفت : من فقط خواستم آگاهت کنم...
دلربا با دستش محکم به در کوبید و با عصبانیت گفت : به اندازه کافی آگاه شدم...!
گونه های سعید از خشم ، منقبض شد ، با بی میلی گوشی تلفن را برداشت و چیزی درون گوشی آن زمزمه کرد، طولی نکشید که در باز شد ، دلربا درب را هل داد و با عصبانیت به زن جوان مو بلوندی که پشت درب ایستاده بود نگریست و بدون اینکه چیزی بگوید از آنجا بیرون رفت ، دیروقت بود که به خانه رسید مادرش تا آن وقت شب بیدار مانده بود ، وقتی خیالش از سلامت برگشتن دلربا آسوده شد به آشپزخانه رفت تا غذای او را گرم کند ، دلربا تنها در هال نشست و به حرفهای سعید فکر کرد...
با خودش گفت : واقعا بهرام فقط بهم عادت کرده؟!
***
بهرام با شنیدن صدای ضربه به در اتاقش دست از نوشتن برداشت و گفت : بفرمایید تو...
در به آرامی باز شد و نیلوفر را دید که به سمتش می آمد ، لبخندی زد و از نیلوفر خواست روی صندلی کناری بنشیند سپس گفت : کاری داشتی؟!
نیلوفر به برگه هایی که روی میز بود نگریست و گفت : اینها چیه؟
بهرام خندید و گفت : باید اینا رو ترجمه کنم....
- پس هنوزم ترجمه می کنی؟
بهرام سرش را تکان داد و گفت : آره...
و دوباره مشغول به نوشتن متن فارسی روی کاغذ رو به رویش شد ، نیلوفر در نیم رخ بهرام دقیق شد ، پسرخاله جذابی داشت بیشتر از جذاب بودن ، مهربانی را در وجود او حس می کرد و هر روزی که می گذشت احساس وابستگی بیشتری به او می کرد ، لبخند کمرنگی زد و بی مقدمه گفت :
- میخوای با دلربا ادامه بدی؟
بهرام نگاهش را از برگه روی میز برگرفت و با تعجب گفت : چی؟! معلومه که ادامه میدم...دلربا زن منه...تازه اون بارداره...
نیلوفر سعی کرد نفرتی که با شنیدن اسم دلربا از دهان بهرام پیدا می کرد را در حالت چهره اش بروز ندهد ، شمرده گفت :
- من واست نگرانم بهرام...
بهرام پوزخندی زد و گفت : نگران ؟واسه چی؟ همه چی درست میشه نیلو...خودت رو ناراحت نکن...
نیلوفر سرش را پایین انداخت و گفت : من خیلی دوست دارم بهرام...
بهرام درحالیکه به برگه های در دستش نگاه می کرد گفت : خب ...منم خیلی دوست دارم...
- ولی من یه جور دیگه دوست دارم...
بهرام خندید و گفت : می دونم...می دونم خیلی دوسم داری...همیشه مثل برادر ، مراقبت بودم...یادش بخیر...چه روزهایی بود....هر کی ما رو می دید باور نمی کرد دخترخاله و پسر خاله باشیم...
نیلوفر با حسرت به بهرام نگریست و گفت : می دونی چرا با مامانم برنگشتم؟
بهرام با کنجکاوی گفت : چرا؟
نیلوفر در سیاهی چشمان بهرام خیره شد و گفت : چون عاشق شدم...
- پس بگو داشتی واسه اون شال می بافتی...
بهرام این را گفت و با تعجب به نیلوفر که چهره اش بسیار آشفته و پریشان به نظر می رسید نگاه کرد و بی اختیار به خنده افتاد...
نیلوفر با اندوه گفت : به نظرت خنده داره؟
بهرام سعی کرد خودش را کنترل کند در حالیکه به اندام نیلوفر می نگریست گفت : دخترجون...تو کِی بزرگ شدی؟
نیلوفر اخمی کرد و گفت : فکر می کنی هنوز بچه ام؟ بهرام من بیست سالمه...
- اوه ه ه....خب حالا!! نمی دونم چرا جوون های این دوره تا بیست سالشون میشه فکر می کنن دیگه خیلی می فهمن...
نیلوفر نگاهش را از او برگرفت و گفت : من خواستم بگم واسه عاشق شدن بچه نیستم...خوب معنی عشق رو درک می کنم...می فهمم نگرانی چیه...عشق خیلی وقته قلبم رو در برگرفته...و هر روز که ازش دورتر میشم قلبم بیشتر درد می گیره...
- پس بهتره یه اکوی قلب بری...
نیلوفر با ناراحتی به بهرام نگریست و خواست چیزی بگوید که بهرام درحالیکه می خندید گفت :
- خب...آخه می ترسم ناراحتی قلبی گرفته باشی...خود به خود که قلب آدم درد نمی گیره!
نیلوفر که می دانست بهرام دوباره در دور لودگی افتاده است با عصبانیت بلند شد و قصد ترک کردن اتاق را گرفت که بهرام با جدیت گفت :
- حالا اون مرد خوشبختی که قلب دخترخاله منو به یغما برده کیه...؟ ببینم سرش به تنش می ارزه...؟
نیلوفر درحالیکه لبخند می زد به سمت بهرام برگشت و گفت : اون خیلی مهربونه...خیلی خوشگل و جذابه...قد نسبتا بلندی داره...شونه های پهن...و دستای گرمی داره که من هر وقت توی دست می گیرمشون احساس امنیت می کنم...
بهرام نیشخندی زد و گفت : اونجور که توصیفش کردی والا منم عاشقش شدم...
نیلوفر خنده تلخی کرد و گفت : ولی فکر کنم اون منو دوس نداره...
بهرام اخم کرد و گفت : چطور مگه؟ ببینم بهت محل نمی ده؟ میخوای برم یه گوشمالی حسابی بهش بدم؟پ
- نه...اون یکی دیگه رو دوس داره...
-اوه...
بهرام سرش را با ناراحتی تکان داد و به چشمان اشک آلود نیلوفر نگریست سپس گفت :
- حالا چرا گریه می کنی؟
- چون دلم شکسته...
- دیگه به اون مرده فکر نکن...نیلو تو هم خوشگلی هم خوش اندام...حالا خیلی وقت داری تا ازدواج کنی...هر مردی که لایق اشک های تو نیست...
نیلوفر سرش را با اندوه تکان داد و آرام به سمت در خروجی رفت ، بهرام با عصبانیت گفت :
- دیگه هم حق نداری واسش شال گردن ببافی...
نیلوفر به آرامی گفت : باشه...
بهرام لبخند مهربانی زد و گفت : واسه من بباف....باشه؟
نیلوفر با دیدن لبخند بهرام جانی تازه گرفت ، لبخند به لبانش نشست و آرام از اتاق خارج شد...


هنوز ساعتی به غروب خورشید باقی مانده بود که دلبر با عصبانیت وارد خانه شد و فریاد کنان دنبال دلربا گشت ، فرنگیس با تعجب از آشپزخانه بیرون آمد و به دلبر که صورتش از عصبانیت به سرخی گراییده بود نگریست و گفت : چی شده ؟ چه خبرته؟
دلبر کیف دستی اش را به گوشه ای از هال پرت کرد و گفت : دلربا کجاس؟
هنوز فرنگیس جواب نداده بود که دلربا از اتاق دانیال بیرون آمد و گفت : من اینجام...
دلبر دست به کمر شد و با لحنی طلبکارانه گفت : ببینم کی بهت اجازه داد بری مزون؟
دلربا لبخند کمرنگی زد و درحالیکه کتاب در دستش را می بست گفت : فکر نکنم باید از کسی اجازه می گرفتم...
دلبر مانند کودکان به گریه افتاد و با ناراحتی گفت : چرا گفتی من دیگه مزون نمیام ؟! هان؟
دلربا جلوتر آمد و با خونسردی در چشمان سیاه و اشک آلود خواهرش خیره شد سپس گفت :
- چون دیگه نمیری...!
دلبر معترض گفت : یعنی چی؟!
- همین که شنیدی...دیگه حق نداری بری اون مزون...من خودم از فردا دنبال کار می گردم!
دلبر پوزخندی زد و گفت : کی بتو کار میده آخه؟
دلربا با ناراحتی گفت : مگه من چمه؟
فرنگیس که با نگرانی گوشه ای ایستاده بود و حرفهای آنها را گوش میداد گفت :
- ولش کن دلربا...
دلربا با عصبانیت گفت : بذار بگه مامان...
و بلافاصله رو به دلبر کرد و گفت : مگه من چمه؟ هان؟
دلبر خندید و گفت :
- تو هیچی بلد نیستی...هیچ کس بهت کار نمیده...
دلربا با تعجب گفت : بعد اونوقت تومثلا چی بلدی؟!
دلبر آدامسی که در دهانش نگه داشته بود را با ولع جوید و گفت : چیزی که واسه اینکه بهت کار بدن باید داشته باشی...
صورت دلربا از خشم ، سرخ شد و بدنش به تدریج شروع به لرزیدن کرد ، خوب می توانست منظور دلبر را متوجه شود ، دلبر کیفش را از روی زمین برداشت و درحالیکه لبخندی موذیانه بر لب داشت به اتاقش رفت ، فرنگیس جلو آمد و به دلربا گفت : حالت خوبه؟ چی شد یکدفعه؟!
- هیچی نیس مامان...برو به کارت برس...
- مطمئنی؟
- اوهوم...
دلربا سرش را به آرامی تکان داد سپس به گوشه ای رفت و نشست...فرنگیس متوجه شد که دلربا در فکر فرو رفته است ، خیلی نگران دخترش بود با این حال ترجیح داد او را تنها بگذارد...
دلربا نگاهش را به گل های رنگی فرش دوخته بود ، با صدای تقه در به خودش آمد ، دانیال را دید که از نیمه باز در به او می نگرد ، لبخند تصنعی زد و گفت :
- چیه داداشی؟
دانیال به سمت دلربا آمد و کنارش نشست در چشمان عسلی و غمناک خواهرش خیره شد و گفت : میشه یه چیزی ازت بخوام؟
دلربا خندید و گفت : باشه ...فهمیدم فردا ریاضی کار می کنیم...امشب خسته ام!
- نه...!
دلربا با تعجب به چهره پریشان برادرش نگریست سپس گفت : چی؟!
دانیال سرش را پایین انداخت و گفت : میشه با آقا بهرام آشتی کنی؟
دلربا لحظه ای مات ماند سپس با مهربانی گفت : ما که قهر نبودیم...
- منو گول نزن دلربا! خودم می دونم که با هم دعواتون شده...
دلربا لبخند کمرنگی زد سپس دستش را به طرف دانیال دراز کرد و چانه او را بالا آورد ، به چشمانش خیره شد و گفت :
- تو فقط به فکر درس هات باش...دوس دارم مهندس بشی...باشه؟
- من می دونم آقا بهرام خیلی دوست داره...!
دلربا خندید و گفت : منم دوسش دارم...
- پس چرا بر نمی گردی پیشش؟!
دلربا که از حرف زدن با برادرش معذب شده بود ، از خجالت خندید و با عجله کتابی که به هال آورذه بود را بدستش داد و گفت : باشه...
دانیال بلند شد و گفت : کِی؟!
- خیلی زود...
دانیال لبخند گرمی زد و به اتاقش رفت ، دلربا ماند و هزاران فکر در سرش...
***
-مامان...؟ حوصلت سر نمیره توی خونه؟!
فرخنده نگاهش را از کتاب در دستش بر گرفت و به بهرام و نیلوفر که کنار هم روی کاناپه نشسته بودند نگریست .
- نه مادر...من عادت دارم خودم رو با کتاب و روزنامه سرگرم کنم...
بهرام خندید و گفت : چه عجیب...! من اینجوری حوصله ام سر میره...
فرخنده با جدیت گفت : خب پاشو یه دوری بیرون بزن...
- آره اتفاقا باید اینکار رو هم بکنم....
بهرام این را گفت و به نیلوفر که مشغول بافتن شال بود نگریست سپس گفت :
- تو با من میای نیلو؟
نیلوفر سرش را بالا گرفت و گفت : کجا؟
بهرام نیشخندی زد و گفت : بیرون...
نیلوفر نیم نگاهی به خاله اش انداخت ، فرخنده با تحسین به او می نگریست ، بهرام دستش را روی مقدار بافته شده شال گذاشت و گفت :
- بسه دیگه...نمی خواد ببافی...!
فرخنده با کنجکاوی گفت : واسه کی داری می بافی خاله جون؟
نیلوفر سرش را با خجالت پایین انداخت و گفت : واسه بهرام...
بهرام خندید و گفت : می بینی چه نیلویی دارم مامان...
فرخنده لبخند رضایت بخشی زد و گفت : قدرش رو بدون...از اینجور ها زن ها کم گیر میاد!
بهرام سرش را تکان داد و به نیم رخ دختر خاله اش نگریست و گفت : باید ترشی بندازمش...
نیلوفر به سمت او برگشت و با ناراحتی گفت : خیلی بدجنسی...!
سپس بی آنکه لحظه ای معطل کند به سمت پله ها دوید . فرخنده با عصبانیت گفت : این چه حرفی بود که زدی؟!
بهرام کلافه شد و گفت : مگه من چی گفتم؟
فرخنده نگاه پر غضبی به او انداخت و اشاره کرد که بهرام برود و از دل او در بیاورد ...
بهرام هم به ناچار بلند شد و به سمت اتاق نیلوفر رفت ، در اتاقش باز بود و آهنگ شادی از ضبط درون اتاق پخش می شد ، بهرام ضربه ای به در زد و به نیلوفر که روی تخت دراز کشیده بود نگریست ، نیلوفر با دیدن بهرام در آستانه در با عجله به حالت نشسته درآمد و گفت : چیه؟
- اجازه هست بیام تو؟!
نیوفر خندید و گفت : چه با ادب...
- من همیشه مودب بودم...
بهرام این را گفت و پشت میزی که در اتاق بود نشست به ضبط ااشاره کرد و گفت :
- مث اینکه حالت بهتر شده...
- چی؟!
- همین چند روز پیش بود که واسه یه مرد بی ارزش داشتی گریه می کردی...
- اره...
- حالا بهتری؟ فراموشش کردی؟!
- کم کم فراموشش می کنم...
نیلوفر این را گفت و سرش را پایین انداخت ، بهرام ضبط را خاموش کرد و با خنده گفت : بابا دیر وقته...همسایه ها میخوان بخوابن...
نیلوفر لبخند کمرنگی زد و گفت : همسایه؟! منظورت خودته دیگه؟
بهرام نیشخندی زد و گفت : نیلو ناراحت شدی پایین اون حرف رو بهت زدم...؟
نیلوفر به آرامی گفت : نه...بی خیال...
بهرام بلند شد و گفت : فردا میخوام یه سر برم خونه...با من میای؟
- واسه چی؟!
بهرام آهی کشید و گفت : یه چیزی اونجا جا گذاشتم...
- ساعتت؟!
بهرام خندید و گفت : اونکه آره...ولی بخاطر یه چیز دیگه میخوام برم...
نیلوفر با کنجکاوی گفت : واسه چی؟!
بهرام درحالیکه از اتاق خارج می شد گفت : باهام بیا تا بفهمی...
***
فردای آن روز نیلوفر بعد از اینکه صبحانه اش را خورد خیلی سریع آماده شد و به اتاق بهرام آمد و گفت که مایل است با او به خانه شان برود ، بهرام خوب می دانست که علت این همه اشتیاق نیلوفر، حس کنجکاوی است که از دیشب تحریک شده بود . بنابراین تا نیلوفر را آماده رفتن دید ، خودش هم لباس مناسب پوشید و همراه نیلوفر به سمت خانه براه افتادند . در طول راه سکوت سنگینی در فضای ماشین حاکم شده بود برای نیلوفر این سکوت عجیب بود همیشه هر وقت همراه هم بودند ، بهرام با او شوخی می کرد و باعث می شد حال و هوایش تغییر کند ولی امروز بهرام مانند همیشه بود ، نیلوفر نگاهش را ساختمان های بیرون گرفت و نیم نگاهی به بهرام که پشت فرمان بود کرد ، لبخند کمرنگی بر لبانش نقش بست احساس می کرد بهرام در این حالت خیلی جذاب تر به نظر می آید ، بهرام که متوجه نگاه خیره نیلوفر شده بود گفت : چیه؟
نیلوفر با صدای بهرام از فکر بیرون آمد و با حالت گیجی گفت : هان؟!
- کجایی؟
بهرام به چهره متعجب او نگریست و خندید ، نیلوفر لبخند گرمی زد و گفت : حالا بگو چی از اون خونه میخوای برداری؟
بهرام نیشخندی زد و گفت : یه چیز خیلی مهم...
- چی؟!
بهرام درحالیکه در آیینه بغل می نگریست گفت : نگاه دلربا...
نیلوفر با تعجب گفت : چی؟!! نگاه دلربا؟
- اوهوم...دلم خیلی واسه نگاش تنگ شده...
- نگاه دلربا توی خونه س؟!!
بهرام چیزی نگفت فقط با حرکت سر حرف او را تایید کرد ، نیلوفر پوزخندی زد و گفت : سر به سرم نذار...
بهرام با جدیت گفت : من شوخی نمی کنم...
نیلوفر تا رسیدن به خانه دیگر چیزی نگفت.
وقتی بهرام کلید را در قفل در چرخاند و وارد خانه شدند ، نیلوفر با دیدن چیدمان خانه جیغ کوتاهی از حیرت کشید و گفت :
- دلربا خیلی با سلیقه س...
بهرام پشت سر او وارد خانه شد و گفت : اره...
نیلوفر در حالیکه به چند مجسمه تزئینی دست می زد گفت : حالا نگاه دلربا خانم کجاس؟
- الان برات میارم...
بهرام این را گفت و داخل اتاق خواب رفت ، نیلوفر با کنجکاوی جلوتر آمد و گفت : می تونم بیام تو...
و هنوز وارد اتاق نشده بود که بهرام درحالیکه قاب عکسی از دلربا را در دست داشت بیرون آمد و گفت : ایناش...این چیزیه که دلم واسش لک زده بود...
نیلوفر قاب عکس را از بهرام گرفت و به آن نگاه کرد... صورت زیبای دلربا در میان قاب عکس می درخشید...
***
دلربا خندان وارد خانه شد و مادرش را که مشغول سبزی پاک کردن بود در آغوش گرفت ، فرنگیس با تعجب گفت : چی شده مادر؟ چه عجب من یه روز تو رو خندون دیدم...
دلربا کنار مادرش نشست و گفت : وای...مامان خیلی خوشحالم!!
نگاه فرنگیس به پاکت آزمایشگاهی که در دست دلربا بود ، افتاد با هیجان گفت : ببینم...کجا رفته بودی؟!
دلربا خندید و گفت : من حامله ام...
فرنگیس لبخند مهربانی زد و گفت : تبریک میگم دخترم...
- می دونستم ...می دونستم که حامله ام...مامان من این بچه رو حس می کردم...
فرنگیس لحظه ای مکث کرد سپس گفت :بببینم بهرام می دونه؟
دلربا گوشه لبش را گاز گرفت و با پریشانی گفت : نه...من بهش نگفتم...
- پس معطل نکن...
-چی؟!
فرنگیس بلند شد و دلربا را نیز بلند کرد سپس گفت : این بچه باعث میشه همه کدورت ها رو فراموش کنید...
دلربا با تردید گفت : یعنی میشه؟
- حالا بهترین موقع ست که برگردی خونت...
- برگردم؟
- آره...واسه چی شک می کنی؟ برو و به بهرام بگو که حامله ای...
دلربا از خوشحالی خندید و مادرش را در آغوش گرفت سپس از برادر و خواهرش خداحافظی کرد و آماده رفتن شد ، قرار شد که چمدان ها را بعدا با بهرام ببرد..
وقتی سوار تاکسی بود بارها برگه آزمایش را بیرون آورد و نگاه کرد و هر بار نگاهش روی positive ثابت می ماند ، به گذشته فکر کرد ، روزهایی که عاشقانه با بهرام زندگی می کردند و با اینکه بهرام توان راه رفتن نداشت باز خوشبخت بودند ، خودش هم نمی دانست از چه موقع زالوی شک و سوء ظن ، عشق و اعتمادی که بینشان جریان داشت را تا آخرین قطره مکید...
می دانست که خودش هم در این بین بی تقصیر نبوده است ولی رفتارهای بهرام هم این اواخر واقعا شک برانگیز شده بود و برای زن حساسی مثل او ، تحمل این رفتار ها سخت بود و ناچار بود عکس العمل نشان دهد...
وقتی از تاکسی پیاده شد با خودش عهد بسته بود دیگر به بهرام شک نکند و اجازه دهد چشمه خشکیده عشقشان دوباره بجوشد ، دلربا با لبخندی که بر لب داشت قدم زنان در کوچه منتهی به خانه جلو رفت وقتی در حیاط را باز کرد ماشین بهرام را در پارکینگ دید ، لبخندش بیشتر رنگ گرفت ، با اشتیاقی وصف ناشدنی پله ها را دو تا یکی بالا رفت آماده بود که زنگ بزند ولی همانکه به پشت درب خانه رسید صدای خنده زنی را از درون شنید ، گوشش را به در چسباند ، صدای بهرام هم می آمد ، تصمیم گرفت زنگ نزند ، کلید در دستش را در داخل قفل چرخاند و خیلی سریع در را باز کرد...
چشمانش به چشمان نیلوفر گره خورد ، چه می دید؟ نمی توانست باور کند مردی که کنار نیلوفر روی کاناپه نشسته و دستش را به دور گردن او انداخته است بهرام باشد...
تا متوجه دلربا شدند خنده هایشان خاموش شد...
بهرام از جای بلند شد و با تعجب به دلربا نگریست ، باورش نمی شد که دلربا در چهارچوب در ایستاده باشد ...
با هیجان به سمت دلربا آمد و گفت : دلربا....تو برگشتی...
که دلربا چند قدم عقب رفت و با ناراحتی به نیلوفر اشاره کرد و گفت : واقعا که...چقدر ساده بودم که حرفات رو باور کردم!
و ناگهان بغضش شکست و بی اختیار گریست ، بهرام خواست چیزی بگوید تا سوء تفاهم برطرف شود که دلربا مهلت نداد و با ناراحتی از پله ها پایین رفت ، بهرام با پریشانی به نیلوفر نگریست و گفت : من الان برمی گردم...
و با عجله به دنبال دلربا دوید ، وقتی وارد کوچه شد می توانست دلربا را ببیند که در حال دویدن است ، با تمام توانش شروع به دویدن کرد حالا دیگر فاصله چندانی با او نداشت ، عاجزانه فریاد زد :
- دلربا...وایسا...
دلربا سرعتش را کم تر کرد به پشت سرش نگریست و گفت : ولم کن...
بهرام همانطور که می دوید گفت : داری اشتباه می کنی...وایسا بهت توضیح بدم...
دلربا جیغ کشید و گفت :
- گفتم که راحتم بذار...
و بار دیگر به عقب نگریست ، بهرام فاصله زیادی با او نداشت همین باعث شد بی آنکه متوجه شود به سر خیابان رسیده است جلو برود و با صدای ترمز شدید ماشینی که در خیابان عبور می کرد دلربا بی حرکت روی زمین افتاد...
بهرام ایستاد و از آن فاصله به پیکر دلربا که وسط خیابان افتاده بود خیره شد ، راننده که مرد مسنی بود درحالیکه به شدت مضطرب به نظر می رسید از ماشین پیاده شد و درحالیکه بر سرش می کوبید گفت : وای...بدبخت شدم....
و با قدم هایی لرزان به بالای سر دلربا آمد ، بهرام زیر لب گفت : وای خدا....!!
و درحالیکه اشک در چشمانش جمع شده بود به آن سمت دوید...
ادامه دارد....




نوشته شده توسط حسین اکرمی در دوشنبه 2 آبان 1390

نظرات ()

مطالب ارسالی

» مدیر وب جدید
» رمان به خاطر خواهرم -قسمت دوازدهم
» رمان به خاطر خواهرم -قسمت یازدهم
» رمان به خاطر خواهرم -قسمت نهم
» داستان هنرپیشه
» رمان به خاطر خواهرم -قسمت دهم
» رمان عاشق بودیم-قسمت سی ام
» رمان عاشق بودیم-قسمت بیست و نهم
» رمان عاشق بودیم-قسمت بیست و هشتم
» رمان عاشق بودیم-قسمت بیست و هفتم
» رمان عاشق بودیم-قسمت بیست و ششم
» رمان عاشق بودیم-قسمت بیست و پنجم
» رمان عاشق بودیم-قسمت بیستم و چهارم
» رمان عاشق بودیم-قسمت بیست و سوم
» رمان عاشق بودیم-قسمت بیست و دوم

» لیست کامل مطالب ارسالی


معرفی مدیر

سلام خدمت بازدید کنندگان گرامی
حسین هستم مدیر وبلاگ
20 سالمه بچه ی شیرازم
از اینکه اوقات خود را در این وبلاگ می گذرانید متشکرم.
ID:
hosseinakrami2010
نامم را پدرم انتخاب کرد
فامیلم را جدم انتخاب کرد
اما من خودم راهم را انتخاب میکنم
دکتر شریعتی





داستان و رمان
رمان موبایل
مدیر وبلاگ: حسین اکرمی


لوگوی وبلاگ من


داستان و رمان - رمان عاشق بودیم-قسمت سی ام


نظرسنجی




کدامیک از نویسندهای جوان وبلاگ موفق تر بوده اند؟(رمان های کدام نویسنده را می پسندید؟)





امکانات وبلاگ

مدیر وبلاگ :
» حسین اکرمی

آمار وبلاگ
» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

Google

در این وبلاگ
در كل اینترنت



صفحه اصلی | پست الکترونیک | اضافه به علاقه مندی ها | ذخیره صفحه


Powered By mihanblog.com Copyright © 2011 by hosseinakrami2010
Design By : حسین اکرمی