تبلیغات
داستان و رمان - رمان عاشق بودیم-قسمت بیست و نهم
..
منوی اصلی
لینکهای سریع

موضوعات
رمان های نیلوفر.ن
رمان های نرگس.ش
رمان های الهام.الف
داستان
رمان
معرفی نویسنده جوان
بدون شرح

آرشیو ماهانه
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389

.:: لیست کامل آرشیو ماهانه ::.


لینکستان

آوایی از دوردست
گالری عکس پارس پیک
بهشتیان
◘ سایت محبوبـــ کـــرسی ◘
@@@و من برای زندگی تو را بهانه میکنم@@@
تجهیزات آرایشگاهی اتحاد
یادداشتهای چند بی مخ
راز خوشبختی
◄جوک و اس ام اس جدید►
aftab(آبجی فاطمه)
داستان های کوتاه(آبجی زهرا)
دانشجوهای مهندسی کشاورزی(پسر خاله صادق)
معرفی و بررسی گوشی های موبایل
افزایش ترافیک : رنک ساز
به زندگی لبخند بزنیم
نگاه
شیطونک انا جون جونی
افزایش سریع ، آسان و رایگان آمار بازدید
سکرت
عشق ممنوعه(پارمیدا)
بیضا سرزمین جاوید
♫نوای ســـــــکــــــوت♪
دوستان پارسی
آشفته زمانیست یارب كمكم كن
قصه های نرگس
کلاغ نـــــــــــــــــــــــــــــــیوز
پاتوق مطالب توپ
ساغر-2010
دل نوشته های پسر 16 ساله
وب تفریحی بست فان
داستان آنلاین - خانه تایپ
داستان آنلاین - خانه دانلود
just my love
روز ژوکر
خلاصه و دانلود رمانها
در جستجوی عشق
نیوشا ضیغمی / شادی
دختری از نسل افتاب
سایه های زندگیم
بیمار عشق
پایگاه سرگرمی پاتوق98
ارثیه باد
وب حسین تهی
ثبت دامنه و فروش هاست
باران عشق
زیر خاکی
ملیسا شیطون
دنیای واقعی
نگهبان عشق
**بانوی مرداد**
کلبه چوبی
مروارید عشق
پسری از نسل پارس
Twilight Fans
(◕‿◕)دختــــرک شیـــطون بــــلـا(◕‿◕)
عاشق دلشکسته
...عاشقانه...
اینجا قلب من است...
lovelygirl
حرف های یک جوون

.:: لیست کامل لینکستان ::.


لوگوی دوستان







اعلامیه مهم



توجه توجه : در صورت تمایل به تبادل لینک نظر خود را به صورت خصوصی درج نمایید
در غیر این صورت تبادل لینک با شما امکان پذیر نمی باشد
خوندن این وبلاگ به شما بال میده
ایمیل یاهو ایمیل میهن میل ایمیل جی میل
بازدیدکنندگان محترم لطفا در نظرسنجی وبلاگ شرکت کنید
نظرات و انتقادات خود را در بخش نظرات با ما در میان بگذارید
برای کمک به بازدیدکنندگان برای انتخاب رمان مورد پسند نظرات خود را درباره هر رمان بنویسید
با تشکر


رمان عاشق بودیم-قسمت بیست و نهم
مرتبط با : رمان های الهام.الف



قسمت بیست و نهم


صدای مکرر زنگ خانه باعث آشفتگی بیشتر فرنگیس شد همانطور که به سمت حیاط می رفت با اعتراض گفت :
-چه خبره...اومدم دیگه!!
انتظار هر کسی را پشت درب داشت جز دلربا...
وقتی در را باز کرد و با چهره پریشان او مواجه شد با ترس گفت :
-تویی؟! چی شده...؟
دلربا بی آنکه چیزی بگوید ، داخل شد و با عصبانیت به پنجره اتاق دلبر نگریست ، فرنگیس درب را پشت سر او بست ، جلو آمد و گفت :
-چی شده مادر؟ چرا اینقدر عصبانی هستی؟
-دلبر هست؟
-آره...چطور مگه؟!
فرنگیس این را گفت و منتظر جوابی از سوی دلربا شد ولی دلربا بی توجه به او ، سراسیمه به سمت ایوان دوید ، فرنگیس با تعجب گفت :
-چی شده آخه ؟ آزمایشت رو دادی؟
دلربا لحظه ای ایستاد و به چهره نگران مادرش نگریست ، لبخند کمرنگی زد و گفت : آره مامان...آزمایش رو دادم....
فرنگیس با کنجکاوی گفت : پس واسه چی اینقدر عصبی هستی؟
دلربا نفس عمیقی کشید و سعی کرد آرام باشد ،با دست به نرده های فلزی ایوان فشار آورد و با ناراحتی گفت :
-مامان ....ازت یه چیزی میخوام...
-چی عزیزم؟
-اگه احساس کردی منو و دلبر داریم دعوا می کنیم لطفا دخالت نکن...
فرنگیس با نگرانی گفت : دعوا؟! واسه چی؟
-نپرس مامان...
دلربا این را گفت و به سمت در خانه چرخید که فرنگیس گفت :
-امروز صبح که نبودی بهرام دوباره اومده بود...
دلربا سرش را به طرف دیوار چرخاند ولبخند کمرنگی زد، بدون اینکه چیزی بگوید وارد خانه شد ، فرنگیس با ناراحتی پشت سر او آمد نمی دانست که زندگی دخترش و بهرام به کجا خواهد کشید...
***
دلربا با عصبانیت وارد اتاق دلبر شد و گفت : واقعا که؟ چطور تونستی...؟!!
دلبر که روی تخت دراز کشیده بود با دیدن رفتار عصبی دلربا از جای بلند شد و با ترس گفت :
-چی؟ چی میگی؟!
دلربا محکم در را بست و جلو تر آمد ، درچشمان سیاه و درشت خواهرش خیره شده و گفت :
-پس شاهزاده رویاهای تو این بود...! چطور تونستی؟
دلبر نفس عمیقی کشید و گفت : ببینم منظورت چیه؟
دلربا روی تخت نشست و با ناراحتی گفت : چطور تونستی با مردی که قبلا خواستگار من بوده ، دوست بشی؟!
دلبر که تازه متوجه شده بود دلربا همه چیز را فهمیده ، لبخند پیروزمندانه ای بر لب آورد و با غرور گفت :
-دیدم تو قدرش رو ندونستی...گفتم چرا پس خودم دست به کار نشم...!!
-خیلی بی چشم و رویی...
دلربا این را گفت و نگاه شماتت بارش را به دلبر که به حالتی عصبی عرض اتاق را طی می کرد انداخت ، دلبر آهی کشید و ایستاد، سپس رو به دلربا کرد و گفت :
-نکنه حسودیت شده؟
دلربا خنده تلخی کرد و گفت : حسودی؟ به چی باید حسودیم بشه؟!!
دلبر نیشخندی زد و جلو تر آمد سپس گفت : به اینکه من و سعید اینقدر با هم خوشیم...
دلربا با عصبانیت از جای بلند شد و گفت : بدبخت...چطوری تونستی اینقدر زود فریب حرفهای اونو بخوری؟
-فریب؟! تو رو خدا از خودت قصه در نیار...تو یه زن بیچاره و تنهایی و به زودی از عشق زندگیت که همیشه بهم پزش رو میدادی جدا میشی... چشم نداری که خوشبختی منو ببینی...!!
-دلبر خواهش می کنم عاقل باش...خوشبختی تو همیشه واسم مهم بوده...!!
دلبر پشت میز نشست و محتویات کیف آرایشش را روی میز پخش کرد ، در حالیکه در ریمیل را باز می کرد گفت :
-دروغ نگو...وقتی با بهرام جونت ازدواج کردی دیگه سراغی از ما نگرفتی...ما شام شب نداشتیم دلربا...می فهمی؟ من بودم که خرج خونه رو به عهده گرفتم...
-با پولی که از مدل بودن و عشوه گری هات می گیری؟
دلبر خندید و گفت : فکر می کنی از این گوشه و کنایه هات ناراحت میشم و به خودم میام...؟ نه...من خیلی وقته دیگه واسم هیچی مهم نیس...فقط اینکه بتونم دل سعید رو بدست بیارم....
دلربا دستانش را با پریشانی روی پیشانی گذاشت و گفت : سعید مرد زبون بازیه...اون اجتماعی و آدم شناسه...راحت می تونه مخت رو بزنه...که فکر کنم موفق هم شده...ولی بدون که همه اینکار ها رو کرده که بمن ضربه بزنه!!
دلبر با شنیدن این حرف دست از ریمیل زدن کشید و با تعجب به سمت دلربا برگشت چند لحظه ای بدون هیچ حرفی به او نگریست شاید می خواست در رنگ روشن چشمهای دلربا صداقت را پیدا کند ، گوشه لبش را گاز گرفت و نگاهش را به نقطه ای نامعلوم سپرد ، زیر لب با صدایی محزون گفت :
-واسه چی باید به تو ضربه بزنه؟!
در چهره گرفته دلربا آثاری از امید نمایان شد ، امیدوار بود که خواهرش حرفهای او را باور کند و به سعید دل نبندد ، با هیجان بلند شد و به سوی او رفت ، دستان سرد و لرزانش را روی دو دست او گذاشت و گفت :
-آخه...اون هنوز بهم علاقه داره...!!
دلبر سرش را پایین انداخت و با بغضی که در صدایش کاملا مشهود بود گفت : چی؟!
-گفتم که...اون هنوز بهم...
هنوز حرف دلربا به پایان نرسیده بود که صدای جیغ دلبر اتاق را پر کرد ...
-از اتاقم برو بیرون...ازت بدم می یاد...
دلربا از ترس چند قدم عقب رفت و با تعجب به خواهرش نگریست که با عصبانیت وسایل روی میز را به اطراف پرت می کرد ، با اینکه برای او خیلی نگران بود ولی احساس کرد که بهتر است او را تنها بگذارد برای همین خیلی آرام از اتاق خارج شد ، فرنگیس با نگرانی پشت درب ایستاده بود با دیدن دلربا گفت :
-چی شده؟!
دلربا نفس عمیقی کشید و سعی کرد آرام باشد اصلا نمی خواست مادرش را ناراحت کند ، او را به گوشه ای کشاند و گفت : مامان آدرس مزونی که دلبر اونجا میره رو داری؟
فرنگیس با نگرانی سرش را تکان داد ، خواست علت آن جیغ و فریادها را بپرسد که دانیال کتاب به دست از اتاقش بیرون آمد و با تعجب گفت :
-چرا دلبر داره جیغ می زنه؟!
دلربا لبخند کمرنگی زد و به سمت برادرش رفت ، دستش را به گرمی روی شانه های لاغر او گذاشت و همانطور که با او به اتاقش می رفت زمزمه کنان گفت : چیزی نیست...فقط یه کم عصبانیه...
-از تو؟!
-از خودش...
***
نیلوفر در ورودی خانه را باز کرد و به بهرام که مقابلش ایستاده بود و می خندید گفت :
-این چه وقته اومدنه؟ ساعتت رو نگاه کردی؟!
-مگه ساعت چنده؟!
بهرام این را گفت و دست چپش را بالا آورد تا به ساعت مچی اش نگاه کندولی یادش آمد که آن را در اتاق خواب خانه اش جای گذاشته ، با ناراحتی گفت :
-ساعتم رو جا گذاشتم...
-ساعت دو و بیست دقیقه بعد از ظهره...
-خب؟
نیلوفر دست به کمر شد و با ناراحتی گفت : هیچ می دونی خاله چقدر سرمیز نهار چشم به راهت بود؟
-خب بیرون کار داشتم...
نیلوفر با حرص گفت : خب...کارهاتو بعدا هم می تونی انجام بدی...!!
-باشه...حالا من باید چکار کنم؟!
نیلوفر اجازه داد تا بهرام داخل بشود ، در را پشت سر او بست و گفت : الان که دیگه از وقت نهار گذشته...
-یعنی من باید گرسنه بمونم؟
نیلوفر نیشخندی زد و گفت : نگران شکمت نباش....خاله یه خدمتکار جدید استخدام کرده...اون غذات رو گرم می کنه!
-به به...چه خوب...حالا اسمشون چیه؟
-کی؟!
-همین خانم خدمتکار دیگه؟
نیلوفر با تعجب گفت : از کجا فهمیدی خانمه...؟
-آخه مامان هیچوقت با مردا میونه خوبی نداشته...!!
بهرام این را گفت و به خودش اشاره کرد ، نیلوفر اخمی کرد و با میله بافتنی که در دستش بود محکم بر سینه او کوبید طوریکه بهرام آخ بلندی گفت ، نیلوفر چشمانش را درشت کرد و ملتمسانه گفت : هیسسسس!!!
بهرام خندید و میله رابه سمت خودش کشید و گفت : این دیگه چیه...؟!
نیلوفر میله را از دست او گرفت و گفت : میله بافتنی...
-داری شال گردن می بافی؟!
بهرام این را گفت و به رج هایی که مقدمه ای برای یک شال گردن سبز یشمی بودند نگریست ، نیلوفر خنده زیرکانه ای کرد و گفت : آره...
بهرام با تعجب گفت : واسه خودت؟!!
نیلوفر با مهربانی گفت : واسه خودم نه...
-پس واسه کی؟
-بماند...
-سر بسته بماند این راز؟!!
نیلوفر خندید و گفت : فضولی موقوف...
و بدون اینکه منتظر بهرام بماند وارد سالن شد و روی مبلی ، رو به روی خاله ش نشست و خودش را مشغول به شال بافتن نشان داد ولی تمام حواسش به بهرام بود ...
بهرام با قدم هایی شمرده وارد سالن شد ، در همان اول نگاهش با نگاه خسته و ناراحت مادرش گره خورد ، لبخند کمرنگی بر لب نشاند و بسوی او رفت ، سلامی داد و گفت :
-حالت خوبه مامان؟
فرخنده روزنامه در دستش را کنارش گذاشت و گفت :
-چه عجب...یه حالی از مادرت پرسیدی؟
بهرام با ناراحتی سری تکان داد و گفت : بیرون که بودم داشتم به این فکر می کردم که از دیشب فقط یکبار دیدمت ...اون بار همش دعوا کردیم...حالا میخوام بهت بگم اگه برات پسر بدی بودم منو ببخش...تو رو یه طرف قلبم جا دادم...ولی نمی تونم کل قلبم رو بهت بدم...واسه همینه که همیشه از حرفات پیروی نمی کنم...اون قسمت دیگه جای کسی هست که خیلی واسم عزیزه...میخوام هر دو نفر داشته باشم...طوریکه هیچکدوم اذیت نشید...
فرخنده اخمی کرد و گفت : خب؟ این همه مقدمه چینی نکن...چی میخوای بگی؟
بهرام پوزخندی زد و گفت : میخوام به علایقم احترام بذاری...اگه دست روی چیزی گذاشتم لطفا نگو سهم تو نیس...لقمه اشتباهی برداشتی...الان دیگه علاقه ام به اسباب بازی نیس که بگی ارزونه...بدرد نخوره...یه رنگ دیگه بردار... واست بهتر می خرم...الان دیگه روی هر چی دست میذارم بدون کار این دله...دلم که حساب و کتاب حالیش نیس...
-الان این حرفا چه توفیقی داره؟ تو که بی رضایت من دست اون دختره رو گرفتی و بردی خونت...
-واسه همین میگم ببخشید...اگه واسه اولین با توی زندگیم طبق خواسته و سلیقه ت عمل نکردم منو ببخش...خواستم یه بار هم شده خودم انتخاب کرده باشم!!
فرخنده آهی کشید و دستش را به سمت روزنامه دراز کرد که بهرام گفت :
-واسه تویه...امیدوارم از سلیقه ام خوشت بیاد!!
فرخنده با تعجب به جعبه کادویی که در دست بهرام بود نگریست و گفت : این؟ مال منه...؟!
-قابلت رو نداره...
بهرام این را گفت و جعبه را روی پاهای لرزان مادرش گذاشت ، خم شد و سر او را بوسید و درحالیکه زیر لب می گفت من گشنمه... به سمت آشپزخانه رفت ، نیلوفر میله بافتنی را کنارش گذاشت به فرخنده که با خوشحالی مبهوت جعبه کادو شده بود گفت :
-حالا بازش کن ببینیم چی خریده...
فرخنده در حالیکه ربان های جعبه را باز می کرد گفت : اصلا فکر نمی کردم رفته واسه من هدیه بخره...
-حالا دیدی خیلی دوست داره...؟
فرخنده لبخندی زد و به نشانه تایید حرف نیلوفر سرش را تکان داد...
***

دلربا ملافه ای روی برادرش که تازه به خواب رفته بود انداخت و روی لبه تخت نشست ، ظهر که خسته و عصبانی به خانه آمده بود مادرش گفته بود بهرام صبح دوباره به دنبالش آمده...
احساس خوشحالی می کرد ، شوق غیرقابل وصفی در وجودش بود ، احساس یأس و پوچی که از دیروز گریبانش را گرفته بود حالا رهایش کرده بود چون می دانست بهرام با وجود حرفهای روز قبل هنوز هم امیدوار برگشت او به خانه است ...
دستش را روی شکم قرار داد ، به جنینی که در رحمش در حال رشد بود فکر کرد ، می دانست که این بچه نگذاشته است ریسمان محبت بین او و بهرام از هم گسسته شود...
لبخند رضایت بخشی روی لبانش نشست ، با اینکه هنوز جواب آزمایش را نگرفته بود ، ولی مطمئن بود که باردار است ، وجود آن بچه را که از گوشت و خون بهرام و خودش بود حس می کرد ، دلش می خواست هرچه زودتر به خانه برگردد و کارهایی که قبل از به دنیا آمدن بچه در نظر گرفته بود انجام دهد ...
تقریبا هفت ماه وقت داشت تا خودش را برای به دنیا آمدن کودکی که معلوم نبود دختر است یا پسر آماده کند ، زیر لب گفت :
- فقط سالم باشه...این مهمه!!
و دوباره در رویاهای خود غرق شد ...
با صدای کوبیده شدن در حیاط بود که به خودش آمد ، بلند شد و از اتاق خارج شد کسی در هال نبود چند بار مادرش را صدا زد ، فرنگیس درحالیکه چشمهای اشک آلودش را به گل های ریز فرش دوخته بود به هال آمد و گفت : رفتش...
دلربا به سمت مادرش برگشت و با تعجب گفت : دلبر بود؟!
فرنگیس به آرامی سرش را تکان داد، دلربا اخمی کرد و گفت : کجا رفت؟!
- گفت میره تا جلوی مغازه...
- چیزی می خواس بخره؟!
- آره...
- چی؟!
دلربا این را گفت و نگاه منتظرش را به لب های مادرش دوخت ، فرنگیس سرش را بالاتر آورد ، حالا دیگر دلربا می توانست رد اشکی که از گوشه چشمانش به روی گونه ها سرازیر شده بود را ببیند ...
- ای وای مامان...گریه کردی؟!
فرنگیس اشک هایش را با پشت دست پاک کرد ، سپس آن یکی دستش را بالا آورد و گفت :
- فکر کنم رفته از اینا بگیره...
دلربا به پاکت سیگار مچاله شده ای که در دست لرزان مادرش بود خیره شد و گفت : مامان...میخوام همین الان برم اون مزون لعنتی...!!
فرنگیس هراسان شد و گفت : نه ...اگه دلبر بفهمه عصبانی میشه...
دلربا بی توجه به حرف مادرش شنلی که روی چوب لباسی آویزان بود را برداشت و به تن کرد سپس در حالیکه شالی روی سر می گذاشت گفت :
- اگه دلبر اومد و سراغم رو گرفت بگو رفتم به یکی از دوستام سر بزنم...
- آخه میخوای بری اونجا که چی؟! واسه خواهرت بد نشه...
- میخوام برم ببینم همه مدل های اونجا اینجورین....تازه ، خیلی دلم میخواد این مهشید جون رو ببینم...
دلربا به سمت در رفت و ادامه داد : باید ببینم سر و وضعش چه جوریه...
و بدون اینکه لحظه ای معطل کند خانه را ترک کرد ، طبق آدرسی که مادرش روی کاغذ نوشته بود ساختمان مزون در یکی از محله های بالای شهر تهران قرار داشت پس حدود دو ساعتی در راه بود ، قدم هایش را تند تر کرد تا به سر خیابان برسد خیلی زود موفق شد یک تاکسی بگیرد ، در تمام طول راه به کسانی که قرار بود تا لحظاتی بعد در مزون با آنها رو به رو شود فکر می کرد و به این خاطر دچار اضطراب شده بود ولی دیری نپایید که این حس در وجودش خاموش شد و آن زمانی بود که مقابل در مزون قرار گرفته بود ، جلو رفت و زنگ آیفون را به صدا درآورد ، صدای نازکی در جواب با ناز گفت :
- بله خانومم؟
دلربا صورتش را جلوتر آورد و گفت : با مهشید خانم کار داشتم...
- براشون یه کاری پیش اومده بود رفتن بیرون...
- یعنی نیستند؟
- نه ...گفتم که...
دلربا آهی کشید و خواست برود که صدای درون آیفون او را به اسم خواند ، دلربا با تعجب به آن سمت برگشت نمی دانست که آن زن اسم او را از کجا می داند خواست در این مورد سوال کند که در ورودی را برایش باز کرد و دلربا بی آنکه لحظه ای تردید کند وارد شد ، حیاط وسیعی مقابلش بود که باید آن را طی می کرد تا به ساختمان اصلی برسد ، هوا تقریبا رو به تاریکی رفته بود و چراغ هایی که در دوسمت باغ اطراف حیاط بود ، راه را برایش روشن کرده بود ، وارد ساختمان که شد صدای موزیک تندی به گوشش رسید ، چراغ لوستر آویزان در آن سالن بزرگ توجهش را به خود جلب کرد چند دختر بدون حجاب و درحالیکه تاپ و شلوارک پوشیده بودند در گوشه ای از سالن همراه موزیک بدنشان را تکان می دادند و می خندیدند ، چند نفری هم مشغول آرایش بودند ، دختری روی راه پله نشسته بود و کتاب می خواند ، دلربا احساس صمیمیت بیشتری با او کرد جلو رفت و سلام کرد سپس از او خواست که اتاق مهشید خانم را به او نشان دهد، دخترک سرش را به اطراف برگرداند و بعد از اینکه داخل چند اتاقی که درشان باز بود را نگریست گفت :
- خانم رسولی نیستش...فکر کنم یه نیم ساعت پیش رفت بیرون...
دلربا با کلافگی گفت : می دونم...اگه اتاقش رو به من نشون بدی ممنون میشم...
دختر سری تکان داد و بلند شد تا دلربا را به اتاق مهشید خانم ببرد که صدای نازک و پر عشوه ای که برای دلربا خیلی آشنا می آمد از بالای پله ها گفت :
- دلربا جون...بیا اینجا عزیزم...
دلربا به سمت زن لاغر اندام و خوش چهره ای که بالای پله ها ایستاده بود و با لبخند به او می نگریست ، برگشت و با تعجب به سمتش رفت چند پله ای با او فاصله داشت که یادش آمدصدای او را از آیفون شنیده است وقتی به زن رسید گفت :
- سلام...شما منو از کجا می شناسید؟!
زن خندید و موهای بلوندش را که از زیر شال بیرون ریخته بود کمی مرتب کرد و گفت : مگه شما خواهر دلبر نیستید؟
- بله...ولی...
زن بی آنکه منتظر شود صحبت دلربا به پایان برسد در اتاقی را باز کرد و گفت : مهشید خانم نیستن...شما می تونید با برادرشون صحبت کنید...
دلربا با نگرانی وارد اتاق شد ، زن جوان به بهانه آوردن قهوه او را تنها گذاشت ، دلربا خیلی معذب بود کمی سرش را بالا آورد تا بتواند چهره مردی که درست رو به رویش پشت میز نشسته بود را ببیند و ناگهان از تعجب خشکش زد ، اصلا فکرش را نمی کرد که مرد جوان و خوش لباسی که مانند گربه ای وحشی به چشمانش خیره شده بود سعید باشد...
سعید روی صندلی مدیریتی اش جا به جا شد و درحالیکه نیشش باز بود گفت : سلام دلربا...
ادامه دارد...



نوشته شده توسط حسین اکرمی در یکشنبه 1 آبان 1390

نظرات ()

مطالب ارسالی

» مدیر وب جدید
» رمان به خاطر خواهرم -قسمت دوازدهم
» رمان به خاطر خواهرم -قسمت یازدهم
» رمان به خاطر خواهرم -قسمت نهم
» داستان هنرپیشه
» رمان به خاطر خواهرم -قسمت دهم
» رمان عاشق بودیم-قسمت سی ام
» رمان عاشق بودیم-قسمت بیست و نهم
» رمان عاشق بودیم-قسمت بیست و هشتم
» رمان عاشق بودیم-قسمت بیست و هفتم
» رمان عاشق بودیم-قسمت بیست و ششم
» رمان عاشق بودیم-قسمت بیست و پنجم
» رمان عاشق بودیم-قسمت بیستم و چهارم
» رمان عاشق بودیم-قسمت بیست و سوم
» رمان عاشق بودیم-قسمت بیست و دوم

» لیست کامل مطالب ارسالی


معرفی مدیر

سلام خدمت بازدید کنندگان گرامی
حسین هستم مدیر وبلاگ
20 سالمه بچه ی شیرازم
از اینکه اوقات خود را در این وبلاگ می گذرانید متشکرم.
ID:
hosseinakrami2010
نامم را پدرم انتخاب کرد
فامیلم را جدم انتخاب کرد
اما من خودم راهم را انتخاب میکنم
دکتر شریعتی





داستان و رمان
رمان موبایل
مدیر وبلاگ: حسین اکرمی


لوگوی وبلاگ من


داستان و رمان - رمان عاشق بودیم-قسمت بیست و نهم


نظرسنجی




کدامیک از نویسندهای جوان وبلاگ موفق تر بوده اند؟(رمان های کدام نویسنده را می پسندید؟)





امکانات وبلاگ

مدیر وبلاگ :
» حسین اکرمی

آمار وبلاگ
» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

Google

در این وبلاگ
در كل اینترنت



صفحه اصلی | پست الکترونیک | اضافه به علاقه مندی ها | ذخیره صفحه


Powered By mihanblog.com Copyright © 2011 by hosseinakrami2010
Design By : حسین اکرمی