تبلیغات
داستان و رمان - رمان عاشق بودیم-قسمت بیست و هفتم
..
منوی اصلی
لینکهای سریع

موضوعات
رمان های نیلوفر.ن
رمان های نرگس.ش
رمان های الهام.الف
داستان
رمان
معرفی نویسنده جوان
بدون شرح

آرشیو ماهانه
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389

.:: لیست کامل آرشیو ماهانه ::.


لینکستان

آوایی از دوردست
گالری عکس پارس پیک
بهشتیان
◘ سایت محبوبـــ کـــرسی ◘
@@@و من برای زندگی تو را بهانه میکنم@@@
تجهیزات آرایشگاهی اتحاد
یادداشتهای چند بی مخ
راز خوشبختی
◄جوک و اس ام اس جدید►
aftab(آبجی فاطمه)
داستان های کوتاه(آبجی زهرا)
دانشجوهای مهندسی کشاورزی(پسر خاله صادق)
معرفی و بررسی گوشی های موبایل
افزایش ترافیک : رنک ساز
به زندگی لبخند بزنیم
نگاه
شیطونک انا جون جونی
افزایش سریع ، آسان و رایگان آمار بازدید
سکرت
عشق ممنوعه(پارمیدا)
بیضا سرزمین جاوید
♫نوای ســـــــکــــــوت♪
دوستان پارسی
آشفته زمانیست یارب كمكم كن
قصه های نرگس
کلاغ نـــــــــــــــــــــــــــــــیوز
پاتوق مطالب توپ
ساغر-2010
دل نوشته های پسر 16 ساله
وب تفریحی بست فان
داستان آنلاین - خانه تایپ
داستان آنلاین - خانه دانلود
just my love
روز ژوکر
خلاصه و دانلود رمانها
در جستجوی عشق
نیوشا ضیغمی / شادی
دختری از نسل افتاب
سایه های زندگیم
بیمار عشق
پایگاه سرگرمی پاتوق98
ارثیه باد
وب حسین تهی
ثبت دامنه و فروش هاست
باران عشق
زیر خاکی
ملیسا شیطون
دنیای واقعی
نگهبان عشق
**بانوی مرداد**
کلبه چوبی
مروارید عشق
پسری از نسل پارس
Twilight Fans
(◕‿◕)دختــــرک شیـــطون بــــلـا(◕‿◕)
عاشق دلشکسته
...عاشقانه...
اینجا قلب من است...
lovelygirl
حرف های یک جوون

.:: لیست کامل لینکستان ::.


لوگوی دوستان







اعلامیه مهم



توجه توجه : در صورت تمایل به تبادل لینک نظر خود را به صورت خصوصی درج نمایید
در غیر این صورت تبادل لینک با شما امکان پذیر نمی باشد
خوندن این وبلاگ به شما بال میده
ایمیل یاهو ایمیل میهن میل ایمیل جی میل
بازدیدکنندگان محترم لطفا در نظرسنجی وبلاگ شرکت کنید
نظرات و انتقادات خود را در بخش نظرات با ما در میان بگذارید
برای کمک به بازدیدکنندگان برای انتخاب رمان مورد پسند نظرات خود را درباره هر رمان بنویسید
با تشکر


رمان عاشق بودیم-قسمت بیست و هفتم
مرتبط با : رمان های الهام.الف


قسمت بیست و هفتم


فرنگیس از اینکه دخترش را در این وضعیت می دید بسیار ناراحت بود، دلربا از زمانی که به آنجا آمده بود کلمه ای هم درباره مشکلش صحبت نکرده بود و هر چقدر فرنگیس از او علت ناراحتی اش را می پرسید دلربا یا گریه می کرد یا چیزی نمی گفت . فرنگیس سعی کرد از زیر زبان او حرف بکشد با مهربانی به موهای بلند او دست کشید و گفت :- سر چی دعواتون شده ؟ به من بگو دخترم...دلربا چشمهایش را بست و با صدایی لرزان گفت : دیگه همه چی تموم شد مامان....دیگه نمی خوام پیش بهرام برگردم...فرنگیس برآشفت و گفت : آخه واسه چی؟! نیگاه کن دخترم توی زندگی هر زن و شوهری از این دعواها پیش میاد...تو نباید با کوچکترین ناراحتی چمدون بدست بیای خونه ما...اگه پدر خدابیامرزت زنده بود حتما ناراحت می شد...دلربا اهی کشید و گفت : ولی مامان دیگه اون زمون گذشت که زن با لباس سفید می رفت خونه شوهر و با کفن می اومد بیرون...
- تو چت شده دلربا؟! پس اون همه علاقه ای که به بهرام داشتی چی شد؟
دلربا نگاهش را به آسمان سیاه شب دوخت ، ماه در آسمان می درخشید، فرنگیس دوباره سوالش را پرسید ، دلربا در چشمان نگران مادرش خیره شد و گفت :
- هر چیزی یه روز تموم میشه مامان...عشق بین ما هم تموم شد!
- آخه چرا؟!
دلربا درحالیکه می گریست گفت : چون بهرام بمن خیانت کرده مامان...
- از کجا فهمیدی؟
- مهم اینه که فهمیدم...
دلربا این را گفت و سرش را روی پاهای مادرش گذاشت ، خیلی دلش گرفته بود ، دلش می خواست دوباره به بچگی اش برگردد ، دوست داشت هرگز معنی واژه خیانت را نمی فهمید و عشق را در نگاه هیچ مردی پیدا نمی کرد ، دستان مادرش را محکم گرفت و چشمانش را بست ، دلش برای قصه های بچگی تنگ شده بود ، صداقت و پاکی بچگی را دوباره می خواست ولی می دانست که هرگز دوباره به آن دست پیدا نمی کند...یادش آمد خیلی وقت پیش ، کودکی اش را در پیچ و خم جاده زندگی کم کرده است...
***
بهرام در را برای سعید باز کرد ، صدای قدم های او را در راه پله شنید ، به سمت پاگرد رفت و درحالیکه نگاهش به پایین پله ها بود گفت :
- اومدی سعید؟
صدای خنده سعید در راه پله پیچید ...
- دارم میام دیگه...
و بعد از چند لحظه بهرام توانست او را ببیند که از آخرین پاگرد هم گذشت ، سعید همانطور که از پله ها بالا می آمد ، گفت :
- نیگاه کن...قیافشو...چرا اینجوری ماتم گرفتی؟
بهرام لبخند تلخی زد و او را به گرمی در آغوش گرفت سپس با اندوه گفت : سعید خیلی حالم بده...تو رو خدا کمکم کن...
- چکار می تونم بکنم ؟!
بهرام از او جدا شد و درحالیکه او را به داخل خانه راهنمایی می کرد گفت : بهم بگو چکار کنم...دلربا باهام قهر کرده و رفته...
سعید سرش را به اطراف برگرداند و سالن را خوب نگریست سپس پوزخندی زد و گفت :
- پسر ...تو الان توی بهشتی...زن میخوای چکار؟
بهرام روی کاناپه نشست و با ناراحتی گفت : این حرفو نزن سعید...من بدون دلربا می میرم...
- تا حالا که نمردی...
- ولی به زودی می میرم...
سعید خندید و مقابل بهرام روی کاناپه نشست ، به چهره آشفته او نگریست ، متوجه رنج زیادی که می کشید ، شد ، با اینکه همیشه او را به چشم رقیب خود می دید ولی دلش واقعا برایش سوخت ، با مهربانی نگاهش کرد و گفت :
- بهم بگو چی شد...گفتی تو مقصر بودی؟ آره؟
بهرام سرش را با ناراحتی تکان داد و گفت : آره...همه چی تقصیر من شد...
سعید با تعجب گفت : مگه چکار کردی؟!
- من کاری نکردم...
سعید نیشخندی زد و گفت : واسه کار نکرده مقصری؟!!
بهرام نفس عمیقی کشید و با کلافگی گفت :
- همش تقصیر اون دختره شد...
سعید : دختره؟! کدوم دختره...؟
بهرام : بهناز...بهناز یوسفی...
سعید : چقدر اسمش واسم آشناس...
بهرام : فکر کنم شاگردت باشه...
سعید بشکنی زد و با هیجان گفت : آها...آره...حالا یادم اومد...ولی چرا اون؟!
بهرام : باحرفای الکی ش دلربا رو بهم ریخت...
سعید : چه حرفهایی...؟!
بهرام : مدعی بود که من باهاش...
سعید : چی؟ چرا حرفتو خوردی...؟
بهرام با کلافگی خم شد و دستانش را پشت گردنش گذاشت و گفت : دلربا فکر کرد من بهش خیانت کردم...
سعید : چطور؟
بهرام : اون دختره خصوصی ترین چیزهای منو می دونست...حتی جای سوختگی که روی بدنم مونده...می دونی چیه سعید ؟ خودم هم کم کم داره باور میشه به دلربا خیانت کردم...
سعید : اون دختره چه جوری اینو فهمیده ؟!
بهرام : همینه که باعث ترسم شده...اگه من واقعا...
سعید حرف او را ناتمام گذاشت و گفت : بچه نشو بهرام...مگه میشه آدم کاری بکنه و یادش بره؟
سپس با بدجنسی ادامه داد : مخصوصا کار به این بزرگی...
بهرام براشفت و گفت : سعید...اذیت نکن...
سعید خندید و گفت : ببخشید...ولی آخه خیلی غیر منطقیه که تو با اون دختره بوده باشی و الان یادت نیاد...
- نمی دونم...شاید دچار یه جور فراموشی شدم...
سعید آهی کشید و گفت : بس کن .. .مگه تو چند سالته؟ اگه بخاطر نمی یاری خب بخاطر اینه که حتما اون کار رو نکردی...
- پس اون دختره از کجا فهمیده بود زیر سینه ام یه زخمه؟!
- نمی دونم چی بگم...
بهرام روی کاناپه جا به جا شد و گفت : دلربا خیلی ناراحت بود...هر چقدر ازش خواستم نره...گوش نکرد...
- نازشم کشیدی؟!
بهرام با تعجب گفت : چی؟!
سعید نیشخندی زد و گفت : مگه نمی دونی زنا اینو دوس دارن....
بهرام چیزی نگفت و در فکر فرو رفت...
سعید بلند شد و کمی در سالن قدم زد سپس با کنجکاوی پرسید :
- الان دلربا کجاس؟
بهرام سرش را پایین انداخت و گفت : نمی دونم...
- نمی دونی؟!
- خب...حتما خونه مامانش رفته....آخه اون که کسی رو اینجا نداره....
سعید جلو تر آمد و با تعجب گفت :
- یعنی میخوای بگی یه زنگ نزدی خونه مادرزنت و خبر بگیری؟!
بهرام با صدای خاموشی گفت : نه...
سعید با تمسخر گفت : منم جای دلربا بودم ولت می کردم...
بهرام ملتمسانه گفت : سعید...نمک رو زخمم نپاش...یه راهی جلوی پام بذار...بگو چکار کنم؟
سعید متوجه عکس هایی که روی میز کنارش بودند ، شد ، آنها را برداشت و نگاه کرد سپس گفت :
- معلومه که حسابی قلب زنت شکسته...چطور تونستی بهرام؟
بهرام تقریبا فریاد کشید :
- من کاری نکردم...!!!!
سعید خندید و گفت : باشه... یه کم آروم باش...ببینم تو چرا اینقدر عصبی شدی؟
بهرام با ناراحتی گفت : دلربا رفته...به نظرت باید چه جوری باشم؟ دارم دیوونه میشم...
سعید عکس ها را سرجایش گذاشت و گفت : فردا برو دنبالش...یه دسته گل قشنگ هم سر راه بخر...باید هر جور که می تونی دلشو بدست بیاری...
بهرام : فکر نکنم حتی بخواد منو ببینه...
سعید مقابل بهرام نشست و گفت : تو از کجا می دونی؟ دلربا خیلی دوست داره...فکر کنم تابحال منتظر بوده که بری دنبالش...
بهرام : اینطور فکر می کنی؟!
سعید : تو چرا اینقدر بی عرضه ای بهرام...؟ واقعا دارم شک می کنم که سر سوزنی به زنت علاقه داشته باشی...
بهرام با آشفتگی گفت : ولی من خیلی دوسش دارم...
سعید با تحکم گفت : پس بهش ثابت کن...
بهرام سرش را به نشانه تایید حرف سعید تکان داد سپس بلند تا برای او چایی بیاورد ، سعید دستش را گرفت و گفت : کجا داری میری؟
- میرم دو تا چایی بیارم...
- نمی خواد من دارم میرم...
سعید این را گفت و بدون کوچکترین حرفی از آنجا رفت ، بهرام دوباره روی کاناپه نشست سپس به ثانیه شمار ساعت دیواری نگریست ، تا فردا چند دور مانده بود....؟
دلربا کتاب داستانی که در دست برادرش بود را قاپید و گفت : بذار ببینم...داری داستان می خونی؟ مگه بهم قول نداده بودی واسه کنکور خوب درس بخونی؟
دانیال با شرمندگی به خواهرش که بالای سرش ایستاده بود نگریست و گفت : آجی فقط همین یه بار...
دلربا کتاب را به دست او داد و گفت : همیشه وقت داری از اینا بخونی...
-باشه...بذار اینو که تموم کردم دیگه می چسبم به درس هام...
-ببینیم و تعریف کنیم...
دانیال خندید و گفت : مطمئن باش...قول مردونه میدم...
دلربا لبخندی زد و درحالیکه روی سر برادرش دست می کشید گفت : باشه...
-آخه تو رو چه به درس ؟
دلربا به سمت صدا برگشت و با ناراحتی به خواهرش که وارد هال شده بود نگاه کرد ، دلبر متوجه ناراحتی او شد ولی بی توجه به حال او جلو آمد و محکم بر سر دانیال کوبید طوریکه دانیال آخ بلندی گفت و سرش را مالید ، دلربا با عصبانیت به سمت آنها رفت و دلبر را به گوشه ای هل داد سپس در حالیکه با نگرانی به سربرادرش نگاه می کرد خطاب به دلبر گفت :
-هیچ معلومه داری چکار می کنی؟!
دلبر دست به سینه شد و گفت : تو به این کارها کار نداشته باش...!!
دلربا با عصبانیت گفت : تو چکار به کار این بچه داری؟
-به این خرس گنده میگی بچه؟ خواهرشم ...هر جور که دلم بخواد باهاش رفتار می کنم...
دلربا بی آنکه چیزی بگوید ، دانیال را از جایبلند کرد و از او خواست تا به اتاقش برود سپس به دلبر گفت :
-فقط تو خواهرشی؟!
-آره...فقط من خواهرشم...تو از اول هم خواهرش نبودی...الانم اینجا اضافه ای...
-دلبر بس کن...تو مشکلت چیه؟
-هیچی...
دلبر این را گفت و آدامسی را که در دهانش بود ترکاند سپس تنه محکمی به دلربا زد و خانه را ترک کرد ، فرنگیس که از سرو صدای آنها متوجه ماجرا شده بود از آشپزخانه بیرون آمد و با شرمندگی گفت :
-به دل نگیر دلربا...نمی دونم چرا اینقدر عوض شده؟ همش به این بچه گیر میده...تو که نبودی خیلی بدتر بود ...از دیشب که اومدی یه کم آروم تر شده...
دلربا نیشخندی زد و گفت : الان به نظرت این آروم بود؟
فرنگیس خواست چیزی بگوید که صدای زنگ در بلند شد ، هردو با تعجب به ساعت دیواری که ده صبح را نشان می داد نگریستند ، دلربا درحالیکه به سمت حیاط می رفت گفت :
-مهمون داشتی؟!
-نه...
فرنگیس این را گفت و از دلربا خواست همانجا بنشیند تا او برود و ببیند چه کسی پشت درب است ...
مدتی کوتاه تا برگشتن فرنگیس گذشت وقتی از در وارد شد چهره اش کمی پریشان به نظر می رسید ، دلربا متوجه حالاو شد و با عجله بلند شد و خودش را به او رساند سپس درحالیکه نگران بود گفت :
-چی شد مامان؟ کی بود؟!
فرنگیس لبخند کمرنگی زد و گفت : با تو کار دارن...
-با من؟!
فرنگیس سرش را تکان داد ، دلربا به سمت پنجره رفت و داخل حیاط را نگریست سپس گفت : کیه؟
فرنگیس جلوتر آمد و با خوشحالی گفت : بهرام...
دلربا با ناراحتی سمت مادرش برگشت و گفت : بگو بره...
-یعنی چی که بره؟! اون شوهرته...
-من اینجور شوهر نمیخوام...
دلربا این را گفت و دوباره بغض کرد ، فرنگیس او را در آغوش گرفت و گفت:
-بخاطر تو اومده...
-من باهاش کاری ندارم...
-گفت تا وقتی که نیای از اینجا نمیره...
دلربا پوزخندی زد و با عصبانیت گفت : اینقدر اونجا وایسه تا علف زیر پاش در بیاد...
-دخترم...عصبانی نباش...توی زندگی اینجور چیزا پیش بیاد...تو باید صبور باشی...
-چرا همش من باید فداکاری کنم ؟ هان؟
فرنگیس آهی کشید و بی آنکه چیزی بگوید او را تنها گذاشت ، دلربا خیلی با خودش کلنجار رفت واقعا دلش میخواست بهرام را ببیند ولی غرورش جریحه دارشده بود ، نمی خواست ضعف خود را آشکار سازد ، سعی کرد بی تفاوت باشد و خودش را با چیزی سرگرم کند ولی نتوانست ، خودش هم نفهمید که چه شد به جلوی در رفت تا بهرام را ببیند...

دلربا در را به آرامی باز کرد و داخل کوچه را نگریست ، کسی را آنجا ندید ، صدای بهرام در گوشش طنین انداخت :
-دلربا...؟
به سمت صدا برگشت ، بهرام از روی جدول کناری بلند شد و مشتاقانه به سمت او آمد ، دلربا نگاهش را از او برگرفت و به آسفالت کف کوچه نگریست، بهرام لبخند کمرنگی زد و گفت : سلام...
دلربا چیزی نگفت ...
بهرام با مهربانی گفت : جواب سلام واجبه...
دلربا نگاه سردش را به او انداخت و گفت : واسه چی اومدی؟
بهرام با ناراحتی گفت : خب معلومه...واسه تو...
دلربا با بغض گفت : من نمیام ...تو برو...
بهرام با تعجب گفت : هیچ معلوم هس داری چکار می کنی؟! دلربا من بهت خیانت نکردم...چرا باور نمی کنی؟
دلربا چشمهایش را بست ، قطره ای اشک از گوشه چشمش سرازیر شد ، بهرام جلو تر آمد و سعی کرد دست دلربا را که روی در قرار داشت در دست بگیرد ، موفق هم شد ، دلربا هم هیچ اعتراضی نکرد ، بهرام صورتش را نزدیک تر آورد به راحتی می توانست گرمی نفس های دلربا را که روی صورتش می خورد حس کند ، دست او را در دست فشرد و با التماس گفت :
-برگرد...بخدا بدون تو نمی تونم...دلربا بخاطر هرکاری که کردم معذرت میخوام...منو ببخش فقط برگرد...خیلی سخته بدون تو...نمی تونم دووم بیارم...
دلربا چشمهایش را به آرامی گشود ، چشمهای بهرام هم خیس بود ، با ناراحتی گفت :
-بهم وفادار می مونی؟
بهرام با مظلومیت سرش را تکان داد و به لب های دلربا چشم دوخت ، دلربا تکانی خورد و سعی کرد دستش را از دست بهرام جدا کند ولی بهرام آنقدر محکم دستش را گرفته بود که نتوانست ، دلربا آهی کشید و گفت :
-باید فکر کنم...الان خیلی ناراحتم...
بهرام پریشان شد و گفت : فکر کنی؟ من شوهر تو هستم...ازت میخوام که برگردی...به حرفم گوش کن باشه؟
دلربا از لحن دستوری بهرام خوشش نیامد با اینکه در دل آرزو داشت همان لحظه همراه اوبرود ولی باز همان غرور مسخره در وجودش رشد کرد ، همیشه از اینکه کسی به کاری مجبورش کند متنفر بود برای همین هم عصبانی شد و گفت :
-نه...من نمیام...یه مدت تنهایی واسه هردومون بهتره...
-چرا داری اذیت می کنی؟ من که می دونم خیلی دوسم داری...بیا بریم دیگه...!
بهرام این را گفت و دست دلربا را کشید تا با خود ببرد ولی دلربا دستش را پس زد و از او فاصله گرفت سپس در برابر چهره متعجب بهرام با ناراحتی گفت :
-نه...من دوست ندارم...فهمیدی؟ باهات هم هیچ جا نمیام...
و بدون کوچکترین حرفی در را به روی او بست ، پاهایش سست شد وبا دردمندی پشت درب نشست و بی صدا گریست ...
در دلش غوغایی بود...تشنه عشق بود ولی بی دلیل خود را از آن محروم می کرد ، شانه هایش از دردی غریب تیر کشید ، خواست ضجه بزند و غمی که روی سینه اش سنگینی می کرد را با یک نفس بیرون دهد ولی صدایش بیرون نمی آمد ، خسته از عشق و باز حریص عشق...بی نیاز یک نگاه و باز محتاج نگاهی که دلش را بلرزاند ...
فرنگیس با ناراحتی به ایوان آمد و دلربا را درحال گریه دید ، فهمید که هیچ چیز تغییر نکرده است ، سرش را با افسوس تکان داد ، دلربا زیر لب گفت :
-خیلی دوسش دارم...خدایا ..من خیلی دوسش دارم...
و نگاه غمبارش را به آسمان دوخت...
ولی آنطرف در ، بهرام هم حال بهتری از او نداشت ، مدام صدای دلربا در گوشش تکرار می شد :
" نه...من دوست ندارم...فهمیدی؟ "
شانه های بهرام لرزید و اجازه داد ابرهای غمگین آسمان نگاهش ، شروع به باریدن کنند ، دسته گلی که تمام مدت پشتش پنهان کرده بود بیرون آورد و با ناراحتی به آن نگریست ، چه گل های رز قشنگی بود ...
همیشه اینطور ناامید می شد و دیگر تلاش نمی کرد ، مار سیاه ناامیدی دستش را گزید، دسته گل از دستش رها شد و روی آسفالت کوچه افتاد ، نگاهش را به گل هایی دوخت که با شوق فراوان انتخاب کرده بود ، چقدر دقت کرده بود که هیچ کدام از گل ها پژمرده نباشند...
و حالا دیگر هیچ چیز برایش اهمیت نداشت ، احساس کرد که دیگر برای دلربا ارزشی ندارد حتی ارزش بخشیده شدن...
با گام هایی سنگین به سمت ماشینش رفت ، نگاهش را برای بار آخر به در خانه آنها دوخت شاید هنوز هم امیدوار بود که دلربا در را باز کند و به سمتش بدود ... 5 دقیقه...10 دقیقه...یک ساعت گذشت...در هیچ تکانی نخورد...چند بچه که در حال بازی بودن دسته گل را روی زمین دیدند و آن را برداشتند و با شیطنت آن را پرپر کردند...
بهرام زیر لب گفت : دلربا...خیلی ظالمی...!
و بی آنکه بخواهد ثانیه ای دیگر را در آنجا معطل کند سوار ماشین شد و با نهایت سرعت از آنجا دور شد ، چند ساعتی در خیابانها رانندگی کرد ، همش در فکر این بود که چطور عشقشان آنطور رنگ باخته بود...
در بهت بود و نیاز به سیلی محکمی برای بیداری داشت...شاید گذر روزها کمک می کرد تا بتواند این جدایی ناخواسته را باور کند ...دلش برای گرمای آغوش مادرش تنگ شده بود....همیشه وقتی به او احتیاج داشت یادش می افتاد و الان دقیقا زمانی بود که باید مادرش را می دید ، جلوی خانه مادرش پارک کرد و به سمت در رفت ، لحظه ای ایستاد ...بعد از گذشت دو سال چه چیز برای گفتن داشت؟ اینکه از عشق سر خورده شده است؟ شاید مورد تمسخر قرار می گرفت و بارها شماتت می شد ولی برایش مهم نبود...
فقط میخواست از خانه ای که پر از خاطرات دلربا بود رهایی یابد و اینجا بهترین مکان برای آرامشش بود ...بنابراین بدون کوچکترین معطلی در را به صدا درآورد ، به داخل آیفون تصویری که مقابلش بود خیره شد ، منتظر بود تا صدای پیروزمندانه مادرش را بشنود که بگوید :
" خب...می بینم که سرت به سنگ خورده و به حرفهای من رسیدی...حالا بگو ببینم از اینکه دوسال از جوونیت رو بیخود هدر دادی چه حسی داری؟!"
ولی بدون اینکه کوچکترین صدایی بشنود ، در خانه برایش باز شد ، با تعجب به داخل رفت از مادرش بعید بود که بدون گوشه و کنایه اجازه دهد داخل شود ، به سالن که رسید ، از تعجب سرجایش خشک شد ، نیلوفر در گوشه ای از سالن ایستاده بود و به او لبخند می زد ...
بهرام با تعجب گفت : نیلو؟! تویی؟
نیلوفر جلو آمد و گفت : معلومه که خودمم...نکنه شک داری...؟
ادامه دارد...


نوشته شده توسط حسین اکرمی در جمعه 29 مهر 1390

نظرات ()

مطالب ارسالی

» مدیر وب جدید
» رمان به خاطر خواهرم -قسمت دوازدهم
» رمان به خاطر خواهرم -قسمت یازدهم
» رمان به خاطر خواهرم -قسمت نهم
» داستان هنرپیشه
» رمان به خاطر خواهرم -قسمت دهم
» رمان عاشق بودیم-قسمت سی ام
» رمان عاشق بودیم-قسمت بیست و نهم
» رمان عاشق بودیم-قسمت بیست و هشتم
» رمان عاشق بودیم-قسمت بیست و هفتم
» رمان عاشق بودیم-قسمت بیست و ششم
» رمان عاشق بودیم-قسمت بیست و پنجم
» رمان عاشق بودیم-قسمت بیستم و چهارم
» رمان عاشق بودیم-قسمت بیست و سوم
» رمان عاشق بودیم-قسمت بیست و دوم

» لیست کامل مطالب ارسالی


معرفی مدیر

سلام خدمت بازدید کنندگان گرامی
حسین هستم مدیر وبلاگ
20 سالمه بچه ی شیرازم
از اینکه اوقات خود را در این وبلاگ می گذرانید متشکرم.
ID:
hosseinakrami2010
نامم را پدرم انتخاب کرد
فامیلم را جدم انتخاب کرد
اما من خودم راهم را انتخاب میکنم
دکتر شریعتی





داستان و رمان
رمان موبایل
مدیر وبلاگ: حسین اکرمی


لوگوی وبلاگ من


داستان و رمان - رمان عاشق بودیم-قسمت بیست و هفتم


نظرسنجی




کدامیک از نویسندهای جوان وبلاگ موفق تر بوده اند؟(رمان های کدام نویسنده را می پسندید؟)





امکانات وبلاگ

مدیر وبلاگ :
» حسین اکرمی

آمار وبلاگ
» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

Google

در این وبلاگ
در كل اینترنت



صفحه اصلی | پست الکترونیک | اضافه به علاقه مندی ها | ذخیره صفحه


Powered By mihanblog.com Copyright © 2011 by hosseinakrami2010
Design By : حسین اکرمی