تبلیغات
داستان و رمان - رمان عاشق بودیم-قسمت بیست و ششم
..
منوی اصلی
لینکهای سریع

موضوعات
رمان های نیلوفر.ن
رمان های نرگس.ش
رمان های الهام.الف
داستان
رمان
معرفی نویسنده جوان
بدون شرح

آرشیو ماهانه
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389

.:: لیست کامل آرشیو ماهانه ::.


لینکستان

آوایی از دوردست
گالری عکس پارس پیک
بهشتیان
◘ سایت محبوبـــ کـــرسی ◘
@@@و من برای زندگی تو را بهانه میکنم@@@
تجهیزات آرایشگاهی اتحاد
یادداشتهای چند بی مخ
راز خوشبختی
◄جوک و اس ام اس جدید►
aftab(آبجی فاطمه)
داستان های کوتاه(آبجی زهرا)
دانشجوهای مهندسی کشاورزی(پسر خاله صادق)
معرفی و بررسی گوشی های موبایل
افزایش ترافیک : رنک ساز
به زندگی لبخند بزنیم
نگاه
شیطونک انا جون جونی
افزایش سریع ، آسان و رایگان آمار بازدید
سکرت
عشق ممنوعه(پارمیدا)
بیضا سرزمین جاوید
♫نوای ســـــــکــــــوت♪
دوستان پارسی
آشفته زمانیست یارب كمكم كن
قصه های نرگس
کلاغ نـــــــــــــــــــــــــــــــیوز
پاتوق مطالب توپ
ساغر-2010
دل نوشته های پسر 16 ساله
وب تفریحی بست فان
داستان آنلاین - خانه تایپ
داستان آنلاین - خانه دانلود
just my love
روز ژوکر
خلاصه و دانلود رمانها
در جستجوی عشق
نیوشا ضیغمی / شادی
دختری از نسل افتاب
سایه های زندگیم
بیمار عشق
پایگاه سرگرمی پاتوق98
ارثیه باد
وب حسین تهی
ثبت دامنه و فروش هاست
باران عشق
زیر خاکی
ملیسا شیطون
دنیای واقعی
نگهبان عشق
**بانوی مرداد**
کلبه چوبی
مروارید عشق
پسری از نسل پارس
Twilight Fans
(◕‿◕)دختــــرک شیـــطون بــــلـا(◕‿◕)
عاشق دلشکسته
...عاشقانه...
اینجا قلب من است...
lovelygirl
حرف های یک جوون

.:: لیست کامل لینکستان ::.


لوگوی دوستان







اعلامیه مهم



توجه توجه : در صورت تمایل به تبادل لینک نظر خود را به صورت خصوصی درج نمایید
در غیر این صورت تبادل لینک با شما امکان پذیر نمی باشد
خوندن این وبلاگ به شما بال میده
ایمیل یاهو ایمیل میهن میل ایمیل جی میل
بازدیدکنندگان محترم لطفا در نظرسنجی وبلاگ شرکت کنید
نظرات و انتقادات خود را در بخش نظرات با ما در میان بگذارید
برای کمک به بازدیدکنندگان برای انتخاب رمان مورد پسند نظرات خود را درباره هر رمان بنویسید
با تشکر


رمان عاشق بودیم-قسمت بیست و ششم
مرتبط با : رمان های الهام.الف


قسمت بیست و ششم


بهناز از روی پاگرد بلند شد و شالش را جلوتر آورد ، آرنجش درد گرفته بود کمی آن را مالید و درحالیکه زیر لب به بهرام فحش می داد از پله ها پایین رفت ، در ورودی به کوچه را باز کرد و با قدم هایی شمرده جلو تر رفت ، اطراف را خوب نگریست ، برای راننده ماشینی که آن طرف تر بود دست تکان داد و منتظر شد تا او ماشین را روشن کند و به آن سمت بیاید.
وقتی سوار ماشین شد بی آنکه چیزی بگوید دستش رابه نشانه خواستن پول تکان داد و منتظر ماند تا سعید بسته اسکناسی در کف دستش بگذارد ولی وقتی این انتظار طولانی شد با تعجب به او نگریست و گفت :
- اِ...چرا اذیت می کنی؟ پولمو بده میخوام برم...
سعید عینک دودی که بر چشم داشت را درآورد و گفت : اول بگو چی شد...
بهناز خندید و گفت : چی میخواستی بشه؟! همونجور که خودت میخواستی شد...
- دلربا باور کرد؟
- آره...چه جورم!!.. دلم واسه این بهرام بیچاره سوخت...مونده بود من از کجا فهمیدم زیر سینه ش زخم سوختگیه...
- خوبه...
سعید این را گفت سپس خم شد و از داشبورد ماشین یک بسته اسکناس بیرون آورد و روی پای بهناز انداخت ، بهناز جیغ کوتاهی کشید و گفت :
- اینکه زیادتر از قرارمونه...
- بردارش و برو...
بهناز بسته اسکناس را برداشت و داخل کیفش گذاشت خواست از ماشین پیاده شود که ناگهان چیزی به فکرش رسید ، به سمت سعید برگشت و گفت :
- یه سوالی واسم پیش اومده...
سعید با جدیت گفت : بپرس...
بهناز نیم نگاهی به سعید انداخت و گفت : تو از کجا می دونستی زیر سینه بهرام زخمه؟ هان؟
سعید نیشخندی زد و گفت : نمیگم تا بمونی توی خماری...
بهناز اخم کرد و گفت : بگو دیگه...وگرنه امشب خوابم نمیره...!!
سعید پوزخندی زد و گفت : جالبه...بین اون دو تا رو بهم زدی... اونوقت اگه من فقط اینو نگم خوابت نمی بره؟ ببینم اصلا چیزی به اسم وجدان داری؟!
بهناز از خنده ریسه رفت و گفت : ببینم ...مثلا الان تو خیلی عذاب وجدان داری؟
- نه...من ندارم.
- پس چرا من داشته باشم...هان؟
سعید آهی کشید و گفت : چرا عذاب وجدان داشته باشم؟ ! من فقط میخوام چیزی که حق منه رو از بهرام پس بگیرم...
- حالا نگفتی...از کجا جای اون سوختگی رو می دونستی؟
- اون موقع که بهرام دچار سوختگی شد...من باهاش بودم...ما تقریبا از بچگی با هم بزرگ شدیم!
- ایول...خیلی زرنگی ...ها...
- می دونم...حالا برو بیرون.
سعید این را گفت و با ناراحتی سرش را روی فرمان گذاشت ، بهناز با کنجکاوی پرسید :
- راستی...استاد چرا دیگه نمی یای سر کلاس هات؟
سعید سرش را بلند کرد و با ناراحتی به بهناز که در ماشین را باز کرده بود نگریست سپس گفت :
- استاد؟ چند روزی بود کسی منو اینجوری صدا نزده بود...آره...من استاد یار بودم...ولی الان دیگه نیستم!
- چرا؟!! دیگه نمیای دانشگاه؟
سعید سرش را پایین انداخت و گفت : استاد بودن فداکاری ، گذشت وصداقت رو می خواد که...من هیچکدومشون رو ندارم!!
-ایول...ایول...اینو راست گفتی!!
بهناز این را گفت و بعد با صدای بلند خندید ، سعید عصبانی شد و گفت : از ماشین من برو بیرون...
بهناز ساکت شد و گفت : باشه...حالا چرا داد می زنی؟
و از ماشین پیاده شد و رفت ، سعید احساس می کرد قلبش در حال ایستادن است ، رمقی نداشت ، نمی دانست از اضطراب است یا نه...
دست و پاهایش مور مور شد ، به زحمت توانست بوق ماشین را به صدا درآورد ، بهناز که چند قدمی از ماشین دور شده بود با شنیدن صدای بوق ، هراسان به سمت ماشین برگشت و خم شد تا از پنجره نیمه باز آن ، داخل را ببیند . چهره سعید مانند گچ سفیده شده بود ، بهناز با نگرانی گفت : ای وای...چی شد یکدفعه؟ حالت خوبه؟
سعید سرش را به آرامی تکان داد و با رنجی که درصدایش کاملا مشهود بود گفت : دلربا....دلربا خیلی گریه کرد؟!
بهناز آهی کشید و گفت : آره...دلم براش سوخت...بیچاره نمی تونست باور کنه...
سعید نگاهی به در خانه آنها انداخت و گفت : وقتی از اون خونه واسه همیشه بیرون بیاد...مال منه!!
بهناز نیشخندی زد و گفت : یه نصیحت دوستانه بهت می کنم...از دلربا دست بکش...!!
سعید با عصبانیت به بهناز نگریست و گفت : دست بکشم؟!! واسه چی؟
بهناز آهی کشید و گفت : اون دو تا خیلی همدیگه رو دوست دارن...به همدیگه عشق می ورزن...تو هم می تونی مثل بهرام به اون عشق بورزی؟
سعید بادی در غبغب انداخت و با لحنی از خود راضی گفت : من بیشتر از بهرام دوستش دارم...بهرام فقط عاشق چشمهای اونه...ولی من همه چیز دلربا رو دوس دارم...می فهمی؟ همه چیز...
بهناز با بدجنسی خندید و گفت : حتی سادگی ش؟
سعید بدون آنکه چیزی بگوید با حرکت سر از بهناز خواست عقب برود ، سپس پایش را روی پدال گاز گذاشت و با نهایت سرعت از آنجا دور شد ، بهناز دور شدن ماشین را نگریست وقتی ماشین در انتهای کوچه از نظرش ناپدید شد زیر لب گفت :
- این دیگه چه مدل دوست داشتنه...
سپس همانطور که به سمت خیابان قدم بر می داشت با خود زمزمه کرد :
ای آرزوی تشنه به گرد او
بیهوده تار عمر چه می بندی؟
روزی رسد که خسته و وامانده
بر این تلاش بیهوده می خندی...
آن کس را که تو می جویی
کی خیال تو به سر دارد
بس کن این ناله و زاری را
بس کن او یار دگر دارد...
***
- دلربا خواهش می کنم...اینکار رو نکن.
بهرام این را گفت و با ناراحتی به دلربا که لباس های روی تخت را در چمدان اش می گذاشت نگریست ، از موقعی که بهناز رفته بود حتی یک کلمه هم با بهرام سخن نگفته بود ، یک راست به اتاق خواب رفته بود و مشغول بستن چمدانش شده بود ، بهرام دستش را روی در چمدان گذاشت و با التماس گفت :
- بچه نشو دلربا...!!
- راحتم بذار بهرام...
دلربا این را گفت و دست بهرام را پس زد ، بقیه لباس هایش را برداشت و در داخل چمدان گذاشت سپس مانتویی پوشید و درحالیکه روسری به سر می گذاشت گفت :
- من دارم میرم...
بهرام با ناراحتی روی تخت نشست و گفت : کجا داری میری؟!
- خونه مامانم...
بهرام نیشخندی زد و گفت : دلربا بس کن...واسه موضوع پیش پا افتاده ای مث این مامانت رو ناراحت نکن...
دلربا برآشفت و گفت : پیش پا افتاده؟! بهناز با حرفاش ثابت کرد که...
و از ناراحتی و شرم صدایش روی به خاموشی رفت ، نگاه ملامت باری به بهرام انداخت و به سمت چمدانش رفت تا آن را بردارد که بهرام زودتر از او چمدان را به دست گرفت .
بهرام : دلربا نرو...
دلربا : دیگه نمی تونم با یه خیانتکار زیر یک سقف بمونم...
بهرام : من بهت خیانت نکردم...دلربا من همیشه بهت وفادار بودم...من دوستت دارم...عشق من الکی نیس...بهم اطمینان کن...
دلربا : دیگه نمیشه...فهمیدی بهرام؟ دیگه کوچکترین اعتمادی بهت ندارم...حالا هم از سر راه من کنار برو...
بهرام : نمی ذارم بری...چون باید اینجا بمونی...اون کسی که باید بره منم...پس بمون.
بهرام به سمت در اتاق خواب رفت و خواست بیرون برود که بغضی که گلوی دلربا را تاکنون می فشرد ، شکست و صای هق هق گریه اش اتاق را پر کرد ، بهرام با پریشانی به سمتش آمد و او را در آغوش گرفت سعی کرد آرامش کند ولی دلربا او را از خودش جدا کرد و با ناراحتی گفت :
- برو اونور...دیگه هم به من دست نزن!
بهرام با ناباوری به زن عصبی و دل شکسته ای که رو به رویش نشسته بود و با نفرت به او خیره شده بود نگریست ، هرگز فکر نمی کرد با چند جمله ، زندگی مشترکشان آنطور در خطر بیفتد ، ناراحت بود ولی نه بخاطر حرفهایی که بهناز به او نسبت داده بود بلکه به این خاطر که دلربا دیگر او را باور ندشت و تمام ذهنش از حرفهای آن زن فریبکار پر شده بود ، بهرام که متوجه حال دلربا شده بود دیگر برای نگه داشتن او مقاومتی نکرد و خیلی راحت اجازه داد تا او چمدان ش را بردارد و از اتاق بیرون برود ، دلربا وقتی که داشت می رفت سوئیچ ماشین را روی عسلی کنار در گذاشت و گفت :
- نگاه کن...چیزی که مال تو باشه نبردم...فقط...
و خیلی آرام دستش را روی شکمش گذاشت و کمی فشرد ، بهرام که سرش را پایین انداخته بود متوجه منظور او نشد ،دلربا بی آنکه چیزی بگوید خانه را ترک کرد.
بهرام آنقدر ناراحت بود که فکرش درست کار نمی کرد ، نمی دانست که باید چکار کند ، همانجا در سالن نشست و به در خانه خیره شد ، شاید مهربانی ای که از دلربا سراغ داشت آنطور او را به خواب غفلت فرو برده بود طوریکه حتی برای یک لحظه هم فکر نکرد شاید دلربا با قدم هایی شمرده در کوچه براه افتاده به این امید که او به دنبالش بیاید و دستان سردش را دوباره در دستش بگذارد و باز با همان ندامت بگوید : دلربا نرو...
بهرام در جایش کوچکترین تکانی نخورد مانند عروسک خیمه شب بازی شده بود که عروسک گردانش را گم کرده بود و بی او اراده کوچکترین حرکتی نداشت .زمان گذشت وهیچ صدای پایی در سکوت راه پله طنین ننداخت ، باد وزیدن گرفت و خود را به پنجره ها کوباند ، گویی کسی با مشت به قلب بهرام می کوبید...
سالن در تاریکی شب فرو رفته بود ، بهرام گوشه ای از سالن نشست و اجازه داد اشک هایی که به ندرت کسی آنها را می دید یکی یکی از چشمانش سرازیر شود ، دلش برای دلربا تنگ شده بود ، چند بار خودش را ملامت کرده بود که چرا اجازه داد دلربا به همین راحتی خانه را ترک کند ، به پاهای لرزانش نگریست ، ضربه محکمی برآنها زد و گفت :
- حالا که خوب شدید چرا ...چرا تکون نخوردید؟
و با ناراحتی چشمهایش را بست ، صدای زنگ تلفن در سالن پیچید ، بهرام چشمهایش را گشود و با اشتیاق به سمت آن رفت ، گوشی را برداشت و با هیجانی که در صدایش بود گفت :
- دلربا؟؟....می دونم تویی...منو ببخش...برگرد خونه...باشه؟ بگو که برمی گردی...
و منتظر ماند تا صدای دلربا را از آنطرف بشنود ولی هر چقدر منتظر ماند صدایی نشنید ، چند لحظه بعد صدای بوق آزاد به گوشش رسید ، با نا امیدی گوشی را سر جایش گذاشت و بلند شد تا کمی در بیرون قدم بزند ، خیابانها نسبتا خلوت بودند ، بی هدف راه می رفت و فقط به اتفاقاتی که امروز افتاده بود فکر کرد ، نمی دانست که چقدر مقصر است ولی می دانست که دلربا بی تقصیر است...
چیزی که خیلی ناراحتش می کرد این بود که دلربا اطمینانش را نسبت به او ازدست داده بود و این دردمندانه ترین ضربه ای بود که بهناز به زندگیشان وارد کرده بود ...
بهرام آهی کشید و با کلافگی دستی بر پشت گردنش کشید ، نگاهش به کیوسک روزنامه فروشی که هنوز داخلش روشن بود افتاد ، با قدم هایی خسته خودش را به آنجا رساند ، مرد مسنی که داخل کیوسک نشسته بود با دیدن چهره پریشانش جلو آمد و با تعجب گفت :
- چیزی شده جوون؟!
بهرام شانه هایش را بی تفاوتی بالا انداخت و با چشمان قرمز و پف کرده اش داخل کیوسک را برانداز کرد سپس اشاره ای به پاکت سیگاری که دیده بود کرد و گفت :
- یکی از اینها بهم بده...
مرد بی آنکه چیزی بگوید ، پاکت سیگار را به دست بهرام داد و منتظر شد تا او پولش را پرداخت کند ، بهرام بی توجه به نگاه منتظر مرد ، سیگاری بیرون آورد و روشن کرد، پک محکمی به آن زد ناگهان نفسش گرفت و دچار سرفه های پی در پی شد ، مرد که رفتار او را زیر نظر داشت گفت :
- جوون ، یه لحظه بیا اینجا...
بهرام درحالیکه اشک از چشمانش راه افتاده بود جلوتر آمد و درحالیکه هنوز سرفه می کرد گفت : بله حاجی؟ چی شده؟!
مرد نگاهی به پاکت سیگار در دست او انداخت و گفت : اونو بده من..
- واسه چی؟!
- بده من...کار دارم...
بهرام پاکت را به مرد برگرداند و منتظر شد تا او علت کارش را توضیح دهد ، مرد تا پاکت را گرفت آن را در یکی قفسه هایش گذاشت و گفت :
- حالا برو...
بهرام با تعجب گفت : سیگارم؟! سیگارم رو بده...
مرد نگاه مهربانش را به او دوخت و گفت : برو...
بهرام برآشفت و گفت : یعنی چی؟! سیگارم رو بده ببینم...
مرد خندید و گفت : سیگارت؟! تو که واسش پولی ندادی...
بهرام سرش را تکان داد و دست به جیب شد تا پول سیگار را بپردازد ،چند اسکناس از جیبش بیرون آورد و به سمت مرد گرفت ، سپس با کلافگی گفت :
- بیا اینم پول...حالا سیگارم رو بده...
مرد ابروانش را بالا انداخت و گفت : نمیدم....پولت هم واسه خودت نگه دار...
بهرام عصبانی شد و گفت : یعنی چی که نمیدی؟ تو سیگار داری اونجا و من میخوام...
مرد با تحکم گفت : به تو نمی دم...
بهرام با عجز گفت : اذیت نکن...بده دیگه...
مرد با ناراحتی گفت : مشکلت چیه؟
بهرام سرش را بالاتر گرفت و مستقیم در چشمان مرد خیره شد سپس گفت : من مشکلی ندارم...
- معلومه که تابحال سیگار نکشیدی...الانم نکش...آرومت می کنه ولی دردت رو دوا نمی کنه...
بهرام فریاد زد : تو به اینکارها چکار داری؟! سیگار میدی یا نه...؟
مرد اخم کرد و گفت : گفتم که ...واسه تو سیگار ندارم...
بهرام زیر لب چیز نامفهومی گفت سپس با ناراحتی از آنجا دور شد ، مرد درحالیکه مشغول جمع آوری مجلات درون کیوسک بود با خود گفت :
- یه روز بخاطر همین ازم تشکر می کنی...
بهرام یک ساعتی را در خیابانها گشت و وقتی که به خانه رسید بسیار خسته و کلافه بود ، چراغ ها را روشن کرد و به آشپزخانه سر زد ، در یخچال را باز تا چیزی بخورد بلکه گرسنگی را فراموش کند ولی چیزی که بتواند جای یک وعده غذای گرم را بگیرد پیدا نکرد ، دوباره به سالن برگشت ، پریشان به نظر می آمد ، با تردید به سمت تلفن رفت وشماره ای گرفت ، با شنیدن صدای سعید بی آنکه یک لحظه به حرفهایی که در آخرین دیدارشان به او زد فکر کند گفت :
- سعید...منم...
سعید : چی؟! بهرام...؟ چطور شد یاد من افتادی؟ فکر کردم دیگه دوستیمون تموم شده...
- می دونم...می دونم اونروز باهات بد حرف زدم...
سعید : نکنه چیزی رو از قلم جا انداختی؟ هان؟ خب آخرین حرفت رو هم بزن و راحتم بذار...
- تو رو خدا...این حرف رو نزن...واقعا متاسفم...شرمنده ام...اونروز عصبی بودم...
سعید : هر تهمتی که تونستی بهم زدی...حالا میگی شرمنده ای؟! می دونی چقدر سخت بود اون حرفها رو از دهن تو بشنوم...
- گفتم که...واقعا شرمنده ام...ولی الان تو باید همه چی رو فراموش کنی...باید...
سعید : اونوقت چرا؟!!
- من بهت احتیاج دارم سعید...
سعید : می دونی چیه بهرام ؟! منم خیلی شرمنده ام ، چون الان اصلا وقت ندارم که در اختیار یکی مث تو بذارم...
- سعید ...خواهش می کنم...من خیلی تنهام!!
سعید : تنها؟! ببینم مگه همسر عزیزت پیشت نیس؟
- نه...اون منو ترک کرده...
صدای خنده سعید در گوش بهرام پیچید و باعث شد بیشتر ناراحت شود ، با التماس گفت :
- تو رو خدا بس کن...
سعید : پس بگو...دلربا ولت کرده که یاد من افتادی آره؟
- سعید بیا اینجا...دارم دیوونه میشم...باید با یکی حرف بزنم...
سعید : چقدر بهت گفتم اون دختره بدرد تو نمی خوره؟ هان؟...حالا می بینی ...به یکسال نکشید که ولت کرد و رفت...
بهرام آهی کشید و گفت : نه نه...تقصیر منه...من باعث شدم بره...
سعید : چی؟! تقصیر تو؟ درست حرف بزن ببینم چی میگی؟
- فقط بیا اینجا ...باشه؟
سعید : باشه...
- ممنونم...واقعا ممنونم...
سعید : ما مث برادریم...بردارها باید هوای هم دیگه رو داشته باشن...
بهرام حرف او را با حرکت سر تایید کرد سپس گوشی را گذاشت ...
***
دانیال دست از غذا خوردن کشید ، به بشقاب مادرش نگریست ، غذایش دست نخورده مانده بود .
با ناراحتی گفت :
- مامان ...دلربا چرا تنها اومده؟!
فرنگیس آهی کشید و بی آنکه ناراحتی اش را بروز دهد لبخند گرمی زد سپس گفت :
- آقا بهرام رفته ماموریت...دلربا چون تنها بود اومد پیش ما...
دلبر نیشخندی زد وگفت : ماموریت...!!
سپس از سر سفره شام بلند شد ، فرنگیس با ناراحتی خطاب به او گفت : تو چته؟!
دلبر دست به کمر ایستاد و گفت : چرا به این بچه دروغ میگی؟
فرنگیس با حرکت چشم و ابرو از دلبر خواست چیزی نگوید ولی دلبر بدون توجه به اشاره مادرش رو به دانیال که با تعجب آنها را می نگریست کرد و گفت :
- می دونی چرا تنها اومده؟ واسه اینکه با بهرام جون دعواش شده...فکر کنم بخوان از همدیگه جدا بشن...
فرنگیس با عصبانیت گفت : بسه دیگه...!!!
دلبر پوزخندی زد و گفت : ممنون مامانی...شام خوشمزه ای بود!
و بی آنکه متوجه تاثیر حرفش روی دانیال باشد به اتاقش رفت ، دانیال بغض کرده بود و فرنگیس علت ناراحتی او را می دانست ، دانیال به قدری بهرام را دوست داشت که جدا از اینکه شوهر خواهرش بود ، او را به چشم برادر بزرگش می دید و حالا که خواهرش با بهرام دعوا کرده و به حالت قهر به خانه برگشته ، ناراحت بود ، فرنگیس کنار او نشست و دستی بر موهایش کشید و با مهربانی گفت :
- دلربا فقط یه کم خسته بود...
دانیال با تعجب گفت : خسته؟! از آقا بهرام ...؟
فرنگیس لبخند تلخی زد و گفت : گاهی وقتا آدمها از هم خسته میشند...اونوقت سعی می کنند یه مدت از هم دور باشن...تا بتونن راحت فکر کنند و درست تصمیم بگیرند...
- چه تصمیمی؟!
دانیال این را گفت و نگاه منتظرش را به لب های مادرش دوخت ولی فرنگیس چیزی نگفت ، آرام از جایش بلند شد و از هال بیرون رفت ، دلربا روی ایوان نشسته بود و گریه می کرد ، فرنگیس به آرامی به سمتش رفت و کنارش نشست ، شانه هایش را نوازش کرد و گفت :
- امشب برمی گردی؟
دلربا اشک هایش را پاک کرد و گفت : نه...واسه چی برگردم؟! می بینی که ... حتی یه زنگ نزد ببینه من سالم رسیدم یا نه...وقتی من نباشم بهرام خیلی راحت تره...
فرنگیس با ناراحتی گفت : این حرفو نزن دخترم...بهرام تو رو خیلی دوست داره...
دلربا بغض کرد و گفت : آره...منو خیلی دوس داره...همونجور که کسای دیگه رو هم خیلی دوس داره....
ادامه دارد...




نوشته شده توسط حسین اکرمی در پنجشنبه 28 مهر 1390

نظرات ()

مطالب ارسالی

» مدیر وب جدید
» رمان به خاطر خواهرم -قسمت دوازدهم
» رمان به خاطر خواهرم -قسمت یازدهم
» رمان به خاطر خواهرم -قسمت نهم
» داستان هنرپیشه
» رمان به خاطر خواهرم -قسمت دهم
» رمان عاشق بودیم-قسمت سی ام
» رمان عاشق بودیم-قسمت بیست و نهم
» رمان عاشق بودیم-قسمت بیست و هشتم
» رمان عاشق بودیم-قسمت بیست و هفتم
» رمان عاشق بودیم-قسمت بیست و ششم
» رمان عاشق بودیم-قسمت بیست و پنجم
» رمان عاشق بودیم-قسمت بیستم و چهارم
» رمان عاشق بودیم-قسمت بیست و سوم
» رمان عاشق بودیم-قسمت بیست و دوم

» لیست کامل مطالب ارسالی


معرفی مدیر

سلام خدمت بازدید کنندگان گرامی
حسین هستم مدیر وبلاگ
20 سالمه بچه ی شیرازم
از اینکه اوقات خود را در این وبلاگ می گذرانید متشکرم.
ID:
hosseinakrami2010
نامم را پدرم انتخاب کرد
فامیلم را جدم انتخاب کرد
اما من خودم راهم را انتخاب میکنم
دکتر شریعتی





داستان و رمان
رمان موبایل
مدیر وبلاگ: حسین اکرمی


لوگوی وبلاگ من


داستان و رمان - رمان عاشق بودیم-قسمت بیست و ششم


نظرسنجی




کدامیک از نویسندهای جوان وبلاگ موفق تر بوده اند؟(رمان های کدام نویسنده را می پسندید؟)





امکانات وبلاگ

مدیر وبلاگ :
» حسین اکرمی

آمار وبلاگ
» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

Google

در این وبلاگ
در كل اینترنت



صفحه اصلی | پست الکترونیک | اضافه به علاقه مندی ها | ذخیره صفحه


Powered By mihanblog.com Copyright © 2011 by hosseinakrami2010
Design By : حسین اکرمی