تبلیغات
داستان و رمان - رمان عاشق بودیم-قسمت بیست و پنجم
..
منوی اصلی
لینکهای سریع

موضوعات
رمان های نیلوفر.ن
رمان های نرگس.ش
رمان های الهام.الف
داستان
رمان
معرفی نویسنده جوان
بدون شرح

آرشیو ماهانه
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389

.:: لیست کامل آرشیو ماهانه ::.


لینکستان

آوایی از دوردست
گالری عکس پارس پیک
بهشتیان
◘ سایت محبوبـــ کـــرسی ◘
@@@و من برای زندگی تو را بهانه میکنم@@@
تجهیزات آرایشگاهی اتحاد
یادداشتهای چند بی مخ
راز خوشبختی
◄جوک و اس ام اس جدید►
aftab(آبجی فاطمه)
داستان های کوتاه(آبجی زهرا)
دانشجوهای مهندسی کشاورزی(پسر خاله صادق)
معرفی و بررسی گوشی های موبایل
افزایش ترافیک : رنک ساز
به زندگی لبخند بزنیم
نگاه
شیطونک انا جون جونی
افزایش سریع ، آسان و رایگان آمار بازدید
سکرت
عشق ممنوعه(پارمیدا)
بیضا سرزمین جاوید
♫نوای ســـــــکــــــوت♪
دوستان پارسی
آشفته زمانیست یارب كمكم كن
قصه های نرگس
کلاغ نـــــــــــــــــــــــــــــــیوز
پاتوق مطالب توپ
ساغر-2010
دل نوشته های پسر 16 ساله
وب تفریحی بست فان
داستان آنلاین - خانه تایپ
داستان آنلاین - خانه دانلود
just my love
روز ژوکر
خلاصه و دانلود رمانها
در جستجوی عشق
نیوشا ضیغمی / شادی
دختری از نسل افتاب
سایه های زندگیم
بیمار عشق
پایگاه سرگرمی پاتوق98
ارثیه باد
وب حسین تهی
ثبت دامنه و فروش هاست
باران عشق
زیر خاکی
ملیسا شیطون
دنیای واقعی
نگهبان عشق
**بانوی مرداد**
کلبه چوبی
مروارید عشق
پسری از نسل پارس
Twilight Fans
(◕‿◕)دختــــرک شیـــطون بــــلـا(◕‿◕)
عاشق دلشکسته
...عاشقانه...
اینجا قلب من است...
lovelygirl
حرف های یک جوون

.:: لیست کامل لینکستان ::.


لوگوی دوستان







اعلامیه مهم



توجه توجه : در صورت تمایل به تبادل لینک نظر خود را به صورت خصوصی درج نمایید
در غیر این صورت تبادل لینک با شما امکان پذیر نمی باشد
خوندن این وبلاگ به شما بال میده
ایمیل یاهو ایمیل میهن میل ایمیل جی میل
بازدیدکنندگان محترم لطفا در نظرسنجی وبلاگ شرکت کنید
نظرات و انتقادات خود را در بخش نظرات با ما در میان بگذارید
برای کمک به بازدیدکنندگان برای انتخاب رمان مورد پسند نظرات خود را درباره هر رمان بنویسید
با تشکر


رمان عاشق بودیم-قسمت بیست و پنجم
مرتبط با : رمان های الهام.الف


قسمت بیست و پنجم



بهرام چشمانش را به آرامی گشود ، گردنش خشک شده بود ، سرش را به آرامی از روی میز بلند کرد سپس خمیازه ای کوتاه کشید و با چشمان پف کرده اش به اطراف نگریست ، تازه یادش آمد در کتابخانه است ، به چراغ مطالعه ای که روشن مانده بود نگریست ، کاغذ های روی میز را مرتب کرد و گوشه ای گذاشت ، چراغ مطالعه را خاموش کرد و بلند شد تا پنجره را باز کند ، سرش را به آرامی از پنجره باز بیرون برد، خنکای باد شهریور ماه به صورتش شادابی بخشید و آثار خستگی صورتش را کمرنک تر کرد ، به رهگذرانی که در این وقت صبح در خیابان گذر می کردند نگریست ، با خودش گفت :
-یعنی شما هم مث و من دلربا دیشب رو بهتون سخت گذشته؟!
و با این فکر ، نگرانی به سراغش آمد ، تمام دیشب را در کتابخانه گذرانده بود بی آنکه برای لحظه ای هم که شده به زنش سر بزند، بدون آنکه لحظه ای معطل کند از اتاق بیرون رفت ، وقتی به اتاق خواب رسید متوجه در باز آن شد ، داخل آن را نگاه کرد ولی دلربا را آنجا ندید ، با نگرانی اسم او را صدا زد ومنتظر شنیدن پاسخی شد .
-من اینجام...
صدای دلربا را از داخل آشپزخانه شنید و با عجله به آن سمت رفت ، وقتی وارد آشپزخانه شد دلربا به استقبالش آمد و با مهربانی دستهایش را گرفت و از او خواست پشت میز بنشیند تا برایش چای بریزد ، بهرام به میز صبحانه نگریست و با شرمندگی گفت :
-منو ببخش که دیشب تنهات گذاشتم...
دلربا دو فنجان چایی که در دستش بود را روی میز گذاشت و درحالیکه بسیار آرام به نظر می رسید گفت :
-عیبی نداره...فرصتی شد که به حرفات فکر کنم...
بهرام با کنجکاوی پرسید : کدوم حرفها؟!
دلربا چایی اش را شیرین کرد و درحالیکه روی نان مربا می مالید گفت : اینکه گفتی من بدبین شدم...
بهرام با تعجب به دلربا نگریست و منتظر ماند تا او حرفش را ادامه دهد ، دلربا جرعه ای از چای نوشید و گفت :
-آره...من بهت بدبین شدم...می دونی چرا؟
بهرام با درماندگی گفت : نه...ولی خیلی دوس دارم بدونم.
دلربا نگاه غمگینش را به چشمان بهرام دوخت و گفت :
-بخاطر اینکه همش فکر می کنم بعد از اون قضیه نقشه منو و سعید دیگه اونقدر که قبلا دوسم داشتی ...نداری...
-چرا این فکر رو کردی؟!
دلربا نفس عمیقی کشید و چشمانش را آرام بست زمزمه کنان گفت :
-حس می کنم هنوزم حرفامو باور نداری...انگار همش منتظر اینی که یه بهونه ای پیدا بشه و کاری که نکردم رو به روم بیاری...
-نه این درست نیست...
دلربا چشمانش را گشود و بی آنکه به چشمان نگران بهرام نیم نگاهی بکند گفت : ولی واقعیت داره...
بهرام خودش را روی صندلی جلوتر کشید و گفت : ولی خودت خوب می دونی که چقدر دوست دارم...
دلربا چیزی نگفت ، بهرام پوزخندی زد و گفت : برعکس...این منم که فکر می کنم تو عوض شدی...
دلربا با ناراحتی گفت :
-من همونم که بودم...
-پس چرا اعتمادت رو بمن از دست دادی ؟ هان؟
دلربا با اعتراض گفت : مگه تو جایی واسه اعتماد باقی گذاشتی؟!
بهرام آهی کشید و برای اینکه خودش را مشغول کرده باشد تکه نانی برداشت و به حالت عصبی مشغول خوردن صبحانه اش شد ، دلربا با تردید به او نگریست ، سپس من من کنان گفت :
-وقتی...وقتی ازت ...پرسیدم ...که...بهناز رو بازم دیدی...گفتی نه...اگه اون عکس ها نبود...
بهرام برآشفت و نگذاشت دلربا سخنش را تمام کند :
-اگه نبود چی؟ نمی فهمیدی بهت دروغ گفتم؟
دلربا گوش هایش را گرفت و با التماس گفت : بهرام سرم داد نکش...
بهرام دستش را روی پیشانی گذاشت و با کلافگی به چهره هراسان دلربا نگریست بعد با لحن آرام تری گفت :
-من بهت نگفتم که اونو دیدم درست....اگه اون عکس ها نبود باز هم می گفتم که ندیدمش...می دونی چرا؟ چون تو روی اون زن حساسی...نمی خوام واسه زن بی ارزشی مث اون ، تو رو ناراحت کنم...
دلربا نیم نگاهی به بهرام کرد و گفت : پس چرا با اون توی کافی شاپ بودی؟
بهرام جرعه ای از چایی اش نو شید و گفت :
-بخاطر اینکه اون می خواست درباره تو باهام حرف بزنه...منم کنجکاو شدم ولی بعد فهمیدم که کار بخصوصی نداشته...فقط میخواسته خوش بگذرونه...اون موقع هم حاضرم قسم بخورم یه ثانیه هم معطل نکردم و زود از اونجا رفتم...
-باشه...
بهرام لبخند کمرنگی زد و با امیدواری گفت : باشه؟! یعنی دیگه باور کردی؟!
دلربا با ناراحتی گفت : وقتی بهناز هم همین رو بگه باور می کنم...دیگه باید برسه...
بهرام با تعجب گفت : چی؟! بهناز؟!!! مگه داره میاد اینجا...؟
دلربا با بغض گفت : صبح بهش زنگ زدم و گفتم بیاد که کارش دارم...
-پس یعنی میخوای حرفای اونو باور کنی؟!!
-حرفهای جفت تون روگوش می کنم...
بهرام با کلافگی سرش را روی میز گذاشت و گفت : اون زن قابل اعتماد نیست...
دلربا خواست چیزی بگوید که صدای آیفون در سالن پیچید ، بهرام سرش را از روی میزبلند کرد و گفت : اومد...؟
دلربا بدون آنکه چیزی بگوید به سالن رفت ، چند دقیقه بعد صدای خنده بهناز از سالن به گوشش رسید ، بلند شد و با عصبانیت از آشپزخانه خارج شد...

بهرام وارد سالن شد ، بهناز روی کاناپه لم داده بود و آدامس می جوید با دیدن او بلند شد و به دلربا که ساکت گوشه ای نشسته بود گفت : فکر کردم خونه تنهایی...
دلربا جلوتر آمد و گفت : می بینی که...
و به بهرام اشاره کرد ، بهناز بار دیگر به بهرام نگریست می توانست آتش خشمی که در چشمان او شعله ور بود را ببیند ، دچار اندکی ترس شد به دلربا نگریست و درحالیکه صدایش به وضوح می لرزید گفت : دلربا چی شده؟! چرا شوهرت اینجوری بمن نیگاه می کنه...؟
دلربا خواست چیزی بگوید که بهرام دستش را به نشانه سکوت بالا برد و مانع حرف زدن او شد سپس رو به بهناز کرد و گفت :
- بگو ببینم واسه چی اون عکس ها رو فرستادی...هان؟
بهناز درحالیکه بسیار متعجب به نظر می رسید گفت : عکس ها؟
و بعد نیم نگاهی به دلرباانداخت وگفت : شوهرت درباره چی حرف می زنه...؟!!کدوم عکس...؟
بهرام با حرص گفت : یعنی واقعا نمی دونی؟!
بهناز با ناراحتی گفت : نه...اینجا چه خبره؟
بهرام گفت: الان می فهمی...
سپس با عصبانیت به طرف میزی که پاکت عکس ها روی آن قرار داشت رفت ،بهناز درحالیکه سعی می کرد به دلربا نزدیک تر شود گفت : چرا اینقدر عصبیه؟!
و به دلربا نگریست ، دلربا دست به سینه شد و بی آنکه جواب او را بدهد به سمت بهرام رفت ، بهرام عکس ها را از پاکت درآورد و مقابل پای بهناز انداخت سپس گفت : ببینم حالا فهمیدی یا نه...؟
بهناز خم شد و چند تا از عکس ها را برداشت و خوب نگاه کرد ، دلربا با پریشانی گفت :
- بگو با شوهر من اینجا چکار می کنی هان؟
بهناز نگاهش را از عکس ها برگرفت و گفت : خب داریم حرف می زنیم...
بهرام با کلافگی به سمت دیگری رفت ، دلربا یکی از عکس های روی زمین را برداشت و گفت : درباره چی حرف می زدید؟! اصلا چرا باید با شوهر من حرف بزنی ؟ هان؟!!
بهناز خندید و با تمسخر گفت : چرا از من می پرسی؟!
دلربا با عصبانیت گفت : پس از کی بپرسم؟
- از شوهر عزیزت...
بهناز این را گفت و به بهرام که از دور به آنها می نگریست و بسیار پریشان و عصبی به نظر می آمد نگریست ، دلربا با کنجکاوی گفت :
- چرا؟!
بهناز پوزخندی زد و گفت : واسه اینکه خودش بهتر می دونه...
دلربا با نگرانی به سمت بهرام رفت و گفت : بهناز میگه تو بهتر می دونی...
بهرام برآشفت و گفت : چرند گفته...
و به سمت بهناز رفت ، بهناز که متوجه عصبانیت او بود با ترس سمت کاناپه رفت و سعی کرد طوری بایستد که کاناپه سدی بین او و بهرام شود. بهرام با صدای بلند سر او داد کشید و گفت : این حرفها چیه که می زنی؟ به دلربا بگو که با چه بهونه ای منو کشوندی توی کافی شاپ؟ حالا فمیدم همه اون چرت . پرت ها هم واسه این گفتی که بتونی با خیال راحت عکس هاتو بگیری...ولی آخه چرا؟! چرا اینکار رو کردی؟ فکر کردی می تونی با دو تا عکس زندگیمون رو از هم بپاشی...؟
بهناز نیشخندی زد و گفت : پس میخوای همه چی رو به دلربا بگم؟ آره؟ اینو می خوای...
دلربا با پریشانی گفت : تو رو خدا بگو بهناز...!!
بهرام با تعجب به سمت او برگشت اصلا انتظار نداشت که دلربا هنوز حرفی به میان نیامده آنطور به حرفهایی که از دهان بهناز بیرون می آمد اعتماد داشته باشد برای همین به سمت او رفت و گفت : دلربا حرفهاش رو باور نکن...اون زن فقط میخواد میونه ما رو بهم بزنه...
دلربا تقریبا فریاد کشید : واسه چی؟!
بهرام با لحن عصبی گفت : به من چه...از اون بپرس...از اون بپرس هدفش از اینکارها چیه؟
دلربا سرش را به نشانه تایید حرف او تکان داد و با قدم هایی شمرده به بهناز نزدیک تر شد و تقریبا کنار او قرار گرفت ، دستان او را در دست گرفت و نگاه ملتمس اش را به چشمان او دوخت و گفت :
- بهناز...تو میخوای زندگی ما رو بهم بزنی...؟
- معلومه که میگه نه...
بهرام این را گفت و جلوتر آمد ، بهناز قیافه مظلومی به خود گرفت و پشت دلربا پنهان شد سپس با صدای لرزانش گفت :
- به شوهرت بگو بمن نزدیک نشه...
دلربا که ترس را دروجود بهناز حس کرده بود ، بین او و بهرام ایستاد و نگذاشت بهرام دستش به او برسد ، بهرام با اعتراض گفت :
- برو اونور دلربا...بذار یه درس حسابی بهش بدم...برو اونور دیگه...
اما هر چقدر سعی کرد و فریاد کشید دلربا از جایش تکان نخورد و اجازه نداد بهرام جلوتر بیاید ، بهرام با کلافگی به دلربا که آنطور سپری برای آن زن فریبکار شده بود نگریست و گفت : داری ازش طرفداری می کنی؟!
دلربا با لحنی مطمئن گفت : نه...!! ولی طرف تو هم نمی گیرم...
بهرام با پرشانی دستش را میان موهای سیاه و مجعد ش فرو برد و دیگر چیزی نگفت ، دلربا می دانست که قلب بهرام را با این حرف شکسته است ولی می خواست به حقیقت برسد و به این خاطر هرکاری که می توانست انجام می داد حتی احساساتی که به بهرام داشت نیز مانع رسیدن به حقیقت نمی شد ، تمام بدن دلربا از ناراحتی لرزید و چشمانش را هاله ای از اشک پوشاند به سمت بهناز برگشت ، آدامس می جوید و نگاهش به بهرام خیره مانده بود، دلربا دستش را بر شانه او گذاشت و گفت : بهناز تو چرا از بهرام می ترسی؟ مگه آسیبی بهت زده؟!
بهناز با شنیدن این حرف نگاهش را از بهرام برگرفت و به چشمان گریان دلربا خیره شد ، بهرام با عصبانیت جلو آمد و گفت :
- داری چی میگی دلربا؟! آسیب؟!! من فقط باهاش حرف زدم...
هنوز حرف بهرام تمام نشده بود که بهناز شروع به گریستن کرد ، آنقدر طبیعی گریه می کرد که حتی بهرام هم لحظه ای شک کرد و با خودش گفت : مگه من چکارش کردم؟!
دلربا که پریشان شده بود ، بهناز را در آغوش گرفت و درحالیکه او را نوازش می کرد گفت :
- چی شده عزیزم؟
بهرام با ناراحتی گفت : دلربا...!!
دلربا بی توجه به حرف او گفت : بهناز...چی بین و تو بهرام بوده؟
بهناز اشک هایش را پاک کرد و با نفرتی آشکار به بهرام نگریست ، بهرام احساس خطر کرد ، نمی دانست که در سر این دختر چه می گذرد ، آیا تا دقایقی دیگر زندگی اش تبدیل به جهنم می شد؟ و عشقشان...
آیا خانه عشقشان آنقدر محکم ساخته شده بود که در برابر هر طوفان نیرنگ و فریبی که بسویش وزیدن می گرفت مقاومت کند؟
بهرام در تردید بود...ضربان قلبش شدت گرفت نگاهش را به بهناز دوخت ، لب های بهناز تکانی خورد و از هم باز شد :
- من و شوهرت...
دلربا با پریشانی گفت : چی؟!!

بهناز سرش را پایین انداخت و با ناراحتی گفت : من و شوهرت باهم بودیم...
بهرام با عصبانیت به سمتش آمد و خواست سیلی محکمی به گوش او بزند که دلربا باز هم مانع شد ،بهرام با عصبانیت گفت :
- اون داره دروغ میگه...
دلربا یقه لباس بهرام را با دو دست محکم چسبید و گفت : چه جوری باور کنم؟ هان؟
بهرام دستان ظریف او را در دست گرفت و بوسه ای برآن زد و گفت : باور کن ...به خاطر عشقی که توی قلبمونه...
دلربا با پریشانی گفت : کدوم عشق؟!
بهرام با ناباوری گفت : انکارش می کنی؟
دلربا سرش را پایین انداخت و چیزی نگفت ولی سنگینی نگاه بهرام را روی خودش حس می کرد ، صدای بهناز در سالن پیچید :
- دلربا من نمی خواستم که با...
بهرام حرفش را قطع کرد و با عصبانیت گفت :ساکت شو...
دلربا به سمت بهناز رفت و گفت : تو چی نمی خواستی؟
- دلربا به حرفاش گوش نده...!
- بهرام یه لحظه صبر کن...
دلربا این را گفت و از بهناز خواست تا حرفش را کامل بزند ، بهناز با شرمندگی به دلربا نگریست و درحالیکه صدایش از ناراحتی می لرزید گفت :
- بهرام منو مجبور کرد که...وای دلربا ...من سادگی کردم...منو ببخش...
بهرام نیشخندی زد و گفت : ببین داره چه فیلمی بازی می کنه...دلربا یه ذره از حرفاش رو باور نکن!!
دلربا آهی کشید و به بهناز گفت : تو میگی با شوهرم بودی...میگی بهرام به من خیانت کرده... ولی واسه حرفات مدرکی هم داری؟ چه جوری بدونم که داری راستش رو میگی؟!
بهرام با شنیدن این حرف ها از دهان زنش خوشحال شد ، لبخند کمرنگی روی لبانش نقش بست و منتظر شد تا بهناز جواب قانع کننده ای بدهد ، بهناز به سمت دلربا آمد و به آهستگی گفت :
- می ترسم... می ترسم اگه بگم شوهرت منو بزنه...!!
دلربا نگاهی به بهرام کرد و با اخم گفت : هیچ کسی تو رو نمی زنه...فقط تو بمن راست بودن حرفات رو ثابت کن باشه؟
بهناز سرش را به آرامی تکان داد و به بهرام نگریست ، بهرام زیر لب گفت : چه دروغی میخوای بگی؟
بهناز با عصبانیت گفت : من دروغ نمیگم...!!خودتم خوب می دونی اون شب بین ما چی گذشت...
بهرام با عصبانیت خندید و گفت : کدوم شب؟! خواب دیدی خیر باشه...
دلربا با نارحتی به بهرام نگاه کرد و گفت : بذار حرفش رو بزنه...
بهرام با عصبانیت جلو آمد و گفت : حرفی نداره که بزنه...!!
بهناز خندید و گفت : دلربا ...شوهرت هنوز هم نمیخواد اعتراف کنه بهت خیانت کرده!
دلربا با پریشانی به بهرام نگریست ، بهرام که طاقت دیدن نگاه های آشفته دلربا را نداشت با قدم هایی آرام به سمت دیگری رفت هنوز چند قدم بیشتر جلو نرفته بود که با شنیدن صدای بهناز سرجایش میخکوب شد.
- زیر سینه شوهرت ...سمت چپ یه اثر سوختگیه...
بهرام با تعجب به سمت آنها برگشت و گفت : تو از کجا می دونی؟!!
دلربا با ناباوری به بهرام نگریست و گفت : بهرام تو...
و گریه اجازه نداد تا حرفش را کامل بزند ، بهرام با عصبانیت به سمت آنها آمد و گفت :
- من با این هیچ شبی رو نگذروندم دلربا...
دلربا با ناراحتی گفت : پس اون از کجا می دونه زیر سینه ت یه زخمه...؟ هان؟
بهرام با کلافگی گفت : من نمی دونم...بخدا نمی دونم...فقط اینو می دونم که من باهاش نبودم...!!!
بهناز پوزخندی زد و گفت : داره دروغ میگه دلربا...
بهرام به سمت بهناز آمد و با صدای بلندی گفت :
- آخه چرا داری زندگیمون رو بهم میزنی؟!
بهناز با ترس پشت دلربا پنهان شد و گفت : اون موقع که داشتی با من خوش می گذروندی باید فکر این روزم می بودی آقا...
بهرام با مشت محکم به دیوار کناری اش کوبید و گفت :
- آخه لعنتی...چرا نمی خوای قبول کنی که من اصلا با تو نبودم؟!
بهناز دهانش را به گوش دلربا نزدیک کرد و گفت :
- تازه...میخوای یه دلیل دیگه هم بیارم ؟...روی زانوی سمت راستش یه خال داره...مگه نه دلربا؟
قطره اشکی از گوشه چشم دلربا سرازیر شد ، با ناراحتی سرش را به نشانه تایید حرف او تکان داد و به سمت بهرام رفت ، با مشت های کوچکش به سینه او کوبید و گفت :
- آخه چرا؟ چرا بهرام؟ مگه من زن بدی بودم برات؟! چرا اینکار رو کردی؟ چرا؟!
بجای او بهناز جواب داد :
- بخاطر اینکه هوسبازه...
بهرام با خشم به بهناز که موذیانه می خندید نگریست و گفت : دهنت رو ببند لعنتی...
- خیلی هم بد دهنه...!!
بهناز این را گفت و روی کاناپه نشست و به جر و بحث آنها نگاه کرد ، از اینکه مثل سگ و گربه به هم می پریدند لذت می برد و احساس رضایت می کرد ...
بهرام : من بهت خیانت نکردم...دلربا...تو رو خدا حرفام رو باور کن...
دلربا : بهرام چطور تونستی؟ خیلی بدی...منو بگو چقدر ساده بودم...همش فکر می کردم تو نمی تونستی اینکار رو بکنی...
بهرام : من این کار رو نکردم...!!
دلربا : پس چه جوری خصوصی ترین چیزهای تو رو می دونه؟ هان؟
بهرام : من نمی دونم...واقعا گیج شدم...
دلربا : چقدر ساده بودم...وای خدای من...اون شبی که لباسات بوی عطر جدیدی می داد...آره...اون شب بود که تو به همه چیز پشت کردی...
بهرام : نه نه...این درست نیس...دلربا این منصفانه نیس...منو به کاری که نکردم متهم نکن...!
دلربا نتوانست چیزی بگوید و با ناراحتی شروع به گریستن کرد ، بهرام با کلافگی دست بر موهایش کشید و سعی کرد خوب فکر کند ، او مطمئن بود که هیچ شبی را با آن زن نگذرانده است مگر اینکه دچار فراموشی عجیبی شده باشد...و این هم برای جوانی به سن او بعید به نظر می آمد ، در همان حال ناخودآگاه نگاهش به بهناز افتاد که با خوشحالی به آن دو می نگریست ، آتش عصبانیتی که در وجودش بود بیشتر شعله کشید ، به سمت او هجوم برد و درحالیکه موهای بیرون آمده از شالش را با دست می کشید او را به سمت درب خروجی کشاند و گفت :
- از خونه من گم شو بیرون...آشغال...
و با قدرت دستش او را به بیرون هل داد و در را سریع بست...

ادامه دارد...




نوشته شده توسط حسین اکرمی در چهارشنبه 27 مهر 1390

نظرات ()

مطالب ارسالی

» مدیر وب جدید
» رمان به خاطر خواهرم -قسمت دوازدهم
» رمان به خاطر خواهرم -قسمت یازدهم
» رمان به خاطر خواهرم -قسمت نهم
» داستان هنرپیشه
» رمان به خاطر خواهرم -قسمت دهم
» رمان عاشق بودیم-قسمت سی ام
» رمان عاشق بودیم-قسمت بیست و نهم
» رمان عاشق بودیم-قسمت بیست و هشتم
» رمان عاشق بودیم-قسمت بیست و هفتم
» رمان عاشق بودیم-قسمت بیست و ششم
» رمان عاشق بودیم-قسمت بیست و پنجم
» رمان عاشق بودیم-قسمت بیستم و چهارم
» رمان عاشق بودیم-قسمت بیست و سوم
» رمان عاشق بودیم-قسمت بیست و دوم

» لیست کامل مطالب ارسالی


معرفی مدیر

سلام خدمت بازدید کنندگان گرامی
حسین هستم مدیر وبلاگ
20 سالمه بچه ی شیرازم
از اینکه اوقات خود را در این وبلاگ می گذرانید متشکرم.
ID:
hosseinakrami2010
نامم را پدرم انتخاب کرد
فامیلم را جدم انتخاب کرد
اما من خودم راهم را انتخاب میکنم
دکتر شریعتی





داستان و رمان
رمان موبایل
مدیر وبلاگ: حسین اکرمی


لوگوی وبلاگ من


داستان و رمان - رمان عاشق بودیم-قسمت بیست و پنجم


نظرسنجی




کدامیک از نویسندهای جوان وبلاگ موفق تر بوده اند؟(رمان های کدام نویسنده را می پسندید؟)





امکانات وبلاگ

مدیر وبلاگ :
» حسین اکرمی

آمار وبلاگ
» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

Google

در این وبلاگ
در كل اینترنت



صفحه اصلی | پست الکترونیک | اضافه به علاقه مندی ها | ذخیره صفحه


Powered By mihanblog.com Copyright © 2011 by hosseinakrami2010
Design By : حسین اکرمی