تبلیغات
داستان و رمان - رمان عاشق بودیم-قسمت بیستم و چهارم
..
منوی اصلی
لینکهای سریع

موضوعات
رمان های نیلوفر.ن
رمان های نرگس.ش
رمان های الهام.الف
داستان
رمان
معرفی نویسنده جوان
بدون شرح

آرشیو ماهانه
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389

.:: لیست کامل آرشیو ماهانه ::.


لینکستان

آوایی از دوردست
گالری عکس پارس پیک
بهشتیان
◘ سایت محبوبـــ کـــرسی ◘
@@@و من برای زندگی تو را بهانه میکنم@@@
تجهیزات آرایشگاهی اتحاد
یادداشتهای چند بی مخ
راز خوشبختی
◄جوک و اس ام اس جدید►
aftab(آبجی فاطمه)
داستان های کوتاه(آبجی زهرا)
دانشجوهای مهندسی کشاورزی(پسر خاله صادق)
معرفی و بررسی گوشی های موبایل
افزایش ترافیک : رنک ساز
به زندگی لبخند بزنیم
نگاه
شیطونک انا جون جونی
افزایش سریع ، آسان و رایگان آمار بازدید
سکرت
عشق ممنوعه(پارمیدا)
بیضا سرزمین جاوید
♫نوای ســـــــکــــــوت♪
دوستان پارسی
آشفته زمانیست یارب كمكم كن
قصه های نرگس
کلاغ نـــــــــــــــــــــــــــــــیوز
پاتوق مطالب توپ
ساغر-2010
دل نوشته های پسر 16 ساله
وب تفریحی بست فان
داستان آنلاین - خانه تایپ
داستان آنلاین - خانه دانلود
just my love
روز ژوکر
خلاصه و دانلود رمانها
در جستجوی عشق
نیوشا ضیغمی / شادی
دختری از نسل افتاب
سایه های زندگیم
بیمار عشق
پایگاه سرگرمی پاتوق98
ارثیه باد
وب حسین تهی
ثبت دامنه و فروش هاست
باران عشق
زیر خاکی
ملیسا شیطون
دنیای واقعی
نگهبان عشق
**بانوی مرداد**
کلبه چوبی
مروارید عشق
پسری از نسل پارس
Twilight Fans
(◕‿◕)دختــــرک شیـــطون بــــلـا(◕‿◕)
عاشق دلشکسته
...عاشقانه...
اینجا قلب من است...
lovelygirl
حرف های یک جوون

.:: لیست کامل لینکستان ::.


لوگوی دوستان







اعلامیه مهم



توجه توجه : در صورت تمایل به تبادل لینک نظر خود را به صورت خصوصی درج نمایید
در غیر این صورت تبادل لینک با شما امکان پذیر نمی باشد
خوندن این وبلاگ به شما بال میده
ایمیل یاهو ایمیل میهن میل ایمیل جی میل
بازدیدکنندگان محترم لطفا در نظرسنجی وبلاگ شرکت کنید
نظرات و انتقادات خود را در بخش نظرات با ما در میان بگذارید
برای کمک به بازدیدکنندگان برای انتخاب رمان مورد پسند نظرات خود را درباره هر رمان بنویسید
با تشکر


رمان عاشق بودیم-قسمت بیستم و چهارم
مرتبط با : رمان های الهام.الف


قسمت بیست و چهارم



بهرام بلند شد و عکس ها را یکی یکی از کف زمین برداشت ، هر عکسی را که برمی داشت مدتی به آن خیره می شد ، دلربا با کلافگی گفت :
- نمی خوای بگی؟
بهرام عکس ها را داخل پاکت گذاشت و گفت : این کیه که داره زندگی من و تو رو بهم می ریزه؟!
دلربا با ناراحتی گفت : الان فقط واسه من این مهمه که بگی چرا با این زنه بودی...
بهرام پاکت را روی میز انداخت و آهی کشید ، نزدیک دلربا آمد و در حالیکه به شدت پریشان به نظر می رسید گفت :
- آخرین باری که رفتم پیش دکتر مجد...
- خب؟
بهرام کنار پای دلربا زانو زد و گفت : اتفاقی این زن رو دیدم...
- چه عجیب...!!
- آره عجیبه دلربا...حالا که فکرش رو می کنم واقعا عجیبه...
دلربا دستانش را به سمت صورت بهرام برد و سعی کرد آن را لمس کند ، ولی دستانش می لرزید ، اطمینانش به بهرام را از دست داده بود ، و این عدم اطمینان حاصل اتفاقات امروز نبود ...در واقع دلربا قبل از مسافرتشان نسبت به بهرام دچار شک شده بود ، بارها سعی کرده بود از قدم گذاشتن در مرداب شک اجتناب کند ولی همیشه راه حقیقت را گم می کرد و ناخواسته در این مرداب مسموم فرو می رفت ، چشمانش دنبال برق عشق در چشمان بهرام می گشت و دلربا توانست آن را به وضوح ببیند ...
عشقی که در نگاه بهرام وزیدن گرفته بود مانند تندبادی به صحرای قلب دلربا پا گذاشت ، دلربا دوباره گرمایی جریان خون را در بدنش احساس کرد ، دستش را زیر چانه بهرام برد و گفت :
- تو که بمن خیانت نکردی....کردی؟
بهرام بر آشفت و گفت : هیچ معلوم هست داری چی میگی؟! دلربا...تو تنها زن زندگی من هستی...
- باور کنم؟!
- نمی دونم...
- من همیشه حرفاتو باور کردم بهرام...ولی بمن بگو واسه چی با بهناز توی کافی شاپ بودی؟
- بخاطر تو...
بهرام این را گفت و دست دلربا را گرفت سپس بوسه کوتاهی بر آن زد و گفت :
- اونروز بهناز رو دیدم...نمیدونم چه جوری فهمیده بود من پیش دکترم...خودش که می گفت از خونه تا اینجا دنبالم کرده...
دلربا با نگرانی گفت : باهات چکار داشت؟!
- می گفت که باید درباره تو یه چیزی بمن بگه...
- چی گفت ؟!
- چیز مهمی نگفت...
دلربا خندید و گفت : پس واسه هیچی باهاش گپ زدی؟
- دلربا....خواهش می کنم!!
دلربا با ناراحتی گفت : بهرام...یادته سر قضیه آقای راد من چقدر خواهش کردم حرفهامو باور کنی؟؟ ولی تو همش میخواستی واست شاهد و مدرک بیارم...حالا با اینکه می دونم احتمال کمی داره تو بمن وفادار نبوده باشی....با این حال ازت میخوام بهت ثابت کنی...
بهرام با اعتراض گفت : آخه چه جوری ثابت کنم؟!!
دلربا بلند شد و به سمت گوشی تلفن رفت ، آن را برداشت و درحالیکه شماره ای را می گرفت خطاب به بهرام گفت :
- شما دو تا رو رو به رو می کنم...
بهرام بلند شد و با پریشانی به سمت دلربا رفت سعی کرد گوشی تلفن را از او بگیرد ولی دلربا مانع شد و به شماره گرفتن ادامه داد ولی هر چقدر منتظر شد کسی به تماسش پاسخ نداد عاقبت با کلافگی گوشی را سر جایش گذاشت و به بهرام که رنگ صورتش پریده بود نگریست :
- جواب نمیده...
لبخند کمرنگی روی صورت بهرام نمایان شد و نفس راحتی کشید ، دلربا متوجه حالت او شد و با کنجکاوی گفت : ترسیده بودی؟!
بهرام از این حرف دلربا جای خورد و گفت : بترسم...؟! نه....واسه چی؟
دلربا پوزخندی زد و گفت : بیا بریم نهار بخوریم....
و به سمت آشپزخانه رفت بهرام بدون لحظه ای معطلی گفت : اشتها ندارم....میرم یه خورده قدم بزنم...
دلربا به سمت در دوید و راه او را سد کرد سپس با اضطراب گفت :
- نه بهرام...تا وقتی که همه چی معلوم نشه از این در نباید بری بیرون...
بهرام اخمی کرد و با ناباوری گفت : چی؟! دلربا تو داری منو توی خونه حبس می کنی؟!!
دلربا سرش را پایین انداخت و گفت : دقیقا...
بهرام خنده تلخی کرد و گفت : یعنی فکر می کنی دارم میرم اون زنیکه رو ببینم....؟
- شاید...
- وای خدای من...
بهرام با دلخوری به سمت پله ها رفت ، دلربا با ناراحتی صدایش کرد و از او خواست با هم سر میز نهار بروند ولی بهرام با بی محلی از پله ها بالا رفت ، دلربا می دانست که او به کتاب هایش پناه برده است...

بهرام تمام روز را در اتاق کتابخانه گذراند و مشغول ترجمه مقالاتی که از شرکت گرفته بود شد ، در این مدت دلربا چند باری خواست با او حرف بزند حتی تا پشت درب کتابخانه هم آمد ولی بهرام در را قفل کرده بود و دلربا نیز کلید آن را نداشت بنابراین از حرف زدن با او منصرف و به کارهای خانه مشغول شد .
ساعت نه شب بود ، دلربا خسته از کار های خانه ، پشت میز آشپزخانه نشست و به بخار غذایی که روی گاز در حال پختن بود نگریست ، از ظهر تا بحال نتوانسته بود با بهرام حرف بزند و احساس تنهایی عجیبی می کرد ،امروز هم روی میز دو بشقاب بود با این تفاوت که یکی خالی و دیگری...آن هم خالی مانده بود.
دلربا از ناراحتی نتوانسته بود لقمه ای بخورد و اکنون احساس ضعف شدیدی می کرد ، بلند شد وشعله زیر غذا را کم کرد ، به سمت کتابخانه رفت ، دلش برای بهرام خیلی تنگ شده بود ، عصبانی و خسته بود ولی با این وجود باز هم عاشقانه به بهرام فکر می کرد شاید علت آن همه وابستگی جنینی بود که در رحم او رشد می کرد ، دلربا به آرامی از پله های منتهی به کتابخانه بالا رفت پشت درب که رسید گوشش را به آن چسباند تا بلکه از صدایی هر چند کوچک متوجه شود که حال بهرام خوب است ولی هیچ صدایی نمی آمد .
دلربا با تردید شروع به در زدن کرد ، ولی باز هیچ صدایی نیامد ، با صدایی که به زحمت شنیده می شد گفت :
-بهرام...؟ بهرام در رو باز کن...
صدای بهرام از داخل اتاق به گوشش رسید :
-من توی این خونه زندونی شدم...یادت نیست؟
دلربا با شرمندگی گفت : اگه ناراحتت کردم منو ببخش بهرام...
دلربا توانست صدای قدم های بهرام را که به در نزدیک می شد بشنود ،کمی عقب رفت و منتظر شد تا قفل در باز شود، بهرام به آرامی از اتاق بیرون آمد و به او که به دیوار تکیه داده بود و بسیار خسته به نظر می آمد نگریست ، دلربا با دیدن او لبخند کمرنگی زد و گفت :
-بیا بریم شام حاضره...
بهرام سرش را تکان داد و به سردی گفت : خودت بخور...
و دوباره داخل اتاق شد ،دلربا با ناراحتی پشت سر او داخل شد و گفت : این بچه بازیها چیه؟
بهرام بی توجه به حضور او پشت میزش نشست و در حاشیه متن انگلیسی که روی میز بود چیزی نوشت ، دلربا با اعتراض گفت :
-مثلا با من قهری؟
بهرام همانطور که نگاهش روی کاغذ بود جواب داد : شاید...
دلربا عصبی تر شد و گفت : این منم که باید ناراحت باشم نه تو...
-نمی دونم...
دلربا نیشخندی زد و گفت : داری ادای منو درمیاری؟!
بهرام خودکاری که در دستش بود را روی میز انداخت و به سمت او برگشت :
-آره...دقیقا دارم ادات رو درمیارم...
-بخاطر اینکه نذاشتم بری بیرون؟!
-نه...چون رفتارت عجیب شده...می دونی چرا ؟ بخاطر اینکه تو بمن اطمینان نداری...
-چه جوری بهت اطمینان کنم وقتی با من صادق نیستی؟
بهرام از روی صندلی بلند شد و با عصبانیت به سمت دلربا آمد ، شانه های او را محکم در دست گرفت و گفت :
-کی بودکه می گفت عشق اطمینان می سازه؟ پس کو اون دلربای صبور و عاقل...؟
دلربا با خودش را از بهرام جدا کرد و با ناراحتی گفت : اون دلربا هنوزم همینجاست...
بهرام خندید و گفت : اینکه تو منو با چند تا عکس اینطور متهم می کنی یه دلیل بیشتر نمی تونه داشته باشه...دلربا ، تو بمن بدبین شدی...این عینک بدبینی رو از روی چشمات بردار...یه خورده فکر کن...مگه تو منو تا حالا نشناختی؟!
دلربا آهی کشید و گفت : من یه چیزو نمی فهمم بهرام...چرا از رو در رو شدن می ترسی؟!
-من نمی ترسم...
-بمن دروغ نگو....
بهرام با کلافگی به سمت پنجره رفت و کمی آن را باز کرد ، سیگاری روشن کرد و چند پک ناشیانه به آن زد طوریکه به سرفه افتاد ، دلربا وقتی او را در آن وضعیت دید با تعجب گفت :
-از کی تا حالا سیگار می کشی؟
بهرام سیگار در دستش را به بیرون پرتاب کرد و با پریشانی گفت : دلربا...هرجور که فکر می کنم می بینم اگه این با این زنه رو به رو بشم بهتره...حداقل از این فشاری که رومه راحت میشم...
-منم همینو میخوام...اینکه این قضیه هر چی زودتر تموم بشه...بهرام من تو رو دوست دارم...خیلی هم دوست دارم...
بهرام نفسش را به آرامی بیرون داد و با قدم هایی شمرده به سمت دلربا آمد دستان او را در دست گرفت و خودش را به او نزدیک کرد زیر لب گفت :
-منم تو رو خیلی دوس دارم...
و نگاه پر تمنایش را به لب های دلربا دوخت ، دلربا دلش برای آغوش گرم همسرش تنگ شده بود خواست او را با تمام قدرتش در آغوش بگیرد ولی ناگهان یاد عکس هایی که دیده بود افتاد و دوباره تردید در او زنده شد بنابراین چند قدم عقب رفت...
بهرام دردمندانه به او که آنطور ازش فاصله گرفته بود نگریست و بی آنکه چیزی بگوید به پشت میزش برگشت و دوباره کاغذ های سیاه شده روی میزش جمع شدند ، دلربا همانطور که به سمت در می رفت با صدایی لرزان گفت :
-بیا شامت رو بخور...
بهرام نگاهش را از برگه های روی میز گرفت و به او نگریست سپس با ناراحتی گفت : اشتها ندارم...
دلربا هم اصراری نکرد و بی آنکه چیزی بگوید از اتاق خارج شد ، کمی در سالن قدم زد و فکر کرد ، سرش درد عجیبی گرفته بود و حالا این سردرد که گویی تمامی نداشت به ضعفی که داشت اضافه شده بود برای رهایی از این وضعیت به ناچار چند لقمه از غذا خورد و بعد به تخت خواب گرم پناه برد ، چند باری در تخت خواب جا به جا شد ، به هیچ وجه خواب به چشمانش راه نمی یافت ، شاید به این خاطر که بود که نگاه منتظر اش به در اتاق خیره مانده بود و پیش خود می پنداشت که تا چند لحظه بعد بهرام وارد اتاق می شود و در آغوش گرم و امن او می تواند خواب راحتی داشته باشد اما افسوس که این فقط یک فکر خوش بود....
دقایق از همدیگر پیشی گرفتند و ساعت ها پشت سر هم گذشتند بی آنکه دستگیره در کوچکترین تکانی بخورد ، کم کم چشمانش خسته شد و با ناامیدی نگاهش را از آن سمت برگرفت زیر لب با خود گفت :
-نه....بهرام نمیاد....
هاله ای از اشک چشمان روشنش را در برگرفت ، در مهتاب زیبایی که اتاق را تقریبا روشن کرده بود قطره های روی گونه هایش درخشید...

ادامه دارد...


نوشته شده توسط حسین اکرمی در سه شنبه 26 مهر 1390

نظرات ()

مطالب ارسالی

» مدیر وب جدید
» رمان به خاطر خواهرم -قسمت دوازدهم
» رمان به خاطر خواهرم -قسمت یازدهم
» رمان به خاطر خواهرم -قسمت نهم
» داستان هنرپیشه
» رمان به خاطر خواهرم -قسمت دهم
» رمان عاشق بودیم-قسمت سی ام
» رمان عاشق بودیم-قسمت بیست و نهم
» رمان عاشق بودیم-قسمت بیست و هشتم
» رمان عاشق بودیم-قسمت بیست و هفتم
» رمان عاشق بودیم-قسمت بیست و ششم
» رمان عاشق بودیم-قسمت بیست و پنجم
» رمان عاشق بودیم-قسمت بیستم و چهارم
» رمان عاشق بودیم-قسمت بیست و سوم
» رمان عاشق بودیم-قسمت بیست و دوم

» لیست کامل مطالب ارسالی


معرفی مدیر

سلام خدمت بازدید کنندگان گرامی
حسین هستم مدیر وبلاگ
20 سالمه بچه ی شیرازم
از اینکه اوقات خود را در این وبلاگ می گذرانید متشکرم.
ID:
hosseinakrami2010
نامم را پدرم انتخاب کرد
فامیلم را جدم انتخاب کرد
اما من خودم راهم را انتخاب میکنم
دکتر شریعتی





داستان و رمان
رمان موبایل
مدیر وبلاگ: حسین اکرمی


لوگوی وبلاگ من


داستان و رمان - رمان عاشق بودیم-قسمت بیستم و چهارم


نظرسنجی




کدامیک از نویسندهای جوان وبلاگ موفق تر بوده اند؟(رمان های کدام نویسنده را می پسندید؟)





امکانات وبلاگ

مدیر وبلاگ :
» حسین اکرمی

آمار وبلاگ
» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

Google

در این وبلاگ
در كل اینترنت



صفحه اصلی | پست الکترونیک | اضافه به علاقه مندی ها | ذخیره صفحه


Powered By mihanblog.com Copyright © 2011 by hosseinakrami2010
Design By : حسین اکرمی