تبلیغات
داستان و رمان - رمان عاشق بودیم-قسمت بیست و دوم
..
منوی اصلی
لینکهای سریع

موضوعات
رمان های نیلوفر.ن
رمان های نرگس.ش
رمان های الهام.الف
داستان
رمان
معرفی نویسنده جوان
بدون شرح

آرشیو ماهانه
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389

.:: لیست کامل آرشیو ماهانه ::.


لینکستان

آوایی از دوردست
گالری عکس پارس پیک
بهشتیان
◘ سایت محبوبـــ کـــرسی ◘
@@@و من برای زندگی تو را بهانه میکنم@@@
تجهیزات آرایشگاهی اتحاد
یادداشتهای چند بی مخ
راز خوشبختی
◄جوک و اس ام اس جدید►
aftab(آبجی فاطمه)
داستان های کوتاه(آبجی زهرا)
دانشجوهای مهندسی کشاورزی(پسر خاله صادق)
معرفی و بررسی گوشی های موبایل
افزایش ترافیک : رنک ساز
به زندگی لبخند بزنیم
نگاه
شیطونک انا جون جونی
افزایش سریع ، آسان و رایگان آمار بازدید
سکرت
عشق ممنوعه(پارمیدا)
بیضا سرزمین جاوید
♫نوای ســـــــکــــــوت♪
دوستان پارسی
آشفته زمانیست یارب كمكم كن
قصه های نرگس
کلاغ نـــــــــــــــــــــــــــــــیوز
پاتوق مطالب توپ
ساغر-2010
دل نوشته های پسر 16 ساله
وب تفریحی بست فان
داستان آنلاین - خانه تایپ
داستان آنلاین - خانه دانلود
just my love
روز ژوکر
خلاصه و دانلود رمانها
در جستجوی عشق
نیوشا ضیغمی / شادی
دختری از نسل افتاب
سایه های زندگیم
بیمار عشق
پایگاه سرگرمی پاتوق98
ارثیه باد
وب حسین تهی
ثبت دامنه و فروش هاست
باران عشق
زیر خاکی
ملیسا شیطون
دنیای واقعی
نگهبان عشق
**بانوی مرداد**
کلبه چوبی
مروارید عشق
پسری از نسل پارس
Twilight Fans
(◕‿◕)دختــــرک شیـــطون بــــلـا(◕‿◕)
عاشق دلشکسته
...عاشقانه...
اینجا قلب من است...
lovelygirl
حرف های یک جوون

.:: لیست کامل لینکستان ::.


لوگوی دوستان







اعلامیه مهم



توجه توجه : در صورت تمایل به تبادل لینک نظر خود را به صورت خصوصی درج نمایید
در غیر این صورت تبادل لینک با شما امکان پذیر نمی باشد
خوندن این وبلاگ به شما بال میده
ایمیل یاهو ایمیل میهن میل ایمیل جی میل
بازدیدکنندگان محترم لطفا در نظرسنجی وبلاگ شرکت کنید
نظرات و انتقادات خود را در بخش نظرات با ما در میان بگذارید
برای کمک به بازدیدکنندگان برای انتخاب رمان مورد پسند نظرات خود را درباره هر رمان بنویسید
با تشکر


رمان عاشق بودیم-قسمت بیست و دوم
مرتبط با : رمان های الهام.الف




قسمت بیست و دوم



- حالا راضی شدی خانومی؟
دلربا نگاهش را از مناظر بیرون برگرفت و به بهرام که درحال رانندگی بود نگریست ولی چیزی نگفت ، بهرام خندید و گفت :
- اون آهنگه یادته...توی کدوم سی دی بود؟ میخوام هر چقدر اومدنی داد زدم حالا تو جبران کنی...
دلربا از به یاد آوردن شبی که در راه بودند به خنده افتاد و گفت : بهت نمیگم...
بهرام شاکی شد و گفت : زرنگی؟ من حنجره ام داغون شد...حالا تو یه خورده ابراز احساسات کن ببینم...
دلربا لبخندی زد و گفت : من واسه گفتن احساسم نیازی به فریاد کشیدن ندارم آقا...
بهرام نیشخندی زد و گفت : اینو راست گفتی...مشکل از اون چشماته!!
دلربا اخمی کرد و گفت : چشمام؟! مگه چشمام چشونه؟
بهرام با بدجنسی خندید و گفت : اون چشمای نازت منو داغون کرده ...
دلربا متوجه منطور بهرام نشد خواست چیزی بپرسید که بهرام ادامه داد :
- تو با چشمات حرفاتو بمن می زنی...
- خب...آقای مترجم دوباره دست بکار شده...ترجمه می کنه!!
بهرام خندید و دنده را عوض کرد ، دلربا سمت او برگشت و درحالیکه محو تماشای او شده بود گفت :
- بهرام؟!
- بله...؟
- چرا اتاق نیلوفر اونقدر خاص درست شده؟!
بهرام به آیینه بقل نگریست و با کلافگی گفت : خواهشا دیگه حرف ویلا رو نزن...
- می خوام بدونم...مگه اونجا ویلای شما نیست؟
- چرا...ویلای ماست...
- پس اونا چرا اونقدر خوب جای همه چی رو بلدن...حتی خاله ت طوری رفتار می کرد که انگار به سر و صدای بادی که اونجا می وزه هم عادت داره...
- خب خاله خیلی باهوشه...همه چی رو زود یاد می گیره!
- بهم بگو دیگه بهرام...؟
- چی رو بگم آخه...؟!
- تو قبلا بمن گفته بودی خاله ت خارج زندگی می کنه...ولی ...
- وای دلربا چقدر کنجکاوی...
- بدت میاد؟
بهرام خندید و نگاه معناداری به او کرد سپس گفت : نه اتفاقا...خیلی خوشم میاد...
- حالا میگی؟
- خب خاله و مادرم خیلی همدیگر رو دوست دارن...
- معلومه...
- ما ...یعنی من و نیلوفر تقریبا از بچگی با هم بزرگ شدیم...مادرم خیلی نیلوفر رو دوست داشت...واسه همین هم اتاق بالایی ویلا رو به اون داد تا ...
دلربا با کنجکاوی گفت : تا چی؟
بهرام آهی کشید و خنده تلخی کرد ، دلربا دوباره سوالش را تکرار کرد ، بهرام با ناراحتی گفت : تا وقتی که پدرم مرد...
دلربا زیر لب گفت : خب؟
بهرام با پریشانی گفت : هیچوقت نفهمیدم چرا ولی تا چند سال بعد مرگ پدرم ، مامان همش خاله رو سرزنش می کرد...یه جورایی اونو مسئول مرگ پدرم می دونست...
- واسه چی؟
- هنوز نمی دونم...از همون سال ها بود که روابط مادر و خاله بد شد ، دیگه سال به سال هم همدیگه رو نمی دیدیم...تا اینکه خاله اینا رفتن خارج...بعد از اونم دونم چی شد که مادرم خاله رو بخشید...دوباره روابطشون خوب شد ...ولی خاله بخاطر شغل شوهرش زیاد ایران نمی یومد...تا اینکه بعدا فهمیدیم از شوهرش جدا شده...
- شوهرش آدم بدی بود؟!
- بچه که بودم همیشه عمو صداش می کردم...من که دوستش داشتم...
- نیلوفر چی؟
- خب ...اون باباش بود...حتما دوستش داشته!
- اون پیانوی قدیمی مال باباشه؟
بهرام با شیطنت لبخند زد و گفت : حالا چرا اینقدر کنجکاو شدی؟!
- آخه فکر می کنم تو خیلی صدای اون پیانو...مخصوصا آهنگی که اون میزنه رو دوس داری...
بهرام آهی از سر دردمندی کشید و فرمان را کج کرد تا ماشین را گوشه جاده متوقف کند ، دلربا با تعجب از رفتار او گفت : اِ...چی شد یکدفعه؟!!
بهرام بی آنکه چیزی گوید سرش را روی فرمان گذاشت و چشمانش را بست ، دلربا اخمی کرد و گفت : نمی خوای بگی تو و نیلوفرچه خاطره ای با او آهنگ دارید؟!
بهرام سرش را بالا آرد و با عصبانیت روی فرمان کوبید و گفت : بخدا هیچ عشق و عاشقی بین ما نبوده دلربا...
- پس اون آهنگ چی داره که تو رو مثل مسخ شده ها طر ف خودش می کشونه؟!!
دلربا این را گفت و نگاه منتظرش را به چشمان سیاه و خیس بهرام دوخت ، بهرام دستان دلربا را گرفت و درحالیکه آنها را به گرمی می فشرد گفت :
- اون آهنگ منو به گذشته ای می بره که خیلی دلم واسش تنگ شده...

دلربا که از سربسته حرف زدن بهرام حسابی عصبانی شده بود با پریشانی گفت : کدوم گذشته؟ با نیلوفر...

بهرام سخن او را ناتمام گذاشت و درحالیکه نگاهش به نقطه نامعلومی خیره مانده بود با لحنی شمرده گفت :

- اولین بار پدرم اون پیانو رو آورد به خونه...خیلی دوست داشت بتونه با اون آهنگی که دوست داشت رو بزنه...خیلی سعی می کرد ...هر روز تا چند ساعت صدای پیانو توی خونه مون پخش بود...مادرم گاهی اوقات گله می کرد و می گفت سرش درد می گیره ولی می دونم که اونم عاشق اون آهنگی که بود که پدر دست و پا شکسته یاد گرفته بود...

- خب؟!

- بعد از مرگ پدرم ، نیلوفر خواست که اون پیانو رو یادگاری پیش خودش داشته باشه...مامان هم که نمی خواست دل اونو بشکونه...پیانو رو توی ویلا گذاشت تا نیلو هر وقت دلش خواست بتونه با هاش آهنگ بزنه...

- خیلی قشنگ پیانو می زنه...

- آره...اصلا فکرش رو نمی کردم اینقدر قشنگ بتونه بزنه...شاید بخاطر علاقه ش باشه...آخه هر وقت با خاله خونه امون می اومدن...نیلو هر چقدر هم که پیانو زدن بابا طول می کشید کنارش می نشست و بهش گوش می داد...

- این آهنگی که اون می زنه...همونیه که پدرت دوست داشت بتونه بزنه؟

- آره...خودشه دلربا...همون آهنگه...همونقدر قشنگ... و با احساس...همیشه دوست داشتم یه بار دیگه اون آهنگ رو بشنوم...

بهرام این را گفت و با ناراحتی از ماشین پیاده شد تا کمی هوا بخورد ، دلربا از درون ماشین به او نگریست و زیر لب گفت :

- نیلوفر آرزوت رو برآورده کرد...

***

بهرام ماشین را داخل پارکینگ برد و دلربا را که در صندلی جلو خوابیده بود بیدار کرد ، حالا که به خانه رسیده بودند هوا تقریبا تاریک شده بود ، دلربا جلوتر از بهرام رفت تا در خانه را باز کند ، بهرام چمدان را از ماشین بیرون آورد و پشت سر دلربا از پله ها بالا رفت ، دلربا در خانه را که باز کرد با خوشحالی به بهرام که مشغول بالا آوردن چمدان بود نگریست و گفت :

- هیچ جا خونه آدم نمیشه...

بهرام خندید و گفت : پس یادم باشه دیگه مسافرت نبرمت...

دلربا اخم کرد و گفت : آقا پسر منم خیلی دوست داشتم از سفرم لذت ببرم و بزنم به کوه و دشت...ولی مگه گذاشتن؟

- منو ببخش که نتونستم یه هتل بگیرم...

دلربا که ناراحتی بهرام را دید به سمتش آمد و درحالیکه کمک می کرد چمدان را بالا بیاورد گفت :

- من شرایط تو رو درک می کنم بهرام...می دانم تازه قرار داد بستی...هر وقت دستمزدت رو گرفتی منو ببر یه مسافرت توپ باشه؟

بهرام خندید و گفت : حالا نمیشه تانک باشه؟

- خوشمزه...!!

دلربا این را گفت و درحالیکه به سمت آشپزخانه می رفت گفت : من میرم یه چیزی درست کنم...

بهرام چمدان را گوشه ای گذاشت و در خانه را بست ، روی کاناپه نشست و خطاب به دلربا گفت : زیاد زحمت نکش...

صدای دلربا را از آشپزخانه شنید : بعدا جبران می کنی...

بهرام نیشخندی زد و گفت : حتما...

خیلی زود یک لازانیای خوشمزه روی میز حاضر بود ، بهرام با اشتهای هر چه تمام شامش را خورد و خیلی از دلربا تشکر کرد ، دلربا که تمام مدت حواسش به غذا خوردن او بود عاقبت خندید و گفت :

- اینقدر گرسنه بودی؟!

- خب...وقتی دست پخت خانومم روی میز باشه دیگه نمی تونم جلوی خودم رو بگیرم...

- چای شیرین!!

بهرام چشمانش را درشت کرد و گفت : تعریف الکی نبود...واقعا گفتم...دلربا من عاشق تو ام...عاشق هر چی که تو یه جوری توی بوجود اومدنش سهم داشته باشی...

دلربا با بدجنسی گفت : مثل بچه...؟

بهرام به سرفه افتاد و مجبور شد نوشابه درون لیوانش را کاملا سر بکشد حالش که کمی بهتر شد با تعجب گفت :

- بچه؟!!

دلربا سرش را تکان داد و گفت : اوهوم...بچه...

- از کی تا حالا؟

دلربا خندید و گفت : بهرام میشه یه خورده جدی باشی...؟

- من الان جدی ام عشق من...

بهرام این را گفت و بلند شد سپس به سمت دلربا آمد و درحالیکه از پشت دستانش را دور او حلقه کرده بود گفت :

- بینم خانومی...فکر می کنی باید بری دکتر؟

- شاید...

- یعنی من میخوام بابا بشم؟!

دلربا خندید و گفت : تو رو نمی دونم...ولی من که مامان میشم...

بهرام سرش را خم کرد و لبش را به گردن دلربا آویخت و گفت : چه مامان خوشگلی...

دلربا چشمانش را بست و درحالیکه از توجه بهرام نسبت به خودش لذت می برد خندید ، بهرام شاکی شد و گفت :

- تو هم یه خورده از باباش تعریف کن دیگه...

دلربا از جایش بلند شد و با خنده گفت : واسه چی؟! مگه باباش چی داره...؟

- خیلی بدجنسی...

بهرام این را گفت و سریع سمت دلربا آمد ، دلربا جیغ کشید و با خنده به طرف اتاق خواب دوید و قبل از اینکه بهرام بتواند بگیردش در را روی او بست ، بهرام درحالیکه نفس نفس می زد به در کوبید و گفت : باز کن مامان خوشگله...

صدای دلربا را از پشت در شنید : باز نمی کنم...

- بخدا من همون شوهرتم...

- نه...تو یه بابای حسودی...

دلربا این را گفت و صدای خنده اش به گوش بهرام رسید ، بهرام خواست چیزی بگوید که صدای تلفن او را به سمت دیگری متمایل کرد به ساعت دیواری که ده شب را نشان می داد نگریست و درحالیکه قصد برداشتن گوشی را داشت زیر لب گفت : یعنی کی می تونه باشه...؟

- الو؟

هیچ صدایی جز صدای نفس هایی نامعلوم نشنید دوباره گفت : الو بفرمایید...

صدای بوق قطع در گوشش پیچید ، دلربا در اتاق را به آرامی باز کرد و از نیمه در موقعیت بهرام را سنجید ، متوجه شد که او در فکر فرو رفته با نگرانی گفت :

- بهرام...کی بود؟!

بهرام با صدای دلربا از فکر بیرون آمد و گفت : نمی دونم...حرف نزد...

دلربا خندید و گفت : میای تو یا نه...در رو ببندم دیگه باز نمی کنم ها...

بهرام خندید و با شیطنتی که در نگاهش بود به سمت دلربا آمد و گفت : مگه دسته تویه؟

دلربا با نزدیک شدن بهرام جیغ کوتاهی زد و در را برای ورود او باز گذاشت ، بهرام وارد اتاق شد و گفت : شیطونی نکن دلربا...

و در را پشت سرش بست...

ادامه دارد...



نوشته شده توسط حسین اکرمی در یکشنبه 24 مهر 1390

نظرات ()

مطالب ارسالی

» مدیر وب جدید
» رمان به خاطر خواهرم -قسمت دوازدهم
» رمان به خاطر خواهرم -قسمت یازدهم
» رمان به خاطر خواهرم -قسمت نهم
» داستان هنرپیشه
» رمان به خاطر خواهرم -قسمت دهم
» رمان عاشق بودیم-قسمت سی ام
» رمان عاشق بودیم-قسمت بیست و نهم
» رمان عاشق بودیم-قسمت بیست و هشتم
» رمان عاشق بودیم-قسمت بیست و هفتم
» رمان عاشق بودیم-قسمت بیست و ششم
» رمان عاشق بودیم-قسمت بیست و پنجم
» رمان عاشق بودیم-قسمت بیستم و چهارم
» رمان عاشق بودیم-قسمت بیست و سوم
» رمان عاشق بودیم-قسمت بیست و دوم

» لیست کامل مطالب ارسالی


معرفی مدیر

سلام خدمت بازدید کنندگان گرامی
حسین هستم مدیر وبلاگ
20 سالمه بچه ی شیرازم
از اینکه اوقات خود را در این وبلاگ می گذرانید متشکرم.
ID:
hosseinakrami2010
نامم را پدرم انتخاب کرد
فامیلم را جدم انتخاب کرد
اما من خودم راهم را انتخاب میکنم
دکتر شریعتی





داستان و رمان
رمان موبایل
مدیر وبلاگ: حسین اکرمی


لوگوی وبلاگ من


داستان و رمان - رمان عاشق بودیم-قسمت بیست و دوم


نظرسنجی




کدامیک از نویسندهای جوان وبلاگ موفق تر بوده اند؟(رمان های کدام نویسنده را می پسندید؟)





امکانات وبلاگ

مدیر وبلاگ :
» حسین اکرمی

آمار وبلاگ
» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

Google

در این وبلاگ
در كل اینترنت



صفحه اصلی | پست الکترونیک | اضافه به علاقه مندی ها | ذخیره صفحه


Powered By mihanblog.com Copyright © 2011 by hosseinakrami2010
Design By : حسین اکرمی