تبلیغات
داستان و رمان - رمان عاشق بودیم-قسمت بیست و یکم
..
منوی اصلی
لینکهای سریع

موضوعات
رمان های نیلوفر.ن
رمان های نرگس.ش
رمان های الهام.الف
داستان
رمان
معرفی نویسنده جوان
بدون شرح

آرشیو ماهانه
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389

.:: لیست کامل آرشیو ماهانه ::.


لینکستان

آوایی از دوردست
گالری عکس پارس پیک
بهشتیان
◘ سایت محبوبـــ کـــرسی ◘
@@@و من برای زندگی تو را بهانه میکنم@@@
تجهیزات آرایشگاهی اتحاد
یادداشتهای چند بی مخ
راز خوشبختی
◄جوک و اس ام اس جدید►
aftab(آبجی فاطمه)
داستان های کوتاه(آبجی زهرا)
دانشجوهای مهندسی کشاورزی(پسر خاله صادق)
معرفی و بررسی گوشی های موبایل
افزایش ترافیک : رنک ساز
به زندگی لبخند بزنیم
نگاه
شیطونک انا جون جونی
افزایش سریع ، آسان و رایگان آمار بازدید
سکرت
عشق ممنوعه(پارمیدا)
بیضا سرزمین جاوید
♫نوای ســـــــکــــــوت♪
دوستان پارسی
آشفته زمانیست یارب كمكم كن
قصه های نرگس
کلاغ نـــــــــــــــــــــــــــــــیوز
پاتوق مطالب توپ
ساغر-2010
دل نوشته های پسر 16 ساله
وب تفریحی بست فان
داستان آنلاین - خانه تایپ
داستان آنلاین - خانه دانلود
just my love
روز ژوکر
خلاصه و دانلود رمانها
در جستجوی عشق
نیوشا ضیغمی / شادی
دختری از نسل افتاب
سایه های زندگیم
بیمار عشق
پایگاه سرگرمی پاتوق98
ارثیه باد
وب حسین تهی
ثبت دامنه و فروش هاست
باران عشق
زیر خاکی
ملیسا شیطون
دنیای واقعی
نگهبان عشق
**بانوی مرداد**
کلبه چوبی
مروارید عشق
پسری از نسل پارس
Twilight Fans
(◕‿◕)دختــــرک شیـــطون بــــلـا(◕‿◕)
عاشق دلشکسته
...عاشقانه...
اینجا قلب من است...
lovelygirl
حرف های یک جوون

.:: لیست کامل لینکستان ::.


لوگوی دوستان







اعلامیه مهم



توجه توجه : در صورت تمایل به تبادل لینک نظر خود را به صورت خصوصی درج نمایید
در غیر این صورت تبادل لینک با شما امکان پذیر نمی باشد
خوندن این وبلاگ به شما بال میده
ایمیل یاهو ایمیل میهن میل ایمیل جی میل
بازدیدکنندگان محترم لطفا در نظرسنجی وبلاگ شرکت کنید
نظرات و انتقادات خود را در بخش نظرات با ما در میان بگذارید
برای کمک به بازدیدکنندگان برای انتخاب رمان مورد پسند نظرات خود را درباره هر رمان بنویسید
با تشکر


رمان عاشق بودیم-قسمت بیست و یکم
مرتبط با : رمان های الهام.الف




قسمت بیست و یکم



بهرام که دیشب خواب به چشمانش راه نیافته بود چند لحظه قبل از طلوع خورشید از ویلا بیرون زد و به ساحل شنی بی رهگذر پناه آورد، به موج های ناآرام دریا نگریست ، چقدر دلش گرفته بود...از کارهای دیروز خودش عصبانی بود ، هرگز فکر نمی کرد دلربا اینقدر حساس باشد ...
بهرام روی بستر نرم شن ها دراز کشید و به ستاره های آسمان که هر لحظه کمتر و کمتر می شدند ، نگریست در فکر بود که برای جبران کارهای دیروز چه کند ولی چیزی به ذهنش نرسید ، چند دقیقه ای همانجا دراز کشیده بود و اکنون با عقب نشینی سپاه شب و پدیدار شدن لبخند خورشید ، دلش به این خوش بود که موقع صبحانه خوردن با دلربا آشتی کند...
با این فکر ، لبخند کشداری روی صورتش پدیدار شد ، بلند شد و شن های مرطوبی که به پاچه شلوار سفیدش چسبیده بود را تکان داد ، آهی کشید و با امیدواری به سمت ویلا قدم برداشت .
وقتی وارد سالن شد دلربا و خاله اش را پشت میز پذیرایی دید ، با خوشحالی گفت : فکر نمی کردم بیدار باشید...
فریده تکه نانی برداشت و درحالیکه روی آن مربا می زد به بهرام گفت : فکر کردی فقط خودت سحر خیزی...!!
بهرام خندید و با نگرانی به دلربا نگریست از حالت چهره اش معلوم بود که هنوز ناراحت است ، بهرام جلوتر آمد و خواست به او چیزی بگوید که فریده لقمه ای که درست کرده بود را به سمتش گرفت و گفت : بیا بخور خاله جون...الان چایی برات می یارم...
و بلند شد و به آشپزخانه رفت ، بهرام با لبخند ملیحی که بر لب داشت به دلربا نگریست ، صندلی رو به رویی او را بیرون کشید و نشست سپس گفت :
- قدیما زنا واسه شوهرهاشون لقمه می گرفتن...
دلربا سرش را بالا آورد و با نگاه سردش به او نگریست ، بهرام نیشخندی زد و گفت : قهری؟!
دلربا جرعه ای از چای نوشید و با کنایه گفت : خاله جونت واسه ت گرفت...
بهرام با تعجب گفت : گرفت؟!! چی؟
دلربا ابروانش را بالا انداخت و گفت : لقمه رو میگم...
بهرام خنده تلخی کرد و گفت : نه دیگه...همه لطفش به اینه که تو واسم لقمه بگیری...
دلربا با کنجکاوی به بهرام نگریست خیلی دوست داشت بفهمد او چه قصدی دارد ، بهرام گردنش را کج کرد و گفت : لقمه می گیری؟
دلربا با بی تفاوتی گفت : نه...
- چرا؟!
دلربا دستانش را زیر چانه گذاشت و گفت : می ترسم لوس بشی...
بهرام خندید و گفت : پس بذار من واست لقمه بگیرم...
- لازم نکرده...
- اوه...چه بداخلاق...وا کن اخمات رو اصلا بهت نمیاد...
و بدون اینکه منتظر اجازه دلربا بماند ، تکه ای نان برداشت و با خامه روی آن را پوشاند و سپس با مربا کلمه (love) را روی خامه نوشت و نان را به سمت دلربا گرفت ، دلربا که تمام مدت سرش پایین بود وقتی متوجه دست بهرام که بسویش دراز بود، شد با ناراحتی گفت :
- گفتم که...نمی خوام...
- من خیلی دوس دارم تو لوس بشی...پس نترس...
بهرام این را گفت و با شیطنت خندید ، لبخند کمرنگی بر لبان دلربا نقش بست دستش را دراز کرد و تکه نان را از بهرام گرفت متوجه کلمه ای که روی آن حک بود شد و پوزخندی زد و گفت :
- این چیه؟
- احساسم به تو...
بهرام این را گفت و با اشتیاق به چشمان عسلی رنگ همسرش خیره شد ، دلربا زیر لب گفت :
- اینقدر دوسم داری...؟
- سلام ...چه زن و شوهر سحرخیزی...!!
صدای نیلوفر در سالن طنین انداخت...
دلربا با پریشانی به سمت صدا برگشت ، نیلوفر را دید که به سمت میز آید ، موهایش را بالای سرش جمع کرده بود و گردن ظریف و سفیدش خودنمایی می کرد ، نیلوفر به سمت بهرام آمد و بوسه ای کوتاه بر گونه او زد سپس صندلی کناری بهرام را بیرون کشید و گفت : اجازه هست...؟!
بهرام درحالیکه یک لحظه هم چشم از او برنمی داشت با خنده گفت : از کی تا حالا اجازه می گیری نیلو؟!
نیلوفر روی صندلی نشست و درحالیکه به دلربا می نگریست با لبخندی که همیشه بر لب داشت گفت :
- گفتم شاید دلربا جان ناراحت بشه...
بهرام پوزخندی زد و گفت : ناراحت بشه؟!!
و به دلربا که محو تماشای نیلوفر بود رو کرد و گفت : آره دلربا؟؟ تو ناراحت میشی...؟
دلربا سعی کرد حساسیت خود را پنهان کند ولی وقتی زیر چشمی نگاهش به دستان نیلوفر که روی دستان بهرام قرار داشت افتاد ، با ناراحتی از جای بلند شد و گفت : آره...ناراحت میشم...
نیلوفر خنده موذیانه ای کرد و گفت : می دونستم...زنت خیلی حسوده....
و همین حرف باعث شد که دلربا با عصبانیت از سالن بیرون برود ، بهرام رو به نیلوفر کرد و گفت : نیلو...این چه حرفی بود؟
- من که حرف بدی نزدم ...زنت چرا اینجوری می کنه؟
نیلوفر این را گفت و سرش روی شانه بهرام گذاشت و زیر لب گفت :
- اون باید به خانواده شوهرش احترام بذاره...این چیزها رو بهش یاد ندادی بهرام؟
بهرام آهی کشید و گفت : دلربا شما رو خیلی دوس داره...
صدای فریده در سالن پیچید : اون دختره به درد تو نمی خوره بهرام...خیلی سطح پایینه...حالا می فهمم خواهر بیچاره ام چرا اینقدر سر این ازدواج حرص خورد...
بهرام نیلوفر را کنار زد و با ناراحتی از سر جایش بلند شد و به خاله اش که فنجان به دست مقابلش ایستاده بود گفت :
- درباره دلربا اینجوری حرف نزنید خاله...
فریده اخمی کرد و فنجان را روی میز گذاشت سپس رو به روی بهرام نشست و گفت :
- واقعا نمی فهمی که هیچ تناسبی با هم ندارید؟
بهرام از درون گر گرفت خواست چیزی بگوید که نیلوفر گفت :
- دلربا قیافه خیلی معمولی داره...من موندم پسرخاله خوشتیپ و با سلیقه من عاشق چی اون شده؟!!
بهرام با پریشانی به نیلوفر نگریست ...
نیلوفر بی ملاحظه ادامه داد :
- دختره ادب نداره...معلوم نیست توی چه خانواده ای بزرگ شده...تو حیف شدی بهرام!
بهرام دستش را محکم بر میز کوبید طوریکه نیلوفر از جای پرید :
- نیلو حق نداری درباره زن من اینجوری حرف بزنی...فهمیدی؟
و بی آنکه منتظر جوابی از سوی او باشد با عصبانیت سالن را ترک کرد ، نیلوفر که از ترس نفسش به شماره افتاده بود به مادرش نگریست و گفت :
- این چرا اینجوری کرد؟!
فریده پوزخندی زد و گفت : خواهرم می گفت این دختره یه جادوگره...اون بهرام رو جادو کرده...جادو رو چه جوری میشه باطل کرد؟!
چشمان نیلوفر را هاله ای از اشک پوشاند و بی آنکه چیزی بگوید بلند شد و به سمت پله ها دوید ، فریده با عصبانیت صدایش زد و از او خواست تا سر میز برگردد ولی می دانست هر وقت بهرام قلب تنها دخترش را می شکند او به همان پیانوی تنها پناه می برد و تا وقتی کمی آرام شود آهنگ قلب عاشقش را با پیانو می زند...
و مدتی نگذشت که صدای پیانو در سالن طنین انداخت...

بهرام نگاه خسته اش را به دریا دوخت ، موج ها از پس یکدیگر می رفتند و می آمدند ، دلربا لب دریا نشسته بود و پاهایش را رو به دریا دراز کرده و به دست نوازشگر موجها سپرده بود ، بهرام به آرامی کنار او نشست و مسیر نگاه او را دنبال کرد زیر لب با اندوهی آشکار گفت :
- دلربا ؟ تو از من ناراحتی؟
دلربا دست بهرام را در دست گرفت و محکم فشرد سپس گفت : بیا برگردیم...
بهرام متعجب گفت : برگردیم؟!! ما که تازه اومدیم...
دلربا نگاه نگرانش را به بهرام دوخت و گفت : از موقعیکه اومدیم دارم عذاب می کشم...دیگه نمی تونم تحمل کنم...
بهرام با ناراحتی گفت : تو خیلی حساس شدی...
- مگه رفتارهای نیلوفر رو نمی بینی؟!
- نیلوفر اونطور که تو فکر می کنی نیس دلربا...
دلربا آهی از ته دل دل کشید و گفت : اونا هم از من بدشون میاد...
بهرام عصبانی شد و گفت : تو چرا فکر می کنی خانواده من دوستت ندارن؟!!
دلربا با بغض گفت : چون واقعیت همینه...
بهرام پوزخندی زد و گفت : دوستت ندارن؟ به درک...تو دوست داشتن اونا رو میخوای چکار؟ نکنه من واست کمم؟!
دلربا لبخند کمرنگی زد و گفت : بهرام...یه چیزی بپرسم؟
بهرام با مهربانی گفت : بپرس...
دلربا با تردید در چشمان منتظر بهرام نگریست و گفت : بین تو و نیلوفر چیزی بوده؟!!
بهرام با ناراحتی از جای بلند شد و بدون آنکه چیزی بگوید از دلربا دور شد ، دلربا به دنبالش دوید و گفت :
- بهرام بمن بگو...
و در همین هنگام بود که دوباره حالت تهوعی که چند روز داشت دوباره به سراغش آمد و بی اختیار چند بار عق زد ، بهرام با شنیدن صدای او برگشت و متوجه دلربا شد که روی شن ها خم شده بود ، با نگرانی به سویش دوید و کمکش کرد تا بنشیند سپس درحالیکه سر او را روی سینه اش چسبانده بود و موهایش را نوازش می کرد با ناراحتی گفت :
- حالت خوب نیست عزیزم؟!
دلربا گوشش را به سینه بهرام چسباند و درحالیکه صدای تپش تند قلب او را می شنید زیر لب گفت : از اینجا بریم حالم خوب میشه...
- دلربا...ما تازه اومدیم...خاله ام ناراحت میشه...
دلربا با پریشانی گفت : اینکه من ناراحتم مهم نیست؟
بهرام بوسه ای بر سر او زد و گفت : فردا میریم باشه؟
- چرا امروز نریم؟!
بهرام چیزی نگفت ، دلربا خودش را از او جدا کرد و درحالیکه با نگرانی به او می نگریست ادامه داد :
- اگه دوباره به ویلا برگردم...می میرم...
بهرام با کلافگی گفت : من و نیلوفر از بچگی با هم بزرگ شدیم...مث خواهر و برادر می مونیم ....تو بیخودی حسودی می کنی!!
دلربا اخمی کرد و گفت : شاید تو واقعا اونو مث خواهرت دوست داشته باشی ولی اینو بدون نیلوفر تو رو به چشم برادر نگاه نمی کنه!!
بهرام برآشفت و گفت : نیلوفر اونجور که تو فکر می کنی نیس...
دلربا جیغ زد و گفت : چرا...دقیقا همونجوری که من گفتم...بهرام تو خیلی ساده ای که متوجه رفتارهاش نمیشی...
بهرام آهی کشید و گفت : نیلوفر دختر خوب و شایسته ایه...اون می فهمه که من ازدواج کردم...دیدی که کنارم نشست اجازه گرفت...
دلربا پوزخندی زد و گفت :
- کاش اونجوری بود که تو میگی...ولی بهرام اون دختره اینقدر بهت علاقه داره که توی اتاقش پر از عکسه تویه....
- دلربا خواهش می کنم...من پسرخاله اش هستم...مثل برادر می مونم براش...
دلربا با عصبانیت گفت : آدم عکسای برادرش رو لای کتاب ها قایم می کنه و پشت همشون می نویسه دوست دارم؟
- تو چی داری میگی؟!! دلربا الکی بهش تهمت نزن...
- میخوای بریم و بهت نشون بدم؟
دلربا این را گفت و بلند تا به ویلا برود که بهرام دست او را گرفت و گفت : نمیخواد چیزی بمن نشون بدی...ما از اینجا میریم...برو لباس هات رو جمع کن!
دلربا نفس راحتی کشید سپس خم شد و بوسه ای به نشانه تشکر بر لبان بهرام زد و با قدم هایی شمرده به سمت ویلا حرکت کرد...
***
دلربا لباس های روی تخت را یکی یکی تا کرد و در چمدان گذاشت ، دستانش از شدت خشم می لرزید به وضوح می توانست صدای فریده را از سالن بشنود که قصد منصرف کردن بهرام را داشت :
- خاله جان آخه چه عجله ایه....شما تازه دیروز اومدید...
- می دونم خاله...وقتی دلربا کمی ناخوشه...میخواد بره خونه...
- خب یه ماشین واسش بگیر و راهی ش کن...
- خاله...ما با هم اومدیم و با همم برمی گردیم...
- گناه من چیه خاله جون...بعد از چند سال دوباره تو رو دیدم...حالا هم نیومده داری میری...
صدای فریده رو به خاموشی رفت ، دلربا گوش هایش را تیز کرد ولی فایده نداشت به سمت درب رفت و به آرامی آن را تا نیمه باز کرد صدای نجوای فریده را شنید :
- نیلوفر خیلی ناراحت میشه اگه بری...بخاطر نیلوفر بیشتر اینجا بمون...
دلربا منتظر شنیدن جواب بهرام شد ولی صدایی نشنید ، از نیمه باز در به سالن نگریست نمی توانست بهرام را ببیند ، با کلافگی چمدانش را بست و به سالن برد ، فریده مشغول روشن کردن شمع های سالن بود ، دلربا چمدانش را گوشه سالن گذاشت و گفت : بهرام کجاس؟
فریده که تازه متوجه حضور او شده بود ، لبخند زیرکانه ای زد و گفت : ببینم عروس خانم اینقدر بهت بد گذشته که می خوای بری؟
دلربا نفس عمیقی کشید و سعی کرد آرام باشد اصلا حوصله جر و بحث با فریده را نداشت ، چند بار بهرام را صدا زد ولی فایده نداشت نمی دانست بهرام یک دفعه کجا غیبش زده است فریده که متوجه سردرگمی او شده بود خندید و گفت :
- بهرام رفته پیش نیلو...
دلربا با نگرانی گفت : پیش نیلوفر خانم؟!
فریده به سمت او آمد و گفت : آره دیگه ...رفته ازش خداحافظی کنه...
دلربا با تعجب زیر لب گفت : خداحافظی...؟!
در همین حال صدای باز و بسته شدن در از طبقه بالا آمد و پس از مدتی کوتاه درحالیکه بسیار گرفته و غمگین به نظر می رسید از پله ها پایین آمد ، دلربا با پریشانی گفت :
- کجا بودی بهرام؟!
بهرام سعی کرد ناراحتی اش را بروز ندهد به سمت دلربا رفت و درحالیکه چمدان را برمی داشت رو به خاله اش کرد و گفت :
- خب خاله...ما دیگه میریم...
فریده جلو آمد و بهرام را در آغوش گرفت سپس با نگاه سردی که به دلربا داشت فقط با حرکت سر از او خداحافظی کرد ، بهرام دست دلربا را گرفت و با هم به سمت در خروجی سالن به راه افتادند ، صدای پیانوی غمگینی که از طبقه بالا می آمد به گوش دلربا رسید ، متوجه قدم های بهرام شدکه هر لحظه کند و کند تر می شد ، با تعجب به بهرام نگریست و گفت : چیزی شده؟!
بهرام آهی کشید و گفت : نه چیزی نیست...بریم...
و همراه دلربا از سالن بیرون رفت ، صدای پیانو رو به خاموشی رفت وبجای آن صدای ضجه دردمندانه نیلوفر در سالن پیچید...
ادامه دارد...



نوشته شده توسط حسین اکرمی در شنبه 23 مهر 1390

نظرات ()

مطالب ارسالی

» مدیر وب جدید
» رمان به خاطر خواهرم -قسمت دوازدهم
» رمان به خاطر خواهرم -قسمت یازدهم
» رمان به خاطر خواهرم -قسمت نهم
» داستان هنرپیشه
» رمان به خاطر خواهرم -قسمت دهم
» رمان عاشق بودیم-قسمت سی ام
» رمان عاشق بودیم-قسمت بیست و نهم
» رمان عاشق بودیم-قسمت بیست و هشتم
» رمان عاشق بودیم-قسمت بیست و هفتم
» رمان عاشق بودیم-قسمت بیست و ششم
» رمان عاشق بودیم-قسمت بیست و پنجم
» رمان عاشق بودیم-قسمت بیستم و چهارم
» رمان عاشق بودیم-قسمت بیست و سوم
» رمان عاشق بودیم-قسمت بیست و دوم

» لیست کامل مطالب ارسالی


معرفی مدیر

سلام خدمت بازدید کنندگان گرامی
حسین هستم مدیر وبلاگ
20 سالمه بچه ی شیرازم
از اینکه اوقات خود را در این وبلاگ می گذرانید متشکرم.
ID:
hosseinakrami2010
نامم را پدرم انتخاب کرد
فامیلم را جدم انتخاب کرد
اما من خودم راهم را انتخاب میکنم
دکتر شریعتی





داستان و رمان
رمان موبایل
مدیر وبلاگ: حسین اکرمی


لوگوی وبلاگ من


داستان و رمان - رمان عاشق بودیم-قسمت بیست و یکم


نظرسنجی




کدامیک از نویسندهای جوان وبلاگ موفق تر بوده اند؟(رمان های کدام نویسنده را می پسندید؟)





امکانات وبلاگ

مدیر وبلاگ :
» حسین اکرمی

آمار وبلاگ
» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

Google

در این وبلاگ
در كل اینترنت



صفحه اصلی | پست الکترونیک | اضافه به علاقه مندی ها | ذخیره صفحه


Powered By mihanblog.com Copyright © 2011 by hosseinakrami2010
Design By : حسین اکرمی