تبلیغات
داستان و رمان - رمان به خاطر خواهرم -قسمت هفتم
..
منوی اصلی
لینکهای سریع

موضوعات
رمان های نیلوفر.ن
رمان های نرگس.ش
رمان های الهام.الف
داستان
رمان
معرفی نویسنده جوان
بدون شرح

آرشیو ماهانه
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389

.:: لیست کامل آرشیو ماهانه ::.


لینکستان

آوایی از دوردست
گالری عکس پارس پیک
بهشتیان
◘ سایت محبوبـــ کـــرسی ◘
@@@و من برای زندگی تو را بهانه میکنم@@@
تجهیزات آرایشگاهی اتحاد
یادداشتهای چند بی مخ
راز خوشبختی
◄جوک و اس ام اس جدید►
aftab(آبجی فاطمه)
داستان های کوتاه(آبجی زهرا)
دانشجوهای مهندسی کشاورزی(پسر خاله صادق)
معرفی و بررسی گوشی های موبایل
افزایش ترافیک : رنک ساز
به زندگی لبخند بزنیم
نگاه
شیطونک انا جون جونی
افزایش سریع ، آسان و رایگان آمار بازدید
سکرت
عشق ممنوعه(پارمیدا)
بیضا سرزمین جاوید
♫نوای ســـــــکــــــوت♪
دوستان پارسی
آشفته زمانیست یارب كمكم كن
قصه های نرگس
کلاغ نـــــــــــــــــــــــــــــــیوز
پاتوق مطالب توپ
ساغر-2010
دل نوشته های پسر 16 ساله
وب تفریحی بست فان
داستان آنلاین - خانه تایپ
داستان آنلاین - خانه دانلود
just my love
روز ژوکر
خلاصه و دانلود رمانها
در جستجوی عشق
نیوشا ضیغمی / شادی
دختری از نسل افتاب
سایه های زندگیم
بیمار عشق
پایگاه سرگرمی پاتوق98
ارثیه باد
وب حسین تهی
ثبت دامنه و فروش هاست
باران عشق
زیر خاکی
ملیسا شیطون
دنیای واقعی
نگهبان عشق
**بانوی مرداد**
کلبه چوبی
مروارید عشق
پسری از نسل پارس
Twilight Fans
(◕‿◕)دختــــرک شیـــطون بــــلـا(◕‿◕)
عاشق دلشکسته
...عاشقانه...
اینجا قلب من است...
lovelygirl
حرف های یک جوون

.:: لیست کامل لینکستان ::.


لوگوی دوستان







اعلامیه مهم



توجه توجه : در صورت تمایل به تبادل لینک نظر خود را به صورت خصوصی درج نمایید
در غیر این صورت تبادل لینک با شما امکان پذیر نمی باشد
خوندن این وبلاگ به شما بال میده
ایمیل یاهو ایمیل میهن میل ایمیل جی میل
بازدیدکنندگان محترم لطفا در نظرسنجی وبلاگ شرکت کنید
نظرات و انتقادات خود را در بخش نظرات با ما در میان بگذارید
برای کمک به بازدیدکنندگان برای انتخاب رمان مورد پسند نظرات خود را درباره هر رمان بنویسید
با تشکر


رمان به خاطر خواهرم -قسمت هفتم
مرتبط با : رمان های نیلوفر.ن معرفی نویسنده جوان

قسمت هفتم


دستهایم را روی میز مشت كردم نمیدانم به سارا چه چیزی گفته بود كه دكتر و حرفهایش را به كل فراموش كرده بود و فقط اصرار میكرد كه فردا سركار بروم.
من:سارا بسه دیگه!
سارا رو به پدرم كرد و گفت:شما بهش یه چیزی بگین!
پدرم گفت:صوفیا چرا نمیخوای بری؟!
ارمغان لیوانی كه در دستش بود را روی میزگذاشت وگفت:با ارسلان مشكل پیدا كرده!
رویم را طوری از او برگرداندم كه بفهمد نباید اظهار نظر میكرد! سارا دسش را پشت كمرم گذاشت و گفت دعوا فامیلیه یا رئیس وكارمندی؟!
از سارا انتظار نداشتم كه او را فامیل حساب كند.گفتم:سارا از تو دیگه انتظار چنین حرفایی نمیره!
پدرم گفت:اگه بهت سخت میگیره بگو من با عموت حرف میزنم كه باهاش صحبت كنه!
نمیخواستم پای عمو را هم وسط بكشد از انجاییكه حالا او را خوب شناخته بودم میدانستم با حرف زدن با عمویم فقط یك نفر دیگر به نفع خودش و برعلیه من دست و پا میكند!با كلافگی گفتم:نه نمیخواد! فردا میرم ببینم شماها راضی میشید؟!
پدرم به سارا نگاه كرد و گفت:الان موقه دعوا كردن نیست!
من:واقعا؟چه عجب دلسوز دخترتون شدید!؟
ارمغان سرش را پایین انداخت نمیخواست دخالت كند . پدرم گفت:میدونی كه منحواسم همیشه به شما هست ولی اونطور كه تو گفتی....حرفش را ادامه نداد .
از جایم بلند شدم سارا دستم را كشید و گفت:بشین بابا اه!بعد رو به پدرم كردو گفت:بابا من همه چجیزو میدونم نمیخواد حرفاتونو نصفه نیمه بذارین!
پدرم به من نگاه كرد تا حرف سارا را تایید كنم ولی من هنوز عصبی بودم رویم را برگرداندم!
سارا:بابا من درباره مریضیم همه چیزو میدونم!
پدرم با تعجب گفت:ولی صوفیا...
سارا:اره امروز فهمیدم!
ارمغان با ناراحتی گفت:عزیزم!
حتما پدرم موضوع را به او هم گفته بود!
سارا لبخندی زد و گفت:مشكلی نیست! فقط باید باهاش كنار بیام!
سعی كرد لرزش صدایش را كنترل كند دستم را گرفت وگفت:یه كم فكر ابجیت باش!
اشك در چشمانم جمع شد سرم را به علامت مثبت تكان دادم و شروع به بازی با غذایم كردم.
به دلیل خحرف سارا سكوت سنگینی بر جو حاكم شد كه باعث شد همه موضوع شركت و ارسلان را كنار بگذارم.
سارا از جایش بلند شد و گفت:من میرم بخوابم!خیلی سریع خودش را از ما دور كرد كاش میتوانستم دلداریش بدهم ولی واقعا نمیدانستم باید چه بگویم!بعه پدرم خیره شدم و اشك از چشمهایم سرازیر شد.پدرم از جایش بلند شد وگفت:میرم باهاش حرف بزنم!

هنوز چند دقیقه از رفتن پدرم نگذشته بود كه صدای جیغ و داد از طبقه ی بالا بلند شد من ار مغان هر دو به سمت پله ها رفتیم از پایین فقط صدای سارا شنیده میشد كه فریاد میزد:تو مامانو كشتی!

از پله ها بالا دویدم ارمغان هم به دنبال من بالا امد در اتاق سارا باز بود همین كه وارد شدم دیدم سارا به پدرم حمله ور شده و با مشت به سر و صورتش میكوبد. پدرم میخواست جلویش را بگیرد ولی او انقدر عصبی بود كه پدرم هم از پسش بر نمی امد.
جلو رفتم و سارا را عقب كشیدم با اومدن من كمی ارام شد و گفتم:مبینا بس كن!
مبینا در حالی كه تقلا میكرد به سمت پدرم برود گفت:كی این عوضی رو اورده اینجا!
پدرم هاج وواج به سارا نگاه میكرد.
رو به پدرم كرد و گفتم:برو بیرون!
پدرم حیرت زده سر جایش میخكوب شده بود رو به ارمغان كردم وگفتم ببرش بیرون!
ساراهمان طور كه دست و پا میزد فریاد زد:عوضی!
با این عكس العمل سارا ارمغان پدرم را به زور از اتاق بیرون برد. او هنوز عصبی بود . در حالی كه سعی میكردم ارامش كنم گفتم:رفتن!رفتن مبینا بسه دیگه!
نفس عمیقی كشید و به زود خودش را از من جدا كرد و گفت:باشه باشه داد نزن!
بعد روی تختش نشست و گفت:اون اینجا چی كار میكنه؟
من:كی؟
مبینا پوزخندی زد و گفت:یعنی نفهمیدی اون مرد كی بود؟
ابرویم را بالا بردم.
سارا با خشم دستش را مشت كرد و گفت:اون بابام بود!
با تعجب گفتم:بابای تو؟
سرش را به علامت مثبت تكان داد و گفت:نمیدونستی؟اومده بود دنبال من؟
نمیدانستم چه باید بگویم سرم را تكان دادم و گفتم:اره..اره گفت با تو كار داره فرستادمش بالا!
سارا:میخواد منو بكشه!
من:نه!اون باهات كاری نداره!
صدایش را بالا برد و گفت:تو كه میدونی....
دستش را گرفتم و گفتم:منظورم اینه كه نمیتونه!من نمیذارم!
دستش از شدت خشم می لرزید .با نگاه غضبناكی به در خیره شد و گفت:اگه بخواد جلو بیاد میكشمش!

*******************
روی تخت دراز كشیدم و دستم را زیر سرم گذاشتم و به سقف خیره شدم سارا تمام ذهنم را مشغول كرده بود . نمیدانستم تمام این مدت به چه چیزی فكر میكرده كه حالا مبینایی كه ساخته بود دشمن پدرم شده بود!
به ساعت نگاه كردم 10 و نیم بود . گوشی ام را برداشتم وبرای دكتر اس ام اس فرستادم:سلام اقای ارمانفر میخواستم درباره خواهرم یه سوالی بپرسم!؟
_:بفرمایید صوفیا خانم!
من:رفتارایی كه اون شخصیتش نشون میده میتونه دلیل چیزایی باشه كه فكرشو مشغول كرده؟
_:صد در صد!
من:یعنی اون از پدرم متنفره؟
_:عكس العملی از خودش نشون داده؟
من:بله!
_:شاید به خاط اینه كه درباره یه موضوعی فكرایی درباره پدرت تو ذهنش بوده!
من:مثلا مرگ مادرم؟
_:خب اره!شاید پدرتونو مسئول مرگ مادرتون میدونه!
من:نگرانشم!
_:فقط مراقبش باشید!
من:باشه!
_:راستی اگه میشه منو به اسم صدا كنید اینجوری من معذب میشم و مجبورم به جای اسم به فامیل خطابتون كنم!
لبخند بر لبم نشست اگر ارسلان بود همان لحظه با او دعوا میكردم!جواب دادم:ولی متاسفانه من اسم شما رو نمیدونم!
_:فربد!
چند با اسمش را زیر لب تكرار كردم!چقدر اسمش به خودش می امد!
جواب دادم:باشه!ممنون از این كه جوابمو دادین!
_:خواهش میكنم!
من:شب به خیر
_:شب خوش!
گوشی را كنار گذاشتم و چشمهایم را بستم!نفهیمدم كی خوابم برد!؟

صبح با وجود بی میلی كه داشتم تصمیم گرفتم كه به شركت بروم ولی كمی دیر تر از همیشه رفتم ساعت 9 بود كه رسیدم. در را كه باز كردم خبری از منشی نبودیكراست به سمت اتاق ارسلان رفتم تا خبر بدهم كه برگشته ام. بدون این كه در بزنم در را باز كردم. صحنه ایی كه روبه رویم دیدم من را سر جایم میخكوب كرد. منشی روی پای ارسلان نشسته بود و داشت او را میبوسید با دیدن من انها هم خشكشان زد.لبم را گزیدم و بدون هیچ حرفی بیرون رفتم در را بستم.به دیوار تكیه دادم نفس عمیقی كشیدم و چند بار داست به گونه ام زدم انتظار چنین رفتاری را از اندو داشتم ولی نه در شركت. چشم هایم را بستم نمیدانستم با چه رویی باید با انها رو به رو بشوم تصمیم گرفتم بی تفاوت باشم كه انها را معذب نكنم البته درباره یارسلان شك داشتم كه معذب بشود ولی حداقل برای منشی باید این كار را میكردم.دوباره رو به روی در ایستادم و چند ضربه به در زدم و وارد شدم منشی سرش را پایین انداخت و سریع از اتاق خارج شد . سعی كردم جلوی خنده ام را بگیرم و جدی باشم گفتم:ببخشید كه مزاحمتون شدم اقای كامران!
برای اولین بار دستپاچه به نظر میرسید. خودش را با لپتاپش مشغول كرد و گفت:خواهش میكنم ... ما فقط داشتیم...
نگرانی در صدایش موج میزد.
فكری به سرم زد این بهترین بهانه برای این بود كه او را از خودم دور نگه دارم. قیافه ی حق به جانبی به خودم گرفتم و گفتم:من به زندگی خصوصی شما كاری ندارم. فقط اومدم خبر بدم كه اونطور كه شما خواهر منو پرش كردین مجبور شدم بیام!
سرش را تكان داد و گفت:امیدوارم الان واستون سو تفاهم پیش نیومده باشه!كارش خراب شده بود طبیعی بود كه اینقدر كلافه شده باشد ولی حالا نوبت من بود دلم میخواست حرصش را در بیاورم گفتم:نه نه چیز عجیبی نبود!راستش انتظارشو داشتم. حالا با اجازه من برم سركارم!
قبل از این كه فرصت پیدا كند كه جوابم را بدهد از اتاقش بیرون رفتم .
خانم مطیعی با دیدن من سرش را پایین انداخت خنده ام گرفته بود لبخند زیركانه ای زدم با این كه نسبت به هر دوشان احساس انزجار میكردم ولی برای من خوب شده بود كه انها را در این شرایط دیدم.
همان طور كه به اتاقم میرفتم گفتم:خسته نباشید!
روی صندلی ام نشستم قیافه ی هر لحظه قیافه ی ارسلان وا رفته ی ارسلان را جلوی چشمم مجسم میكردم بی اختیار خنده ام میگرفت.
تا ظهر خبری از هیچكدامشان نشد. به دلیل غیبت هایی كه داشتم ان روز كارم زیاد شده بود ولی توانستم همه اش را انجام بدهم! ساعت دوازدهو نیم بود كه وسایلم را جمع كردم و از اتاق بیرون امدم خانم مطیعی با دیدن من باز سرش را پایین انداخت.گفتم:من دارم میرم بعد به اتاق ارسلان نگاه كردم و گفتم:هر موقه رفتین پی اقای كامران بهش خبر بدین من كارم تموم و رفتم!
با حرص نگاهی به من كرد وگفت:باشه!

از شركت بیرون امدم. نزدیك خانه كه رسیدم تلفنم زنگ زد به شماره نگاه كردم ارسلان بود جواب دادم:بله؟
_:سلام!
من:سلام!
_:چرا اینقدر زود رفتی؟
من:كارم تموم شد خب!
_:به خاطر صبح معذرت میخوام!
با خنده سرم را تكان دادم ولی با جدیت گفتم:این موضوع به من ربطی نداشت.
_:وااای بسه!
من:چی بسه؟
_:صوفیا من خوشم نمیاد از كسی معذرت خواهی كنم یا منتشو بكشم!
من:من كه انتظار معذرت خواهی ومنت كشی نداشتم! نمیدونم چرا فكر میكنید من ناراحت یا عصبی شدم!
_:نشدی؟
من:به من ربطی نداشت!
_:اه باز گفت!
من:ببینید اقای كامران نگران نباشید من به كسی نمیگم بهتره این مراسم معذرت خواهی الكی رو هم تموم كنید!
_:ولی من....
من:بسه دیگه! من دارم رانندگی میكنم باید قطع كنم خداحافظ
گوشی را قطع كردم و زیر لب گفتم:حالا نوبت منه حرصت بدم اقا!
یك هفته از این ماجرا گذشته بود هر بار ارسلان بهانه ایی برای حرف زدن پیدا میكرد با وسط كشیدن موضوع دهانش را می بستم. رفت و امدش به خانه ی ما زیاد تر شده بود مخصوصا كه ارمغان عاشق تنها خواهر زاده اش بود.ولی خوشبختانه زیاد كاری به كار من نداشت.برعكس ارسلان هر بار با فربد صحبت میكردم بیشتر از قبل شیفته اش میشدم گاهی اوقات با خودم فكر میكردم كاش فربد جای ارسلان بود.
ان روز هم ارسلان طبق معمول خانه ی ما بود.شش روز هفته باید در شركت تحملش میكردم و جمعه ها هم تمام روز را خانه ی ما میگذراند.
از پله ها پایین امدم سارا و ارسلان داشتند با هم صحبت میكردند سارا با دیدن من با خنده به من اشاره كرد.ارسلان به سمت من برگشت.چشم غره ای به سارا رفتم و گفتم:سلام!
ارسلان لبخند كجی زد و گفت:سلام!
سارا:ماشالا كه حلال زاده ایی داشتیم درباره تو حرف میزدیم!
مبل روبه روی انها نشستم سارا خیلی به اونزدیك بود از این كه حتی خواهرم را هم گول زده بود حرصم میگرفت.
گفتم:چی میگفتین؟
همین كه سارا امد حرفی بزند ارسلان گفت:خصوصیه!
سارا خندید.
شانه هایم را بالا انداختم!
همان موقه تلفنم در جیبم شروع به لرزیدن كرد گوشی را بیرون اوردم ارسلان به من چشم دوخته بود. فربد بود لبخندی زدم و از جایم بلند شدم و گفتم:با اجازه!
به سمت حیاط رفتم روی پله ها نشستم وجواب دادم:بله؟
_:سلام! صوفیا خانم!خوبین؟
من:سلام! ممنون شما خوبین؟
_:مرسی خوبم! مزاحم كه نشدم؟
من:نه!شما مراحمی!
_:راستش میخواستم باهاتون حرف بزنم !
من:خب؟ در چه مورد؟!
_:درمورد خودمون!
با تعجب گفتم:خودمون؟
_:ببخشید بی مقدمه حرفمو زدم ولی فكر كنم تا همین جا كه صبر كردم كافی باشه
من:منظورتونو نمیفهمم!
_:راستش دلیل من واسه این كه شمارمو به شما دادم و خواستم كه باهام حرف بزنید فقط این نبود كه میخواستم كمكتون كنم!
با تردید گفتم:خب؟
_:من...من از روی كه شما رو دیدم! نمیدونم یه حس خاصی پیدا كردم!
لبخند زدم . پس این احساس دو طرفه بود .
من:چه حسی؟
_:یه حس خوب! ببینید من ازتون یه چیزی میخوام شاید جسارت تلقیش كنید ولی من قصد و قرض بدی ندارم!راستش میخواستم حضوری بهتون اینو بگم ولی خودمو خوب میشناسم اونطوری نمیتونستم!
گونه هایم سرخ شده بود. حرفی نمیزدم. ادامه داد:میخواستم اگه میشه یه كم بیشتر با هم اشنا بشیم!
نفس عیقی كشیدم.قلبم تند تند میزد نمیدانستم چه چیزی باید بگویم وقتی سكوتم را دید گفت:ناراحتتون كردم!
من:نه...نه .. راستش من... نمیدونم باید چی بگم!
_:درك میكنم! تا شب منتظر جوابتون هستم.
من:باشه ممنون!
_:خداحافظ!
قطع كرد! از صدایش معلوم بود كه او هم مثل من دستپاچه شده! دستم را روی گونه ام گذاشتم و لبم را گزدیم!هم خوشحال بودم هم خجالت زده ولی در كل حس خوبی بود!دوباره صدای ارسلان اعصابم را به هم ریخت:اوه اوه! ازت خواستگاری كرد؟
انتظار نداشتم پشت سرم باشد برگشتم دیدم كه دستهایش را در جیبش كرده بالای سرم ایستاده با عصبانیت از جایم بلند شدم و گفتم:به چه حقی گوش وایسادی؟
ارسلان خنده ای كرد و گفت:نمیدونستم اینقد خصوصیه!پس شمام بله؟
اینبار بر عكس همیشه با صدای بلند گفتم:عوضی!به تو هیچ ربطی داره كه من چی كار میكنم!
خواستم بروم كه دستم را گرفت و گفت:ربط داره!
بازویم را از دستش بیرون كشیدم و در حالی كه برایش خط و نشان میكشیدم گفتم:دیگه داری از حد خودت میگذرونی.
با یك حركت دستهایم را گرفت و من من را به سمت خودش كشید و گفت:تو گوشت فرو كن نمیذارم مال كسی بشی!
هولش دادم و گفتم:برو بچسب به منشیت! تورو چه به تهدید كردن؟
با سرعت خودم را از او دور كردم و وارد خانه شدم!همیشه گستاخ و مزاحم بود!
سارا با دیدن قیافه در هم من از جایش بلند شد و گفت:صوفیا؟
بدون توجه به او به سمت راه پله رفتم به سمتم امد و گفت:چته؟
من:هیچی!
سارا:اره معلومه! كی زنگ زد بهت!
من:واسه اون ناراحت نیستم!ولم كن!
سارا عقب رفت با تعجب گفت:خب برو!
همان طور كه از پله ها بالا میرفتم دهانم را كج كردم و گفتم:نمیذارم مال كسی بشی!پسره ی پر رو! تو غلط كردی !
پدرم از اتاق بیروند امد. نباید میفهمید عصبی هستم و اگر نه میخواست سوال پیچم كند لبخند زدم و گفتم:خواب بودی؟
به ساعتش نگاه كرد و گفت:اره!فردا دیگه باید بریم!
من:ارمغانم میاد؟
پدرم:اره دیگه اونم كارشه!
من:اوهوم!
پدرم:سعی میكنم زودتر برگردم!
با خودم گفتم:خیلی ممنون نیس حالا خیلی همكاری كردی پدر جان!نفس عمیقی كشیدم و گفتم:با دكتر سارا حرف زدی؟
پدرم:اره خودش زنگ زد!
من:خب باشه!
پدرم:كسی پایینه؟
من:ارمغان با مهناز رفتن خرید ارسلانم باز اومده اینجا پیش ساراس!
پدرم لبخندی زد گفت:خیلی پسرخوبیه!
زیر لب گفتم:اره خیلی!
پدرم ادامه داد:از وقتی اومده اینجا حس میكنم یه پسر دارم!
چه تعبیر مسخره ای هیچوقت دوست نداشتم چنین برادری داشته باشم گفتم:بابا!
پدرم:چیه؟!
من:هیچی!این خونه زندگیی مامان بابایی فامیلی نداره هر جمعه اینجاس؟
پدرش تو ای سی یو مادرشم همش بیمارستانه!
من:واقعا؟
پدرم:اره پدرش 4 ماه تو كماست!
با تعجب گفتم:چی؟
پدرم:نمیدونستی؟
من:نه!خب نمیره بالا سر باباش؟
پدرم:واسه چی بره؟اون همش وضعش همینه!
شانه هایم را بالا انداختم و گفتم:چه بی احساس!
پدرم:حالا میخوای بری تو اتاقت؟
من:اره!
پدرم:تو اون اتاق تنهایی چی كار میكنی؟
من:خب ارومه!
پدرم:نه دوستی نه فامیلی با هیچكسی هم خوب نیستی بگم بیاد دو دقیقه تو رو ببره بیرون!
من:من راحتم همین جوری!
پدرم:اینقد منزوی بودن بده واست خودت!
من:بابا! شما برو به اون اقای مثل پسر برس!
پدرم سرش را تكان داد و گفت:برو!
به سمت اتاقم رفتم خوشم نمی امد وقتی میخواست نصیحتم كند
قبول درخواستی كه فربد داده بود در عین سادگی برایم مشكل بود با این كه فهمیده بودم به او علاقه دارم ولی هیچوقت نمیتوانستم راحت به كسی اعتماد كنم و اجازه بدهم كه وارد زندگی ام بشود .تا شب با خودم كلنجار رفتم اینبار حتی عكس مادرم هم شكم را برطرف نمیكرد. اما اخر دلم را به دریا زدم و قبول كردم! بعد از این كه برایش اس ام اس زدم كه موافقم گوشی ام را خاموش كردم !نمیدانم ترس بود یا خجالت كه اجازه نداد برای شنیدن حرفی كه شاید میخواست بزند صبر كنم!

بعد از شام وقتی میخواستم از سر میز بلند شوم پدرم لبخندی زد و گفت:میشه بشینی صوفیا جان؟
به سارا و ارمغان نگاه كردم ارسلان زیر چشمی من را زیر نظر داشت.
سر جایم نشستم و گفتم:با من؟
پدرم:اره دخترم
بعد نگاهی به ارسلان كرد و لبخند زد فهمیدم هر چیزی كه هست زیر سر ارسلان است.
گفتم:خب؟
پدرم:خب یه حرفایی زده شده كه مربوط به توئه!
ابرویم را بالا بردم وگفتم:من؟
پدرم:اره دخترم ارسلان یه جسارتی كرده!
هنوز متوجه نشده بودم نیش ارسلان باز شد.
با صدای نسبتا ارامی گفتم:این كه كارشه!
سارا دستش را روی شانه ام گذاشت و گفت:این فرق داره!مگه نه بابا؟
پدرم سرش را به علامت مثبت تكان داد و گفت:ارسلان ازت خواستگاری كرده!
از حرفی كه پدرم زد شكه شدم بدون توجه به این كه خودش انجا نشسته با تعجب گفتم:چی؟؟؟
پدرم از عكس العملم تعجب كرده بود شاید انتظار داشت از خجالت سرخ بشوم و سرم را پایین بندازم ولی من از شدت خشم سرخ شده بودم!
پدرم چشم غره ای به من رفت و گقت:صوفیا!
از جایم بلند شدم و دست هایم را روی میز گذاشتم و با حرص گفتم:باباجون شما كه انتظار نداری من به اولین خواستگارم جواب مثبت بدم؟
ارمغان:اگه خوب باشه چرا كه نه؟!
رو به ارمغان كردم و گفتم:من شك دارم این اقا به درد من بخوره!
ارسلان معذب شده بود شاید میترسید كه موضوع شركت را بگویم!
پدرم گفت:مودب باش صوفیا!
من:دست به سینه ایستادم و گفتم:چشم!خب من قصد ازدواج ندارم بابا جون شما بهتره به جای این كه نگران من باشی نگران این باشی كه فردا باید دوباره بری لازم نكرده تو این چند روزی كه اینجا اومدی واسه من پدری كنی!
بعد با عصبانیت انها را ترك كردم .
سارا:صوفیا!
جوابش را ندادم!گفت:شرمنده ! میرم ببینم چشه!؟
سارا همان طور كه دنبالم می امد گفت:صبر كن!
از پله ها بالا رفتم خودش را به من رساند و بازویم را گرفت و گفت:صبر كن!
به سمتش برگشتم و گفتم:بله؟
سارا:این چه كاریه پسره بیچاره از خجالت اب شد ! خب نمیخواستی میگفتی نه!
من:واقعا كه! شماها رو هم خام كرده!
سارا :تو دیوونه ای!
اعصابم خورد بود نمیفهمیدم كه چه حرفی میزنم گفتم:خودتم میدونی دیوونه تویی نه من!
با این حرفم یكدفعه ساكت شد. فهمیدم ناراحت شده جلوی دهانم را با دست گرفتم و گفتم:ببخشید!
با ناراحتی سرش را پایین انداخت!
من:سارا منظوری نداشتم!
سارا:اشكالی نداره! تو راست میگی! بعد بدون هیچ حرفی از پله ها پایین رفت!
خیلی احمق بودم ! همه اینها تقصیر ارسلان بود! با صدای خفه ای جیغ كشیدم و به اتاقم رفتم! بغضم تركید. نباید سارا را اینطور ناراحت میكردم
صبح دوباره به شركت نرفتم تصمیم داشتم بعد از رفتن پدرم به عمویم زنگ بزنم و بگویم كه دیگر نمیخواهم كار كنم! سارا صبح زود از خانه بیرون رفته بود.پدرم و ارمغان ساعت 10 به فرودگاه رفتند. برای این كه اتفاق دیشب را از دل سارا در بیاورم ساعت 1 رفتم دم دانشگاه تا برای ناهار با هم به رستوران برویم.
ساعت یك ونیم شده بود چند تا از دوستان سارا را دیدم كه از در دانشگاه بیرون امدند ولی سارا بین انها نبود .از ماشین پیاده شدم بیشتر دقت كردم ولی سارا نبود. در ماشین را بستم و به سمت انها رفتم نازنین را دیدم من را نشاخت وجلو امد.
نازنین:سلام!
با او دست دادم و گفتم:سلام!سارا هنوز بیرون نیومده؟
نازنین:سارا؟
من:اره!
نازنین:سارا امروز داشنگاه نیومده! یعنی 4-5 روزی هست كه نمیاد!
با تعجب گفتم:اصلا سر كلاسا نمیاد؟یعنی امروزم نبود؟
نازنین با تعجب گفت:نه! شما نمیدونستی؟فكر كردم به خاطر برگشتن باباشه!
ترسیده بودم گفتم:نمیدونی احتمال داره كجا رفته باشه؟
سرش را به علامت منفی تكان داد.
من:وای خدایا!
گوشی ام را بیرون اوردم تا به سارا زنگ بزنم. كه نازنین گفت:گوشیش خاموشه!
درست میگفت خاموش بود گفتم:باشه! من میرم ببینم پیداش میكنم یا نه.
نازنین:اگه خبری شد به منم خبر بدین من نمیدونستم كه كسی از غیبتش خبر نداره و اگر نه زودتر میگفتم.
سرم را تكان دادم و گفتم:باشه!
بعد انجا را ترك كردم نمیدانستم كجا باید دنبال سارا بگردم كمی در خیابان ها گشتم و به خانه رفتم!
وارد خانه كه شدم سارا را دیدم كه داشت غذا میخورد. با تعجب گفتم:تو كجا بودی؟
سارا:الان امدم دانشگاه بودم!
خواستم بگویم كه میدانم انجا نبوده كه یاد مبینا افتادم.گفتم:اوهوم!
سارا با تعجب گفت:چیزی شده؟
من:نه!
سارا سرش را پایین انداخت و شروع به خوردن غذا كرد گفتم:از دستم ناراحتی؟
سار:نه!
من:مطمئنی؟
سرش را به علامت مثبت تكان داد به سمتش رفتم و گفتم :منو ببخش اون موقه عصبی بودم!
سارا به من نگاه كرد و لبخندی زد و گفت:باشه!
من:ممنون!
سارا :خب بیا بشین پیشم ناهارتو بخور دیگه!
سارا همیشه مهربان بود دلم برایش میسوخت!نباید میگذاشتم بیماری اش او را به خطر بندازد
تصمیم گرفتم تا فردا صبح دنبالش بروم!
عصر به عمویم زنگ زدم با این كه از چیزی كه گفتم تعجب كرده بود ولی مخالفتی نكرد و گفت:هر وقت خواستم میتوانم به كارم برگردم و لازم نیست كه به اوخبر بدهم.

*************

وارد اتاقم شدم گوشی ام كه معلوم نبود از كی داشت زنگ میخورد را جواب دادم:الو؟
صدای فربد توی گوشم پیچید:سلام!
نفسم بند امده بود.به سختی گفتم:سلام!
فربد:حالت خوبه؟صدات انگار گرفته!؟
اولین بار بود كه اینقدر راحت با من صحبت میكرد
من:نه نه! خوبم ممنون! بعد با صدای ارامی گفتم:هول شدم!
فربد:منم ولی خب سعی كن اروم باشی!
من:سعی میكنم!
فربد:خواهرت چطوره؟
من:تعریفی نداره! امروز فهمیدم كه دانشگاه نمیره!
فربد:واقعا متاسفم میدونم سخته ولی تا اونجا كه میتونی مراقبش باش!
من:باشه!
فربد:خب بگذریم!چرا دیروز گوشیتو خاموشكردی؟خیلی از چیزی كه شنیدم خوشحال شدم وقتی خواستم تشكر كنم دیدم كه گوشیت خاموشه!
من:نمیدونم!
فربد:درك میكنم
من:ممنون!
فربد:میتونم ببینمت؟
ضربان قلبم شدت گرفت گفتم:كی؟
فربد:فردا عصر خوبه؟
من:مگه مطب نمیری؟
فربد:خب یه روز تعطیل میكنم عصر كارمو!
من:اخه..
فربد:قبول؟
من:باشه!
فربد:خب پس بهت دوباره زنگ میزنم كه جا و ساعتشو هماهنگ كنیم فعلا مریض دارم! خداحافظ
من:خدانگهدار!
گوشی را قطع كردم هنوز هم مردد بودم كه كار درستی كرده ام یا نه ولی پشیمان نبودم!

ادمه دارد.....


نوشته شده توسط حسین اکرمی در دوشنبه 18 مهر 1390

نظرات ()

مطالب ارسالی

» مدیر وب جدید
» رمان به خاطر خواهرم -قسمت دوازدهم
» رمان به خاطر خواهرم -قسمت یازدهم
» رمان به خاطر خواهرم -قسمت نهم
» داستان هنرپیشه
» رمان به خاطر خواهرم -قسمت دهم
» رمان عاشق بودیم-قسمت سی ام
» رمان عاشق بودیم-قسمت بیست و نهم
» رمان عاشق بودیم-قسمت بیست و هشتم
» رمان عاشق بودیم-قسمت بیست و هفتم
» رمان عاشق بودیم-قسمت بیست و ششم
» رمان عاشق بودیم-قسمت بیست و پنجم
» رمان عاشق بودیم-قسمت بیستم و چهارم
» رمان عاشق بودیم-قسمت بیست و سوم
» رمان عاشق بودیم-قسمت بیست و دوم

» لیست کامل مطالب ارسالی


معرفی مدیر

سلام خدمت بازدید کنندگان گرامی
حسین هستم مدیر وبلاگ
20 سالمه بچه ی شیرازم
از اینکه اوقات خود را در این وبلاگ می گذرانید متشکرم.
ID:
hosseinakrami2010
نامم را پدرم انتخاب کرد
فامیلم را جدم انتخاب کرد
اما من خودم راهم را انتخاب میکنم
دکتر شریعتی





داستان و رمان
رمان موبایل
مدیر وبلاگ: حسین اکرمی


لوگوی وبلاگ من


داستان و رمان - رمان به خاطر خواهرم -قسمت هفتم


نظرسنجی




کدامیک از نویسندهای جوان وبلاگ موفق تر بوده اند؟(رمان های کدام نویسنده را می پسندید؟)





امکانات وبلاگ

مدیر وبلاگ :
» حسین اکرمی

آمار وبلاگ
» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

Google

در این وبلاگ
در كل اینترنت



صفحه اصلی | پست الکترونیک | اضافه به علاقه مندی ها | ذخیره صفحه


Powered By mihanblog.com Copyright © 2011 by hosseinakrami2010
Design By : حسین اکرمی