تبلیغات
داستان و رمان - رمان به خاطر خواهرم -قسمت ششم
..
منوی اصلی
لینکهای سریع

موضوعات
رمان های نیلوفر.ن
رمان های نرگس.ش
رمان های الهام.الف
داستان
رمان
معرفی نویسنده جوان
بدون شرح

آرشیو ماهانه
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389

.:: لیست کامل آرشیو ماهانه ::.


لینکستان

آوایی از دوردست
گالری عکس پارس پیک
بهشتیان
◘ سایت محبوبـــ کـــرسی ◘
@@@و من برای زندگی تو را بهانه میکنم@@@
تجهیزات آرایشگاهی اتحاد
یادداشتهای چند بی مخ
راز خوشبختی
◄جوک و اس ام اس جدید►
aftab(آبجی فاطمه)
داستان های کوتاه(آبجی زهرا)
دانشجوهای مهندسی کشاورزی(پسر خاله صادق)
معرفی و بررسی گوشی های موبایل
افزایش ترافیک : رنک ساز
به زندگی لبخند بزنیم
نگاه
شیطونک انا جون جونی
افزایش سریع ، آسان و رایگان آمار بازدید
سکرت
عشق ممنوعه(پارمیدا)
بیضا سرزمین جاوید
♫نوای ســـــــکــــــوت♪
دوستان پارسی
آشفته زمانیست یارب كمكم كن
قصه های نرگس
کلاغ نـــــــــــــــــــــــــــــــیوز
پاتوق مطالب توپ
ساغر-2010
دل نوشته های پسر 16 ساله
وب تفریحی بست فان
داستان آنلاین - خانه تایپ
داستان آنلاین - خانه دانلود
just my love
روز ژوکر
خلاصه و دانلود رمانها
در جستجوی عشق
نیوشا ضیغمی / شادی
دختری از نسل افتاب
سایه های زندگیم
بیمار عشق
پایگاه سرگرمی پاتوق98
ارثیه باد
وب حسین تهی
ثبت دامنه و فروش هاست
باران عشق
زیر خاکی
ملیسا شیطون
دنیای واقعی
نگهبان عشق
**بانوی مرداد**
کلبه چوبی
مروارید عشق
پسری از نسل پارس
Twilight Fans
(◕‿◕)دختــــرک شیـــطون بــــلـا(◕‿◕)
عاشق دلشکسته
...عاشقانه...
اینجا قلب من است...
lovelygirl
حرف های یک جوون

.:: لیست کامل لینکستان ::.


لوگوی دوستان







اعلامیه مهم



توجه توجه : در صورت تمایل به تبادل لینک نظر خود را به صورت خصوصی درج نمایید
در غیر این صورت تبادل لینک با شما امکان پذیر نمی باشد
خوندن این وبلاگ به شما بال میده
ایمیل یاهو ایمیل میهن میل ایمیل جی میل
بازدیدکنندگان محترم لطفا در نظرسنجی وبلاگ شرکت کنید
نظرات و انتقادات خود را در بخش نظرات با ما در میان بگذارید
برای کمک به بازدیدکنندگان برای انتخاب رمان مورد پسند نظرات خود را درباره هر رمان بنویسید
با تشکر


رمان به خاطر خواهرم -قسمت ششم
مرتبط با : رمان های نیلوفر.ن معرفی نویسنده جوان


قسمت ششم



چند بار به شماره نگاه كردم مردد بودم كه پیام تشكری كه نوشته بوم بفرستم یا نه!بالاخره منصرف شدم و گوشی را روی میز گذاشتم و به تختم رفتم چند بار به موبایلم نگاه كردم ولی هر بار بیشتر منصرف میشدم تا این كه صدای زنگ موبایلم بلند شد.از جایم بلند شدم و گوشی را برداشتم!مسیجی كه رسیده بود باز كردم!شماره ناشناس بود:سلام!
جواب دادم:شما؟
_:اشنام!
من:؟
_:مهم نیس!
شماره را گرفتم ولی جوابم را نداد چند بار زنگ زدم ولی تماس را رد كرد.
اس ام اس دادم:مزاحم نشین!
ولی دلم میخواست بدانم كه او چه كسی است!
گوشی را كنار دستم گذاشتم .
جواب داد:همیشه بد اخلاقی صوفی!
اسمم را میدانست یعنی مزاحم نبود.من:اسم منو از كجا میدونید؟
_:نترس تو هم اسم منو میدونی!
من:میشه این مسخره بازیا رو تموم كنین؟اصلا خوشم نمیاد!
_:بهم بگو عزیزم اسمتو بگو تا بهت بگم كی هستم!
با این حرفش بی اختیار یاد اقای كامران افتادم. در حالی كه عصبی شده بودم گفتم:خفه شو!
دوباره اس ام اس داد:اه بابا ارسلانم!
كمی طول كشید تا بفهمم ارسلان همان كامران است!
حدسم درست بود.گوشی را زیر تخت گذاشتم دلم نمیخواست جوابش را بدهم.ولی دست بردار نبود چند تا اس ام اس داد و چند بار هم زنگ زد. تا بالاخره مجبور شدم گوشی را بردارم.
من:الو؟
_:سلام خانوم بد اخلاق!
چقدر زود صمیمی شده بود!
من:بفرمایید؟
_:شمارتون از خالم گرفتم!
در دلم گفتم:تو بیجا كردی با خالت! جواب دادم:خب؟!امرتون؟!
_:همین جوری گفتم به دختر خالم یه زنگی بزنم!
من:ببینید من دختر خاله شما نیستم!
_:باشه! نیستی! كارمندم كه هستی!خواستم به كارمندم یه زنگی بزنم!
من:شما یلی تو لطف كردن به كارمندتون زیاده روی نمیكنید؟
_:ادم باید با كارمنداش رابطه خوبی داشته باشه!
من:من خیلی ممنون!حالا اگه كاری ندارین من با اجازتون بخوابم چون باید فردا صبح سركار باشم!
_:كاش منم پیشت بودم با هم میخوابیدیم صوفی!
لحنش عوض شده بود ترسیدم. زبانم بند امده بود چرا این حرف را زد.
با لحن ملایم تری گفت:تو هم دلت میخواست؟
با حرص نفسم را بیرون دادم.
_:قربون نفس كشیدنت بشم صوفی!
قلبم تند تند میزد حتی میترسیدم گوشی را قطع كنم. اب دهانم را قورت دادم . گفت:چرا ساكتی؟
بالاخره صدایم بیرون امد گفتم:ببخشید ! بهتره من قطع كنم خداحافظ!
گوشی را قطع كردمو چشم هایم را بستم.چرا اینطور حرف میزد. یا منشی دفتر افتادم زیر لب گفتم:اشغال!
اس ام اس داد:چرا قطع كردی عزیزم؟صوفی به خدا من دوست دارم از اون روزی كه دیدمت یه لحظه از ذهنم بیرون نمیری. ببخشید نمیخواستم ناراحتت كنم!حالا زنگ میزنم جوابمو بده باشه؟

موبایلم را خاموش كردم و ان را ریز تخت انداختم. نمیدانستم شكست یا نه مهم هم نبود .ترس عجیبی سرار وجودم را گرفته بود. چطور جرات كرده بود به من زنگ بزند؟!
تا صبح خوابم نبرد!
فردا هم سر كار نرفتم .سر درد را بهانه كردم و در خانه ماندم .تمام مدت در اتاقم بودم .دلم نمیخواست دیگر به سر كار بروم. دلم نمیخواست حتی یك بار دیگر هم او را ببینم!
ساعت 9 بود كه كسی در اتاقم را زد!
خودم را جمع و جور كردم و گفتم:بفرمایید!
در باز شد . ارمغان وارد اتاق شد و گفت:صوفیا جان تلفن كارت داره!
از این كه كامران با او فامیل است حس بدی داشتم نسبت به ارمغان هم احساس تنفر میكردم!
لبخند تصنعی زدم و گفتم:ممنون!الان میام!
از اتاق بیرون امدم و از پله ها پایین رفتم! گوشی را برداشتم:الو؟
صدای كامران در گوش پیچید:سلام!
باز هم او!سعی كردم جدی باشم گفتم:سلام!
_:زنگ زدم ببینم چرا نیومدی سركار؟!
من:سرم درد میكرد!
_:هنوزم درد میكنه؟
من:بله یه كم!
_:اها!خوب شدی خبرم كن! باید باهات حرف بزنم.
من:شما بفرمایید!
_:الان میتونی صحبت كنی؟
روی صندلی نشستم و گفتم:بله! بفرمایید!
_:چرا دیشب قطع كردی؟
دوباره ضربان قلبم بلند شد! حرفی نزدم.
_:باید باهات حرف بزنم!
من:در اون باره ما حرفی نداریم! بهتره شماره منو هم پاك كنید!
_:صوفی اگه به حرفم گوش نكنی بد میبینیا!گفتم باید مفصل باهات حرف بزنم بگو چشم.
صدایم را پایین اوردم و گفتم:منو تهدید میكنی؟
_:میتونی بذاری به حساب تهدید!
عصبی شده بودم گفتم:خفه شو!
_:دوست دارم تا بعد بای.
و بدون این كه منتظر جواب باشد قطع كرد.محكم گوشی را سر جایش زدم و گفتم:عوضی فكر كرده كیه؟!
ارمغان از پله ها پایین امد مهناز هم در حالی كه از اشپزخانه بیرون می امد گفت:چی شد؟
صدای تلفن نگرانشان كرده بود.
نگاهم با عصبانیت روی ارمغان ثابت ماند.با دیدن چهره درمهم رفته من سرعتش را كم كرد و گفت:چی شده؟
پوزخندی زدم و گفتم:تلفن! میدونی كه كی پشت خط بود؟
ارمغان:ارسلان!
من:پس میدونستی!
ارمغان:خب اره خودم بهت گفتم تلفن كارت داره!
من:چرا خودت جوابشو ندادی مگه من نگفتم سرم درد میكنه باید حتما منومیكشوندی پایین كه مجبورشم باهاش صحبت كنم؟
ارمغان با تعجب گفت:مجبور؟خب گفت با تو كار داره من باید جوابشو میدادم؟
نمیخواستم درباره چیزی كه او گفته بود حرفی بزنم . با حرص نفسم را بیرون دادم و گفتم:اگه دوباره زنگ زد منو صدا نكن!
شانه هایش را بالا انداختَ وگفت:چرا حالا اینقدر عصبی شدی؟
من:تو نمیدونی نه؟
ارمغان ابرو هایش را بالا برد و گفت:باید بدونم؟
من:چرا شمارمو دادی بهش؟
ارمغان:چون ازم خواست!
من:با اجازه كی؟
ارمغان سرش را تكان داد وگفت:از بابات پرسیدم!
عصبانیتم بیشتر شد! گفتم:مگه اون شماره مال بابام بود؟
ارمغان گفت:تو چته؟!
سرم را با تاسف تكان دادم میدانستم ارمغان تقصیری ندارد ولی باید عصبانیتم را سر یك نفر خالی میكردم و ارمغان بهترین گزینه بود.
به سمت پله ها رفتم و با صدای نسبتا بلندی گفتم:به این به اصطلاح اقا ارسلانتون بگین پا پیچ من نشه و اگر نه بد میبینه!
همان طور كه از پله ها بالا میرفتم به پدرم خوردم. با تعجب گفت:چرا داد و بی داد راه انداختی ؟
اخم كردم و بدون این كه جوابش را بدهم از طرف دیگر پله ها بالا رفتم!
وارد اتاقم شدم در را بستمو از پشت قفل كردم.روی تخت نشستمو موبایلم را برداشتم و روشنش كردم 7-8 تا اس ام اس روی موبایلم بود همه از طرف ارسلان بود به جز یكی كه از دكتر بود كه نوشته بود:سلام خانوم خجسته برای فردا واسه خواهرتون وقت گذاشتم فكر كنم الزامیه كه باهاشون حرف بزنم!
لبخند روی لبهایم نشست.جواب دادم:سلام! چشم حتما!ممنون!
باز اس ام اس داد:خواهش میكنم!حالتون كه بهتره؟!
روی كاناپه نشستم و جوابش را دادم:خیلی بهترم ممنون!البته اگه مشكلا كم بشن به جای اضافه شدن!
_:چطور؟!
من:هیچی! مشكلات من تمومی نداره!
_:مشكل پدرتونه؟!
من:نه!
_:پس؟
مردد بودم ولی حرفم را زدم:مشكل رئیسمه!
_:چطور؟
من:مفصله! فكر كنم الان تو مطبین!؟
_:هستم ولی بیمار ندارم!
من:خب رئیسمو وخواهر زاده ی زن بابام! فكر كنم میخواد واسم مشكل درست كنه. ادم قابل اعتمادی نیست!
_:چیزی گفته؟
من:بله!
_:خب پس بهتره تا میتونین فاصلتونو باهاش حفظ كنین!بعضیمردا خطرناكن!
دلم خالی شد با این كه از قبل این را میدانستم ولی دلم نمیخواست كسی تاییدش كند. گفتم:چطوری؟اون رئیسمه!
_:فكر كنم جای دیگه ایی هم واسه كار باشه!
من:یعنی به نظرتون باید این كارو هم بكنم؟
_:اگه نظر منو میخواین باید بیشترین فاصله رو ازش داشته باشید! یا یه پشتیبان كه هر جا اون هست ازتون مراقبت كنه!
من:متوجهم!
_:نگران نباشید! حس زود گذریه واسش!
من:امیدوارم!ممنون كه بهم دلگرمی میدین!
_خواهش میكنم (-:
لبخند زدم! حرفی برای گفتن نداشتم! دوباره اس ام اس داد:نه به عنوان یه دكتر به عنوان یه دوست همیشه میتونید رو من حساب كنید.
لبخند گشادی روی لبهایم نقش بست.جواب دادم:كاش همه مثه شما بودن!
دیگر جوابم را ندادشاید او هم مثل من از حرفی كه زده بودم خجالت كشیده بود! ولی حرفی كه زدم عین واقعیت بود خودم هم نمیدانستم چرا چنین حس خوبی به او پیدا كرده بودم!
**************

همراه با سارا اماده شدیم كه به مطب دكتر برویم. ان روز هم سر كار نرفته بودم گوشی ام هم خاموش بود! سارا خوشحال بود خوشبختانه این چند روز مشكلی نداشت.
خودش هم نمیدانست دقیقا به چه دلیلی دارد پیش دكتر میرود. این چند روز او را به كل فراموش كرده بودم.
دكتر گفته بود امروز اولین روز درمانش است ولی هنوز نمیدانستم كه كی قرار است ماجرا را به او بگوید؟!

سارا وارد اتاق شدو من هم كنار میز منشی نشستم . سرش به كار خودش بود. به صندلی تكیه دادم وبه در اتاق خیره شدم.

نیم ساعت خیلی سخت گذشت تا این كه دكتر از اتاق بیرون امد و گفت:خانم خجسته؟
با حرفش از جایم بلند شدم.
گفت:بفرمایید داخل یه لحظه.
با تردید به داخل اتاق رفتم سارا روی صندلی نشسته بود و سرش را پایین انداخته بود. به دكتر نگاه كردم اشاره كرد كه بشینم.
نگاهی به سارا كردم سرش را بالا نمی اورد ناراحت به نظر میرسید.
به دكتر نگاه كردم روی صندلی نشست و رو به من كردو گفت:خواهرتون موضوعو خودشم میدونه!
من:چی؟
دكتر:سارا خانم خودش متوجه مشكلش شده .
به سارا نگاه كردم سرش را بالا گرفت و به زور لبخند زد.
دكتر گفت:برای همین میخواسته كه بیاد پیش من!
اب دهانم را قورت دادم. و به سارا گفتم:اره؟
سارا سرش را به علامت مثبت تكان داد
من:چرا به من چیزی نگفتی؟
اشك در چشمهایش جمع شده بود با صدای گرفته ای گفت:میترسیدم!

حرفی نداشتم كه بزنم سارا خودش همه ماجرا را میدانست.
دكتر گفت:روند كار اینجوری بهتر پیش میره سارا خانم متوجه بیماریشون هستن و اینجوری راحت تر میشه.
سارا به من نگاه كرد نگرانی در چشمهایشموج میزد. دلم برایش میسوخت كاش من به جای او بودم.
سارا:من باید چی كار كنم دكتر؟
دكتر رو به سارا كرد وگفت:باید به اعصابتون مسلط باشید فقط همین.
ساا:پس اون یكی شخصیتم چی؟نمیتونم كنترلش كنم؟
دكتر:چرا با چند جلسه روان درمانی میتونی باهاش ارتباط برقرار كنی. ولی همون طور كه بهت گفتم مهعلوم نیست بهبودی كامل حاصل بشه یا نه!
دكتر به من نگاه كرد و گفت:شما هم باید یه كاری كنید كه مبینا اروم بشه! خواهرتون هم از محیطای تنش زا دور كنید.
سرم را به علامت مثبت تكان دادم. دكتر گفت:گفتم بیاین كه ماجرایی كه بین شما و مبینا بوده رو واسه خواهرتون تعریف كنین.
من:اخه....
دكتر:با نگفتن این كه مبینا چه جور ادمیه نمیتونین به خواهرتون كمك كنید!
من:باشه!
و ماجرا را برای سارا تعریف كردم . سارا بعد از این كه فهمید خیلی ناراحت شد. دكتركمی با او حرف زد ولی میدانستم كه برای سارا از این به بعد حرفهای امیدوار كنده سودی ندارد.
در راه برگشت سارا ساكت بود.
من:سارا؟
سرش را تكان داد.
من:ببخشید كه چیزی بهت نگفتم.
سارا:اشكالی نداره میدونم تو میخواستی كمكم كنی!بعد لبخند زدم ولی میدانستم چقدر ناراحت است.
بعد از این كه به خانه رسیدی سارا به اتاقش رفت . باید كمی تنهایش میگذاشتم میدانستم هر وقت نراحت است نمیخواد كسی مزاحمش بشود.
مهناز خانم از پله ها پایین امد و گفت:چی شده؟
روی مبل نشستم و گفتم:چی چی شده؟
مهناز خانم به بالای پله ها نگاه كرد و گفت:سارا انگار ناراحت بود!
نفس عمیقی كشیدم و گفتم:پیش دكتر بودیم!
مهناز:یعنی فهمید؟
سرم را تكان دادم و گفتم:خودش میدونست!
مهناز:یعنی قبل از این كه دكتر بگه میدونست یكی رفته تو جلدش؟
من:مهناز خانم! من كه گفتم مریضه! اخه كی رفته تو جلدش.
مهنازسرش را تكان داد و گفت:من اون روز باتهاش حرف زدم! خیلی دختر پلیدیه!
با تعجب گفتم:كی؟
مهناز:دیروز عصر فقط سارا خون بود! بعد یهو حالا به قول خودت حالش بد شد!
دستم را روی صندلی گذاشتم و گفتم:بیا تعریف كن ببینم!
امد و كنارم نشست .
گفتم:چی گفت:
مهناز:داشت با تلفن حرف میزد!معلوم بود با یه مرد حرف میزنه!ازش پرسیدم كیه كه یهو برگشت طرفم و بدجور جوابمو داد! فهمیدم سارا نیست.
چشمهایم گرد شد بود گفتم:چی؟یه مرد؟
مهناز خانم سرش را تكان داد و گفت:صداشو شنیدم بهش گفت هر وقت تونستم بیام زنگ میزنم!دستم را گرفت و گفت:خیلی مراقبش باش!
با نگرانی به مهناز خانم خیره شدم و گفتم:میترسم بلایی سر سارا بیاد! اگه باز چنین چیزی ازش دیدی خبرم كن!
سرش را تكان دادو گفت:باشه حتما! من كه از پسش بر نمیام!
بغض دوباره گلویم را گرفت خودم را در اغوش مهنازخانم اندختم و گفتم:چی كار كنم؟
دستش را به سرم كشید و گفت:دخترم خدا بزرگه!
صدای زنگ در بلند شد. از اغوش مهناز خانم بیرون امدم و گفتم:به نظرت كیه؟
مهناز :نمی دونم والا بذار برم درو باز كنم!
از جایش بلند شد و به سمت ایفون رفت.
من:كیه؟
مهناز:اقا ارسلانه!
از جایم بلند شدم و گفتم:اه! من میرم تو اتاقم!
مهناز:باشه!
و در را باز كرد! خیلی سریع از پله ها بالا رفتم به راهرو كه رسیدم صدای او را شنیدم كه گفت:سلام خوب هستین؟
حوصله اش را نداشتم به اتاقم رفتم و در را قفل كردم!
صدای مهناز خانم را شنیدم كه داشت ارمغان را صدا میزد.پدرم ظهر از خانه بیرون رفته بود نمیدانم چرا ارمغان بدون پدرم تمام مدت را در اتاقشان میماند!؟
وی صندلی پشت میز كامپیوتر نشستم و نفس عمیقی كشیدم!كامپیوتر را روشن كردم و برای این كه حوصله ام سر نرود عكس ها را باز كردم و یكی یكی به ترتیب مرتبشان كردم ! نیم ساعت بعد كسی در اتاقم را زد!
من:بله؟
صدای ارسلان از پشت در اعصابم را به هم ریخت:میشه درو باز كنی؟
با خشم گفتم:نه خیر!
ارسلان:صوفیا خانم كارت دارم!
من:من!شما برید من میام پایین اونجا حرف میزنیم!
محكم به در كوبید و گفت:چرا اینقدر بچه ای؟
حرفش تحریكم كرد ! لباسم خوب بود شالم را برداشتم و سرم كردم و به سمت در رفتم و ا حركتی تهاجمی در را باز كردم و گفتم:بفرمایید!
دسته گلی كه اورده بود جلویم گرفت و گفت:چرا اینقدر عصبی؟
گلها را كنار زدم و گفتم:میشنوم!
ارسلان:چرا سر كار نمیای؟
من:دنبال یكی دیگه باشید من دیگه نمیام!
ارسلان:مگه دست خودته؟
من:میخوام استعفا بدم!
با خونسردی گفت:كسی قرار نیست قبولش كنه!
من:خب منم نمیام!
ارسلان:باید خسارت بدی!
من:میدم!حالا اگه امری نیست بفرمایید پایین!
سارا از اتاقش بیرون امد . با دیدن ارسلان بدون توجه به لباسی كه پوشیده بود گفت سلام!هیچوقت برایش مهم نبود هر چند من هم زیاد رعایت نمیكردم ولی ارسلان برایم یك نامحرم به تمام معنا بود!
ارسلان خیره به سارا نگاه كرد و با لبخند كجی كه روی صورتش نقش بست گفت:علیك سلام سارا خانم!
دلم نمیخواست به خواهرم آنطور نگاه كند.
سارا:با اجازه من میرم پایین
ارسلان سرش را تكان داد نگاهی به من كرد انگار فكری به سرش زده باشد لبخند مرموزی زد و گفت:این گلا رو بگیر واسه اشتی فردا هم بیا سركارت!
چشمهایم را چرخاندم و زیر لب گفتم:عوضی!
ارسلان:چیزی گفتی؟
من:نه خیر!
گلها را از دستش گرفتم و گفتم:خب میتونید برید!
با خوشحالی لبخندی زد و رفت:باشه!دوتا انگشتش را بوسید و به سمت من گرفت و در حالی كه به ست پله ها میرفت گفت:با اجازه!
چشمهایم را ریز كردم و با عصبانیت نگاهش كردم!نفهمیدم چه فكری به سرش زد ولی خدا را شكر كردم كه رفت!

ادامه دارد.....



نوشته شده توسط حسین اکرمی در جمعه 15 مهر 1390

نظرات ()

مطالب ارسالی

» مدیر وب جدید
» رمان به خاطر خواهرم -قسمت دوازدهم
» رمان به خاطر خواهرم -قسمت یازدهم
» رمان به خاطر خواهرم -قسمت نهم
» داستان هنرپیشه
» رمان به خاطر خواهرم -قسمت دهم
» رمان عاشق بودیم-قسمت سی ام
» رمان عاشق بودیم-قسمت بیست و نهم
» رمان عاشق بودیم-قسمت بیست و هشتم
» رمان عاشق بودیم-قسمت بیست و هفتم
» رمان عاشق بودیم-قسمت بیست و ششم
» رمان عاشق بودیم-قسمت بیست و پنجم
» رمان عاشق بودیم-قسمت بیستم و چهارم
» رمان عاشق بودیم-قسمت بیست و سوم
» رمان عاشق بودیم-قسمت بیست و دوم

» لیست کامل مطالب ارسالی


معرفی مدیر

سلام خدمت بازدید کنندگان گرامی
حسین هستم مدیر وبلاگ
20 سالمه بچه ی شیرازم
از اینکه اوقات خود را در این وبلاگ می گذرانید متشکرم.
ID:
hosseinakrami2010
نامم را پدرم انتخاب کرد
فامیلم را جدم انتخاب کرد
اما من خودم راهم را انتخاب میکنم
دکتر شریعتی





داستان و رمان
رمان موبایل
مدیر وبلاگ: حسین اکرمی


لوگوی وبلاگ من


داستان و رمان - رمان به خاطر خواهرم -قسمت ششم


نظرسنجی




کدامیک از نویسندهای جوان وبلاگ موفق تر بوده اند؟(رمان های کدام نویسنده را می پسندید؟)





امکانات وبلاگ

مدیر وبلاگ :
» حسین اکرمی

آمار وبلاگ
» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

Google

در این وبلاگ
در كل اینترنت



صفحه اصلی | پست الکترونیک | اضافه به علاقه مندی ها | ذخیره صفحه


Powered By mihanblog.com Copyright © 2011 by hosseinakrami2010
Design By : حسین اکرمی