تبلیغات
داستان و رمان - رمان به خاطر خواهرم -قسمت پنجم
..
منوی اصلی
لینکهای سریع

موضوعات
رمان های نیلوفر.ن
رمان های نرگس.ش
رمان های الهام.الف
داستان
رمان
معرفی نویسنده جوان
بدون شرح

آرشیو ماهانه
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389

.:: لیست کامل آرشیو ماهانه ::.


لینکستان

آوایی از دوردست
گالری عکس پارس پیک
بهشتیان
◘ سایت محبوبـــ کـــرسی ◘
@@@و من برای زندگی تو را بهانه میکنم@@@
تجهیزات آرایشگاهی اتحاد
یادداشتهای چند بی مخ
راز خوشبختی
◄جوک و اس ام اس جدید►
aftab(آبجی فاطمه)
داستان های کوتاه(آبجی زهرا)
دانشجوهای مهندسی کشاورزی(پسر خاله صادق)
معرفی و بررسی گوشی های موبایل
افزایش ترافیک : رنک ساز
به زندگی لبخند بزنیم
نگاه
شیطونک انا جون جونی
افزایش سریع ، آسان و رایگان آمار بازدید
سکرت
عشق ممنوعه(پارمیدا)
بیضا سرزمین جاوید
♫نوای ســـــــکــــــوت♪
دوستان پارسی
آشفته زمانیست یارب كمكم كن
قصه های نرگس
کلاغ نـــــــــــــــــــــــــــــــیوز
پاتوق مطالب توپ
ساغر-2010
دل نوشته های پسر 16 ساله
وب تفریحی بست فان
داستان آنلاین - خانه تایپ
داستان آنلاین - خانه دانلود
just my love
روز ژوکر
خلاصه و دانلود رمانها
در جستجوی عشق
نیوشا ضیغمی / شادی
دختری از نسل افتاب
سایه های زندگیم
بیمار عشق
پایگاه سرگرمی پاتوق98
ارثیه باد
وب حسین تهی
ثبت دامنه و فروش هاست
باران عشق
زیر خاکی
ملیسا شیطون
دنیای واقعی
نگهبان عشق
**بانوی مرداد**
کلبه چوبی
مروارید عشق
پسری از نسل پارس
Twilight Fans
(◕‿◕)دختــــرک شیـــطون بــــلـا(◕‿◕)
عاشق دلشکسته
...عاشقانه...
اینجا قلب من است...
lovelygirl
حرف های یک جوون

.:: لیست کامل لینکستان ::.


لوگوی دوستان







اعلامیه مهم



توجه توجه : در صورت تمایل به تبادل لینک نظر خود را به صورت خصوصی درج نمایید
در غیر این صورت تبادل لینک با شما امکان پذیر نمی باشد
خوندن این وبلاگ به شما بال میده
ایمیل یاهو ایمیل میهن میل ایمیل جی میل
بازدیدکنندگان محترم لطفا در نظرسنجی وبلاگ شرکت کنید
نظرات و انتقادات خود را در بخش نظرات با ما در میان بگذارید
برای کمک به بازدیدکنندگان برای انتخاب رمان مورد پسند نظرات خود را درباره هر رمان بنویسید
با تشکر


رمان به خاطر خواهرم -قسمت پنجم
مرتبط با : رمان های نیلوفر.ن معرفی نویسنده جوان


قسمت پنجم



همه چیز برای اومدن پدرم اماده شده بود سارا تا اون روز یه بار دیگم حالش بد شده بود وقتی با دكتر صحبت كردم ازم خواست تا هر جور شده حرفای سارا رو یا ضبط كنم یا این كه به خاطر بسپارم.
ساعت 1 بود كه از شركت بیرون اومدم به اصرار عمو مجبور شدم اقای كامران رو هم برای مهمانی دعوت كنم .
پدرم ساعت 7 می امد تنها نگرانی ام این بود كه حال سارا بد بشود ولی كاری نمیتوانستم بكنم. وقتی به خانه رسید همه چیز مرتب بود.
سارا سر میز داشت ناهار میخورد با دیدن من گفت:سلام!
به سمتش رفتم و كنار او نشستم كیفم را روی میز گذاشتم و مقعنه ام را برداشتم و گفتم:سلام كی اومدی؟
سارا:همین الان!
من:مگه امروز تا 4 كلاس نداشتی!
سارا:نوچ! تعطیل شد!
من:تعطیل شد یا تعطیلش كردی؟
سارا :بیخیال یه كلاس كه به جایی نمیرسه!
سرم را تكان دادم!
مهناز خانم وارد سالن شد با دیدن من گفت:سلام دخترم!
من:سلام مهناز خانوم خسته نباشی !
مهناز:مرسی دخترم! صبر كن واست ناهار بیارم!
من:باشه مرسی!
سارا:نفهمیدی بابا چرا این همه شلوغ كرده؟
شانه هایم را بالا انداختم و گفتم:امروز میفهمیم دیگه!
سارا لقمه ای را در دهانش گذاشت و سرش را تكان داد !

بعد از ناهار به اتاقم رفتم تا اماده بشوم . در كمدم را باز كردم و نگاهی به لباسهایم كردم نمیدانستم كدام را انتخاب كنم .
چند دست از لباسهایی كه فكر میكردم مناسب است را از كمد بیرون اوردم و روی تخت گذاشتم تا یكی یكی امتحانشان كنم .
اخرین لباسی كه پوشیدم دو ماه پیش پدرم برایم خریده بود شلوار بلند دم پا با كت استین سه ربعی كه زیرس یك تاپ ابی كتم دكمه نداشت فقط با زنجیر نقره ایی بسته میشد موهایم را باز كردم و خودم را در اینه ور انداز كردم. با این كه زیاد به پوشیدن شلوار عادت نداشتم ولی این لباس به نظرم مناسب می امد!
موهایم را سشوار كردم تا كمی حالت بگیرند و با تل اهنا را بالا زدم و كمی ارایش كردم . كارم كه تمام شد به ساعت نگاه كردم چهار بود فكرش را نمیكردم كارم اینقدر طول كشیده باشد!وسایلم را جمع كردم و به اتاق سارا رفتم!
وارد كه شدم سارا سرش را از كنار در كمد بیرون اورد و گفت:وایسا اماده شم!
من:باشه!
بعد از چند لحظه سارا در كمد را بست و به این طرف اتاق امد با دیدنش میخكوب شدم!
بولیز و دامن توسی كه پوشیده بود واقعا زیبایش كرده بود . با ناباوری گفتم:اینو از كجا اوردی؟
سارا:واسه تولد یكی از دوستا خریده بودم !یادت نیست!
بی اختیار لبخند به لبم نشست گفتم:نه!
سارا:چرا اینجوری نگام میكنی؟بده؟
من:نه نه خیلی خوشگل شدی !سارا را در اغوش گرفتم و بوسیدم. با ذوق گفت اینقد خوشگل شدم؟سرم را به علامت مثبت تكان دادم!
سارا خندید و گفت:خدا رو شكر! بعد در اینه خودش را ورانداز كرد و گفت:موهام چی كار كنم؟
من:ببند بالا جلوتو هم كج بزن بهت میاد!
سارا:اوهوم باشه!
من:مواظب باش چشم نخوری!
سارا خندید!
من:میرم ببینم مهناز خانم چیزی كم و كسر نداشته باشه!
سارا باشه!
همه چیز رو به راه بود ساعت 6 كم كم مهمان ها امدند.تمام مدت حواسم به سارا بود ولی خوشبختانه مشكلی پیش نیامد تا این كه مهناز خانم وارد سالن شئ و گفت:اقا اومدن!
به سمت در رفتم تا از پدرم استقبال كنم ولی او تنها نیامده بود. همراه یك زن حدودا 35 ساله وارد خانه شد كمی تعجب كرده بودم پدرم به سمت من امد و گفت:سلام دخترم!و من را در اغوش گرفت . همان طور كه نگاهم را با تردید به ان زن دوخته بودم گفتم:خوش اومدین بابا جون!
سارا هم امد و خودش را یكباره در اغوش پدرم انداخت و او را بوسید پدرم كه دید كه سارا مشكلی ندارد خوشحال شد به من لبخندی زد و بعد به ان زن اشاره كرد و گفت:بچه ها میخوام یكی رو بهتون معرفی كنم!وقتی او جلو امد پدرم دستش را دور بازویش حلقه كرد و گفت :این خانوم ارمغانه!
سارا كه انگار شكه شده بود با حرص به ان زن زل زده بود . تازه فهمیدم این مهمانی برای چیست!
سعی كردم خونسرد باشم لبخندی زدم و گفتم:خوشبختم!
پدرم گفت:ما با هم ازدواج كردیم!
میدانستم قرار است همین حرف را بزند.اب دهانم را قورت دادم .نباید جلوی مهمان ها عكس العمل بدی نشان میدادم نفس عمیقی كشیدم و در حالی كه سعی میكردم لبخند را روی لبهایم حفظ كنم گفتم:مباركه!
پدرم لبخند زد ولی صدای فریاد سارا ارامشی كه سعی داشتم حفظش كنم را به هم ریخت!سارا با گریه گفت:میدونستم بالاخره این كارو میكنی!
بعد با گریه از ما دور شد و از پله ها بالا رفت!
همه ساكت شده بودند!چشمهایم را بستم نباید مهمانی را جلوی همه خراب میكردم پدرم مارا در برابر عمل انجام شده قرار داده بودو نمیتوانستیم كاری كنیم با لبخند رو به مهمان ها كردم و گفتم:معذرت میخوام!
بعد دست پدرم را گرفتم و گفتم:بیاین داخل!
دوباره همه چیز عادی شد عموها و عمه هایم دور پدرم را گرفته بودند تا به او تبریك بگویند.
نمیخواستم خودم دنبال سارا بروم چون حال خودم هم بدترمیشد از مهناز خواستم كه بالا برود و مراقبش باشد !
گوشه ای ایستاده بودمو به پدرم نگاه میكردم . حتی قیافه ی ان زن را درست ندیده بودم. نمیدانم كجا و چطور با هم اشنا شده بودند؟یا این كه كی ازدواج كردند؟چرا پدرم چیزی در این باره به من نگفته بود یعنی برایش مهم نبود؟نمیدانستم جواب سوال هایم را چطور باید بگیرم!
صدای زنگ در باعث شد به خودم بیایم بدون این كه به اف اف نگاه كنم درحیاط را باز كردم و به سمت در ورودی سالن رفتم!
اقای كامران را دیدم كه با یك دسته گل از پله ها بالا می امد ! حوصله ی این یكی را نداشتم كاش دعوتش نمیكردم .
از پله ها بالا امد استین لباسم را مرتب كردم وقتی مت و شلوار سرمه ای و پیراهن ابی اش را دیدم بیشتر حرصم گرفت چرا باید این لباسها را میپوشید! به من رسید او هم از این كه مثل هم لباس پوشیده بودیم تعجب كرده بود سر تا پای من را نگاه كرد و روی صورتم ثابت شد وگفت:سلام! و دسته گل را به طرفم گرفت
گل را گرفتم و گفتم:سلام! ممنون زحمت كشیدیدین!
لبخند كجی زد و گفت:خواهش میكنم این گلا رو دیدم یاد شما افتادم گفتم بخرمشون!
در دلم گفتم:منم خر شدم!
لبخندی زدم و گفتم:ممنون لطف دارین! بفرمایید داخل!
بی حركت سر جاش ایستاده بود و به من نگاه میكرد . با تعجب گفتم :چیزی شده؟
كامران:نه فقط داشتم به این فكر میكردم كه خدا چه معاون زیبایی نصیبم كرده!
این بار دیگر سرخ شدم با این كه میدانستم فقط خودشیرینی میكند ولی هر وقت كسی از من تعریف میكرد خجالت زده میشدم!سرم را پایین انداختم و گفتم:خجالتم ندین! بفرمایید داخل!دستش را به سمت در دراز كرد و گفت:خانوما مقدمن!
من:پس با اجازه!
وارد سالن شدم و به اشپز خانه رفتم ندیدم كه اوكجا رفت پارچی را پر از اب كردم و دسته گل را در ان گذاشتم. گلهای رز صورتی و سفید من عاشق گل رز بودم!انها را بو كردم و روی میز گذاشتم و به كابینت تكیه دادم. نگاهی به گلها كردم و گفتم:كارشم خوب بلده!
دهنم را كج كردم و گفتم:داشتم به این فكر میكردم كه خدا چه معاون زیبایی نصیبم كرده! اره جون عمت! به چشم تو همه دخترا خوشگلن!
از اشپز خانه بیرون امد نگاهی به اطراف كردم پدرم داشت با عمویم صحبت میكرد عمه هایم هم ارمغان خانوم را دوره كرده بودند خاله ام را دیدم كه گوشه ای نشسته بود و با یكی خوش و بش میكرد برای او هم مهم نبود كه به خواهرش بی حرمتی شده!
صدای پریا دختر عمویم را شنیدم كه من را صدا میكرد:صوفی!
به سمت اوبرگشتم دیدم كه كنار اقای كامران ایستاده برایم دست تكان داد كه پیششان بروم!
با اكراه به سمتشان رفتم.
پریا رو به كامران كرد و گفت:بفرماییید اینم معاونتون!
با تعجب به پریا نگاه كردم پریا گفت:بابام نگفته بود چنین كارمندایی تو شركت داره منم باید یه كاری اونجا دست و پا كنم!
اقای كامران با خنده گفت:میخواین بیاین پیش ما كار كنین؟
ابرویم را بالا بردم! پریا نگاهی به من كرد و گفت:نه دیگه من باید یه رئیس دیگه پیدا كنم!
بعد هر دو با هم خندیدند!
پریا رو به من كرد و گفت:چرا زودتر ما رو با اقای كامران اشنا نكردین؟
من:خب وقت نشد!الان كه اشنا شدین!
پریا:اره! خیلی هم خوش حال شدم از اشناییشون!
كامران لبخندی به او زد و گفت:و صد البته منم خیلی خوشحال شدم!
پریا نگاه معنی داری به اوكرد چقدر زود مخش را زده بود.
اقای كامران نگاهی به من كرد وگفت:خواهرتون كجاست؟
من:حالش خوب نبود رفت اتاقش !
كامران:حیف شد دوست داشتم ببینمشون!
پریا:مگه شما سارا رو میشناسید؟
كامران:نه ولی عكسشونو تو اتاق صوفیا خانوم دیدم !
پریا:اها! خب پس بگو چرا دلتون میخواد ببینینش! فقط حواستون باشه كل پسرای فامیل روش حساسن زیادی باهاش صحبت نكنید اگه دیدینش!
چشم غره ای به پریا رفتم و گفتم:پریا!
پریا:منظور بدی نداشتم!
كامران:میدونم چون خواهر صوفاست خیلی هم زیباست و كشته مرده زیاد داره!
در دلم گفتم:خانومشم افتاد! چند دقیقه بعد مونه بهم بگه صوفی جون!
پریا نگاهی به اطراف كرد و یكدفعه چشمهایش برق زد فهمیدم امیر علی را دیده با عجله روبه ما كرد وگفت:من باید برم!
سرم را تكان دادم .
رو به اقای كامران كرد و گفت:با اجازه!
بعد خیلی سریع از ما دور شد!اقای كامران لبخندی زد و گفت:چی شد؟
من:هیچی !
اقای كامران او را با چشمهایش دنبال كرد و گفت:اها پس واسه اونه!
به پریا نگاه كردم داشت با امیر علی صحبت میكرد سرم را ه علامت مثبت تكان دادم و گفتم:بله!
صدای پدرم را شنیدم كه داشت به ما نزدیك میشد :صوفی جان؟
به سمت او برگشتم داشت با ارمغان به سمت ما می امد! با ناراحتی نفس عمیقی كشیدم اقای كامران با صدای ارامی كه پدرم متوجه نشود گفت:چیزی شده!
سرم را تكان دادم . با لبخند تصنعی زدم و به اندو نگاه كردم! پدرم رو به اقای كامران كرد و گفت:معرفی نمیكنی؟
خواستم چیزی بگویم كه او خودش دستش را به سمت پدرم دراز كرد و گفت:من ارسلان كامران هستم مدیر دخترتون!
پدرم دست او را فشرد وگفت:خوشبختم!منم پدر صوفیا هستم!
یكدفعه ارمغان گفت:ارسلان؟!
ارسلان كه تا ان لحظه متوجه او نشده بود نگاهی به او كرد و گفت:خاله! شما كی برگشتین؟
بعد یكدیگر را در اغوش گرفتند. تازه فهمیدم چه خبر شده با حیرت به اندونگاه میكردم!
ارمغان:من امروز اومدم! رو به پدرم كرد و گفت:با همسرم!
لبخند روی لبهای پدرم نشست سعی كردم ارامشم را حفظ كنم از دست پدرم عصبانی بودم!
ارمغان با ذوق ادامه داد:تو اینجا چی كار میكنی؟
كامران با دست ب من اشاره كرد و گفت:من همكار دختر اقای خجستم!
بعد رو به پدرم كرد و گفت:بهتون تبریك میگم!
سرم را پایین انداختم!
كامران رو به خاله اش كرد و گفت:چرا به ما خبر ندادین؟من باید اینجوری بفهمم خاله؟
ارمغان:راستش قرار بود به كسی نگیم تا این كه بیایم ایران راستش خبر نداشتم بهروز مهمونی گرفته!
دست پدرم را گرفت و گفت:غافل گیر شدم!
پدرم با لبخند گفت:منم همینو میخواستم!
دیگر نمیتوانستم تحملشان كنم گفتم:من میرم به مهناز خانوم بگم بیاد!
پدرم فهمید كه ناراحت شدم گفت:صوفی؟
بدون این كه نگاهش كنم گفتم:بله؟
پدرم:سارا كجاست؟
پوزخندی زدم و گفتم:تو اتاقشه!
پدرم:پس صداش كن كه بیاد!
من:میدونی كه من بگم نمیاد!
بعد از انها دور شم همین طور كه از پله ها بالا میرفتم با حرص گفتم:خدا جون دستت درد نكنه!
وارد اتاق سارا شدم سارا ومهناز خانم داشتند حرف میزدند!
من:اجازه ست؟سارا به من نگاه كرد مهناز خانم از جایش بلند شد .
روبه مهناز خانم كردم و گفتم:شما برین پایین!
مهناز سرش را تكان دادو پیشانی سارا بوسید و از اتاق بیرون رفت . رفتم و كنار سارا روی تخت نشستم! سرش را روی شانه ام گذاشت او را در اغوشگرفتم وگفتم:خوبی؟
سرش را به علامت منفی تكان داد و گفت:دلم واسه مامان تنگ شده!
نفس عمیقی كشیدم و گفتم:منم همین طور!
سارا:بابا حق نداشت این كارو بكنه!
من:دستم را روی شانه اش كشیدم و گفتم:میدونم!ولی الان كاری از دست ما بر نمیاد!
سارا با بغض گفت:حالا چی كار كنیم؟
من:هیچ! فقط خودتو عذاب نده !
سارا:نمیتونم!
من:میخوای مامانو ناراحت كنی؟
سارا:اگه اینجا بود ناراحت میشد!
من:اگه اینجا بود این اتفاقا نمی افتاد!
سارا من را بغل كرد و در حالی كه گریه میكرد گفت:كاش بودش!
اشك در چشمهایم جمع شده بود میخواستم سارا را ارام كنم ولی نمیدانستم چطور!
در باز شد و پدرم وارد اتاق شد با دیدن ما سر جایش ایستاد و لبخند روی لبهایش خشك شد نگاهم را از او گرفتم و سارا را بیشتر در اغوشم فشردم!
پدرم گفت:صوفی میشه تنهامون بذاری؟
با تردید نگاهش كردم سارا خودش را از اغوشم بیرون كشید و گفت:نمیخوام باهاش حرف بزنم!
پدرم با لحن جدی تری گفت:صوفی برو بیرون!
با حرص نگاهش كردم و گفتم:باشه فقط یه لحظه با من بیاین میخوام یه چیزی رو بتون بگم!
سارا را بوسیدم از جایم بلند شدم و از اتاق بیرون رفتم پدرم دنبالم امد در اتاق را بستم و به پدرم خیره شدم. انتظار عصبانیتم را نداشت. گفتم:واسم مهم نیست چی كار كردین و چرا ؟فقط میخوام اینو بهتون بگم كه سارا حال روحی خوبی نداره اگه چیزیش بشه مقصر شمایید!
بعد با اخم نگاهی به او كردم و از راهرو بیرون رفتم.
داشتم از پله ا پایین می امدم كه اقای كامران روبه رویم ظاهر شد.
كامران:صوفیا؟
چشمهایم را با حرص بستم!با این اتفاقی كه افتاده بود نمیتوانستم از دستش خلاص بشوم.
گفتم:اقای كامران من كار دارم.
راهم را سد كرد و گفت:ارسلان!
ابرو هایم را بالا بردم و سرم را تكان دادم!
لبخندی زد و گفت:ما دیگه فامیلیم ارسلان صدام كن!
من:ببینید شاید خاله ی شما با بابای من ازدواج كرده باشه ولی من با شما هنوزم هیچ نسبتی ندارم!
پوزخندی زد و گفت:چرا اینقدر بد اخلاقی؟
من:دلیلی واسه خوش اخلاقی نمیبینم!
صورتش را كج كرد و به من خیره شد سرم را پایین انداختم و با عصبانیت او را كنار زدم و به اشپزخانه رفتم.
مهناز خانم داشت میوه ها را در ظرف میچید با دیدن من با تعجب گفت:چی شده؟
پارچ اب را برداشتم و بدون این كه لیوان بردارم ان را سر كشیدم و با حرص گفتم:شورشو در اوردن!
مهناز :چی شد یه دفعه ؟
دندان هایم را به هم فشردم و گفتم:این مهمونی كی تموم میشه؟
مهناز خانم با تعجب به من خیره شده بود نگاهی به او كردم و با نا امیدی گفتم:ببخشید!
مهناز :سارا اومد پایین؟
روی صندلی نشستم و گفتم:نه! بابا داره باهاش حرف میزنه.
مهناز :تو چرا اینقدر عصبانی؟
من:نباید باشم؟
به صندلی تكیه دادم وگفتم:نمیدونم چرا همه چیز اینجوری داره به هم میریزه؟!
مهناز كنارم نشست و گفت:حتما یه حكمتی داره!
من:خسته شدم از این حكمتای بی سر و ته!
مهناز خانم دستش را روی شانه من گذاشت و گفت:تحمل كن عزیزم ! میدونم سخته ولی الان سارا فقط تورو داره.
با نگرانی به چشمهای مهناز خانم نگاه كردم و گفتم:میترسم نتونم تحمل كنم!
مهناز :من تورومیشناسم !
نفس عمیقی كشیدم و به گلهایی كه روی میز بود نگاه كردم و گفتم:نمیدونم!

تمام مدت در اشپز خانه بودم فقط برای شام از انجا بیرون رفتم ساعت 11 بود كه الاخره مهمان ها رفتند. سارا اصلا از اتاقش بیرون نیامدم. نمیدانستم بین او و پدرم چه حرفهایی رد و بدل شد. با این كه میدانستم كه سارا ان شب فشار زیادی را تحمل كرده بود ولی خوشحال بودم كه حالش بد نشده!

برای این كه با پدرم رو به رو نشوم قبل از این كه همه ی مهمان ها بروند به اتاقم رفتم و در را قفل كردم پدرم چند با پشت در امد ولی فكر كرد كه خوابیده ام و رفت.

************
صدای ضربه هایی كه به در اتاقم میخورد از خواب بیدارم كرد.بی حوصله از جایم بلند شدم . شب قبل خوب نخوابیده بودم گردنم درد گرفته بود روی تخت نشستم دوباره صدا بلند شد . با صدای دو رگه ایی گفتم:اه دو دقیقه صبر كن!
همان طور كه دستم به گردنم بود از جایم بلند شدم و در را باز كردم پدرم پشت در بود. در را باز گذاشتم و در حالی كه به سمت كمد میرفتم گفتم:صبح به خیر!
پدرم وارد اتاق شد و گقت:صبح به خیر!
در كمد را باز كردم و برس را برداشتم و از اینه روی در كمد به پدرم نگاه كردم رو تخت نشست و گفت:ساعت 10 و نیمه!
كش موهایم را باز كردم و گفتم:خسته بودم!
پدرم:بیا بشین كارت دارم!
خودم را مشغول شانه كردن موهایم كردم وگفتم:گوش میدم!
پدرم:هیچ معلومه شما دوتا چتون شده؟
موهایم را از جلوی صورتم كنار زدم و رو به پدرم كردم و با پوزخند گفتم:شما نمیدونین؟
پدرم:به خاطر ارمغان؟
من:به نظرتون دلیل دیگه ایی داره؟
پدرم:من به اندازه كافی صبركردم فكر نمیكنی حق داشتم؟
من:مسئله این نیست كه چرا اینكارو كردین مسئله اینه كه اونقدر براتون مهم نبودیم كه بخواین ما روهم در جریان بذارین!
پدرم:برای همینه كه الان اینجام كه به شما هم خبر داده باشم!
به در كمد تكیه دادم و به عكس مادرم خیره شدم وگفتم:حالا؟به نظرتون یه كم دیر نیست؟
پدرم عكس مادرم را برداشت و گفت:شماها واسه من خیلی با ارزشید!
من:هه! اره خیلی!
پدرم:باور نمیكنی؟
در دلم گفتم:به هیچ وجه باور نمیكنم! اگر خبر ازدواجش را زودتر به ما میداد مطمئنا اینقدر از كارش عصبی نمیشدم.حس تنفری كه پیدا كرده بودم ازارم میداد . گفتم:بهتره این بحثو تمومش كنیم!
پدرم:این موضوع باید حل بشه!
من:این موضوع حل نمیشه گذشته از اون موضوع مهمتری هست كه باید بدونی!
پدرم:درباره سارا؟
من:چیزی بهش گفتی؟
پدرم:اینطور كه من فهمیدم خودش چیزی نمیدونه!
روی صندلی نشستم و گفتم:اون مریضه! ازتون خواستم بیای كه اینو بگم !
پدرم:من متوجه نمیشم چطور مریضه ولی خودش نمیدونه!
من: اون بیماری روانی داره!
چشمهایش گرد شد.
نفس عمیقی كشیدم و گفتم:وشما تو بدترین شرایط یه نفرو اوردی كه به شدت باعث ازار سارا میشه.
پدرم:چرا این حرفو میزنی؟
من:سارا چند شخصیتی شده!
پدرم:چی؟
من:میخوای بگی نمیدونی چیه؟
پدرم با ناباوری گفت:چطور ممكنه؟
شانه هایم را بالا انداختم و گفتم:احتمالا كمبود محبت!
پدرم سرش را با تاسف تكان داد!
من:اره نبایدم باور كنی شما چی میدونی؟ هیچوقت نبودی كه بدونی!
پدرم:من واسه شما كم گذاشتم؟
من:از نظر مالی نه!
پدرم:كافی نبوده؟
من:بهتره این بحث مزخرفو درباره خودتون بذارین كنار.سارا بیدار شده؟
پدرم:مثله این كه صبح زود از خونه رفته بیرون!
از جایم بلند شدم با نگرانی گفتم:كجا با كی؟
پدرم از جایش بلند شد و گفت:چیه؟
من:ممكنه....شاید.....اگه بلایی سرش بیاد چی؟
به سمت میز رفتم و موبایلم را برداشتم با عجله شماره ی سارا را گرفتم بعد از چند بوق طولانی جواب داد:الو؟
نفس عمیقی كشیدم و به پدرم نگاه كردم.
من:الو؟سارا؟
_:سلام! جونم كاری داشتی؟
مطمئن شدم كه حالش خوب است لبخندی به لبم نشست. گفتم:تو كجایی؟
_:كوه! با بچه ها صبح اومدم!
من:نباید خبر میدادی؟
_:همه خواب بودن خب! به مهناز خانم كه گفتم!
من:هووووففف! سر به هوا! باید به خودم میگفتی.
_:حالا چرا اینقد نگران شدی بار اولم نیست!
در دلم میگم:خودت خبر نداری چرا اینقدر نگرانم!
من:اخه تو اعصابت خورد بود گفتم.....
وسط حرفم پرید و گفت:نترس خودكشی نكردم!
خندیدم و گفتم:دیوونه!
_:خب دیگه من برم بچه ها منتظرن ! بعد از ناهار خونم. بوس بوس!
من:مراقب خودت باش
_:باااااشه!
من:خوش بگذره!
_:بای بای!
من:خداحافظ!
گوشی را قطع كردم پدرم گفت:كجاست؟
من:مهمه؟
پدرم:دیگه داری از حد خودت میگذری!
من:هه!بابا بس كن!نذار حرفایی كه این همه وقت مونده رو یه جا بریزم بیرون.
پدرم:هنوز بچه ایی !فكر كردم دیگه عاقل شدی. این همه سال زندگیمو گذاشتم واستون این اخر عمی یه همدم پیدا كردم اونوقت شما ها...
من:میدونی مشكل تو همینه اینه كه نمیفهمی واسه چی همه چیز ریخته به هم! مشكل ارمغان یا هر زن دیگه ایی نیست.این قسمتی از زندگی شماست كه مال خودتونه ولی...
پدرم از كوره در رفت:ولی چی؟به جای یه استقبال گرم از دیروز اعصابمو ریختین به هم جلوی ارمغان ابرومو بردین. حداقل چند روز ابرو داری میكردین!
من:اون زنته حق داره بدونه چه جور اخلاقی داری!
با صدای بلندی گفت:بس كن!
من:نمیخوام بس كنم! این همه سال دهنمو بستم كه چی؟كه یه روز بیای و این رفتارو بكنی؟
پدرم:من هنوز باباتم با من درست صحبت كن صوفیا!
من:چه جالب اسم خودتومیذاری بابا؟یه بابای بی خیال و بی مسئولیت ؟بابایی كه وقتی بچه هاش بیشتر از همه بهش نیاز داشتن ولشون میكنه و میره دنبال كاراش؟
پدرم:اگه من كار نمیكردم وضع شماها حالا اینجوری نبود!
من:مشكل تو اینه كه فكر میكنی همه چیز پوله!میدونی ما قبل از این كه بدون مادرمون بزرگ بشیم بدون پدرمون بزرگ شدیم.این همه سال ازمون یه ذره محبت پدری رو دریغ كردی كه واسمون پول جور كنی؟كه تو رفاه بزرگ شیم؟این همه پول به چه دردی میخوره وقتی یه بار معنی اسم پدرو واقعا نچشیدیدم؟بابا مسئول بیماری سارا شمایی حالا برو با پولت درمانش كن.....با فریاد گفتم:برو خواهرمو خوب كن!
خودم را تخلیه كرده بودم ولی هنوز عصبی بودم . در حالی كه اشك از چشمهایم سرازیر شده بود از اتاق بیرون دویدم و به حیاط رفتم!

***************
عصر بود . پدرم با ارمغان از خانه بیرون رفته بودند . ظهر وقتی سر میز ناهار حاضر نشدم فهمیده بود كه نمیخواهم با او روبه رو بشوم برای همین بیرون رفته بود سارا هم بعد از این كه از كوه برگشت به اتاقش رفت و از فرط خستگی خوابش برد. از كیفم كارت مطب دكتر را بیرون اوردم .میدانستم روز جمعه مطبش تعطیل است برای همین شماره موبایلی كه منشی پشت كارت برایم نوشته بود را گرفتم گفته بود برای هماهنگی با این شماره تماس بگیرم .بعد از چند بوق صدای مرد جوانی توی گوشی پیچید:الو؟
فكر میكردم ان شماره ی منشی است . دست پاچه شده بودم . دوباره گفت:الو؟
با صدای لرزانی گفتم:سلام!
_:بفرمایید!
من:ببخشید فكر كنم اشتباه گرفتم!
_:با كی كار دارین؟
من:با منشی دكتر ارمان فر!
فامیل منشی را نمیدانستم.
با خنده گفت:من خودم دكتر ارمان فرم!بفرمایید.
من:راستش.... من... فكر كردم این شماره خودشونه!
_:حتما شماره رو اشتباهی نوشتن اشكالی نداره!میخواستین واستون وقت بذارن؟
من:ببخشید كه مزاحم شدم!بله.. راستش اگه میشه زود!
اصلا نمیدانستم چرا میخواهم وقت بگیرم.
_:خواهش میكنم!شما كی مراجعه كردین؟
من:دوشنبه! خواهرمو اوردم!
_:اهااا! خانوم خجسته؟
لبخند زدم چقدر خوب یادش مانده بود. من:بله خودم هستم!راستش خودم میخوام باهاتون صحبت كنم نمیخوام خواهرمو بیارم!
_:بله! خودم گفتم كه بیاید. مثله این كه عجله دارین!
من:بله خب یه مشكلی پیش اومده كه لازم بود بهتون بگم!
_:مضطرب به نظر میرسین!
من:نه ..نه چیزی نیس!
_:اگه فوریه همین امروز میتونم ببینمتون!
بی اختیار گفتم:خیلی خوبه!
_:خب باشه بگیم چه ساعتی كه من به خانم علیزاده خبر بدم كه بیان مطب!
من كه تازه متوجه حرفم شده بودم گفتم:نه نه! نمیخوام به زحمت بیفتین!
_:زحمت نیست وظیفست!
نفس عمیقی كشیدم!
_:خوبه پس یك ساعت دیگه بیاین مطبم!
من:ممنون!
_:خواهش میكنم! فعلا خدانگهدار!
من:خداحافظ!
گوشی را قطع كردم عجب كار احمقانه ای كرده بودم! ولی باید با یك نفر صحبت میكردم از انجا كه دوست صمیمی هم نداشتم دكتر بهترین گزینه بود
وارد مطب شدم دكتر از سر و صدا فهمید كه امده ام از اتاقش بیرون امد. منشی ان جا نبود . دكتر:سلام!
نگاهی به میز منشی انداختم وگفتم:سلام! ببخشید كه مزاحمتون شدم!
لبخندی زد و گفت:وظیفست خواهش میكنم!
به در اتاقش اشاره كرد و گفت:ببخشید خانم علیزاده نتونستن بیان. بفرمایید!
سرم را پایین انداختم و گفتم:با اجازه!
وارد اتاق شدم او هم پشت سرم راه افتاد در اتاق را باز گذاشت. روی صندلی نشستم او هم رو به رویم نشست و گفت:حتما اتفاق مهمی افتاده كه خواستین منو ببین!
سرم را به علامت مثبت تكان دادم .
به صدنلی تكیه دادو گفت:گوش میكنم!
نفس عمیقی كشیدم و گفتم:من با مبینا صحبت كردم!
حرفم را نفهمیده بود یكی از ابروهایش را بالا برد و گفت:مبینا؟
من:اون یكی شخصیت خواهرم!
سرش را تكان داد و گفت:اها! خب؟
من:نمیدونستم چی بهش بگم ! گفتم دوستشم و با اون زندگی میكنم!
دكتر:خوب كاری كردین!
من:ولی اون یه مشكلی داره!
دكتر:چه مشكلی!
من:اون میگه كه مادرشو پدرش به خاطر یه زن دیگه كشته ....با نگرانی به او خیره شدم حرفم را ادامه ندادم!
گفت:و فكر میكنی كه داره واقعیتو میگه؟
كمی فكر كردم! اصلا به این موضوع فكر نكرده بودم نگرانی ام بیشتر شد گفتم:نه ! ولی امكانش هست؟
دكتر:نه ! منظورم این نبود فكر كردم شما اینجوری برداشت كردین!
من:نه! فقط میترسم بلایی سر خودش بیاره اخه گفت میخواد انتقام بگیره!
دكتر:از پدرش؟
من:نه! از مردای دیگه!
خجالت میكشیدم درباره حرف هایی كه مبینا زده بود صحبت كنم با این كه زیاد حرف بدی نزده بود !
دكتر:یعنی چی؟
سرم را پایین انداختم و گفتم:یعنی میخواد زندگی بقیه رو به هم بریزه!
زیر چشمی نگاهش كردم دستش را زیر چانه اش گذاشت و گفت:اها!
دوباره سرم را بالا گرفتم و گفتم:میترسم مشكلی واسه سارا پیش بیاد!
دكتر:نه نگران نباشید!من برای همین چیزا باید به خواهرتون كمك كنم!
من:واقعا ممنون! تورو خدا كمكش كنین!
سرش را تكان داد و گفت:چشم!ولی فكر نكنم به خاطر این اینجا اومده باشید .
سرم را تكان دادم و گفتم:بله یه موضوع دیگه هم هست!
وماجرای برگشتن پدرم را برایش تعریف كردم .
بعد از شنیدن حرفهایم سرش را تكان داد و گفت:واقعا متاسفم!
بغضم را فرو دادم. ارامتر از قبل شده بودم .گفتم:من خودم تو وضعیتی نیستم كه بتونم سارا رو اروم كنم!
دكتر:فكر كنم خواهرتون راحت تر خودشو با اوضاع وقف میده! یا صبح افتادم كه سارا رفته بود بیرون!
شانه هایم را بالا انداختم و گفتم:شاید!
دكتر:البته با این كه پدرتون كار خوبی نكرده كه از قبل نگفته ولی با توجه به این كه از بیماری خواهرتون خبر نداشته نمیشه گفت همه چیز تقصیر ایشونه!
من:خب به نظرم واسه بابام دیگه نمیشه كاری كرد.
دكتر:درسته! باید یه كاری كنین كه جو خونه اروم بمونه!
با ناتوانی گفتم:چطوری؟
دكتر:سخت نیست! فقط عصبانیتتونو كنترل كنین ! سعی كنین كارایی كنین كه فكرتونو مشغول نكنه!همخودتون و هم خواهرتون باید از استرس دور باشید چون حالات شما روی اونم تاثیر داره!
نفس عمیقی كشیدم وگفتم:امیدوارم از پسش بر بیام!
بعد چشمهایم را بستم و ادامه دادم:نمیدونم میتونم رفتار پدرمو تحمل كنم یا نه؟!
دكتر:بهتره با یه نفر صحبت كنید!
من:با كی؟
دكتر:با یه دوست یا یه اشنا!
یاد مهسا فتادم اوتنها دوستی بود كه داشتم ولی نمیخواستم از مسائل خانمان سر در بیاورد. در فامیل هم كسی نبود كه حس كنم بدون این كه از این موضوع سو استفاده كند بتواند به من كمك كند!
با نا امیدی به در خیره شدم!
دكتر:چی شد؟
من:فكر نكنم كسی رو بشناسم كه بتونم باهاش حرف بزنم!
لبخندی زد و گفت:ولی الان راحت با من صحبت كردین!
خجالت زده سرم را پایین انداختم درست میگفت جدا از این كه دكتر بود حس خوبی نسبت به حرف زدن با او داشتم!
گفتم:خب فرق داره! شما یه روانپزشكین و...
حرفم را قطع كرد و گفت:یه غریبه كه راحت میشه شكلاتو بهش گفت!
سرم را به علامت مثبت تكان دادم!
كمی فكر كرد و گفت:من تاحالا برای هیچ كدوم از بیمارام اینكارو نكردم ولی از اونجایی كه شما بیمار من محسوب نمیشین اگه خواستین میتونین مشكلاتتونو با من در میون بذارین!
لبخند زدم و گفتم:یعنی هر موقع خواستم میتونم بیام مطبتون؟
با تردید گفت:بدون نوبت!هر موقه خواستین باخودم تماس بگیرین.
من:ممنون!
لبخندی زد و گفت:خواهش میكنم!
نگاهم را از او گرفتم ولی برقی كه در چشمهایش بود را به وضوح دیدم!
از جایم بلند شدم و گفتم:بازم تشكر میكنم!
او هم بلند شدم و گفت:خواهش میكنم!
ضربان قلبم داشت كم كم تند میشد. گفتم:و به خاطر این كه وققتونو گرفتم معذرت میخوام!
سرش را تكان داد و گفت:لطفا دیگه این حرفو نزنید!
من:خب دیگه با اجازه!
از اتاق بیرن امدم او هم پشت سرم بودبرگشتم و گفتم:خداحافظ!
اینبار مستقیم به چشمهایش نگاه كردم.انگار كمی كلافه بود. گفت:خداحافظ!راستی شمارمو كه دارین؟
من:بله رو كارت هست!
دوباره لبخند زد و گفت:خب!پس به سلامت!
از مطب بیرون امدم!
دوباره مثل دفعه قبل صورتم داغ شده بود و دستهایم یخ كرده بود سوار ماشین شدم.نفس عمیقی كشیدم و دستم را روی لپم گذاشتم. از حالت خودم خنده ام گرفته بود.با خودم گفتم:دیووونه شدی دختر!
كمی كه ارامتر شدم ماشین را روشن كردم و به راه افتادم

ادامه دارد....


نوشته شده توسط حسین اکرمی در چهارشنبه 13 مهر 1390

نظرات ()

مطالب ارسالی

» مدیر وب جدید
» رمان به خاطر خواهرم -قسمت دوازدهم
» رمان به خاطر خواهرم -قسمت یازدهم
» رمان به خاطر خواهرم -قسمت نهم
» داستان هنرپیشه
» رمان به خاطر خواهرم -قسمت دهم
» رمان عاشق بودیم-قسمت سی ام
» رمان عاشق بودیم-قسمت بیست و نهم
» رمان عاشق بودیم-قسمت بیست و هشتم
» رمان عاشق بودیم-قسمت بیست و هفتم
» رمان عاشق بودیم-قسمت بیست و ششم
» رمان عاشق بودیم-قسمت بیست و پنجم
» رمان عاشق بودیم-قسمت بیستم و چهارم
» رمان عاشق بودیم-قسمت بیست و سوم
» رمان عاشق بودیم-قسمت بیست و دوم

» لیست کامل مطالب ارسالی


معرفی مدیر

سلام خدمت بازدید کنندگان گرامی
حسین هستم مدیر وبلاگ
20 سالمه بچه ی شیرازم
از اینکه اوقات خود را در این وبلاگ می گذرانید متشکرم.
ID:
hosseinakrami2010
نامم را پدرم انتخاب کرد
فامیلم را جدم انتخاب کرد
اما من خودم راهم را انتخاب میکنم
دکتر شریعتی





داستان و رمان
رمان موبایل
مدیر وبلاگ: حسین اکرمی


لوگوی وبلاگ من


داستان و رمان - رمان به خاطر خواهرم -قسمت پنجم


نظرسنجی




کدامیک از نویسندهای جوان وبلاگ موفق تر بوده اند؟(رمان های کدام نویسنده را می پسندید؟)





امکانات وبلاگ

مدیر وبلاگ :
» حسین اکرمی

آمار وبلاگ
» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

Google

در این وبلاگ
در كل اینترنت



صفحه اصلی | پست الکترونیک | اضافه به علاقه مندی ها | ذخیره صفحه


Powered By mihanblog.com Copyright © 2011 by hosseinakrami2010
Design By : حسین اکرمی