تبلیغات
داستان و رمان - رمان عاشق بودیم-قسمت بیستم
..
منوی اصلی
لینکهای سریع

موضوعات
رمان های نیلوفر.ن
رمان های نرگس.ش
رمان های الهام.الف
داستان
رمان
معرفی نویسنده جوان
بدون شرح

آرشیو ماهانه
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389

.:: لیست کامل آرشیو ماهانه ::.


لینکستان

آوایی از دوردست
گالری عکس پارس پیک
بهشتیان
◘ سایت محبوبـــ کـــرسی ◘
@@@و من برای زندگی تو را بهانه میکنم@@@
تجهیزات آرایشگاهی اتحاد
یادداشتهای چند بی مخ
راز خوشبختی
◄جوک و اس ام اس جدید►
aftab(آبجی فاطمه)
داستان های کوتاه(آبجی زهرا)
دانشجوهای مهندسی کشاورزی(پسر خاله صادق)
معرفی و بررسی گوشی های موبایل
افزایش ترافیک : رنک ساز
به زندگی لبخند بزنیم
نگاه
شیطونک انا جون جونی
افزایش سریع ، آسان و رایگان آمار بازدید
سکرت
عشق ممنوعه(پارمیدا)
بیضا سرزمین جاوید
♫نوای ســـــــکــــــوت♪
دوستان پارسی
آشفته زمانیست یارب كمكم كن
قصه های نرگس
کلاغ نـــــــــــــــــــــــــــــــیوز
پاتوق مطالب توپ
ساغر-2010
دل نوشته های پسر 16 ساله
وب تفریحی بست فان
داستان آنلاین - خانه تایپ
داستان آنلاین - خانه دانلود
just my love
روز ژوکر
خلاصه و دانلود رمانها
در جستجوی عشق
نیوشا ضیغمی / شادی
دختری از نسل افتاب
سایه های زندگیم
بیمار عشق
پایگاه سرگرمی پاتوق98
ارثیه باد
وب حسین تهی
ثبت دامنه و فروش هاست
باران عشق
زیر خاکی
ملیسا شیطون
دنیای واقعی
نگهبان عشق
**بانوی مرداد**
کلبه چوبی
مروارید عشق
پسری از نسل پارس
Twilight Fans
(◕‿◕)دختــــرک شیـــطون بــــلـا(◕‿◕)
عاشق دلشکسته
...عاشقانه...
اینجا قلب من است...
lovelygirl
حرف های یک جوون

.:: لیست کامل لینکستان ::.


لوگوی دوستان







اعلامیه مهم



توجه توجه : در صورت تمایل به تبادل لینک نظر خود را به صورت خصوصی درج نمایید
در غیر این صورت تبادل لینک با شما امکان پذیر نمی باشد
خوندن این وبلاگ به شما بال میده
ایمیل یاهو ایمیل میهن میل ایمیل جی میل
بازدیدکنندگان محترم لطفا در نظرسنجی وبلاگ شرکت کنید
نظرات و انتقادات خود را در بخش نظرات با ما در میان بگذارید
برای کمک به بازدیدکنندگان برای انتخاب رمان مورد پسند نظرات خود را درباره هر رمان بنویسید
با تشکر


رمان عاشق بودیم-قسمت بیستم
مرتبط با : رمان های الهام.الف




قسمت بیستم


خنده های موذیانه فریده که گاه و بیگاه به گوش دلربا می رسید باعث می شد بیشتر به رابطه ای که قبلا بین بهرام و نیلوفر وجود داشت ، شک کند ، احساس می کرد چیزی بین بهرام و نیلوفر وجود داشته که همه حتی بهرام از او پنهان کرده اند و همه این شک ها با دیدن بهرام و نیلوفر که دست در دست هم از پله ها پایین می آمدند و می خندیدند بیشتر شد . دلربا از روی مبل بلند شد و با ناراحتی به بهرام نگریست ، خیلی خوشحال و راضی به نظر می رسید ، نگاه دلربا روی دختر جوان و خوش اندامی که هم پای بهرام راه می رفت افتاد ، چه چهره زیبا و افسونگری داشت ، چشمهای درشت و سیاهی که مانند چشمان مادرش در اولین برخورد در وجود هر کس نفوذ می کرد و ابروانی کشیده و بلندکه گویی کمان خورشید بود که زیر پیشانی اش می درخشید، بینی کوچک و قلمی و لب هایی خوش فرم که مانند گل های درون باغچه سرخ بود...عاری از هر رنگ مصنوعی...یک رنگ طبیعی و یکدست بود ، دلربا با یک نگاه به آن دختر در دل مشغول تحسین کردن هنرمندی خداوند بود و با خود فکر کرد حالا که من اینقدر از این زیبایی تحت تاثیر قرار گرفتم در دل بهرام چه می گذرد و نگاه نگرانش روی بهرام که تقریبا مقابلش ایستاده بود افتاد .
بهرام با دیدن او لبخندی زد و روی به نیلوفر کرد و گفت : این دلرباست....همسر منه!
نیلوفر با مهربانی جلو آمد و دستش را به سمت دلربا دراز کرد ، زیر لب با لطافتی که در صدایش بود گفت : خوشبختم دلربا...
دلربا دست او را به گرمی فشرد ولی هنوز نسبت به او و بهرام بدبین بود ، نگاهش به فریده که از گوشه سالن به رفتار آنها توجه داشت افتاد و باز همان لبخند مرموز...
دلربا احساس کرد تمام بدنش گرگرفته...چشمان بهرام در هر ثانیه به صورت نیلوفر جلب می شد و دلربا این را نمی خواست ، به سمت بهرام رفت و درحالیکه بازوی او را گرفته بود و سعی می کرد فاصله ای بین او و نیلوفر بیاندازد با حسادتی آشکار گفت :
- این خانم کیه بهرام؟ به من معرفی نمی کنی؟
بهرام بار دیگر به نیلوفر نگریست سپس با افتخار گفت : نیلوی عزیز...دختر خاله منه...خیلی دوسش دارم...
نیلوفر خندید و گفت : منم دوست دارم بهرام...
و با بی ملاحظگی در آغوش بهرام جای گرفت ، فریده که از دور همه چیز را می نگریست گفت :
- بچه ها...یک آهنگ توپ میذارم...خیلی وقته که دوست دارم رقصتون رو دوباره ببینم...
و بدون لحظه ای معطلی دکمه دستگاه پخشی که گوشه سالن بود را فشرد ، آهنگ تندی شروع شد و بهرام بدون اینکه متوجه ناراحتی دلربا باشد مشغول رقصیدن با نیلوفر شد ، نیلوفر یک قدم عقب گذاشت ، بهرام دستانش را روی کمر باریک او گذاشت و اجازه داد تا نیلوفر آرامش دستانش را بر گردن او آویزان کند ، دلربا احساس خواری کرد ، خواست به بهانه هواخوری از سالن خارج شود که فریده را کنار خود دید ، فرید لبخند ملیحی زد و گفت :
- خیلی بهم میان...نه؟
دلربا با ناراحتی به فریده نگریست و گفت : منظورتون چیه؟
- یعنی متوجه نشدی؟! متوجه اشتیاقی که توی نگاه بهرامه....و عشقی که...
- فریده خانم ، می دونم از من بدتون میاد...ولی چرا می خواید زندگیمو بهم بزنید هان؟ بهرام منو دوست داره...
فریده پوزخندی زد و درحالیکه برای بهرام و نیلوفر دست می زد گفت : پس به نیلوفر چه حسی داره؟ تا بحال با تو اینجوری رقصیده؟
دلربا با نگرانی به رقص آنها نگریست ، در چهره هر دویشان اشتیاقی عجیب دیده می شد و چشمانشان بی آنکه کوچکترین پلکی بزنند به همدیگر خیره شده بود گویی هیچ کدام در این دنیا نبودند ، دلربا در فکر فرو رفت ، یادش نمی آمد که هرگز بهرام اینطور او را در اغوش گرفته باشد...
چشمانش را هاله ای از اشک پوشاند و بغض باعث لرزش خفیفی در چانه اش شد ، نگاهش روی بهرام ثابت مانده بود هرگز فکر نمی کرد بهرام وجود او را به این سرعت فراموش کند ، در همان حال بود که برای لحظه ای بهرام از نگاه کردن به نیلوفر دل کند و به دلربا که عصبی و پریشان به او خیره شده بود نگریست و بی آنکه به ناراحتی نیلوفر فکر کند دستان او را رها کرد و با تعجب به سمت دلربا آمد ، در چشمان اشک آلود او خیره شد و گفت :
- دلربا...؟! چی شده....
دلربا به نیلوفر که پیروزمندانه به او می نگریست و موهای خوش حالتش را روی شانه هایش می ریخت نگریست و گفت :
- برو برقص...
بهرام اخمی کرد و درحالیکه دستانش را روی شانه دلربا گذاشته بود و می فشرد گفت : ناراحت شدی؟!
دلربا نگاهش را به سمت دیگری دوخت و گفت : سرم درد می کنه...
بهرام به فریده که اکنون آن طرف سالن ایستاده بود نگریست و بلند فریاد زد : خاله...لطفا آهنگ رو قطع کن...
فریده با ناراحتی گفت : چرا خالو جون؟ تازه گرم شده بودید...
بهرام با نگرانی گفت : دلربا سردرد گرفته...قطعش کن.
و با این حرف ، دلربا را با دو دست بلند کرد و در آغوش خود جای داد سپس همانطور که سرش را می بوسید به یکی از اتاق ها برد ، فریده با نارضایتی ضبط را خاموش کرد و سمت نیلوفر آمد سپس به او گفت :
- دیدی دختره چقدر خودش رو واسه بهرام لوس می کنه؟ یه کم یاد بگیر...
نیلوفر لبخندی زد و گفت : ولی بهرام کی رو بیشتر دوس داره؟ منو یا...
فریده حرف او را ناتمام گذاشت و گفت : می تونم با اطمینان بگم تو رو...حتی زنش هم فهمید!
- پس خوش بحال من...
نیلوفر این را گفت و با آرامشی که در نگاهش بود از پله ها بالا رفت ، فریده روی یکی از مبل ها نشست و گفت :
- دلربا خانم امیدوارم همون جوری که خواهر منو گریه انداختی خدا هم تو رو گریه بندازه...
و در میانه این خشم عجیب ، صدای نواختن پیانو در سالن طنین انداخت ،فریده چشمهایش را بست و سعی کرد آرام باشد ...
***
دلربا چشمانش را به آرامی گشود ، سرش سنگین بود و در دهانش احساس تلخی می کرد ، به زحمت از تخت بیرون آمد ، اتاق تاریک شده بود ، به ساعت روی دیوار نگریست تقریبا شب شده بود ، خیلی خوابیده بود و به این خاطر کلافه بود ، از اتاق بیرون آمد و به تمام سالن نگریست هیچکس آنجا نبود با صدایی نسبتا بلند بهرام را صدا زد ولی جوابی نشنید ، روی یکی از مبل ها نشست ، احساس ضعف می کرد و حالت تهوع داشت ، نمی دانست باید چکار کند ولی بی دلیل ترسیده بود شاید از تنهایی بود ، بار دیگر بهرام را صدا زد ، صدای فریده در سالن طنین انداخت :

- دنبال بهرام می گردی؟

دلربا هراسان از جای بلند شد و به فریده که روی پله ها ایستاده بود نگریست ، فریده نیشخندی زد و گفت : خیلی خوابیدی...چه خبره؟

دلربا با پریشانی گفت : بهرام کجاس؟

فریده رو به روی او نشست و گفت :

- فکر می کنی کجاس؟

دلربا با تردید گفت : خوابیده؟

فریده لبخند کمرنگی زد و گفت : با نیلو رفتن لب دریا...

دلربا برآشفت: چرا با اون رفته؟!

- سر من داد نزن...چه بی ادب هستی!!

دلربا با شرمندگی گفت : معذرت میخوام...

فریده با مهربانی به او نگریست و گفت : مثل اینکه حالت خوب نیس...میخوای یه چایی برات بیارم؟

دلربا سرش را تکان داد و گفت : نه...نمی خواد!!

- داری تعارف می کنی؟ از وقتی اومدی چیزی نخوردی...الان برات میارم!

و بلند شد و از سالن بیرون رفت ، دلربا مدتی آنجا نشست ولی بعد کنجکاوی باعث شد تا بلند شود و سری به اتاق نیلوفر بزند بنابراین بی سرو صدا از پله ها بالا رفت تا به اتاقی که حدس می زد متعلق به نیلوفر باشد رسید، دستگیره ان را به آرامی فشرد و داخل شد ، پرده های صورتی زیبایی در اتاق دیده می شد و چند قاب عکس که روی دیوار بود همه چهره فریبنده نبلوفر را در خود جای داده بود ، دلربا متوجه پیانویی که گوشه اتاق بود شد ، به سمت آن رفت و روی آن دست کشید ، ملودی عجیبی نواخته شد ، دوباره به قاب عکس ها نگریست با خودش گفت :

- این اتاق طوری درست شده که انگار خیلی وقته متعلق به نیلوفره!! مگه اونا اینجا مهمون نیستن...؟ چطور اینقدر این اتاق با سلیقه و خاص چیده شده؟ و این پیانو؟ نکنه...

دلربا متوجه آلبومی که روی تخت بود شد ، آن را برداشت و نگاه کرد ، عکس های خانوادگی بود و در همه آنها بهرام و نیلوفر که کودکی بیش نبودند کنار هم ایستاده بودند ، دلربا دوباره در سرش احساس درد کرد ، درحالیکه با یک دستش آلبوم را گرفته بود با دست دیگرش به پیشانی اش فشار آورد ، چشمانش را بسته بود که صدای ریختن چند کاغذ به گوشش رسید وقتی چشمانش را گشود متوجه چند عکسی که روی زمین افتاده بود شد ، آنها را برداشت و خوب نگاه کرد ، عکس های تکی بهرام در حالت های مختلف بود ، یکی از عکس ها را برگرداند و پشت آن را خواند :

- خیلی دوست دارم بهرام...

نفس عمیقی کشید و سعی کرد آرام باشد ولی بسیار عصبی شده بود هنوز نمی دانست که باید چه کند در همین حال بود که صدای فریده را از سالن شنید که او را به اسم می خواند:

- دلربا...؟ دلربا...

با دستپاچگی عکس ها را میان آلبوم گذاشت و با عجله از اتاق خارج شد ،وقتی از پله ها پایین می آمد نگاهش با نگاه عصبی فریده گره خورد ، فریده فنجان چای را روی میز عسلی کنار مبل گذاشت و رو به دلربا گفت :

- بالا رفته بودی چکار؟

دلربا من من کنان گفت : یه ...یه صدایی ....اومد...رفتم ببینم چیه...

فریده پوزخندی زد و گفت : بخاطر باده...می دونی که اینجا نزدیک دریاست ، باد ش هم مال دریاست...خیلی از این صدا ها میاد...

دلربا روی مبل نشست و فنجان را برداشت آن را تا کنار لبش بالا برد ، حس کرد بوی عجیبی از چای می آید با تعجب گفت :

- این چیه؟!

- یه جور دم کرده گیاهیه...برات خوبه ....بخور....

دلربا با اینکه اصلا دلش نمی خواست حتی جرعه ای از چای را بنوشد ولی عاقبت مجبور شد در برابر نگاه شکنجه گر فریده همه فنجان را بنوشد ، یک ساعت بعد سردرد دلربا بهتر شده بود ، بهرام و نیلوفر هم خندان و راضی برگشتند با اینکه خیلی رفتارهای بهرام و نیلوفر باعث رنج دلربا می شد ولی چیزی نگفت ، شاید نمی خواست ضعف خود را در جمع بروز دهد ، وقتی شام صرف شد ، دلربا به بهانه خواب ، بهرام را که مشتاق یاد گرفتن پیانو بود از کنار نیلوفر دور کرد و با خود به اتاق خواب برد .

دلربا لباس خوابش را پوشید و درحالیکه مقابل آیینه موهای خرمایی رنگش را شانه می زد از آنجا به بهرام که روی تخت دراز کشیده و به سقف خیره شده بود نگریست وبی مقدمه گفت :

- با نیلوفر کجا رفته بودی؟

بهرام به سمت او برگشت و با تعجب گفت : چی؟!

دلربا با عصبانیت گفت : رفته بودید لب دریا...؟

بهرام پوزخندی زد گفت : تو که می دونی...دیگه چرا می پرسی؟

دلربا با حسادت گفت : دیگه حق نداری تنهایی با اون جایی بری...!

بهرام متعجب از رفتار دلربا گفت : تو چت شده؟!

- گفتم که خوشم نمی یاد با اون اینور و اونور بری...

بهرام شاکی شد :-واسه چی؟!!

دلربا دست از شانه کشیدن کشید ، لبه تخت نشست و گفت : دیگه هم نباید باهاش برقصی...

بهرام نیم خیز شد و گفت : تو چرا اینجوری می کنی؟ نیلو مثل خواهر من می مونه...

دلربا با دلخوری گفت : اِ...که اینطور...ببینم تو هم مثل داداشش می مونی؟

بهرام با ناراحتی گفت : خب معلومه...

- من احمق نیستم بهرام...

بهرام با کلافگی گفت : من نمی دونم تو چرا اینقدر حساس شدی؟

- امروز کارهات خیلی ناراحت کننده بود بهرام...اولش که تا اون صدای مسخره پیانو رو شنیدی دستای منو ول کردی و مثل دیوونه ها به سمت اتاق اون دویدی...بعدش اون رقص هنرمندانه...واقعا ...واقعا میخوام بدونم چرا تا بحال با من نرقصیدی؟

- تو داری حسودی می کنی؟!!

دلربا با بغض گفت : مثلا ما اومدیم مسافرت که بهمون خوش بگذره...

- مگه بهمون خوش نگذشته؟!

- به من که نه...ولی مطمئنم که با وجود نیلو جون به تو خیلی خوش گذشته...

بهرام با عصبانیت سر دلربا فریاد کشید : دلربا...!!!!

دلربا به آرامی اشک ریخت و گفت : فقط کافیه یه لحظه خودتو جای من بذاری...دوست داشتی منم اینکار ها رو با تو می کردم؟

دلربا این را گفت و بی آنکه چیزی دیگری بگوید دراز کشید و به حالت قهر رویش را از بهرام برگرداند ولی بهرام تمام شب را نخوابید با این سوال دلربا در فکر فرو رفت ، متوجه شد که در رفتار با نیلوفر زیاده روی کرده است ولی او از بچگی با نیلوفر بزرگ شده بود و با او خیلی صمیمی بود و اینکه بخواهد یکدفعه تمام خاطراتی که با او داشت را به فراموشی بسپارد برایش خیلی سخت بود...

ولی می دانست که بخاطر دلربا اینکار را خواهد کرد...

ادامه دارد...



نوشته شده توسط حسین اکرمی در چهارشنبه 20 مهر 1390

نظرات ()

مطالب ارسالی

» مدیر وب جدید
» رمان به خاطر خواهرم -قسمت دوازدهم
» رمان به خاطر خواهرم -قسمت یازدهم
» رمان به خاطر خواهرم -قسمت نهم
» داستان هنرپیشه
» رمان به خاطر خواهرم -قسمت دهم
» رمان عاشق بودیم-قسمت سی ام
» رمان عاشق بودیم-قسمت بیست و نهم
» رمان عاشق بودیم-قسمت بیست و هشتم
» رمان عاشق بودیم-قسمت بیست و هفتم
» رمان عاشق بودیم-قسمت بیست و ششم
» رمان عاشق بودیم-قسمت بیست و پنجم
» رمان عاشق بودیم-قسمت بیستم و چهارم
» رمان عاشق بودیم-قسمت بیست و سوم
» رمان عاشق بودیم-قسمت بیست و دوم

» لیست کامل مطالب ارسالی


معرفی مدیر

سلام خدمت بازدید کنندگان گرامی
حسین هستم مدیر وبلاگ
20 سالمه بچه ی شیرازم
از اینکه اوقات خود را در این وبلاگ می گذرانید متشکرم.
ID:
hosseinakrami2010
نامم را پدرم انتخاب کرد
فامیلم را جدم انتخاب کرد
اما من خودم راهم را انتخاب میکنم
دکتر شریعتی





داستان و رمان
رمان موبایل
مدیر وبلاگ: حسین اکرمی


لوگوی وبلاگ من


داستان و رمان - رمان عاشق بودیم-قسمت بیستم


نظرسنجی




کدامیک از نویسندهای جوان وبلاگ موفق تر بوده اند؟(رمان های کدام نویسنده را می پسندید؟)





امکانات وبلاگ

مدیر وبلاگ :
» حسین اکرمی

آمار وبلاگ
» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

Google

در این وبلاگ
در كل اینترنت



صفحه اصلی | پست الکترونیک | اضافه به علاقه مندی ها | ذخیره صفحه


Powered By mihanblog.com Copyright © 2011 by hosseinakrami2010
Design By : حسین اکرمی