تبلیغات
داستان و رمان - رمان عاشق بودیم-قسمت هجدهم
..
منوی اصلی
لینکهای سریع

موضوعات
رمان های نیلوفر.ن
رمان های نرگس.ش
رمان های الهام.الف
داستان
رمان
معرفی نویسنده جوان
بدون شرح

آرشیو ماهانه
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389

.:: لیست کامل آرشیو ماهانه ::.


لینکستان

آوایی از دوردست
گالری عکس پارس پیک
بهشتیان
◘ سایت محبوبـــ کـــرسی ◘
@@@و من برای زندگی تو را بهانه میکنم@@@
تجهیزات آرایشگاهی اتحاد
یادداشتهای چند بی مخ
راز خوشبختی
◄جوک و اس ام اس جدید►
aftab(آبجی فاطمه)
داستان های کوتاه(آبجی زهرا)
دانشجوهای مهندسی کشاورزی(پسر خاله صادق)
معرفی و بررسی گوشی های موبایل
افزایش ترافیک : رنک ساز
به زندگی لبخند بزنیم
نگاه
شیطونک انا جون جونی
افزایش سریع ، آسان و رایگان آمار بازدید
سکرت
عشق ممنوعه(پارمیدا)
بیضا سرزمین جاوید
♫نوای ســـــــکــــــوت♪
دوستان پارسی
آشفته زمانیست یارب كمكم كن
قصه های نرگس
کلاغ نـــــــــــــــــــــــــــــــیوز
پاتوق مطالب توپ
ساغر-2010
دل نوشته های پسر 16 ساله
وب تفریحی بست فان
داستان آنلاین - خانه تایپ
داستان آنلاین - خانه دانلود
just my love
روز ژوکر
خلاصه و دانلود رمانها
در جستجوی عشق
نیوشا ضیغمی / شادی
دختری از نسل افتاب
سایه های زندگیم
بیمار عشق
پایگاه سرگرمی پاتوق98
ارثیه باد
وب حسین تهی
ثبت دامنه و فروش هاست
باران عشق
زیر خاکی
ملیسا شیطون
دنیای واقعی
نگهبان عشق
**بانوی مرداد**
کلبه چوبی
مروارید عشق
پسری از نسل پارس
Twilight Fans
(◕‿◕)دختــــرک شیـــطون بــــلـا(◕‿◕)
عاشق دلشکسته
...عاشقانه...
اینجا قلب من است...
lovelygirl
حرف های یک جوون

.:: لیست کامل لینکستان ::.


لوگوی دوستان







اعلامیه مهم



توجه توجه : در صورت تمایل به تبادل لینک نظر خود را به صورت خصوصی درج نمایید
در غیر این صورت تبادل لینک با شما امکان پذیر نمی باشد
خوندن این وبلاگ به شما بال میده
ایمیل یاهو ایمیل میهن میل ایمیل جی میل
بازدیدکنندگان محترم لطفا در نظرسنجی وبلاگ شرکت کنید
نظرات و انتقادات خود را در بخش نظرات با ما در میان بگذارید
برای کمک به بازدیدکنندگان برای انتخاب رمان مورد پسند نظرات خود را درباره هر رمان بنویسید
با تشکر


رمان عاشق بودیم-قسمت هجدهم
مرتبط با : رمان های الهام.الف




قشمت هجدهم


- فکر نمی کردم منو یادتون بیاد...
بهناز این را گفت و درحالیکه می خندید به سمت خیابان آمد و گفت : باید باهاتون صحبت کنم...
بهرام سر تا پای او را نگریست ، خیلی با دختر ساده ای که در دانشگاه دیده بود تفاوت داشت ، مانتوی سفیدکوتاه و تنگی به تن داشت و یک شال قرمز روی سر گذاشته بود با این حال نصف موهایش را بیرون ریخته بود و آرایشی که روی صورت داشت بدتر از همه بود مانند زن های ازدواج کرده آرایش داشت و اصلا به سن و سالش نمی آمد .
بهرام با تعجب گفت : شما از کجا فهمیدید من اینجام...؟
بهناز لبخند کمرنگی زد و درحالیکه با گوشه شالش بازی می کرد گفت :
- خب یه چند وقته تعقیبتون می کنم....
بهرام اخمی کرد و گفت : واسه چی؟
- گفتم که...باید باهاتون صحبت کنم...
- درباره چی؟
- درباره دلربا...
بهرام دست به سینه ایستاد و گفت : خب ...می شنوم...
- اینجا که نمیشه...ته همین خیابون یه کافی شاپه خوبه...میریم اونجا و صحبت می کنیم...
بهرام وارد پیاده رو شد و گفت : باشه...فقط من جایی کار دارم...
- زیاد وقتتون رو نمی گیرم...
بهناز این را گفت و جلوتر از بهرام راه افتاد ، بهرام هم با قدم هایی شمرده و یک فاصله مناسب به دنبال او براه افتاد ، هنوز چند قدمی جلو نرفته بودند که بهرام متوجه حالت راه رفتن عجیب بهناز شد ، نگاهی به کفش های پاشنه بلند او کرد و زیر لب با تمسخر گفت :
- انگار مجبوره از این کفش ها بپوشه...
بهناز قدم هایش را آهسته تر کرد و به سمت او برگشت و گفت : ببخشید چیزی گفتید؟!
بهرام که فکر نمی کرد او از آن فاصله بتواند حرفش را بشنود با دستپاچگی گفت :
- نه...نه...آهان...گفتم خیلی مونده برسیم....؟
بهناز به پاهای بهرام نگریست و با ناز گفت : آخی...خسته شدی؟
- بفرمایید...
بهرام سرش را پایین انداخت و به بهناز اشاره کرد که بروند ، تقریبا ده دقیقه بعد آنها در کافی شاپ بودند، بهناز پشت یکی از میزها نشست و گفت : بشینید...
بهرام صندلی را بیرون کشید و روی آن نشست سپس با جدیت گفت : خب ... چی می خواستید بگید؟
بهناز خندید و گفت : بستنی می خورید بگم بیارن...؟
- نه خانم...گفتم که جایی کار دارم...
- آخه اینجوری که نمیشه...
بهرام با کلافگی گفت : بگید درباره دلربا چی می خواستید بگید؟
بهناز در حالیکه آدامس می جوید گفت : دلربا دوستمه...
- بله...همکلاسیتونه...
بهناز نیشخندی زد و گفت : چرا اینقدر بداخلاقید؟
بهرام نفس عمیقی کشید و گفت : چون شما حرفتون رو نمی زنید...منم وقت ندارم و میخوام برم...
- حالا اینقدر عجله نکن...دیر نمیشه...
- خانم زودتر حرفت رو بزن...
بهناز در چشمان سیاه بهرام خیره شد و گفت : می دونی ...من از تو خوشم اومده...
بهرام اخم کرد و گفت : چی داری میگی خانم؟!
بهناز خم شد و سرش را جلوتر آورد ، بهرام توانست عطری که او به لباسش زده بود را کاملا حس کند ، همان عطری بود که چند روز پیش به لباس هایش گرفته بود ...
- اون یه باری که با هم بودیم...
بهرام با عصبانیت روی میز کوبید و گفت : چرا داری چرت و پرت میگی...؟
بهناز با شرمندگی به کسانی که در کافی شاپ نشسته بودند نگریست سپس به بهرام نگاه کرد و گفت :
- چیه؟ نکنه میخوای بزنی زیرش...
- تو حالت خوب نیس...نمی دونم داری از چی حرف می زنی...الانم واسه این اینجا اومدم چون تو گفتی که درباره دلربا میخوای باهام حرف بزنی...ولی معلومه که ....
- هیس....
بهناز با پریشانی گفت : من دروغ گفتم که میخوام درباره دلربا حرف بزنم...
- واقعا که تو بیماری...
بهرام این را گفت و بلند شد تا برود که بهناز گفت :
- اگه زنت بفهمه من و تو با هم بودیم ...خیلی بد میشه...
بهرام دوباره سر جایش نشست ، از کلافگی دستانش را میان موهای خوش فرمش فرو برده بود ، بهناز خندید و گفت :
- می دونی چیه...من دختر احساساتی هستم...همش از اون شب که باهم بودیم به تو فکر می کنم...
چهره بهرام از عصبانیت به سرخی گرایید با عصبانیت گفت :
- من فقط یکبار تو رو دیدم و اونم توی دانشگاه بود...فهمیدی؟
بهناز پوزخندی زد و گفت : شما مردها همتون اینجورید...وقتی که به خواسته تون می رسید دیگه ...
- ساکت شو...
بهرام این را گفت و با پریشانی به او نگریست ، بهناز دستش را جلو آورد و انگشتان بهرام را لمس کرد ، بهرام دستانش را عقب کشید و گفت :
- داری چکار می کنی؟!
- من بهت نیاز دارم بهرام...
- برو گمشو...
بهرام این را گفت و با عصبانیت از کافی شاپ خارج شد ، بهناز خندید و گفت : وقتی عصبانی میشی جذاب تر میشی...خوش بحال دلربا که تو رو داره...
و درحالیکه وسایل روی میز را تکان می داد به مردی که آنطرف تر پشت میزی نشسته بود و به او خیره شده بود ، نگریست...
***
نزدیک ظهر بود که بهرام به خانه رسید ، دلربا درحال چیدن میز نهار بود که صدای بهرام را شنید :
- خانومی خسته نباشی...
دلربا متوجه بهرام که در چهارچوب در آشپزخانه ایستاده بود شد و گفت : خواهش می کنم...من که کاری نکردم...
بهرام پشت میز نشست و درحالیکه نگاهش روی ظرف های میز می چرخید با کنجکاوی گفت :
- ببینم نهار چی داریم؟
- قیمه بادنجون درست کردم...
- من می میرم واسه قیمه بادنجون...!!
بهرام این را گفت و بشقاب اش را برداشت تا برای خودش پلو بکشد ، دلربا درحالیکه ظرف خورشت را روی میز می گذاشت ، گفت :
- ببینم رفتی شرکت؟
بهرام نوشابه ای درون لیوانش ریخت و گفت : آره...
- خب؟
دلربا پشت میز نشست و با کنجکاوی به بهرام نگریست ، بهرام مقداری خورش روی پلو ریخت و گفت :
- رفتم باهاشون صحبت کردم ...گفتم دیگه می تونم مدام به شرکت سر بزنم...
- خب اونا چی گفتن آقای مترجم؟!
- گفتن می تونی کارت رو شروع کنی...یه چند تا متن دادن تا براشون ترجمه کنم...
- خوبه...
- خوبه؟ بهتر از این نمیشه...
دلربا مقداری پلو در بشقاب اش ریخت و گفت : خیلی خوشحالی....چی شده؟
بهرام لبخند ملیحی زد و گفت : یادته گفتم بریم شمال...؟
- خب...آره...
بهرام جرعه ای از نوشابه نوشید و گفت : فردا می ریم...
دلربا با تعجب گفت : فردا؟!!
بهرام خندید و گفت : میخوای الان راه بیفتیم؟
- واقعا میگی؟!
- به نظرت دارم شوخی می کنم...؟!
دلربا لبخند رضایت بخشی زد و مشغول خوردن غذایش شد ، تا بعد از ظهر چمدانشان را بستند و نزدیک هفت شب بود که راه افتادند . دلربا پشت فرمان بود و ماشین با نهایت سرعت جاده را پشت سر می گذاشت ، بهرام ضبط را روشن کرد و گفت : اینجوری بهتره...
دلربا خندید و گفت : واسم فرق نمی کنه...یه آهنگ باحال بذار...
بهرام آهنگ های بعدی را چک کرد و گفت : همش قشنگه...
دلربا گفت : خب...همین خوبه...بذار بخونه...
صدای آهنگ در فضای ماشین پخش شد :

خیلی وقته دلم میخواد بگم دوستت دارم
بگم دوستت دارم ، بگم دوستت دارم
از توی چشمای من بخون
که من تو دارم ...فقط تو رو دارم
بی تو کم میارم...
نبینم غم و اشک رو توی چشمات
نبینم داره می لرزه دستات
نبینم ترس رو توی نفس هات
ببین دوستت دارم...
منم مث تو با خودم تنهام
منم خسته از تموم دنیام
منم سخت میگذره همه شبهام
ببین دوستت دارم...
ببین دوستت دارم...
دوست دارم وقتی که چشماتو می بندی
با من به دردهای این دنیا می خندی
آروم میشم بگی از غم ها دل کندی
بیا بهم بگیم ، دوستت دارم...
دوست دارم من اون چشمهای قشنگ تو
دارم واست می خونم این آهنگ تو
هر چی می خوای بگو از دل تنگ تو
بیا بهم بگیم ، دوستت دارم...

- دوستت دارم...
بهرام این را گفت و عاشقانه به دلربا که درحال رانندگی بود نگریست ، دلربا لحظه ای نگاهش را از جاده برگرفت و به بهرام که به او خیره شده بود نگریست سپس با خنده گفت :
- ببینم چی گفتی؟ نشنیدم...
- دوستت دارم...
دلربا نگاه شیطنت آمیزی به بهرام انداخت و گفت : من یه خورده گوش هام سنگین شده...میشه یه بار دیگه...بلندتر بگی...
بهرام پنجره کنارش را پایین آورد ، سرش را بیرون از ماشین برد و بی توجه به ماشین هایی که در جاده حرکت می کردند فریاد زد :
- دوستت دارم...دوستت دارم...
دلربا خندید و سعی کرد گوشه لباس بهرام را با دست بگیرد تا به داخل ماشین برگردد ولی بهرام مانع شد و باز هم فریاد زد ، چند ماشین کناری برایشان بوق زدند ، دلربا درحالیکه گونه هایش از خجالت سرخ شده بود با التماس گفت:
- بخدا دیگه شنیدم...بهرام سرت رو بیار تو....بسه دیگه...
بهرام سرش را داخل آورد و گفت : فکر کنم دیگه شنیدی...آره؟
- آره...خیلی شنیدم...
- بذار یه بار دیگه امتحان کنم...
بهرام خواست دوباره سرش را بیرون ببرد که دلربا لباسش را گرفت و او را به سمت خود کشید ، بوسه ای بر گونه او زد و درحالیکه مراقب جلو بود گفت :
- دیگه شیطونی نکن بهرام...نکنه میخوای هر دو مون رو بفرستی اون دنیا؟
بهرام خندید و گفت : چقدر یواش میری دختر...یه خورده گاز بده...!
دلربا نگاهی زیر چشمی به بهرام انداخت و گفت : من یواش میرم....؟
بهرام سرش را تکان داد و زیر لب گفت : اوهوم...
- پس داشته باش...
دلربا این را گفت و پدال گاز را با تمام قدرتش فشرد ، ماشین تکانی خورد و سرعت گرفت ، بهرام با تعجب به دلربا نگریست خواست چیزی بگوید که دلربا با چند بار لایی کشیدن باعث شد دهان بهرام از تعجب باز بماند ، دلربا متوجه چهره متعجب بهرام شد پوزخندی زد و گفت :
- ببینم...خوشت اومد؟
بهرام ابروانش را بالا برد و گفت : نه...همون آروم بریم بهتره...
دلربا خندید و گفت :نمیشه...میخوام موقع طلوع آفتاب کنار ساحل باشم...خیلی قشنگه...
بهرام به ساعت مچی اش نگریست و گفت : پس تند برو...ولی با احتیاط...
دلربا دنده را عوض کرد و گفت : ای به چشم...
تقریبا دو ساعت بعد رو به روی ویلا بودند ، دلربا ماشین را نزدیک ساحل پارک کرد و بدون اینکه منتظر بهرام بماند به سمت ساحل دوید ، چند بار جیغ کشید و بالا و پایین پرید ، احساس رهایی می کرد ، می خواست تا خود صبح آنجا باشد و فقط لذت ببرد ، بهرام با قدم های شمرده خودش را به او رساند و دریک لحظه که دلربا حواسش نبود او را به سمت خود کشید و میان بازوانش اسیر کرد ، دلربا درحالیکه هنوز به خاطر دویدن نفس نفس می زد گفت :
- چیه؟ پری دریایی گرفتی؟
بهرام لبخند کمرنگی زد و موهای دلربا را که روی صورتش پخش شده بود کنارزد سپس گفت :
- تو خیلی خوشگلی...
دلربا خندید و با چشان عسلی و فریبنده اش به چشمان بهرام نگریست سپس گفت : چت شده آقای مترجم...نکنه عاشق شدی؟
و با یک نیشگون از بهرام توانست از میان بازوان او رهایی یابد ، دلربا برای بهرام شکلک در آورد و به سمت موج ها دوید ، در همین حال روسری اش از سر افتاد و موهای پریشانش ، تپش قلب بهرام را تند تر کرد...
وقتی نگام کنی....
دیوونه میشمو...
موهاتو واکنی...
دیوونه میشمو...
می میرم و بجاش...
من عاشقت شدم...
دلواپسم نباش
من عاشقت شدم...

ادامه دارد...


نوشته شده توسط حسین اکرمی در دوشنبه 18 مهر 1390

نظرات ()

مطالب ارسالی

» مدیر وب جدید
» رمان به خاطر خواهرم -قسمت دوازدهم
» رمان به خاطر خواهرم -قسمت یازدهم
» رمان به خاطر خواهرم -قسمت نهم
» داستان هنرپیشه
» رمان به خاطر خواهرم -قسمت دهم
» رمان عاشق بودیم-قسمت سی ام
» رمان عاشق بودیم-قسمت بیست و نهم
» رمان عاشق بودیم-قسمت بیست و هشتم
» رمان عاشق بودیم-قسمت بیست و هفتم
» رمان عاشق بودیم-قسمت بیست و ششم
» رمان عاشق بودیم-قسمت بیست و پنجم
» رمان عاشق بودیم-قسمت بیستم و چهارم
» رمان عاشق بودیم-قسمت بیست و سوم
» رمان عاشق بودیم-قسمت بیست و دوم

» لیست کامل مطالب ارسالی


معرفی مدیر

سلام خدمت بازدید کنندگان گرامی
حسین هستم مدیر وبلاگ
20 سالمه بچه ی شیرازم
از اینکه اوقات خود را در این وبلاگ می گذرانید متشکرم.
ID:
hosseinakrami2010
نامم را پدرم انتخاب کرد
فامیلم را جدم انتخاب کرد
اما من خودم راهم را انتخاب میکنم
دکتر شریعتی





داستان و رمان
رمان موبایل
مدیر وبلاگ: حسین اکرمی


لوگوی وبلاگ من


داستان و رمان - رمان عاشق بودیم-قسمت هجدهم


نظرسنجی




کدامیک از نویسندهای جوان وبلاگ موفق تر بوده اند؟(رمان های کدام نویسنده را می پسندید؟)





امکانات وبلاگ

مدیر وبلاگ :
» حسین اکرمی

آمار وبلاگ
» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

Google

در این وبلاگ
در كل اینترنت



صفحه اصلی | پست الکترونیک | اضافه به علاقه مندی ها | ذخیره صفحه


Powered By mihanblog.com Copyright © 2011 by hosseinakrami2010
Design By : حسین اکرمی