تبلیغات
داستان و رمان - رمان عاشق بودیم-قسمت هفدهم
..
منوی اصلی
لینکهای سریع

موضوعات
رمان های نیلوفر.ن
رمان های نرگس.ش
رمان های الهام.الف
داستان
رمان
معرفی نویسنده جوان
بدون شرح

آرشیو ماهانه
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389

.:: لیست کامل آرشیو ماهانه ::.


لینکستان

آوایی از دوردست
گالری عکس پارس پیک
بهشتیان
◘ سایت محبوبـــ کـــرسی ◘
@@@و من برای زندگی تو را بهانه میکنم@@@
تجهیزات آرایشگاهی اتحاد
یادداشتهای چند بی مخ
راز خوشبختی
◄جوک و اس ام اس جدید►
aftab(آبجی فاطمه)
داستان های کوتاه(آبجی زهرا)
دانشجوهای مهندسی کشاورزی(پسر خاله صادق)
معرفی و بررسی گوشی های موبایل
افزایش ترافیک : رنک ساز
به زندگی لبخند بزنیم
نگاه
شیطونک انا جون جونی
افزایش سریع ، آسان و رایگان آمار بازدید
سکرت
عشق ممنوعه(پارمیدا)
بیضا سرزمین جاوید
♫نوای ســـــــکــــــوت♪
دوستان پارسی
آشفته زمانیست یارب كمكم كن
قصه های نرگس
کلاغ نـــــــــــــــــــــــــــــــیوز
پاتوق مطالب توپ
ساغر-2010
دل نوشته های پسر 16 ساله
وب تفریحی بست فان
داستان آنلاین - خانه تایپ
داستان آنلاین - خانه دانلود
just my love
روز ژوکر
خلاصه و دانلود رمانها
در جستجوی عشق
نیوشا ضیغمی / شادی
دختری از نسل افتاب
سایه های زندگیم
بیمار عشق
پایگاه سرگرمی پاتوق98
ارثیه باد
وب حسین تهی
ثبت دامنه و فروش هاست
باران عشق
زیر خاکی
ملیسا شیطون
دنیای واقعی
نگهبان عشق
**بانوی مرداد**
کلبه چوبی
مروارید عشق
پسری از نسل پارس
Twilight Fans
(◕‿◕)دختــــرک شیـــطون بــــلـا(◕‿◕)
عاشق دلشکسته
...عاشقانه...
اینجا قلب من است...
lovelygirl
حرف های یک جوون

.:: لیست کامل لینکستان ::.


لوگوی دوستان







اعلامیه مهم



توجه توجه : در صورت تمایل به تبادل لینک نظر خود را به صورت خصوصی درج نمایید
در غیر این صورت تبادل لینک با شما امکان پذیر نمی باشد
خوندن این وبلاگ به شما بال میده
ایمیل یاهو ایمیل میهن میل ایمیل جی میل
بازدیدکنندگان محترم لطفا در نظرسنجی وبلاگ شرکت کنید
نظرات و انتقادات خود را در بخش نظرات با ما در میان بگذارید
برای کمک به بازدیدکنندگان برای انتخاب رمان مورد پسند نظرات خود را درباره هر رمان بنویسید
با تشکر


رمان عاشق بودیم-قسمت هفدهم
مرتبط با : رمان های الهام.الف





قسمت هفدهم


دلربا با تعجب به خواهرش نگریست و گفت : منظورت چیه؟
- برو بیرون و منو تنها بذار...
- دلبر ، تو بهرام رو ...
هنوز حرف دلربا تمام نشده بود که دلبر مانند دیوانگان به خنده افتاد و اشک از چشمانش سرازیر شد ، دلربا با عصبانیت بازوان او را گرفت و چند بار تکانش داد و گفت :
- تو به بهرام علاقه داشتی؟!! آره؟
دلبر لحظه ای ساکت شد و با چشمان سیاهش ، به چهره پریشان دلربا چشم دوخت سپس با نفرت خاصی گفت :
- هرگز نفهمیدی من چی میخواستم...
دلربا با صدای لرزان گفت : بهرام همسر منه...
دلبر نیشخندی زد و گفت : چیه؟ نگران شدی...؟ ترسیدی شوهر خوشگلتو بدزدم...؟ آره؟
دلربا سیلی محکمی به گوش خواهرش زد و گفت : خجالت بکش...
دلبر دستش را روی گوشش گذاشت و از درد چشمانش را بست ، وقتی چشمهایش را باز کرد سیاهی ریمل زیر چشمهایش ریخته بود ، دلربا که از عصبانیت می لرزید گفت :
- دلبر...نیگاه کن...تو هنوز خیلی جوونی...الآن نمی فهمی دوست داشتن یعنی چی...توی سن و سال تو مسائل عاطفی زیادی پیش میاد...تو نباید درگیر این عشق های الکی بشی...
- عشق من الکی نیست...
دلبر این را گفت و به سمت تخت رفت و آنجا نشست ، دلربا با ناراحتی گفت :
- تو باید درک کنی که بهرام ، شوهر خواهر توست...نه مردی که بخوای عاشقش بشی...
دلبر نگاه زیرکانه ای به او کرد و گفت : اومدی ارشادم کنی؟
- این نصیحت های خواهرانه س...دلبر ، من نگرانتم ...من خیلی دوست دارم...
دلبر با نفرت گفت :
- ولی من دوست ندارم...
دلربا نگاه ملامت باری به او انداخت و گفت :
- تو از اینکه من و بهرام با هم ازدواج کردیم...ناراحتی؟
دلبر نگاهش را از پنجره اتاق به حیاط دوخت و گفت : نه...
دلربا لبخند کمرنگی زد و گفت : پس چرا از من بدت میاد...؟!
دلبر به سمت دلربا برگشت و درحالیکه بغض کرده بود گفت :
- واسه اینکه تو نمیذاری من دیده بشم...
دلربا با تعجب گفت : واسه کی دیده بشی؟!
دلبر نیشخندی زد و گفت : من و تو نمی تونیم همدیگه رو بفهمیم...بی خیال...برو بیرون....
دلربا با نگرانی گفت :
- این شکل و شمایل رو واسه خودت درست کردی که دیده بشی؟
دلبر چیزی نگفت ، معلوم بود که می خواهد چیزی بگوید ولی خودش را کنترل کرد...
دلربا با دلسوزی گفت :
- بهرام از شکل و شمایل جدیدت خوشش نیومد...
دلبر پوزخندی زد و گفت : بهرام....؟ ارزونی خودت...
دلربا خواست به سمت او برود و کمی آرام اش کند که دلبر ناگهان حالت تدافعی به خود گرفت و عقب رفت سپس گفت :
- برو اونور...اگه دستت بمن بخوره جیغ می کشم...فهمیدی؟
دلربا که از رفتار عجیب دلبر حسابی ناراحت شده بود با نگرانی گفت :
- داری با خودت چکار می کنی دختر؟ اینقدر منو عذاب نده...
- نمی خواد دلت واسه من بسوزه...
- دلبر من و تو خواهریم...نه دشمن هم...
- ولی من دشمنت هستم...دیگه هم نمی خوام ببینمت فهمیدی؟
- دلبر...؟!
دلبر با دستانش گوش خود را گرفت و فریاد کشید : برو بیرون...
دلربا با ناراحتی از اتاق بیرون رفت و به در تکیه داد ، سرش پر از فکرهای مختلف بود ، نمی دانست باید چکار کند ، احساس خستگی می کرد و تمام بدنش از عصبانیت می لرزید ، بهرام متوجه او شد و رو به فرنگیس که با نگرانی گوشه هال نشسته بود کرد و گفت :
- مامان...دلربا اومد...
و هر دو با اشتیاقی که در نگاهشان بود به لب های دلربا چشم دوختند تا همه چیز را برایشان بگوید ولی دلربا آشفته بود و با آن حال چیز زیادی نگفت و هر چه هم برای آنها تعریف کرد ساختگی و دروغ بود...
دلربا جرئت نداشت واقعیتی که از زبان خواهرش شنیده بود را برای آنها بازگو کند...
***

تقریبا دیگر شب شده بود که دلربا و بهرام به خانه رسیدند ، دلربا خسته و ناراحت به نظر می رسید ، روی کاناپه نشست و کیفش را کنارش گذاشت ، بهرام که در طول راه متوجه ناراحتی دلربا شده بو کنارش نشست و درحالیکه سعی می کرد با نوازش موهای او کمی آرامش کند با کنجکاوی گفت :
- چی شده دلربا؟! چرا اینقدر ناراحتی؟
دلربا آهی کشید و گفت : چیز مهمی نیس...فقط یه کم خسته ام...تو برو بخواب...
بهرام با ناراحتی گفت : به خاطر دلبره...؟
دلربا لبخند کمرنگی زد و گفت : نه...
- پس چی تو رو اینقدر ناراحت کرده...؟!
دلربا دست بهرام را گرفت و گفت : تو برو بخواب...مگه فردا بازم نباید بری پیش دکتر مجد؟
- آره...فکر کنم دیگه آخرین جلسه ای باشه که میرم...
دلربا جلو آمد و بوسه ای بر پیشانی بهرام زد سپس گفت : پس دیگه خوب شدی...؟
- دکتر که معتقده من خودم دارم تنبلی می کنم وگرنه تا الان ...
بهرام حرفش را نا تمام گذاشت و با تعجب به قطرات اشکی که از چشمان دلربا سرازیر شده بود نگریست.
- دلربا؟!
دلربا اشک هایش را با دست پاک کرد و بلند شد سپس گفت :
- من میرم بخوابم...
- تو چت شده؟ ببینم نکنه دلبر چیزی بهت گفته که به ما نگفتی؟ آره؟
دلربا لبخند کمرنگی زد و گفت : نه...فقط...
بهرام با پریشانی گفت : فقط چی...؟!
- اون می گفت عاشق یه مردی شده..
- عاشق شده....؟! اون فقط هجده سالشه...
- می دونم...
- حالا اون مرد کی هس؟ ببینم درست و حسابی هست...؟
- اوهوم...چیز زیادی بمن نگفت...
بهرام بلند شد و به سمت دلربا آمد و گفت : پس چرا سر و وضعش اینجوری شده؟!!
دلربا در جواب دادن تردید کرد فقظ توانست یه چیز بگوید :
- لجبازی...
بهرام متعجب گفت : با کی؟!
دلربا درحالیکه به سمت اتاق خواب می رفت گفت : با خودش...
بهرام با خود گفت : لجبازی با خودش؟! دلبر دیوونه...
و با لبخندی که روی صورتش نقش بسته بود ، به سمت اتاق رفت...
***
بهرام وارد مطب شد و به خانم منشی که درحال صحبت کردن با تلفن بود سلام کرد سپس روی یکی از صندلی ها نشست و منتظر شد تا نوبتش فرا برسد، از پنجره مطب می توانست شاخه های درختان را که با وزش باد به این سو و آن سو می رفتند ببیند ، شهریور ماه بود و کمی از گرمای روزانه کاسته شده بود . بهرام مجله ای از روی میز برداشت و مشغول به ورق زدن شد ، نگاهش روی تیتر های مطالب کشیده شد :
" زنی که به همسرش خیانت کرد..."
" مرد خیانتکار نقشه قتل همسرش را کشید..."
" دوست خانوادگی ، هووی زن شد..."
" عشق ، بهانه ای برای قتل خواهر..."
بهرام با تعجب ابروانش را بالا انداخت و گفت : اینا دیگه چیه؟ عجب دوره زمونه ای شده...
و با ناراحتی مجله را روی میز انداخت ، خانم منشی متوجه حالت بهرام شد ، عینکی که بر چشم داشت را بالا تر برد و گفت :
- چی شد آقای آریایی...؟!
بهرام لبخند کمرنگی زد و گفت : هیچی...چه چیزهایی توی این مجله ها می نویسند...انگار فقط باید از خیانت و قتل و دزدی و...این چیزها بنویسند...این همه مطلب خوب هست...
خانم منشی خندید و گفت : درسته ولی این مسائل توی جامعه ما هست...چرا از واقعیت ها ننویسند؟ همین دیروز بود اومدند از ساختمان رو به رویی چند تا دختر و پسر رو دستگیر کردند بردند...
- چرا؟ مگه چی شده بود...؟!
- چی بگم...مثل اینکه خونه فساد درسته کرده بودند...
- همون بهتر که گرفتنشون...
خانم منشی سری تکان داد و گفت : آره بخدا...همینا هستن که جامعه رو خراب کردن...چرا اینقدر دخترهای فراری زیاد شدن؟ بخاطر همین روابط ناسالمه دیگه...دوران ما دخترها خجالت می کشیدن اسم پسر رو به زبون بیارن ولی الان یه دختر چهارده ساله به اندازه سنش دوست پسر داره...
بهرام لبخند تلخی زد و گفت : واقعا ناراحت کننده س...
خانم منشی خواست چیزی بگوید که در اتاق دکتر باز شد و یکی از بیماران بیرون آمد خانم منشی به بهرام اشاره کرد و گفت :
- بفرمایید ...نوبت شماست...
بهرام سری تکان داد و داخل اتاق شد ، دکتر مجد با دیدن او لبخند گرمی زد و گفت :
- به...به...بهرام جان...خوبی پسرم؟
بهرام لبخند کمرنگی زد و با دکتر دست داد سپس روی صندلی نشست و گفت : سلام آقای دکتر...ممنونم خیلی بهترم...
دکتر بلند شد و گفت : بشین روی تخت تا پاهاتو یه معاینه بکنم...
بهرام روی تخت نشست و اجازه داد تا دکتر پاهایش را معاینه کند ، دکتر درحالیکه به نقاط مختلف پای بهرام ضربه های کوتاه وارد می کرد گفت :
- ببینم میونه ت با سعید بهم خورده؟
بهرام متعجب گفت : چطور؟!
دکتر گفت : آخه امروز زنگ زده بود...میخواست بدونه امروز وقت دکتر داری یا نه...
- واسه چی؟
- چه بدونم...می گفت خیلی نگرانته...
بهرام پوزخندی زد و گفت : می دونم...
- من بهش گفتم چرا به خودت زنگ نزده...
- اون چی گفت ؟
دکتر خندید :
- گفت بهرام دیگه با من حرف نمی زنه...
صدای آخ بلند بهرام در اتاق پیچید ، دکتر سرش را بالا آورد و گفت : معلومه که حسابی پاهات خوب شده...
بهرام با خوشحالی گفت : یعنی دیگه لازم نیس بیام...؟
دکتر به پشت میزش رفت و گفت : یعنی اینقدر از ما خسته شدی؟!
- نه آقای دکتر...
- باشه...نمی خواد از خودت دفاع کنی...اونجور که من تشخیص دادم دیگه لازم نیس بیای...فقط باید قول بدی که زیاد راه بری...
- زیاد؟ برم مسافرت...؟
دکتر خندید و گفت : معلومه که حسابی حوصله ت سر رفته ...آره؟
بهرام چیزی نگفت ، از روی تخت پایین آمد و کنار میز دکتر ایستاد.
- ببینم چرا به مادرت سر نمی زنی؟!
بهرام آهی کشید و گفت : اون که منو دوس نداره...
دکتر با لحنی مطمئن گفت :
- ولی اون خیلی دوست داره...
بهرام پوزخندی زد و گفت : ببینم مادرم ازتون خواسته اینا رو بگید...؟
- اون خیلی بهت نیاز داره...
- باور نکنید...
- خیلی دوستت داره...تو تنها پسرشی...
- اگه دوستم داشت باید زنم رو هم دوست می داشت...
دکتر چیزی نگفت و مشغول نوشتن نسخه برای بهرام شد ، وقتی بهرام از مطب بیرون آمد خیلی به حرفهای دکتر فکر کرد ، خودش هم خیلی مایل بود به مادرش سر بزند ولی نمی خواست بدون دلربا به آن خانه برگردد خواست تاکسی بگیرد که صدای لطیفی به گوشش رسید:
- سلام...
بهرام به پشت سرش نگریست و متوجه دختری که با لباس های شیک پشت سرش ایستاده بود ، شد ، با اینکه چهره واقعی او زیر آرایش سنگینی که داشت پنهان شده بود ولی بهرام از خالی که گوشه لب دختر بود توانست او را بشناسد ...
- خانم یوسفی...؟!
ادامه دارد...


نوشته شده توسط حسین اکرمی در یکشنبه 17 مهر 1390

نظرات ()

مطالب ارسالی

» مدیر وب جدید
» رمان به خاطر خواهرم -قسمت دوازدهم
» رمان به خاطر خواهرم -قسمت یازدهم
» رمان به خاطر خواهرم -قسمت نهم
» داستان هنرپیشه
» رمان به خاطر خواهرم -قسمت دهم
» رمان عاشق بودیم-قسمت سی ام
» رمان عاشق بودیم-قسمت بیست و نهم
» رمان عاشق بودیم-قسمت بیست و هشتم
» رمان عاشق بودیم-قسمت بیست و هفتم
» رمان عاشق بودیم-قسمت بیست و ششم
» رمان عاشق بودیم-قسمت بیست و پنجم
» رمان عاشق بودیم-قسمت بیستم و چهارم
» رمان عاشق بودیم-قسمت بیست و سوم
» رمان عاشق بودیم-قسمت بیست و دوم

» لیست کامل مطالب ارسالی


معرفی مدیر

سلام خدمت بازدید کنندگان گرامی
حسین هستم مدیر وبلاگ
20 سالمه بچه ی شیرازم
از اینکه اوقات خود را در این وبلاگ می گذرانید متشکرم.
ID:
hosseinakrami2010
نامم را پدرم انتخاب کرد
فامیلم را جدم انتخاب کرد
اما من خودم راهم را انتخاب میکنم
دکتر شریعتی





داستان و رمان
رمان موبایل
مدیر وبلاگ: حسین اکرمی


لوگوی وبلاگ من


داستان و رمان - رمان عاشق بودیم-قسمت هفدهم


نظرسنجی




کدامیک از نویسندهای جوان وبلاگ موفق تر بوده اند؟(رمان های کدام نویسنده را می پسندید؟)





امکانات وبلاگ

مدیر وبلاگ :
» حسین اکرمی

آمار وبلاگ
» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

Google

در این وبلاگ
در كل اینترنت



صفحه اصلی | پست الکترونیک | اضافه به علاقه مندی ها | ذخیره صفحه


Powered By mihanblog.com Copyright © 2011 by hosseinakrami2010
Design By : حسین اکرمی