تبلیغات
داستان و رمان - رمان عاشق بودیم-قسمت چهاردهم
..
منوی اصلی
لینکهای سریع

موضوعات
رمان های نیلوفر.ن
رمان های نرگس.ش
رمان های الهام.الف
داستان
رمان
معرفی نویسنده جوان
بدون شرح

آرشیو ماهانه
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389

.:: لیست کامل آرشیو ماهانه ::.


لینکستان

آوایی از دوردست
گالری عکس پارس پیک
بهشتیان
◘ سایت محبوبـــ کـــرسی ◘
@@@و من برای زندگی تو را بهانه میکنم@@@
تجهیزات آرایشگاهی اتحاد
یادداشتهای چند بی مخ
راز خوشبختی
◄جوک و اس ام اس جدید►
aftab(آبجی فاطمه)
داستان های کوتاه(آبجی زهرا)
دانشجوهای مهندسی کشاورزی(پسر خاله صادق)
معرفی و بررسی گوشی های موبایل
افزایش ترافیک : رنک ساز
به زندگی لبخند بزنیم
نگاه
شیطونک انا جون جونی
افزایش سریع ، آسان و رایگان آمار بازدید
سکرت
عشق ممنوعه(پارمیدا)
بیضا سرزمین جاوید
♫نوای ســـــــکــــــوت♪
دوستان پارسی
آشفته زمانیست یارب كمكم كن
قصه های نرگس
کلاغ نـــــــــــــــــــــــــــــــیوز
پاتوق مطالب توپ
ساغر-2010
دل نوشته های پسر 16 ساله
وب تفریحی بست فان
داستان آنلاین - خانه تایپ
داستان آنلاین - خانه دانلود
just my love
روز ژوکر
خلاصه و دانلود رمانها
در جستجوی عشق
نیوشا ضیغمی / شادی
دختری از نسل افتاب
سایه های زندگیم
بیمار عشق
پایگاه سرگرمی پاتوق98
ارثیه باد
وب حسین تهی
ثبت دامنه و فروش هاست
باران عشق
زیر خاکی
ملیسا شیطون
دنیای واقعی
نگهبان عشق
**بانوی مرداد**
کلبه چوبی
مروارید عشق
پسری از نسل پارس
Twilight Fans
(◕‿◕)دختــــرک شیـــطون بــــلـا(◕‿◕)
عاشق دلشکسته
...عاشقانه...
اینجا قلب من است...
lovelygirl
حرف های یک جوون

.:: لیست کامل لینکستان ::.


لوگوی دوستان







اعلامیه مهم



توجه توجه : در صورت تمایل به تبادل لینک نظر خود را به صورت خصوصی درج نمایید
در غیر این صورت تبادل لینک با شما امکان پذیر نمی باشد
خوندن این وبلاگ به شما بال میده
ایمیل یاهو ایمیل میهن میل ایمیل جی میل
بازدیدکنندگان محترم لطفا در نظرسنجی وبلاگ شرکت کنید
نظرات و انتقادات خود را در بخش نظرات با ما در میان بگذارید
برای کمک به بازدیدکنندگان برای انتخاب رمان مورد پسند نظرات خود را درباره هر رمان بنویسید
با تشکر


رمان عاشق بودیم-قسمت چهاردهم
مرتبط با : رمان های الهام.الف




قسمت چهاردهم

سعید به لیوان خالی کافه گلاسه ای که رو به رویش بود نگریست و گفت :
- آره...خیلی خوشمزه بود ولی دیگه تموم شده...نیگاه ، لیوان خالیه...
و با سر به لیوان خالی اش اشاره کرد ، بهرام پوزخندی زد و کافه گلاسه اش را تمام کرد ، سعید لیوانش را سمت او گذاشت و گفت :
- هیچکس به لیوانی که خالی شده توجه نمی کنه...
بهرام به جلو خم شد و دستش را زیر چانه گذاشت و گفت :
- منظورت چیه؟ !
سعید آهی از ته دل کشید و سعی کرد با رفتار خود بهرام را تحت تاثیر قرار بدهد ، با اندوه گفت :
- دلربا تنها چیزی بود که دوس داشتم...تنها زنی بود که قلبم از محبتش پر بود...می دونی چیه بهرام؟ خیلی نجیب و زیبا بود...و یه مرد مگه چی میخواد؟ دلم لرزید...آره ...من عاشق دلربا شدم...شاگردم بود...ولی من نتونستم در برابر احساسم مقاومت کنم...خب منم انسانم....حق دارم کسی رو دوس داشته باشم...
- خب...چرا چیزی از احساست بمن نگفتی؟!
سعید با صدای بلند خندید و گفت : چی میگفتم...؟!! هان؟ میگفتم بهرام تو دقیقا دست روی زنی گذاشتی که من دوستش دارم...؟! اونوقت قبول می کردی میدون رو خالی کنی و دلربا رو به سمت من هل بدی..؟!
بهرام لحظه ای فکر کرد سپس با لحنی مطمئن گفت : اگه اون موقع می دونستم قبل از من ، خواستگار دلربا بودی...با تموم عشق و علاقه ای که بهش داشتم می رفتم کنار...
سعید به تلخی خندید و درحالیکه شانه هایش از خشم و حسادت می لرزید با ناراحتی گفت :
- ولی بازم دلربا تو رو انتخاب می کرد...
بهرام ، پشتش را به صندلی تکیه داد و گفت : دلربا میگه تو ازش کینه به دل داری...
- قلب من، از عشقش خالی شده...دقیقا مثل همین لیوان...تا وقتی که کنارم بود قلبم لبریز از عشقش بود و حالا...حالا که مال من نیست...قلبم هم خالی شده.. حالا دیگه چه اهمیتی داره وقتی اونو از دست دادم...چرا باید کینه به دل بگیرم؟
- چقدر روشن فکر و منطقی!!
بهرام این را گفت و با حالتی مسخره شروع به کف زدن برای او کرد ، سعید با عصبانیت از جای بلند شد و گفت :
- من سعی دارم سوء تفاهمات رو برطرف کنم ولی تو از موقعی که اومدیم اینجا همش داری مسخره ام می کنی و کنایه می زنی...باشه باور نکن...من مجبورت نمی کنم که باور کنی ولی یه روز خودت می فهمی که هر چی که دلربا گفته راست نبوده...و یادت باشه که خودت دوستی مونو بهم زدی...امیدوارم با زنت خوشبخت بشی...!!
سپس بی آنکه نیم نگاهی به بهرام بیندازد ، چند اسکناس از جیب کت اش بیرون آورد و روی میز انداخت و درحالیکه از میز دور می شد با ناراحتی گفت :
- مهمون من...بزار به حساب رفاقت چند ساله مون که دیگه واسه همیشه تموم شد ...
بهرام با پریشانی سرش را روی میز گذاشت و مدتی چشمانش را بست ، سرش سنگین شده بود و حال خوبی نداشت تقریبا غروب بود که به خانه برگشت ، از پله های خانه بالا می رفت که دلربا به استقبالش آمد و دست زیر بازوانش انداخت تا بالا رفتن برایش سخت نباشد ، وقتی وارد منزل شدند دلربا ، او را در آغوش کشید و گفت :
- بهرام فکر می کنی کی امروز زنگ زده بود؟
دلربا هنوز هیجان زده ، منتظر جواب بهرام بود ، سرش را روی شانه بهرام گذاشت و سعی کرد صدای نفس هایش را بشنود ، بوی عطر خاصی به مشامش رسید ،بهرام همانطور که از آغوش گرم و پر محبت دلربا لذت می برد نجوا کنان گفت : وقتی تو رو بقل میکنم دیگه فکرم کار نمی کنه...
دلربا خندید و گفت :- حالا یه خورده به مغزت فشار بیار...
بهرام ، کمی از دلربا فاصله گرفت و با تعجب گفت : مامانت...؟!!
دلربا خندید و گفت : آره...مامانم زنگ زده بود...خیلی سلام رسوند...واسه فردا ما رو نهار دعوت کرده ...
- خوبه...
بهرام این را گفت و با بی حوصلگی به سمت کاناپه قدم برداشت ، دلربا با دیدن حالت بهرام نگران شد و گفت :
- ببینم چی شده...؟!
بهرام روی کاناپه نشست و در حالیکه سعی می کرد پاهایش را با دست بمالد آه کوتاهی کشید ، دلربا با عجله خود را به او رساند و گفت :
- چی شده بهرام؟!
بهرام با روی کاناپه لم داد و با خستگی گفت : پاهام خیلی درد میکنه...
دلربا پریشان شد و خواست پای او را ماساژ دهد که بهرام مانع شد و گفت :
- نمی خواد...فکر کنم امروز زیادی سر پای بودم...یه کم استراحت کنم خوب میشه...
دلربا کنار او روی کاناپه نشست و سر بهرام را روی پاهای خود گذاشت سپس مشغول نوازش او شد ، بهرام به آرامی چشمانش را بست ، دلربا دستش را داخل موهای سیاه و مجعد بهرام فرو برد و گفت :
- اگه می تونستم ...خستگی رو از بدنت بیرون می کردم...
بهرام درحالیکه چشمهایش هنوز بسته بود لبخند شیطنت آمیزی زد و گفت :
- می تونی...خوبم می تونی...
دلربا با تعجب گفت : من...؟! چه جوری؟
بهرام چشمهایش را گشود و دستش را روی پیشانی اش گذاشت و گفت : اینجا...اینجا ...
دلربا متوجه منظور بهرام شد ، سرش را خم کرد و بوسه هایی کوتاه بر پیشانی و صورت بهرام زد وقتی خواست گردن او را ببوسد باز هم بوی عطر خاصی به مشامش خورد با تعجب گفت :
- بهرام...؟! از کی تا حالا عطرتو عوض کردی...؟
بهرام از جای بلند شد و روی کاناپه نشست سپس لباسش را بویید و گفت :
- من که اصلا امروز عطر نزده بودم...
- پس این...
دلربا حرفش را خورد و با نگرانی به بهرام نگریست...


بهرام به چهره گرفته دلربا نگریست و با ناراحتی گفت : چیه؟ چرا اینجوری نگام می کنی؟

دلربا نفس عمیقی کشید و گفت : عطر نزده بودی؟! پس این عطر مال چیه؟

- من نمی دونم...

دلربا خم شد و دوباره کت بهرام را بویید ، سپس زیر لب گفت : یه عطر زنونه س...

- منظورت چیه؟!

بهرام با ناراحتی به دلربا نگریست و منتظر جواب او شد ، اما دلربا که همیشه محتاط و صبور بود چیزی نگفت ،بلند شد و آرام به سمت آشپزخانه رفت ، بهرام با عصبانیت از جای بلند شد و در حالیکه پشت سر او با احتیاط قدم بر می داشت گفت :

- دلربا حرفتو کامل بزن...

دلربا سر جایش ایستاد و پس از اینکه به سمت بهرام برگشت گفت :

- من که چیزی نگفتم...

بهرام که هنوز از برهم خوردن دوستی اش با سعید عصبی بود با لحن تحقیر آمیزی گفت :

- نکنه میخوای منو هم با خودت مقایسه کنی...؟

دلربا با ناباوری به چهره پریشان بهرام نگریست و گفت : چی داری میگی...؟ بهرام تو هنوز فکر می کنی من بهت خیانت کردم...؟!!

بهرام پوزخندی زد و گفت : چرا که نه...من از کجا بدونم که حرفهای سهیل راد راست بوده؟ هان؟

چشمان دلربا را هاله ای از اشک پوشاند ، باورش نمی شد مردی که آنچنان راحت و بی ملاحظه به او این ها را می گفت بهرام باشد ، با صدای لرزانی که با بغض همراه بود گفت :

- بهرام تو رو خدا...چرا این فکر رو می کنی؟ خیلی بی انصافی...

بهرام صدایش را بلند کرد و گفت : من؟ من بی انصافم؟! من که بخاطر تو جلوی بهترین دوستم وایستادم...؟ من که بخاطر کاری که شایدواقعا کرده باشی رفاقتم با سعید رو بهم زدم؟ خوبه...کدوم مردی این حرفایی که تو گفتی رو باور می کنه هان؟

دلربا لحظه ای چشمهایش را بست و سعی کرد آرام باشد ولی بهرام همانطور به او بد و بیراه می گفت سرانجام دیگر طاقتی برای دلربا باقی نماند و با تمام وجود جیغ کشید ، بهرام که انتظار چنین واکنشی را از دلربا نداشت لحظه ای متعجب و بی حرکت او را نگریست ، دلربا در حالیکه می گریست خطاب به بهرام گفت :

- حالا که اینجوره ...بهتره بدونی منم هیچکدوم از حرفاتو باور نکردم...

بهرام با تعجب گفت : چی؟ کدوم حرفها...؟!

دلربا جلوتر آمد و گفت : اینکه یکدفعه ای با بهناز آشنا شدی و تا بحال نمی شناختیش و حالا با اینکه لباس هات بوی عطری که اون همیشه می زنه رو میده.... تو اصرار داری بگی امروز اصلا عطر نزده بودی...نه آقا بهرام من بچه نیستم که گولم بزنی....فکر کردی من نمی فهمم که امروز با اون...

و هنوز حرفش تمام نشده بود که بهرام سیلی محکمی در گوشش زد ، گُر گرفت... و از درد و سوزشی که در گونه اش پیچیده بود ،ساکت شد و دستش را روی گوشش گذاشت ، بهرام با چشمان متورم و خون آلودش به چشمان عسلی و گریان دلربا خیره شد و با فریاد گفت :

- می فهمی داری چی میگی؟!! دلربا تو داری منو به خیانت متهم می کنی؟ آره؟؟؟ فقط بخاطر این عطر لعنتی...

و با عصبانیت کتش را از تن بیرون آورد و با تمام قدرت به گوشه ای پرتاب کرد، دلربا با بغض گفت :

- چیه ؟ بهت بر خورد؟! سخته حقیقت رو بشنوی؟

- من شوهرتم...تو حق نداری منو اینجوری متهم کنی؟

دلربا جلو رفت و یقه بهرام را محکم چسبید و گفت :

- پس من چی؟ منم زنتم.. تو چرا منو متهم می کنی؟تو چرا حرفهای منو باور نمی کنی؟!

بهرام با این سوال دلربا به فکر فرو رفت ، هر دو برای مدتی کوتاه با عشقی که هر لحظه در نگاهشان کمرنگ تر می شد به همدیگر نگریستند ، چانه دلربا شروع به لرزیدن کرد در دلش خیلی حرف ها بود که می خواست به شوهرش بگوید ولی بغض راه گلویش را سد کرده بود و دیگر توانی برای صحبت نداشت ، بهرام سرش را پایین انداخت و گفت :

- چرا من و تو اینجوری به هم می پریم؟! هان؟ دلربا...چرا به همدیگه شک می کنیم؟

دلربا سرش را روی سینه ستبر بهرام گذاشت و چشمهایش را آرام بست ، قطره ای از گوشه پلک اش به پایین سرازیر شد با صدای خاموشی گفت :

- دیگه خسته شدم...

بهرام سرش را خم کرد و بوسه ای بر موهای خرمایی رنگ دلربا زد و گفت : منو ببخش...خیلی درد داشت؟

دلربا در حالیکه از ناراحتی بریده بریده سخن می گفت خودش را محکم تر به بهرام چسباند و گفت :

- تو... هم منو ببخش...

بهرام با دستش چانه دلربا را بالا آورد و گفت : ببینم خیلی محکم زدم؟

دلربا با ناراحتی گفت : دیگه منو نزن...باشه بهرام؟

بهرام او را محکم در آغوش گرفت و گفت : دستم بشکنه...
ادامه دارد...



نوشته شده توسط حسین اکرمی در پنجشنبه 14 مهر 1390

نظرات ()

مطالب ارسالی

» مدیر وب جدید
» رمان به خاطر خواهرم -قسمت دوازدهم
» رمان به خاطر خواهرم -قسمت یازدهم
» رمان به خاطر خواهرم -قسمت نهم
» داستان هنرپیشه
» رمان به خاطر خواهرم -قسمت دهم
» رمان عاشق بودیم-قسمت سی ام
» رمان عاشق بودیم-قسمت بیست و نهم
» رمان عاشق بودیم-قسمت بیست و هشتم
» رمان عاشق بودیم-قسمت بیست و هفتم
» رمان عاشق بودیم-قسمت بیست و ششم
» رمان عاشق بودیم-قسمت بیست و پنجم
» رمان عاشق بودیم-قسمت بیستم و چهارم
» رمان عاشق بودیم-قسمت بیست و سوم
» رمان عاشق بودیم-قسمت بیست و دوم

» لیست کامل مطالب ارسالی


معرفی مدیر

سلام خدمت بازدید کنندگان گرامی
حسین هستم مدیر وبلاگ
20 سالمه بچه ی شیرازم
از اینکه اوقات خود را در این وبلاگ می گذرانید متشکرم.
ID:
hosseinakrami2010
نامم را پدرم انتخاب کرد
فامیلم را جدم انتخاب کرد
اما من خودم راهم را انتخاب میکنم
دکتر شریعتی





داستان و رمان
رمان موبایل
مدیر وبلاگ: حسین اکرمی


لوگوی وبلاگ من


داستان و رمان - رمان عاشق بودیم-قسمت چهاردهم


نظرسنجی




کدامیک از نویسندهای جوان وبلاگ موفق تر بوده اند؟(رمان های کدام نویسنده را می پسندید؟)





امکانات وبلاگ

مدیر وبلاگ :
» حسین اکرمی

آمار وبلاگ
» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

Google

در این وبلاگ
در كل اینترنت



صفحه اصلی | پست الکترونیک | اضافه به علاقه مندی ها | ذخیره صفحه


Powered By mihanblog.com Copyright © 2011 by hosseinakrami2010
Design By : حسین اکرمی