تبلیغات
داستان و رمان - رمان عاشق بودیم-قسمت سیزدهم
..
منوی اصلی
لینکهای سریع

موضوعات
رمان های نیلوفر.ن
رمان های نرگس.ش
رمان های الهام.الف
داستان
رمان
معرفی نویسنده جوان
بدون شرح

آرشیو ماهانه
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389

.:: لیست کامل آرشیو ماهانه ::.


لینکستان

آوایی از دوردست
گالری عکس پارس پیک
بهشتیان
◘ سایت محبوبـــ کـــرسی ◘
@@@و من برای زندگی تو را بهانه میکنم@@@
تجهیزات آرایشگاهی اتحاد
یادداشتهای چند بی مخ
راز خوشبختی
◄جوک و اس ام اس جدید►
aftab(آبجی فاطمه)
داستان های کوتاه(آبجی زهرا)
دانشجوهای مهندسی کشاورزی(پسر خاله صادق)
معرفی و بررسی گوشی های موبایل
افزایش ترافیک : رنک ساز
به زندگی لبخند بزنیم
نگاه
شیطونک انا جون جونی
افزایش سریع ، آسان و رایگان آمار بازدید
سکرت
عشق ممنوعه(پارمیدا)
بیضا سرزمین جاوید
♫نوای ســـــــکــــــوت♪
دوستان پارسی
آشفته زمانیست یارب كمكم كن
قصه های نرگس
کلاغ نـــــــــــــــــــــــــــــــیوز
پاتوق مطالب توپ
ساغر-2010
دل نوشته های پسر 16 ساله
وب تفریحی بست فان
داستان آنلاین - خانه تایپ
داستان آنلاین - خانه دانلود
just my love
روز ژوکر
خلاصه و دانلود رمانها
در جستجوی عشق
نیوشا ضیغمی / شادی
دختری از نسل افتاب
سایه های زندگیم
بیمار عشق
پایگاه سرگرمی پاتوق98
ارثیه باد
وب حسین تهی
ثبت دامنه و فروش هاست
باران عشق
زیر خاکی
ملیسا شیطون
دنیای واقعی
نگهبان عشق
**بانوی مرداد**
کلبه چوبی
مروارید عشق
پسری از نسل پارس
Twilight Fans
(◕‿◕)دختــــرک شیـــطون بــــلـا(◕‿◕)
عاشق دلشکسته
...عاشقانه...
اینجا قلب من است...
lovelygirl
حرف های یک جوون

.:: لیست کامل لینکستان ::.


لوگوی دوستان







اعلامیه مهم



توجه توجه : در صورت تمایل به تبادل لینک نظر خود را به صورت خصوصی درج نمایید
در غیر این صورت تبادل لینک با شما امکان پذیر نمی باشد
خوندن این وبلاگ به شما بال میده
ایمیل یاهو ایمیل میهن میل ایمیل جی میل
بازدیدکنندگان محترم لطفا در نظرسنجی وبلاگ شرکت کنید
نظرات و انتقادات خود را در بخش نظرات با ما در میان بگذارید
برای کمک به بازدیدکنندگان برای انتخاب رمان مورد پسند نظرات خود را درباره هر رمان بنویسید
با تشکر


رمان عاشق بودیم-قسمت سیزدهم
مرتبط با : رمان های الهام.الف





قسمت سیزدهم


دلربا روی صندلی جا به جا شد و گفت : ببینم...تو صدات رو عوض کردی؟!
صدای خنده سعید در گوشی پیچید سپس صدای خش داری جواب داد :
- ببینم جوجو...منظورت اینه....؟
- سعید حالمو بهم میزنی...تو مشکل روانی داری...!!
صدای سعید جواب داد :
- آره....می دونم...من مریضم...
- واقعا که...
- تنها دارویی که بهش نیاز دارم تویی...تو رو بدست بیارم خوب میشم...
- دیگه نمی تونی میونه من و بهرام رو خراب کنی آقای زرنگ...!!
- اوه...چقدر مطمئن حرف می زنی خانم کوچولو...
دلربا با عصبانیت گفت :
- من خانم کوچو لو نیستم...اسم دارم...
- وای...چقدر ترسیدم...
- بهتره دیگه مزاحم من نشی...وگرنه بد می بینی...
- داری تهدیدم می کنی؟!
- آره...من با چنگ و دندون از زندگیم محافظت میکنم...نمیذارم موجود خودخواهی مث تو زندگی منو و بهرام رو تلخ کنه...
- آهان...حرف از بهرام شد...الآن رفته فیزیوتراپی مگه نه؟
دلربا با تعجب گفت :
- چی ؟!! تو از کجا می دونی...
سعید خندید و گفت :
- خودش بهم زنگ زد...
- واسه چی؟!
- خب...بخاطر اون حرفهایی که سهیل راد بهش زده بود ازم شاکی بود...
- لعنتی...
- اوه...مودب باش خانم کوچولو...
- لعنتی...این همه دختر رنگ و وارنگ دور و برت ریخته...چی از جون من میخوای؟!!
- گفتم مودب باش...ببینم تو فکر کردی واسم حکم لباس رو داری؟ که این رنگ نشد اون یکی رنگ رو بردارم...
- تو لجباز و مغروری...فقط داری اذیت می کنی...آقای استاد تحصیلکرده...شخصیت والای جامعه...بفهم...من ازدواج کردم و شوهرمو هم خیلی دوس دارم...
صدای خش داری در جواب گفت :
- ببینم...شوهرتم تو رو دوس داره؟!!
و بعد صدای بوق قطع به گوش دلربا رسید ، هنوز سوال سعید درون گوشش بود...
" شوهرتم تو رو دوس داره....؟!"
دلربا خوب به لحن سعید فکر کرد ، طرز بیانش طوری بود که انگار از موضوعی در رابطه با بهرام با خبر است ، ناگهان فکرش به دیروز برگشت ، وقتی که کنار بهرام روی تخت خوابیده بود و بهرام بی مقدمه از او پرسیده بود :
"
-تو دوستی به نام یوسفی داری؟
با تعجب گفته بود :-تو بهناز رو از کجا می شناسی؟!
بهرام گفته بود: -اتفاقی امروز با هم آشنا شدیم...
"
دلربا دستش را بر پیشانی گذاشت و گفت : نه..نه...من نباید به بهرام شک کنم...نه...خدایا منو ببخش...
و بلند شد و با پریشانی به سمت کتابخانه رفت...
***
سعید دو تا کافه گلاسه سفارش داد و از جوانی که سفارش را می نوشت خواست که زیاد او را منتظر نگذارد سپس شیشه عطری از کیف اش بیرون آورد و در آن را گشود ، از جایی که نشسته بود کاملا بیرون کافی شاپ معلوم بود و او می توانست به خوبی بهرام را که لنگان لنگان به سمت کافی شاپ می آمد ببیند ، زیر لب گفت :
- بیا بهرام...خیلی وقته منتظرت بودم...
و بعد شیشه عطر را کمی خم کرد و کف دستانش را با دقت به آن آغشته کرد وقتی که مطمئن شد تمام دستانش از عطر مرطوب شد ه بلند شد و تظاهر کرد تازه متوجه حضور بهرام شده است ، با نگاهی نگران به سمت بهرام رفت و او را که تازه از در کافی شاپ وارد شده بود و در میان جمعیت به دنبالش می گشت ، در آغوش کشید و تا می توانست کف دستانش را به کت نوک مدادی که بهرام پوشیده بود مالید سپس کنار گوش بهرام زمزمه کرد :
- چه خوشتیپ شدی پسر...
بهرام خودش را از او جدا کرد و با جدیت گفت : ببینم سعید تو چرا درباره رابطه سهیل و دلربا بهم دروغ گفتی؟
سعید قیافه مظلومی به خود گرفت و با تعجب گفت : چی داری میگی بهرام؟! من؟ دروغ...؟!
بهرام با ناراحتی گفت : دیگه واسه من فیلم بازی نکن...من دیروز با سهیل راد صحبت کردم...حتی اونم میگه که همه چی ساختگی بوده!!
- سهیل راد؟!! یعنی تو به اون اطمینان کردی؟!
بهرام با تعجب گفت : منظورت چیه؟!
سعید نیشخندی زد و از بهرام خواست به پشت میزشان بروند و با هم صحبت کنند وقتی سر میز نشستند کافه گلاسه هم برایشان آورده بودند ، سعید مقداری از آن را خورد و گفت : به به...اینجا خیلی کافی شاپ خوبیه...ببینم قبلا اینجا اومده بودی؟
بهرام چپ چپ به سعید نگریست و گفت : چرا بحث رو عوض می کنی؟!
سعید لیوان کافه گلاسه اش را روی میز گذاشت و با ناراحتی گفت :
- تو چرا با من اینجوری حرف میزنی؟!!
- خیلی ازدستت عصبانی ام...تو میخواستی با دروغ هات زندگیمو ...
سعید میان حرف او پرید و گفت : بهرام...یه کم فکر کن...
بهرام لبخند تلخی زد و گفت : فقط از خودت دفاع کن...!!
- باشه...با اینکه حقیقت تو رو ناراحت میکنه...ولی از خودم دفاع می کنم...
بهرام دست به سینه نشست و به صندلی تکیه داد و گفت : می شنوم...
سعید دو آرنجش را روی میز گذاشت و با کلافگی گفت :
- تو میگی دیروز با سهیل راد حرف زدی...
- اوهوم...
- خب...یعنی تو فکر می کنی اونم همه حقیقت رو بهت گفته؟
- آره...
- خیلی ساده ای بهرام...
- چرا؟!
- ببینم دلربا وقتی رفت دنبال سهیل راد خیلی طولش نداد؟
بهرام کمی فکر کرد و با تردید گفت :
- چرا...یه کم طول کشید...
- خب...همینه...
- چی همینه؟!
- آقای ساده باید به عرضتون برسونم...دلربا توی این مدتی که مثلا داشته دنبال سهیل راد می گشته ...اونو کنار کشیده و ازش خواسته جلوی تو فیلم بازی کنه...
- مسخره س...
- به این فکر کن...چرا سهیل راد باید آبروی خودشو توی دانشگاه ببره و مهمتر از همه توی آتیش خشم و غیرت تو بسوزه...؟
بهرام روی صندلی جابه جا شد و گفت :
- منظورت چیه...؟!
سعید نفس عمیقی کشید و گفت :
- میخوام بگم هیچ آدم عاقلی سر خودشو توی دهن شیر نمی بره...مگه سهیل راد مغز خر خورده که به تو بگه با زنت رابطه داشته...؟
گونه های بهرام از خشم منقبض شد ، سعید بدون توجه به حال او ادامه داد :
- اون دو تا بهت دروغ گفتن...تا کار کثیفشون رو پنهون کنند...
بهرام به جلو خم شد و شمرده گفت :
- می دونی چیه...فرضیه جالبیه...ولی خب ، من باور نمی کنم...
سعید با عصبانیت گفت :
- باور نکن...ولی یادت باشه که خودت چشات رو روی حقیقت بستی...
- الآن مثلا با این داستان ها از خودت دفاع کردی؟
سعید با عصبانیت خندید و گفت :
- شنیدی متهم ها وقتی دیگه امیدی به تبرئه ندارن چی میگن....؟
- چی میگن...؟!
- با اطمینان میگن .... من دیگه چیزی واسه دفاع از خودم ندارم...چون می دونن گفتنی ها رو گفتن...
- خب؟!
- سُک سُک...
بهرام خنده تلخی کرد و گفت : خوشمزه گیت گل کرده؟
- نه هنوز شکفته نشده...
- دیوونه شدی؟
- خب...می دونی بهرام؟ فشار عصبیه زیادی رومه...من و تو با هم دوستیم...ولی تو داری منو به چیزهایی متهم می کنی که واقعا بین دو تا دوست نباید اتفاق بیفته...
بهرام به چشمان غمگین سعید خیره شد و گفت : پس...قضیه خواستگاری از دلربا رو چی میگی؟ نکنه میخوای اونم انکار کنی؟!
سعید که انتظار شنیدن چنین حرفی را از جانب بهرام نداشت ، با دستپاچگی گفت : چی...چی گفتی؟!!
بهرام مقداری از کافه گلاسه اش را خورد و ابروانش را با تحسین بالا انداخت و در برابر چهره متعجب سعید گفت :
- به به...این خیلی خوشمزه س...واقعا کافی شاپ خوبیه...

ادامه دارد...




نوشته شده توسط حسین اکرمی در چهارشنبه 13 مهر 1390

نظرات ()

مطالب ارسالی

» مدیر وب جدید
» رمان به خاطر خواهرم -قسمت دوازدهم
» رمان به خاطر خواهرم -قسمت یازدهم
» رمان به خاطر خواهرم -قسمت نهم
» داستان هنرپیشه
» رمان به خاطر خواهرم -قسمت دهم
» رمان عاشق بودیم-قسمت سی ام
» رمان عاشق بودیم-قسمت بیست و نهم
» رمان عاشق بودیم-قسمت بیست و هشتم
» رمان عاشق بودیم-قسمت بیست و هفتم
» رمان عاشق بودیم-قسمت بیست و ششم
» رمان عاشق بودیم-قسمت بیست و پنجم
» رمان عاشق بودیم-قسمت بیستم و چهارم
» رمان عاشق بودیم-قسمت بیست و سوم
» رمان عاشق بودیم-قسمت بیست و دوم

» لیست کامل مطالب ارسالی


معرفی مدیر

سلام خدمت بازدید کنندگان گرامی
حسین هستم مدیر وبلاگ
20 سالمه بچه ی شیرازم
از اینکه اوقات خود را در این وبلاگ می گذرانید متشکرم.
ID:
hosseinakrami2010
نامم را پدرم انتخاب کرد
فامیلم را جدم انتخاب کرد
اما من خودم راهم را انتخاب میکنم
دکتر شریعتی





داستان و رمان
رمان موبایل
مدیر وبلاگ: حسین اکرمی


لوگوی وبلاگ من


داستان و رمان - رمان عاشق بودیم-قسمت سیزدهم


نظرسنجی




کدامیک از نویسندهای جوان وبلاگ موفق تر بوده اند؟(رمان های کدام نویسنده را می پسندید؟)





امکانات وبلاگ

مدیر وبلاگ :
» حسین اکرمی

آمار وبلاگ
» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

Google

در این وبلاگ
در كل اینترنت



صفحه اصلی | پست الکترونیک | اضافه به علاقه مندی ها | ذخیره صفحه


Powered By mihanblog.com Copyright © 2011 by hosseinakrami2010
Design By : حسین اکرمی