تبلیغات
داستان و رمان - رمان عاشق بودیم-قسمت دوازدهم
..
منوی اصلی
لینکهای سریع

موضوعات
رمان های نیلوفر.ن
رمان های نرگس.ش
رمان های الهام.الف
داستان
رمان
معرفی نویسنده جوان
بدون شرح

آرشیو ماهانه
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389

.:: لیست کامل آرشیو ماهانه ::.


لینکستان

آوایی از دوردست
گالری عکس پارس پیک
بهشتیان
◘ سایت محبوبـــ کـــرسی ◘
@@@و من برای زندگی تو را بهانه میکنم@@@
تجهیزات آرایشگاهی اتحاد
یادداشتهای چند بی مخ
راز خوشبختی
◄جوک و اس ام اس جدید►
aftab(آبجی فاطمه)
داستان های کوتاه(آبجی زهرا)
دانشجوهای مهندسی کشاورزی(پسر خاله صادق)
معرفی و بررسی گوشی های موبایل
افزایش ترافیک : رنک ساز
به زندگی لبخند بزنیم
نگاه
شیطونک انا جون جونی
افزایش سریع ، آسان و رایگان آمار بازدید
سکرت
عشق ممنوعه(پارمیدا)
بیضا سرزمین جاوید
♫نوای ســـــــکــــــوت♪
دوستان پارسی
آشفته زمانیست یارب كمكم كن
قصه های نرگس
کلاغ نـــــــــــــــــــــــــــــــیوز
پاتوق مطالب توپ
ساغر-2010
دل نوشته های پسر 16 ساله
وب تفریحی بست فان
داستان آنلاین - خانه تایپ
داستان آنلاین - خانه دانلود
just my love
روز ژوکر
خلاصه و دانلود رمانها
در جستجوی عشق
نیوشا ضیغمی / شادی
دختری از نسل افتاب
سایه های زندگیم
بیمار عشق
پایگاه سرگرمی پاتوق98
ارثیه باد
وب حسین تهی
ثبت دامنه و فروش هاست
باران عشق
زیر خاکی
ملیسا شیطون
دنیای واقعی
نگهبان عشق
**بانوی مرداد**
کلبه چوبی
مروارید عشق
پسری از نسل پارس
Twilight Fans
(◕‿◕)دختــــرک شیـــطون بــــلـا(◕‿◕)
عاشق دلشکسته
...عاشقانه...
اینجا قلب من است...
lovelygirl
حرف های یک جوون

.:: لیست کامل لینکستان ::.


لوگوی دوستان







اعلامیه مهم



توجه توجه : در صورت تمایل به تبادل لینک نظر خود را به صورت خصوصی درج نمایید
در غیر این صورت تبادل لینک با شما امکان پذیر نمی باشد
خوندن این وبلاگ به شما بال میده
ایمیل یاهو ایمیل میهن میل ایمیل جی میل
بازدیدکنندگان محترم لطفا در نظرسنجی وبلاگ شرکت کنید
نظرات و انتقادات خود را در بخش نظرات با ما در میان بگذارید
برای کمک به بازدیدکنندگان برای انتخاب رمان مورد پسند نظرات خود را درباره هر رمان بنویسید
با تشکر


رمان عاشق بودیم-قسمت دوازدهم
مرتبط با : رمان های الهام.الف




قسمت دوازدهم


- کی می تونه باشه؟!
بهرام این را گفت و به تلفن نگریست.دلربا از بهرام جدا شد و به سمت میز تلفن رفت ، گوشی را برداشت و گفت : بله...بفرمایید...
صدای سوت زدن مردی را شنید ، اخمی کرد و جدی گفت : کیه؟ با کی کار داری؟!
صدای سوت زدن رو به خاموشی رفت و بعد گویی کسی در آنطرف خط کاغذی را مچاله کرد ، آنقدر صدا واضح و شفاف بود که دلربا با عجله گوشی را سرجایش گذاشت و با ترس به بهرام نگریست ، بهرام که متوجه حال او شده بود با تعجب گفت :
- چیه؟! چی شده؟
دلربا یکبار دیگر به تلفن نگریست سپس آرام به سمت بهرام آمد و گفت : مزاحم بود...
بهرام با تعجب گفت : مزاحم؟! ما که مزاحم تلفنی نداشتیم...
دلربا روی کاناپه روبروی بهرام نشست و دستش را زیر چانه گذاشت سپس با شکایت گفت :
- از این آدمهای بیمار بود...کاغذ مچاله می کرد...
- کاغذ؟!
- آره...خیلی ترسیدم...انگار یکی داشت گلوی منو فشار میداد...
- دلربا...بی خیال...گریه نکن...
دلربا چشمانش را بست و سعی کرد جلوی ریزش اشکهایش را بگیرد ولی واقعا عصبی بود کوچکترین چیزی باعث رنجش خاطرش می شد و در این میان تنها نیاز به حمایت و عشق بهرام داشت . بهرام که وضعیت او را درک کرده بود ، لبخند مهربانی زد و گفت :
- دلربا...؟
دلربا با چشمان متورم و خون آلودش به او نگریست و بی حوصله گفت : چیه؟
بهرام خندید و گفت : میشه بگی جانم...؟
دلربا با تعجب گفت : چی؟!
- هر وقت اسمتو صدا کردم بگو جانم...
دلربا لبخند کمرنگی زد و گفت : جانم...
بهرام به جلو خم شد و گفت : دوس داری بریم مسافرت؟
دلربا خندید و گفت : من که از خدامه...
- بریم شمال؟
- توی هتل بمونیم...؟!
-میریم ویلا... ویلای خودمون...
- منظورت ویلای مامان ایناته؟
بهرام ابرویی بالا انداخت و گفت : من و مامانم چه فرقی داریم...؟
- خیلی فرق داره...مامانت منو دوس نداره...
بهرام با شیطنت خندید و گفت : من که دوست دارم...
دلربا لبخند ملیحی زد و بلند شد و بسوی بهرام رفت ، زیر پای او نشست و گفت : ببینم چه فکری توی سرته ؟
بهرام خندید و گفت : هیچی...از این خونه خسته شدم...میخوام یه مدت با هم بریم بگردیم...
- تا وقتی خوب نشدی لازم نکرده...
- چیه؟ می ترسی مجبور بشی کولم کنی؟
دلربا خندید و گفت : آخه تو هیکل رو من چه جوری روی کولم بگیرم...؟!
- باشه...نمی خواد کولم کنی...من قول میدم پسر خوبی باشم و روی پاهای خودم بایستم...
- نمی خواد قول بدی...تو جلسه فیزیو تراپی رو برو...اونوقت فکر سفر رفتن باش...تازه ، تو که کلید اون ویلا رو نداری....چه جوری می خوای بری؟ نکنه میخوای از دیوار بپری...
بهرام با غرور گفت : نه...مثل یه جنتلمن وارد ویلا میشم...
- اونوقت چه جوری؟!
- با کلید...
دلربا محکم بر پیشانی اش زد و گفت : تو که کلید رو نداری...
بهرام خندید و گفت : مش سلیمون رو که دارم..!!
دلربا از اینکه بهرام آنقدر روی سرایدار پیر ویلا حساب باز کرده بود خنده اش گرفت و گفت :
- واقعا که...
و بلند شد تا به آشپزخانه برود که بهرام دستش را محکم گرفت و با نگاهی عاشقانه گفت :
- کمکم می کنی برم توی اتاق خواب...؟
دلربا لبخند مهربانی زد و زیر بقل او را گرفت و کمکش کرد تا به اتاق خواب برود ، وقتی بهرام روی تخت نشست دلربا تقریبا از خستگی روی تخت دراز کشیده بود ، بهرام کنارش دراز کشید و مشغول نوارش موهای خرمایی رنگش شد سپس با کنجکاوی گفت :
- دلربا...؟
دلربا همانطور که چشمانش را بست بوده ، لبخند کمرنگی زد و در جواب با ناز گفت : جانم...؟
بهرام نیشخندی زد و گفت : تو دوستی به نام یوسفی داری؟
دلربا چشمانش را گشود و با تعجب به بهرام نگریست سپس گفت : بهناز؟ بهناز یوسفی منظورته...؟!
بهرام سرش را به نشانه جواب مثبت تکان داد و منتظر شد تا دلربا چیزی بگوید ، دلربا به سمت بهرام برگشت و گفت :
- ببینم....تو بهناز رو از کجا می شناسی؟!
بهرام مکثی کرد سپس در پاسخ گفت : اتفاقی امروز با هم آشنا شدیم...
- ازش خوشم نمی یاد...
- چطور؟
- هیچی...فقط یه خورده جلف و لوسه...
- ولی به نظر می اومد خیلی با تو صمیمیه...
- آره...اوایل با هم صمیمی بودیم...ولی یه مدت که حرکاتشو زیر نظر گرفتم...فهمیدم که...
- چی فهمیدی؟
دلربا دستش را لای موهای سیاه بهرام فرو برد و پشت موی او را در دست گرفت سپس با نفرتی که در صدایش موج می زد گفت :
- فهمیدم که اون یه اغواگره...
بهرام با تعجب گفت : اغواگر؟!
- آره دیگه...از این زنایی که واسه مردا عشوه و غمزه میان تا تصاحبشون کنن...
- یعنی واقعا اینطوریه؟!!
دلربا اخمی کرد و گفت : ببینم بهت چی گفت ؟
بهرام خندید و گفت : چیز خاصی نگفت...
دلربا با دلخوری گفت : اصلا چرا باهات حرف زده؟
بهرام دردمندانه گفت : نکنه حسودیت شده؟
دلربا نگاه نگرانش را به چشمان سیاه و وحشی بهرام دوخت و گفت : آره...خیلی حسودیم شد...
***

شب پیش دلربا در آغوش همسرش با آرامش خوابید و صبح هم به موقع بلند شد و برای بهرام صبحانه مفصلی تدارک دید بعد از اینکه صبحانه شان را خوردند ، دلربا به سر و وضع بهرام رسید و با این وجود که خودش خیلی دوست داشت او را به فیزیوتراپی ببرد بنابر اصرار بهرام برایش آژانس گرفت و او را به نزد دکتر مجد فرستاد .
دلربا روی کاناپه نشست و خوب به اطراف نگریست ، روی میزها غباری از خاک نشسته بود و به نظرش همه چیز خیلی نامنظم شده بود بنابراین بلند شد و دستمالی خیس کرد سپس با حوصله مشغول تمیز کردن وسایل خانه شد وقتی از این کار فارغ شد به آشپزخانه رفت و سری به خورش قیمه ای که قل قل می کرد زد ، شعله گاز را کم کرد و دوباره به سالن برگشت ، با دقت به وسایل خانه نگریست حالا به نظرش خانه تمیز تر شده بود زیرلب گفت :
- دیگه نمی ذارم اینجوری بشه...
و با حرکت سر ، حرف خودش را تایید کرد ، خواست به کتابخانه برود و دفتر خاطراتش را بردارد که صدای زنگ تلفن دوباره او را پریشان کرد ، لحظه ای در جای خود بی حرکت ماند و بعد با قدم هایی شمرده به سمت تلفن رفت و به آیدی کالر نگریست ، شماره عجیبی روی آن افتاده بود گویی که از یک باجه تلفن عمومی بود ،با تردید گوشی را برداشت و گفت : بله...؟
صدای سوت زدن مرد در گوشش پیچید با ریتم خاصی سوت میزد طوریکه باعث پریشانی دلربا می شد ، دلربا با نگرانی گفت :
- تو...تو کی هستی؟!
صدای خنده مرد در گوشی پیچید...
- مریضی...؟!!
- نوچ...
دلربا سعی کرد صدا را تشخیص بدهد ولی صدای خش دار مرد برایش قابل تشخیص نبود ، دلربا با عصبانیت در گوشی فریاد زد :
- پس آزار داری با اعصاب مردم بازی می کنی...؟!!
و با دستانی لرزان گوشی را سر جایش گذاشت و چند نفس عمیق پشت سرهم کشید ولی بلند شدن دوباره صدای تلفن ، آرامش کوتاه او را برهم زد ، با عصبانیت گوشی را برداشت و گفت :
- آهای روانی...من نمی دونم تو چه مشکلی با من داری...بهتره بدونی دیگه جواب تلفنتو نمیدم...
- دلربا...؟!! مادر چته؟!
صدای دلربا خاموش شد ، لحظه ای بهت زده به آن صدای لطیف گوش داد سپس ناباورانه گفت :
- مامان....؟!!
- چیه عزیزم...؟ چته؟!
دلربا نفس را حتی کشید و درحالیکه لبخند دلنشینی صورتش را احاطه کرده بود گفت :
- مامان...مامان جونم...تویی؟!
- چیه؟ شک داری؟!
- نه...غافلگیر شدم...اصلا انتظار نداشتم شما پشت خط باشی...
- من که مث تو بی وفا نیستم...دیگه شوهر کردی منو و خواهر و برادرتو فراموش کردی...آره؟
- نه بخدا...مامان خودت که در جریان حال بهرام بودی....
- بهرام چطوره؟!
- مامان فکر نکنم باورت بشه...پاهاش خوب شده...دیگه میتونه راه بره...
- جدی میگی؟!! چطور...؟ تا همین دو ماه پیش که بدون ویلچر نمی تونست اینور و اونور بره...؟
- آره...قضیه ش مفصله...دیگه به اون ویلچر نیاز نداره...
- ببینم خودش خونه س؟ بده گوشی رو باهاش صحبت کنم...
دلربا خندید و گفت : نه ...الآن خونه نیس...رفته فیزیوتراپی...دکترش گفته باید به پاهاش ورزش بده...
- پس حتما حالش بهتر از الآن میشه...
- بله...دیگه همه چی مثل قبل میشه...
- واقعا خوشحال شدم دلربا...
- راستی حال دلبر و دانیال چطوره؟
- اوناهم خوبن...دانیال خیلی واسه دیدنت بی قراری می کنه...
- قربون داداشیم برم...ببینم توی درس های دبیرستان که مشکل نداره؟
- ای....خودت که می شناسیش ...عاشق فوتباله...ظهر که از دبیرستان میاد توپشو برمی داره و تا خود شب توی کوچه س...
- باید بهش بگی به درس هاشم برسه...مثلا سال دیگه کنکور داره...
- اون که از من حساب نمی بره مادر...تو باید بهش بگی...
دلربا با تردید گفت : دلبر...دلبر چی؟ اون چکار می کنه؟ ببینم هنوز دانشگاه میره؟
صدای مادرش لرزید : دلربا اون ...اون توی یه مزون کار می کنه...
دلربا با ناراحتی گفت : چی؟! مزون...؟
- آره...
- ببینم درسشو که میخونه ، آره؟
- نه...میگه همین دیپلم که گرفته از سرش هم زیاده...
- مامان چرا گذاشتی درس رو رها کنه؟!
- تو که نیستی من نمی تونم از پس این دو تا جوون برمیام...اصلا از من حساب نمی برن...خدابیامرزه باباتو وقتی زنده بود حداقل یه احترامی برام قائل بودن...
- مامانی ناراحت نباش...خودم میام و باهاش حرف می زنم...
- فردا خوبه؟!
- فردا؟!! آخه من...
- حالا که حال بهرام بهتر شده ....دوس دارم با شوهرت بیای خونه ....نهار رو دور هم بخوریم ...بخدا دانیال هم خیلی خوشحال میشه...
- باشه...باشه میایم...
- پس منتظرتم...
- دوست دارم مامان...
-منم همینطور...
- کاری نداری قربونت بشم...؟
- نه عزیزم...مراقب خودت باش...به شوهرتم سلام منو برسون...خدانگهدار...
- خداحافظ...
دلربا گوشی را سر جایش گذاشت و زیر لب گفت : خیلی دلم واستون تنگ شده...
آهی کشید و بلند شد خواست به سمت کتابخانه برود که دوباره صدای تلفن به گوشش رسید ، با خود گفت : این دیگه کیه...
و به سمت تلفن رفت و گوشی را برداشت .
- بله؟!
صدای خنده سعید در گوشی پیچید ، دلربا فوری او را شناخت و گفت : چکار داری؟!
صدای خش داری جواب داد : خانم کوچولو حالا میخوای بین منو و بهرام رو خراب کنی؟!
دلربا با ترس گفت : تو ...تو دیگه کی هستی؟! ببینم سعید کجاس؟
صدای سوت مرد در تلفن پیچید ، دلربا با پریشانی گفت : کی هستی؟ چی میخوای؟!!
صدای سعید جواب داد : خواستم بگم خیلی پای تلفن فک می زنی...دو ساعته منتظرم صداتو بشنوم عشقم...

ادامه دارد...


نوشته شده توسط حسین اکرمی در سه شنبه 12 مهر 1390

نظرات ()

مطالب ارسالی

» مدیر وب جدید
» رمان به خاطر خواهرم -قسمت دوازدهم
» رمان به خاطر خواهرم -قسمت یازدهم
» رمان به خاطر خواهرم -قسمت نهم
» داستان هنرپیشه
» رمان به خاطر خواهرم -قسمت دهم
» رمان عاشق بودیم-قسمت سی ام
» رمان عاشق بودیم-قسمت بیست و نهم
» رمان عاشق بودیم-قسمت بیست و هشتم
» رمان عاشق بودیم-قسمت بیست و هفتم
» رمان عاشق بودیم-قسمت بیست و ششم
» رمان عاشق بودیم-قسمت بیست و پنجم
» رمان عاشق بودیم-قسمت بیستم و چهارم
» رمان عاشق بودیم-قسمت بیست و سوم
» رمان عاشق بودیم-قسمت بیست و دوم

» لیست کامل مطالب ارسالی


معرفی مدیر

سلام خدمت بازدید کنندگان گرامی
حسین هستم مدیر وبلاگ
20 سالمه بچه ی شیرازم
از اینکه اوقات خود را در این وبلاگ می گذرانید متشکرم.
ID:
hosseinakrami2010
نامم را پدرم انتخاب کرد
فامیلم را جدم انتخاب کرد
اما من خودم راهم را انتخاب میکنم
دکتر شریعتی





داستان و رمان
رمان موبایل
مدیر وبلاگ: حسین اکرمی


لوگوی وبلاگ من


داستان و رمان - رمان عاشق بودیم-قسمت دوازدهم


نظرسنجی




کدامیک از نویسندهای جوان وبلاگ موفق تر بوده اند؟(رمان های کدام نویسنده را می پسندید؟)





امکانات وبلاگ

مدیر وبلاگ :
» حسین اکرمی

آمار وبلاگ
» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

Google

در این وبلاگ
در كل اینترنت



صفحه اصلی | پست الکترونیک | اضافه به علاقه مندی ها | ذخیره صفحه


Powered By mihanblog.com Copyright © 2011 by hosseinakrami2010
Design By : حسین اکرمی