تبلیغات
داستان و رمان - رمان به خاطر خواهرم -قسمت چهارم
..
منوی اصلی
لینکهای سریع

موضوعات
رمان های نیلوفر.ن
رمان های نرگس.ش
رمان های الهام.الف
داستان
رمان
معرفی نویسنده جوان
بدون شرح

آرشیو ماهانه
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389

.:: لیست کامل آرشیو ماهانه ::.


لینکستان

آوایی از دوردست
گالری عکس پارس پیک
بهشتیان
◘ سایت محبوبـــ کـــرسی ◘
@@@و من برای زندگی تو را بهانه میکنم@@@
تجهیزات آرایشگاهی اتحاد
یادداشتهای چند بی مخ
راز خوشبختی
◄جوک و اس ام اس جدید►
aftab(آبجی فاطمه)
داستان های کوتاه(آبجی زهرا)
دانشجوهای مهندسی کشاورزی(پسر خاله صادق)
معرفی و بررسی گوشی های موبایل
افزایش ترافیک : رنک ساز
به زندگی لبخند بزنیم
نگاه
شیطونک انا جون جونی
افزایش سریع ، آسان و رایگان آمار بازدید
سکرت
عشق ممنوعه(پارمیدا)
بیضا سرزمین جاوید
♫نوای ســـــــکــــــوت♪
دوستان پارسی
آشفته زمانیست یارب كمكم كن
قصه های نرگس
کلاغ نـــــــــــــــــــــــــــــــیوز
پاتوق مطالب توپ
ساغر-2010
دل نوشته های پسر 16 ساله
وب تفریحی بست فان
داستان آنلاین - خانه تایپ
داستان آنلاین - خانه دانلود
just my love
روز ژوکر
خلاصه و دانلود رمانها
در جستجوی عشق
نیوشا ضیغمی / شادی
دختری از نسل افتاب
سایه های زندگیم
بیمار عشق
پایگاه سرگرمی پاتوق98
ارثیه باد
وب حسین تهی
ثبت دامنه و فروش هاست
باران عشق
زیر خاکی
ملیسا شیطون
دنیای واقعی
نگهبان عشق
**بانوی مرداد**
کلبه چوبی
مروارید عشق
پسری از نسل پارس
Twilight Fans
(◕‿◕)دختــــرک شیـــطون بــــلـا(◕‿◕)
عاشق دلشکسته
...عاشقانه...
اینجا قلب من است...
lovelygirl
حرف های یک جوون

.:: لیست کامل لینکستان ::.


لوگوی دوستان







اعلامیه مهم



توجه توجه : در صورت تمایل به تبادل لینک نظر خود را به صورت خصوصی درج نمایید
در غیر این صورت تبادل لینک با شما امکان پذیر نمی باشد
خوندن این وبلاگ به شما بال میده
ایمیل یاهو ایمیل میهن میل ایمیل جی میل
بازدیدکنندگان محترم لطفا در نظرسنجی وبلاگ شرکت کنید
نظرات و انتقادات خود را در بخش نظرات با ما در میان بگذارید
برای کمک به بازدیدکنندگان برای انتخاب رمان مورد پسند نظرات خود را درباره هر رمان بنویسید
با تشکر


رمان به خاطر خواهرم -قسمت چهارم
مرتبط با : معرفی نویسنده جوان


قسمت چهارم



صبح ساعت 8 از خانه بیرون امدم اولین روز كاری ام بود و میخواستم ان را به بهترین نحو شروع كنم.
به ساختمان كار خانه رسیدم بار ها و بارها به انجا رفته بودم ولی ان روز برایم تازگی خاصی داشت.نگهبان من را میشناخت برای همین دم در معطل نشدم ولی نمیدانستم كجا باید بروم دم اسانسور ایستادم و شماره ی عمویم را گرفتم .
من:الو؟
_:الو سلام صوفی جان تویی؟
من:بله!خوبین عمو؟
_:ممنون دخترم!كجایی؟اومدی كارخونه؟
من:اره فقط نمیدونم كجا باید برم.
_:ببین بخش مالی طبقه ی سومه در اتاق روبه روته وقتی از اسانسور بیرون بری.
من:باشه ممنون!
_:خواهش میكنم دخترم!موفق باشی
من:مرسی!فعلا خداحافظ
_:خدانگهدارت
گوشی را قطع كردم ووارد اسانسور شدم .
دل توی دلم نبود اسانسور ایستاد بلند گو گفت:طبقه ی سوم!
چشمهایم را بستم و نفسم را بیرون دادم .در اسانسور باز شد و بیرون رفتم روبه رویم یك در چوبی بود كه بالایش روی تابلویی نوشته بود امور مالی!به سمت در رفتم و ان را باز كردم همین كه وارد شدم یك دختر جوان از پشت میز كنار در بلند شد .نگاهی به اطرافم كردم دوتا در دیگر هم داخل اتاق بود رو به ان دختر كردم و گفتم :سلام!
انقدر چشمهایش را سیاه كرده بود و ریمل زده بود كه خود چشمهایش را به سختی میشد تشخیص داد ادامسش را در دهانش جابه جا كرد و سرتا پای من را ور انداز كرد و با ناز گفت:علیك سلام! امرتوون!؟
حالم از حرف زدنش به هم میخورد دلم میخواست همان موقع با مشت بزنم توی صورتش چشمهایم را بالا گرفتم و گفتم:اتاق مدیر كجاس؟
روی صندلی نشست و لیوان ابی كه كنار دستش بود برداشت و گفت:با مهندس چی كار دارین؟
من:واسه استخدام معاونت!
زیر چشمی نگاهی به من كرد و پوزخند زد و گفت:اسمتون؟
دختره از خود راضی مطمئن بودم حتی دیپلمش را هم نگرفته بود و اینقدر قیافه میگرفت!گفتم:صوفیا خجسته!با صاد مینویسن اسممو!
چشمهایش را چرخاند و گفت:اوهوم!از اقوامید؟
من:بله؟
لیوان اب را سر كشید و گفت:از اقوام رئیس كارخونه هستین؟
هوووف فوضول هم بود نمیدانستم به او چه ربطی دارد ولی برای در امد حرصش هم كه شده سرم را با ناز تكان دادم و گفتم:برادر زادشونم!
ابروهایش بالا رفت و گفت:اها!
دیدم خیلی معطل میكند گفتم:چقدر باید منتظر بمونم!
_:چند لحظه صبر كنید!
بعد گوشی را برداشت و شماره ای را گرفت و گفت:اقای مهندس!خانم خجسته اینجان!
....
نگاهی به من كرد و گفت:بله همین الان!
گوشی را گذاشت و به در سمت راست اشاره كرد و گفت:مهندس كامران منتظرتون هستن!
اب دهانم را قورت دادم و به سمت در رفتم دو ضربه به در زدم صدای جوانی گفت:بفرمایید وارد شدم .
مرد جوانی پشت میز روبه رویم بود كه سرش را پایین گرفته بود كت و شلوار سورمه ای به تن داشت فوق العاده خوش تیپ به نظر میرسید استرسم چند برابر شد .وقتی دید سر جایم ایستادم عینكش را روی برگه ی رو به رویش جابه جا كرد و به صندلی خالی كنار میز اشاره كرد و گفت:بفرمایید!
در را بستم و به سمت صندلی رفتم مداركم را روی میز گذاشتم و نشستم !
سرش را بالا گرفت چشمهای درشت و عسلی اش اولین چیزی بود كه به چشم می امد صورتی سفید و موهای مشكی داشت كه جذابیتش را تكمیل میكرد ولی لبخند شیطنت باری كه روی لبهایش بود همه ان جذابیت را از بین برد با این كه تیپ و قیافه اش تحسین بر انگیز بود ولی اصلا برایم دل نشین نبود برعكس نگاه اول اصلا از او خوشم نیامد!سر تا پای من را مثل منشی ور انداز كرد انگار انتظار نداشت انقدر معمولی و ساده باشم!چیزی كه دقیقا نقطه مقابل دختری بود كه بیرون پشت میز نشسته بود!
مداركم را برداشت و گفت:پس معاون جدید شمایید!
حرفی نزدم پوشه را باز كرد و گفت:خانم صوفیا خجسته!معنی اسمتون چیه؟
انقدر به این سوال جواب داده بودم كه به محض شنیدنش دهانم بی اختیار باز میشد:یه كلمه یونانی به معنی نگهبان!با سوفیایی كه با سین مینویسن فرق داره!
زیر چشمی نگاه كرد و با همان لبخند مضحكش گفت:پس حرف زدنم بلدین!اسم قشنگیه!خیلی هم بهتون میاد
من:ببخشید ولی من نیومدم اینجا درباره اسمم با شما تبادل نظر كنم !اومدم كار كنم!
انگار از حرفم ناراحت شد ولی برایم اهمیتی نداشت از مردای پر رو خوشم نمی امد!
پوشه ام را بست و گفت:خوبه!از كارمندای وظیفه شناس خیلی خوشم میاد!راستی خودم رو معرفی نكردم من ارسلان كامران هستم!
لبخند زوركی تحویلش دادم از رو نمیرفت!گفتم:خوشبختم!
روی صندلی لم دادو در حالی كه به من خیره شده بود گفت:امیدوارم این وظیفه شناسی تا اخر همراهتون باشه!
سنگینی نگاهش اذیتم میكرد به میز خیره شدم و گفتم:مطمئن باشید كه هست!
_:خوبه!خب میدونید كه كار شما اینجا سخته خیلی باید وظیفه شناس باشید و شما اینجا حتی در برابر یه صفر هم مسئولید میدونید كه جابه جا شدن یه چیز كوچیك اینجا ممكنه تموم شركتو بریزه به هم!
من:متوجهم!
دستش را زیر چانه اش گذاشت و همان طور كه به من خیره شده بود گفت:خیلی هم عالی!
انگار فهمیده بود راحت نیستم و بیشتر سمج شده بود!
من:خب كارمو از كی باید شروع كنم؟
_:از همین امروز البته امروز كار خاصی ندارین فقط باید اتاقتونو پوشه ها و پرونده ها رومرتب كنید!اگه مشكلی داشتین هم بگین من خودم بهتون كمك میكنم!برای ماه اولم خودم به كاراتون نظارت میكنم تا دستتون راه بیفته!
ابروایم را بلا بردم و گفتم:شما لطف دارین!
چشمم به چشمش افتاد دوباره لبخندی تحویلم داد و گفت:خواهش میكنم!
بعد از جایش بلند شد و گفت:كلید اتاق دست خانم مطیعیه!
بعد به سمت در اشاره كرد از جایم بلند شدم و به سمت در رفتم او هم پشت سرم به راه افتاد از اتاق كه بیرون امدم انگار كه یك دفعه اكسیژن هوا زیاد شده باشد احساس سبكی كردم .
او لبخندی تحویل منشی داد و گفت:كلید اتاق خانم خجسته رو بهشون بدین به اضافه لیستی كه اسم و مشخصات پرونده ها هست!
منشی با عشوه نگاهی به او كرد و گفت:چشم اقای مهندس! رفتم جلو تا كلید را از او بگیرم دیدم كه چشمكی به منشی زد و به اتاقش رفت! داشتم بالا می اوردم نمیدانستم چطور باید اندو را تحمل كنم!
كلید را گرفتم سریع با اتاقم رفتم!با عصبانیت نفس عمیقی كشیدم و با خودم گفتم:نمیدونم این چه شانس گندیه! ببین گیر كیا افتادم!
برای این كه سرگرم شوم لیست را روی میز گذاشتم و شروع به كار كردم تقریبا ساعت یك بود كه كسی در زد كارم تمام شده بود در كشو را بستم و گفتم بفرماید!
منشی سرش را از لای در داخل اورد و گفت:كارتون تموم نشده؟
من:چرا همین الان تموم شد! چطور؟
منشی:اخه نیم ساعت دیگه باید بریم!
من:اینقدر زود؟
وارد اتاق شد و با قیافه ای حق به جانب گفت:این موقه از ماه كار زیاد سنگین نیس برای همین زود میریم خونه!حالا اگه متوجه شدین من رفع زحمت میكنم!
با تعجب نگاهی به او كردم نمیدانستم چرا اینقدر عصبی بود شاید به خاطر این بود كه خلوت او و مهندس عزیزش را به هم زده بودم گفتم:باشه!بعد با حالت دستور گفتم:میتونی بری!
با حرص از اتاقم بیرون رفت و در را بست!
از پشت در ادایش را در اوردم و گفتم:افاده ای!فكر كرده كیه!
همین كه كارم تمام شد خیلی سریع خدا حافظی كردم و از انجا بیرون رفتم اگر جای دیگری برای كار بود عمرا دوباره پایم را انجا میگذاشتم ولی چون هیچ سابقه ای نداشتم این تنها شانسم بود و راه دیگر نداشتم
سوار ماشین شدم و كیفم را روی صندلی كناری انداختم و سرم را به صندلی تكیه دادم اعصابم خورد بود سعی كردم رفتار زننده ی مهندس كامران و منشی اش را فراموش كنم.ولی با فراموش كردن آن دو اولین چیزی كه به یاد اوردم سارا بود.یكدفعه یاد دكتری افتادم كه مادر مهسا معرفی كرده بود افتادم گوشی وشماره ای كه گرفته بودم را برداشتم و با ان تماس گرفتم خانومی جوابم را داد:الو؟
من:الو؟سلام!
_:سلام بفرمایید؟
من:من با اقای دكتر ارمان فر كار داشتم
_:از بیمارانشون هستین؟
من:نه!میخوام یه وقت بگیرم واسه خواهرم!
_:فامیلتون؟
من:خجسته!
_اها خانوم خجسته!خانم سعیدی زنگ زده بودن.مشكل خواهرتونم گفتن !
من:بله بله! درسته!
_:باشه من برای دوشنبه ساعت 4 واستون یه وقت میذارم لطفا خودتونم حتما همراه خواهرتون تشریف بیارین!
من:چشم!ممنون!
_:خواهش میكنم خدانگهدار
من:خداحافظ!
گوشی را قطع كردم و به راه افتادم.وقتی به خانه رسیدم سارا هنوز دانشگاه بود.لباسهایم را عوض كردم و به سالن ناهار خوری رفتم.مهناز خانوم غذا را اورد.وقتی داشت بشقاب را به دستم میداد گفت:پدرتون تماش گرفتن!
من:خب؟
روی صندلی كنار دستم نشست و گفت:گفتن كه قراره پنج شنبه بیان!
با رضایت لبخند زدم فكر نمیكردم كه بیاید!من:به غذا اشاره كردم و گفتم:نمیخوری؟
مهناز خانم لبخندی زد و گفت:نه دخترم من خوردم!
من:فكر نمیكردم بیاد!
مهناز:درباره سارا چیز یگفته بودی؟
من:چطور؟
مهناز:مدام ازم سوال میپرسیدن!
من:چیز زیادی نگفتم سر بسته و جمع و جور گفتم سارا مشكل داره!چیزی كه بهش نگفتی؟
مهناز:نه!گفتم شما یه چیزایی گفتی ولی من سر در نیاوردم!
من:خوبه!حالا واقعا سر در نیاوردی؟
مهناز شانه هایش را بالا انداخت و گفت:من كه هنوزم میگم یا جنی شده یا چیز خورش كردن!میدونی كه حسود زیاده باید حواستونو جمع كنین
من:نه بابا مهناز خانوم دكتر تشخیص داده كه از جن و دعا نیس!
مهناز :این دكترا تو این دوره زمونه چیز زیادی بارشون نیس!
خندیدم وگفتم:چی بگم والا!

***************

بالاخره دوشنبه شد این چند روز هر بار خواستم باسارا درباره قرار دوشنبه بگویم نمیشد هیچ بهانه ایی برای بیرون بردنش نداشتم.سركار همه فكرم پیش سارا بود نمیتوانستم درست تمركز كنم .پشت میز نشسته بودم و حساب های ماه قبل را چك میكردم كه در زدند گفتم:بفرمایید!
اقای كامران وارد شد و در را بست.استرس گرفتم هنوز كار زیادی نكرده بودم زیر لب گفتم:همین امروز باید می اومدی؟
دم در ایستاد و گفت:سلام!
نیم خیز شدم و گفتم:سلام! بفرمایید!
خیلی احساس راحتی میكرد سمت میز امد و گفت:در چه حالی؟
من:دارم حسابای ماه قبلو چك میكنم!
جلو امد و كنار صندی من روی میز خم شد و گفت:میشه ببینم؟
صندلی را عقب كشیدم وگفتم:پاشم بشینین؟
صندلی را با دستش جلو كشید و گفت:نه !لازم نیس !
دفتر را رو به رویش گذاشتم نگاهی كرد و گفت:چقدرش مونده؟
با شرمندگی گفتم:4 صفحشو تموم كردم!
دستش را به كمرش زد و گفت:از صبح تاحالا؟بعد به ساعتش نگاه كرد!
سرم را پایین انداختم دفتر را بست و با كلافگی گفت:اگه بخوای اینجوری كار كنی عقب میمونیم!با این سرعت كار كردن بود و نبودت یكیه! من معاون میخواستم كه كارا سریع تر پیش بره و اگر نه نیم ساعت اضافه تر بمونم خودم میتونم روزی 6 صفحه تموم كنم.اگه میخوای اینجوری كار كنی بهتره دیگه نیای! روز اول خیلی مصمم بودی این بود پشت كاری كه...
حرفش را قطع كردم و گفتم:متاسفم
اخمی كرد و گفت:تاسف تو كارو سریع تر نمیكنه!
من:فقط امروز اینطور شد همیشه وقت اضافه هم میارم!امروز یه كم فكرم مشغول بود!
لبم را گزیدم دلم نمیخواست از من ایراد بگیرد. دیدم كه دست به سینه رو به رویم ایستاد و با اعتماد به نفس گفت:كی فكرتو مشغول كرده؟
خنده ام گرفته بود حتما فكر كرده بود به او فكر میكنم!سعی كردم جلوی خنده ام را بگیرم نفس عمیقی كشیدم و گفتم؟:خواهرم
یكدفعه وا رفت لبم را دوباره گزیدم تا نخندم سعی كرد بی تفاوت نشان دهد گفت:كه این طور!خواهرت چیزیش شده؟
سرم را به علامت مثبت تكان دادم و گفتم:یه مشكلی داره!
به عكس منو سارا كه روی میز بود نگاهی كرد و گفت:میشه بپرسم چه مشكلی؟
بعد به سارا اشاره كرد و گفت:خواهرت اینه؟
من:بله همونه!یه بیماری داره.
نگاهش را از عكس گرفت و گفت:خیلی با هم فرق دارین!خب بیماریش جدیه؟
من:خب من به پدرم رفتم اون به مادرم!بله!
با تعجب گفت:مگه چه بیماری داره؟
چقدر فوضولی میكرد.من:بیماری روانی؟
با تعجب سرش را تكان داد گفتم:دوشخصیتیه!
روی میز نشست و گفن:یه چیزایی درباره این مریضی میدونم!خیلی واستون سخته نه؟
سرم را به علامت مثبت تكان دادم و گفتم:اره ولی خب منم تازه فهمیدم!
كامران:پس واسه این تمركز نداری؟
من:نه واسه اینه كه امروز واسش نوبت گرفتم كه بره پیش روانپزشك ولی نمیدونم چطوری ببرمش!اخه خودش خبر نداره!متاسفم قول میدم مشكلم كه برطرف شد همه كارا رو به موقه تموم كنم!
او كه انگار منتظر فرصت بود گفت:حل این مشكل به این راحتی نیس!فعلا خودم بهت تو كارا كمك میكنم نگران نباش!
دندان هایم را روی هم فشردم و گفتم:نمیخوام مزاحم شما بشم!
بخند كجی تحویلم داد و گفت:این وظیفمه!بعد در حالی كه دفتر را جلویش باز میكرد گفت:درباره خواهرتم فكر كنم فكر خوبی باشه كه بگی خودت میخوای بری پیش روانپزشك و میخوای اونم باهات بیاد!
فكر خوبی بود نمیدانم چطور به ذهن خودم نرسیده بود لبخند زدم.گفت:چیه؟خوب فكری بود؟
سرم را با خوشحالی تكان دادمو گفتم:خیلی خوب!واقعا من خنگم كه به ذهن خودم نرسید!
_:این حرفو نزن به نظرم خیلی باهوشی ولی استرس بعضی وقتا ادمو گیج میكنه!
خیلی چاپ لوس بود سرم را تكان دادم با حرص گفتم:لطف دارین!
بدون توجه به لحن من دوباره لبخند زد و دفتر را جلویم گذاشت و شروع كرد به توضیح و تفسیر یادداشت ها
دیگر داشت حوصله ام را سر میبرد نگاه هایش ازارم میداد ولی انگار قصد نداشت از جایش تكان بخوردم .هر بار صندلی را به سمت من میكشید عقب تر میرفتم. به طوری كه یك سمت میز خالی شده بود.
بالاخره منشی به دادم رسید و در را باز كرد سرم را بالا بردم با دیدن مهندس كامران چهره اش در هم رفت! نمیدانستم با او باید چه كار كنم . با حالت عصبی گفت:مزاحم كه نشدم؟
كامران بدون این كه سرش را بالا بیاورد گفت:اولا كه من چقدر باید به شما بگم وقتی وارد جایی میشی در بزن دوما چرا مزاحمی میبینی كه كار داریم!
از لحنش تعجب كردم از رفتاری كه این چند روز از انها دیده بودم فكر نمیكردم كه اینطور با هم صحبت كنند.
خانم مطیعی زیر لب چیزی گفت و بعد گفت:خب باشه كارتون تموم شد میام! كامران سرش را بالا گرفت و گفت:چی كار داشتی؟
مطیعی:با شما كار نداشتم!
من:با من؟
سرش را به علامت مثبت تكان داد و گفت:یه خانومی به اسم مهناز زنگ زدن گفتن كه گوشیتون در دسترس نبود خواستن بگن كه نوبت امروزتون افتاد دو ساعت جلوتر!
به ساعتم نگاه كردم یك بود با نگرانی گفتم باید 2 اونجا باشم!بعد به كامران نگاه كردم كمی فكر كرد و گفت:باشه! واسه امروز كافیه
با خوشحالی گفتم:ممنون.
بعد از جایم بلند شدم و رو به منشی كردم و گفتم:ممنون
اقای كامران نگاهی به من كرد و گفت:اینجا رو خودم جم و جور میكنم تو برو دیرت نشه!
كیفم ا برداشتم و گفتم:لطف میكنین!
لبخند كجی تحویلم داد كه به من یاد اوری كرد كمك هایش بی منظور نیس حالت جدی به خودم گرفتم و كمی میز را مرتب كردم و بدون این كه به او نگاه كنم گفتم:خداحافظتون!
خانم مطیعی تمام مدت دم در ایستاده بود وقتی به او رسیدم با اخم گفت:خداحافظ!
شاید فكر میكرد مهندس عزیزش را تور كردم كه اینقدر عصبی بود!
سرم را با تاسف تكان دادم و گفتم خداحافظ!
از اتاق كه بیرون رفتم در را از پشت بست هنوز پست در بودم صدای خانوم مطیعی را شنیدم كه گفت:حالتو كردی حالا رفتی سراغ یكی دیگه؟مگه نگفتی من اخریشم؟
نفس عمیقی كشیدم و گفتم:اینا دیگه كی هستن!بعد از دفتر بیرون رفتم!
به سارا زنگ زدم و خواستم اماده شود وقتی به خانه رسیدم دم در ایستاده بود با دیدن من جلو امد و سوار ماشین شد .
من:سلام!
سارا:سلام! چی شده؟كجا میخوای بری؟
من:میخوام برم پیش دكتر گفتم تو هم بیای نمیخواستم تنها برم!
سارا:دكتر؟دكتر واسه چی؟
من:روانپزشك!
سارا با خنده گفت:كجا؟
من:خنده نداره!
سارا:روانپزشك واسه چی؟
شانه هایم را بالا انداختم و گفتم:مامان مهسا بهم گفت كه برم پیش یه روانپزشك!
سارا:پس تشخیص داده دیوونه ایی؟!
با دست به شانه اش زدم و گفتم:خودتو مسخره كن!
سارا:خب حالا ناهار خوردی؟
سرم را به علامت منفی تكان دادم!
سارا:خب انجوری كه میمیری دختر یه نگاه به خودت تو اینه بندازی میفهمی شدی پوست استخون!
من:شما لازم نكرده منو نصیحت كنی كوچولو!
سارا ادایم را در اورد و گفت:باشه مامان بزرگ!
كل راه را با سارا صحبت كردم ولی هر چه نزدیك تر می شدیم بیشتر دلم شور میزد تا این كه بالاخره به مطب رسیدیم! وارد اتاق شدیم خانم حدودا 30 ساله ای پشت میز نشسته بود با دیدن ما از جایش بلند شد و گفت:سلام!
سرم را به علامت سلام تكان دادم سارا لبخندی زد و گفت:سلام!
_:میتونم كمكی كنم؟
من:من خجسته هستم!
با لبخند گفت:اها!بعد به ساعتش نگاه كرد و گفت:بفرمایید داخل دكتر منتظرن!
رو به سارا كردم و گفتم:تو اینجا بشین من میام!
سارا:باشه!
به سمت در رفتم و در زدم
_:بفرمایید!
داخل شدم .
نمرد جوانی پشت میز به من نگاه میكرد!صورت معمولی داشت چشمهایی گرد و موهای صاف و دماغی كه كمی قوز داشت!ناخود اگاه او را با مهندس كامران مقایسه كردم با این كه كامران خیلی جذاب تر بود ولی لبخند دكتر شیرین تر بود! بی اختیار لبخند زدم!
با خنده گفت:سلام!
حواسم نبود كه به او زل زدم!نگاهم را از او گرفتم و با دستپاچگی گفتم:سلام!
به صندلی اشاره كرد و گفت:بفرمایید!
روی صندلی نشستم و گفتم:من خجسته هستم!
سرش را به علامت مثبت تكان دادو گفت:بله! بعد با تردید گفت:بیمار من خودتونین؟
من:نهَ!
شانه هایش را بالا برد و گفت:پس؟
من:خواهرشم!
دستهایش را روی میز گذاشت و گفت:خودشون كجان؟
من:بیرون!من بهش نگفتم كه اونواوردم راستش گفتم كه خودم اومدم!
_:اهان كه اینطور! خب پس باید به یه بهونه ای بیاریمشون داخل!خب ولی بهتره اول چند تا سوال از خودتون بپرسم!
سرم را به علامت مثبت تكان دادم !نمیدانم چرا نمیتوانستم مستقیم به او نگاه كنم البته معلوم بود انقدر محجوب است كه اصلا به من نگاه نمیكند!گفت:خب مشكل خواهرتون چیه؟
من:یه مدت رفتارش عجیب غریب شده بود.رفتیم پیش مادر یكی از دوستام كه باهاش حرف بزنه كه بهم گفت خواهرم دو شخصیتیه!
سرش را تكان داد و گفت:شما ازش بزرگترین؟
من:دو سال!
-:خواهر و برادر دیگه ای هم دارین؟
من:نه!
_:مادرو پدرون چند سالشونه!
من:مادرم 10 ساله كه فوت كردن پدرم هم 49 سالشونه!
سرش را تكان دادو گفت:خدا بیامرزتشون!
من:ممنون!
_:خب شغل پدرتون چیه؟وضعیت مالیتون خوبه؟
من:پدرم تاجره فرشه! بله خوبه!
_:پس زیاد خونه نیستن؟!
سرم را به علامت مثبت تكان دادم!
_:شما با كی زندگی میكنین؟
من:با یه اقا و خانومی كه برامون كار میكنن!
لبخندی زد و گفت:اها!رابطتون با فامیل چطوره؟
من:معمولی؟
_:یعنی رفت وامد زیاد دارین یا نه؟
من:اگه مهمونی یا جشنی باشه یا مراسمی می بینیمشون!
دستی به پیشانی اس كشید و گفت:كه اینطور!اخلاق خواهرتون چه جوریه؟
من:شر و شیطون و پر حرف!
ابروهایش را بالا برد و گفت:درست برعكس شما!
لبخند زدم و گفتم:بله!
_:طوری نبود كه بعضی وقتا بره تو خودش یا بخواد تنها باشه؟
من:من شاید ولی اون اصلا! بیشتر دوست داره دورو برش شلوغ و پر سر و صدا باشه!
_:خب تو مسائل اعتقادی چی؟
من:راستش نه من نه اون نماز نمیخونیم البته اگه زیارتگاه یا یه همچین چیزی باشه حتما!اهل مراسما و عزاداریا هستیم ولی اون در كل كمتر از من مقیده!
سرش را تكان داد و گفت:رابطش با كی بهتره؟
من:با من و یكی از دوستاش كه از اول دبستان فكر كنم با هم بودن!
به صندلی تكیه داد و گفت:خوبه! خب باید با خودشم صحبت كنم!بهتره شما هم تو اتاق باشین كه كلكتون لو نره! الان میگم منشی صداش كنه كه بیاد داخل!
سرم را تكان دادم و نفس عمیقی كشیدم!دلهره شدیدی داشتم!
سارا وارد اتاق شد قلبم تند تند میزد .منتظر بودم كه دكتر چیزی بگوید و سارا عكس العمل نشان دهد .دكتر نشست و از ساا خواست تا بشیند حالت هایش برایم ارامش خاصی داشت لبخند به لبم نشست .دكتر نگاهی به من كرد و گفت:لازم دونستم با هر دوتون صحبت كنم چون به هر حال شما با هم زندگی میكنید و رفتارتون روی هم تاثیر داره! بعد به سارا نگاه كرد سارا سرش را تكان داد.
خودكارش را برداشت ناخوداگاه تمام حركاتش را زیر نظر داشتم سرش را بالا گرفت و به سارا گفت:شما كوچیكتر از خواهرتون هستید بله؟
سارا:بله من دوسال كوچیكترم!
دكتر:چند سالتون بود كه مادرتون فوت كرد؟
سارا:11 سال!
دكتر:الان دانشجویید؟
سارا:بله!
رو به من كرد و گفت:شما درستون تموم شده؟
نگاهم را از او گرفتم و گفتم:بله تازه استخدام شدم!
سرش را تكان داد و زیر چشمی به من نگاه كرد و به سارا گفت:میتونم بدون حضور خواهرتون چند تا سوال ازتون بپرسم؟
سارا:البته!
دكتر رو به من كرد و گفت:میشه ما رو تنها بذارین؟
از جایم بلند شدم و گفتم:بله!
با نگرانی به سارا نگاه كردم چشمكی به من زد به زور لبخندی زدم و از اتاق بیرون رفتم!
در را از پشت سرم بستم و نفس عمیقی كشیدم و روی صندلی نشستم نگاهی به در كردم و سرم را به صندلی تكیه دادم منشی در حالی كه داشت دفتری را ورق میزد گفت:اینقدر نگران نباشید از این موارد زیاد هست!
من:كدوم موارد؟
لبخندی زد و گفت:مواردی كه خود بیمار از بیماریش بی خبره!ولی باید بگم كه دكتر كارشو خوب بلده.
من:خیلی نگرانم !نمیدونم خواهرم چه عكس العملی نشون میده!
شانه هایش را بالا انداخت و گفت:بالاخره باید باهاش رو به رو بشه !
سرم را تكان دادم و با ناراحتی گفتم:میدونم!
داشتم با منشی صحبت میكردم كه سارا در حالی كه با دكتر خداحافظی میكرد از اتاق بیرون امد .
با تعجب نگاهی به او كردم اصری از عصبانیت یا ناراحتی در چهره اش نبود سارا رو به روی من ایستاد و گفت:پاشو برو تو دكتر كارت داره!
من:هوم؟
سارا دستم را گرفت و گفت:معلوم هست چته؟پاشو دیگه!
از جایم بلند شدم به اتاق رفتم و روی صندلی نشستم.خودكارش را روی میز گذاشت. گفتم:چی شد؟
دكتر:نگرانید؟
سرم را به علامت مثبت تكان دادم و گفتم:میشه بگین چی شد؟
نیشش باز شدو دندانهای سفید و ردیفش نمایان شد شاید بهترین جز صورتش همین بود گفت:چقدر عجله دارین!؟
شانه هایم را بالا انداختم و با نگرانی نگاهش كردم.دوباره لبخند زد و گفت:لازم نیست اینقدر نگران باشید! بهتون اطمینان میدم خواهرتون راحت با این موضوع كنار بیاد ولی خودتون رو بعید میدونم! راستش شما خیلی استرس دارید این اصلا خوب نیست نه برای خواهرتون و نه برای خودتون!
من:من همیشه همین جوریم!
با خنده سرش را تكان داد و گفت:یكی دوبار بدون خواهرتون بیاین پیش من تا درباره خواهرتون باهم بیشتر صحبت كنیم!
من:چشم!
نفس عمیقی كشید و گفت:خیلی هم خوب! واسه امروز كافیه من فقط میخواستم یه سری اطلاعات پیش زمینه داشه باشم و یه جوری خواهرتونو بكشم اینجا تا خیال شما راحت بشه!
من:ممنونم!
بعد از جایم بلند شدم و گفتم:دیگه امری نیست؟
دكتر:نه!بعد به چشمهایم خیره شد و گفت:خداحافظتون!
تمام بندم یك دفعه گر گرفت! به سختی نفسم را بیرون دادم و خیلی سریع خداحافظی كردم و از اتاق بیرون امدم!
با سارا از مطب بیرون امدیم و سوار ماشین شدیم سارا نگاهی به من كرد و گت:چیزی شده؟
من:نه!
سارا:رنگت پریده!
خودم را در اینه نگاه كردم درست میگفت ولی به روی خودم نیاوردم و گفتم:نه!
سارا شانه هایش را بالا انداخت ماشین را روشن كردم و گفتم:چی بهت گفت دكتر؟
سارا:چند تا سوال پرسید!
میگم اگه باز خواستی بیای بهم بگو منم بیام باهات!
با خنده گفتم:تو هم روانپزشك لازم شدی؟
سارا:میخوام بگم هیپنوتیزمم كنه دلم میخواد بدونم چه طوریه!
من:باشه!
سارا:ولی حیف با این شخصیتش قیافش خوب نیس!
من:همچینام بد نبود!
سارا:بد نبود با اون دماغش؟
من:مگه خوبی ادما به قیافس؟
سارا:نه ولی خب قیافه جزو خوبیای یه نفره دیگه!من كه دلم میخواد طرفم خوشگل و خوشتیپ باشه!
من:ایشالا گیرت میاد!
سارا كمی فكر كرد و گفت:نیومدم به دكی جون میگم بره دماغشو عمل كنه خودم میگیرمش!
من:اونم قربونت میره و میگه باشه به خاطر تو میرم زیر تیغ عمل؟!
سارا:خدا رو چه دیدی!ولی خوشگل خدادای بهتره ها!
خندیدم با این كه گفتم قیافه زیاد مهم نیست ولی هیچ كس با قیافه ی معمولی توجه كسی را جلب نمیكرد!زیر لب گفتم:ارسلان كامران! نمیدانم چرا او برایم نمونه ی یك پسر با یك قیافه ی كاملا بی نقص بود!
سارا:كی؟
من:هیچكی!داشتم به مدیرم فكر میكردم!
سارا:ااا فكرم میكنی بهش؟
من:نه خیر گفتی خوشتیپ یاد اون افتادم!
سارا:اخیی چه رمانتیك!
اخم كردم و گفتم:سارا!
سارا:دروغ میگم؟زیر لب اسم یار....
من:زهر مار!
سارا با خنده گفت:چرا جوش میاری خب؟
من:چون حالم ازش به هم میخوره!
سارا :اخیی!بمیرم الهی! خودت دروغ میگی چشات كه دروغ نمیگه.
با حرص به سارا نگاه كردم خنده ریزی كردو گفت:باشه دیگه نمیگم!

به خانه كه رسیدیم به اتاقم رفتم حرفهای سارا فكرم را مشغول كرده بود مقنعه ام را روی تخت انداختم .چطور میتوانست فكر كند من از او خوشم امده؟!شاید تنها مردی كه احساس تنفر شدیدی را در برابرش احساس میكردم همین اقای كامران بود!زیر لب گفتم:مردتیكه هیز!
لباسهایم را عوض كردم و و به اشپز خانه رفتم تاچیزی برای خوردن پیدا كنم در یخچال را باز كردم . مهناز خانم وارد اشپز خانه شد و گفت:ناهار نخوردی؟
همان دور كه به محتویات داخل یخچال با دقت نگاه میكردم سرم را به علامت منفی تكان دادم!
مهناز:میخوای برات غذا گرم كنم؟
سیبی برداشت و گفتم:نه!
در یخچال را بستم مهناز خانم به سیبی كه در دستم بود نگاهی كرد و گفت:با این سیر میشی؟
با خنده گفتم:اره!
مهناز:خیلی ضعیف شدی دختر مردم كه نمیگن نمیخوره میگن لابد مریضه!
من:من كه سر پام بذار هر چی میخوان بگن!
سرش را تكان داد و گفت:چی بگم به تو؟
سرو صدای بالای پله ها من را به حال كشاند سارا را دیدم كه با عصبانیت از پله ها پایین می امد فهمیدم كه باز خودش نیست. با دیدن منم به سمتم امد و گفت:دستبندم كو؟
من:چی؟
سارا:تو برش داشتی!پسش بده اونو مادرم بهم داده!
من:من چیزی برنداشتم!
سارا چشمهایش را ریز كرد و در حالی كه انگشت اشاره اش را به سمت من گرفته بود گفت:دروغ گو! تو همش میخوای منو اذیت كنی!
من:مبینا بگیر بشین من برش نداشتم ولی قول میدم با هم پیداش كنیم!
خنده ای كرد و گفت:هه!چه عجب اسم منو یاد گرفتی!
من:بیا بشین تا بعد بگردیم پیداش كنیم!و دستش را گرفتم!
دستش را از دستم بیرون كشید و گفت:خیلی خب!زود دختر خاله نشو! باید برام پیداش كنی!
به مبل اشاره كردم و گفتم بشین عصبایتت بخوابه بعد!
نفس عمیقی كشید و دست به سینه نشست و گفت:خب؟
من:اروم باش!
سارا:ایییششش!اصلا تو چرا همش جلو چشم منی؟
من:خب چون همخونه ایم!
سارا:چی؟منوتو؟
من:اره دیگه ما دوستیم نكنه یادت رفته؟
با خنده گفت:من با تو؟عمرا!من دوست به این مزخرفی ندارم!
من:حالا كه داری و باهاشم تو یه خونه زندگی میكنی!
سارا:حتما از درد مجبوریه!خب حالا دستبندمو چی كار میكنی؟
من:چه شكلی بود؟
سارا:یه دستبند ساده با چند تا قلب اویزون!
دستبندی بود كه خودم دو سال پیش برای تولدش خریده بودم گفتم:كی بهت داده؟
سارا:مامانم!
من:مامانت؟الان كجاس!
سارا صدایش را پایین اورد و صورتش را به من نزدیك كرد وگفت:كشتنش!
با تعجب گفتم:چی؟سارا جلوی دهانم را گرفت و گفت:هییییسسس! میخوای همه بفهمن؟
من:كی كشتتش؟
ساراكمی مكث كرد و گفت:بابام! بعد با نگرانی به چشمهایم زل زد و گفت؟:به كسی نگیا!
من:تو از كجا میدونی؟
سارا با لحن مرموزی گفت:خودم دیدم!به خاطر یه زن اون مامانمو كشت اگه من به كسی بگم منم میكشه! ولی تو به كسی نگو كه من بهت گفتم!
با ترس گفتم:باشه!ولی پدرت حالا كجاست؟
سارا:با اون هرزه فرار كرد!اینو فقط من میدونم!ولی حالا كه به تو گفتم تو هم نباید به كسی بگی!
من:باشه!
سارا:خب حالا كمكم میكنی؟
با تردید گفتم:چه كمكی؟
سارا:كه انتقام بگیرم!
من:از كی؟
سارا با انزجار گفت:از همه مردایی كه به زناشون خیانت میكنن!
با تردید گفتم:چطوری؟
سارا چشمكی زد و گفت:كاری نداره باهاشون دوست میشیم و زندگیشون كه ریخت به هم ولشون میكنیم!
با تعجب گفتم:نه!سرم را تكان دادمو ادامه دادم: این كار درستی نیست!خراب كردن زندگی مردم ...... وحشتناكه!
سرش را عقب برد و به صورتم نگاه كرد و گفت:اه تو این كاره نیستی!
من:تو هم نیستی!من تورو میشناسمت!
چشمهایش را چرخاند و گفت:تو اصلا منو نمیشناسی!
خنده ای كرد و گفت:هیچكس منو نمیشناسه!
من:ببین این نوع انتقام اصلا عاقلانه نیست تو میخوای یه زندگی رو از هم بپاشونی كه چی بشه؟مطمئنا حس خوبی هم بهت دست نمیده!
از جایش بلند شد و گفت:ببین من نمیخوام كسی پند و اندرز بهم بده واسم مهم نیست تو خوشت میاد از كارم یا نه!
من:ولی من نمیتونم این اجازه رو بهت بدم!
سارا:تو مثلا كی باشی؟
من:من....مسئولیت تو دست منه!
سارا:دوباره داری میری رو اعصابما!
نفسم را بیرون دادم و گفتم :بیا حالا بریم دنبال دستبندت!
سارا:اخ داشت یادم میرفت!
بدون توجه به من از پله ها بالا رفت بغضم را فرو دادم و دنبالش راه افتادم باید جلویش را میگرفتم شاید او برای خودش سارا نبود ولی برای همه سارا بود!
اتاقش را كمی گشتیم ولی از دستبند اثری نبود. با ناامیدی روی تخت نشست و گفت:نیست!
شانه هایم را بالا انداختم!
با ناراحتی گفت:اگه گم شده باشه...
من: پیداش میكنیم!
دستش را روی پیشانی اش گذاشت و گفت:سرم درد میكنه دیگه نمیتونم!
من:خب تو یه كم استراحت كن من میگردم واست!
روی تخت دراز كشید و چشمهایش را بست وقتی مطمئن شدم خوابیده از اتاق بیرون رفتم!
كارم سخت شده بود حالا باید هر لحظه مراقب سارا میبودم تا مبادا مبینا كار اشتباهی بكند.
از اتاق سارا كه بیرون امدم با مهناز خانم رو به رو شدم با دیدن من گفت:داشتم می اومدم دنبالت!
من:چطور؟ چیزی شده؟
منهاز خانم:نه فقط پدرتون زنگ زدن گفتن كه واسه پنج شنبه یه مهمونی ترتیب بدین و فامیلو دعوت كنین وقتی میان یه چیز خیلی مهمی رومیخوان بگن!
من:مهم؟
مهناز:چیزی نگفتن گفتن میخوان تا اون روز مخفی بمونه كه غاقل گیرتون كنه!
من:بابام؟
مهناز سرش را به علامت مثبت تكان داد!
با خنده گفتم:بابا اهل سورپرایز كردن نیست!حتما چیز مهمیه!
مهناز:چی بگم والا به من چیزی نگفتن!
من:باشه خودت كارا رو بكن پول میدم به رحیم اقا واسه غذا و خرت و پرت!
مهناز:باشه!
من:ببخشید میندازم گردن شماها اخه سارا...
لبخندی زد و گفت:میدونم عزیزم مشكلی نیست میدونی كه وظیفمونه!
مهناز خانم را در اغوش گرفتم وگفتم :ممنون!
بعد با هم به حال رفتیم مهناز به خانه شان رفت تا كارهایش را بكند من هم مشغول تماشای تلوزیون بودم ولی تمام مدت به این فكر میكردم كه چرا پدرم برای امدنش مهمانی ترتیب داده بود ؟!چطور باید درباره ی سارا با او صحبت میكردم؟!




نوشته شده توسط حسین اکرمی در یکشنبه 3 مهر 1390

نظرات ()

مطالب ارسالی

» مدیر وب جدید
» رمان به خاطر خواهرم -قسمت دوازدهم
» رمان به خاطر خواهرم -قسمت یازدهم
» رمان به خاطر خواهرم -قسمت نهم
» داستان هنرپیشه
» رمان به خاطر خواهرم -قسمت دهم
» رمان عاشق بودیم-قسمت سی ام
» رمان عاشق بودیم-قسمت بیست و نهم
» رمان عاشق بودیم-قسمت بیست و هشتم
» رمان عاشق بودیم-قسمت بیست و هفتم
» رمان عاشق بودیم-قسمت بیست و ششم
» رمان عاشق بودیم-قسمت بیست و پنجم
» رمان عاشق بودیم-قسمت بیستم و چهارم
» رمان عاشق بودیم-قسمت بیست و سوم
» رمان عاشق بودیم-قسمت بیست و دوم

» لیست کامل مطالب ارسالی


معرفی مدیر

سلام خدمت بازدید کنندگان گرامی
حسین هستم مدیر وبلاگ
20 سالمه بچه ی شیرازم
از اینکه اوقات خود را در این وبلاگ می گذرانید متشکرم.
ID:
hosseinakrami2010
نامم را پدرم انتخاب کرد
فامیلم را جدم انتخاب کرد
اما من خودم راهم را انتخاب میکنم
دکتر شریعتی





داستان و رمان
رمان موبایل
مدیر وبلاگ: حسین اکرمی


لوگوی وبلاگ من


داستان و رمان - رمان به خاطر خواهرم -قسمت چهارم


نظرسنجی




کدامیک از نویسندهای جوان وبلاگ موفق تر بوده اند؟(رمان های کدام نویسنده را می پسندید؟)





امکانات وبلاگ

مدیر وبلاگ :
» حسین اکرمی

آمار وبلاگ
» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

Google

در این وبلاگ
در كل اینترنت



صفحه اصلی | پست الکترونیک | اضافه به علاقه مندی ها | ذخیره صفحه


Powered By mihanblog.com Copyright © 2011 by hosseinakrami2010
Design By : حسین اکرمی