تبلیغات
داستان و رمان - رمان به خاطر خواهرم -قسمت سوم
..
منوی اصلی
لینکهای سریع

موضوعات
رمان های نیلوفر.ن
رمان های نرگس.ش
رمان های الهام.الف
داستان
رمان
معرفی نویسنده جوان
بدون شرح

آرشیو ماهانه
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389

.:: لیست کامل آرشیو ماهانه ::.


لینکستان

آوایی از دوردست
گالری عکس پارس پیک
بهشتیان
◘ سایت محبوبـــ کـــرسی ◘
@@@و من برای زندگی تو را بهانه میکنم@@@
تجهیزات آرایشگاهی اتحاد
یادداشتهای چند بی مخ
راز خوشبختی
◄جوک و اس ام اس جدید►
aftab(آبجی فاطمه)
داستان های کوتاه(آبجی زهرا)
دانشجوهای مهندسی کشاورزی(پسر خاله صادق)
معرفی و بررسی گوشی های موبایل
افزایش ترافیک : رنک ساز
به زندگی لبخند بزنیم
نگاه
شیطونک انا جون جونی
افزایش سریع ، آسان و رایگان آمار بازدید
سکرت
عشق ممنوعه(پارمیدا)
بیضا سرزمین جاوید
♫نوای ســـــــکــــــوت♪
دوستان پارسی
آشفته زمانیست یارب كمكم كن
قصه های نرگس
کلاغ نـــــــــــــــــــــــــــــــیوز
پاتوق مطالب توپ
ساغر-2010
دل نوشته های پسر 16 ساله
وب تفریحی بست فان
داستان آنلاین - خانه تایپ
داستان آنلاین - خانه دانلود
just my love
روز ژوکر
خلاصه و دانلود رمانها
در جستجوی عشق
نیوشا ضیغمی / شادی
دختری از نسل افتاب
سایه های زندگیم
بیمار عشق
پایگاه سرگرمی پاتوق98
ارثیه باد
وب حسین تهی
ثبت دامنه و فروش هاست
باران عشق
زیر خاکی
ملیسا شیطون
دنیای واقعی
نگهبان عشق
**بانوی مرداد**
کلبه چوبی
مروارید عشق
پسری از نسل پارس
Twilight Fans
(◕‿◕)دختــــرک شیـــطون بــــلـا(◕‿◕)
عاشق دلشکسته
...عاشقانه...
اینجا قلب من است...
lovelygirl
حرف های یک جوون

.:: لیست کامل لینکستان ::.


لوگوی دوستان







اعلامیه مهم



توجه توجه : در صورت تمایل به تبادل لینک نظر خود را به صورت خصوصی درج نمایید
در غیر این صورت تبادل لینک با شما امکان پذیر نمی باشد
خوندن این وبلاگ به شما بال میده
ایمیل یاهو ایمیل میهن میل ایمیل جی میل
بازدیدکنندگان محترم لطفا در نظرسنجی وبلاگ شرکت کنید
نظرات و انتقادات خود را در بخش نظرات با ما در میان بگذارید
برای کمک به بازدیدکنندگان برای انتخاب رمان مورد پسند نظرات خود را درباره هر رمان بنویسید
با تشکر


رمان به خاطر خواهرم -قسمت سوم
مرتبط با : معرفی نویسنده جوان


قسمت سوم


راضی كردن سارا كار ساده ای بود وقتی گفتم مهسا مارا به خانه شان دعوت كرده خیلی سریع قبول كرد كه با من به خانه انها بیاید!
ساعت 9و نیم صبح بود كه هر دو اماده شدیم تا به خانه انها برویم!
در راه سارا گفت: راستی به چه مناسبتی مهسا ما رو دعوت كرده خونشون؟
من:به مناسبت این كه دلش واسه دوستش تنگ شده!
سارا:دوستم دوستای قدیم!
من:چرا؟
سارا:این دوستای من یه زنگ به من نمیزنن!حالا زنگ نه یه اس ام اس!یه تك... اونوقت دوستای تو زنگ میزنن با خواهرت دعوتت میكنن خونشون!خوش به حالت
من:منو مهسا خیلی وقته دوستیم!دیر نشده توهم از این دوستا پیدا میكنی!
سارا :ایشالا!
به خانه انها رسیدیم مهسا و مادرش به استقبال ما امدند و همگی به داخل خانه رفتیم و دور هم نشستیم بعد از كمی صحبت درباره خانه، مهسا دست من را گرفت و رو به سارا كرد و گفت:سارا جون تو بشین اینجا من یه دقیقه صوفی رو ببرم تو اتاق و بیام!ناراحت كه نمیشی؟
سارا نگاهی به من كرد و با لبخند گفت:نه!
مارد مهسا گفت:منم پیش سارا جون هستم!
از جایم بلند شدم .مهسا گفت:زود میایم كه حوصلت سر نره!
بعد من را به اتاقش برد و در را بست و با صدای ارامی گفت:مامانم گفت میخواد تنها با خواهرت صحبت كنه گفتم این بهترین راهه!
لبخندی زدم و گفتم:تو هم باهوشیا!
مهسا چشمكی زد و گفت: ما اینیم دیگه!
گوشی ام شروع به زنگ خوردن كرد ان را از جیبم بیرون كشیدم مهسا گفت:كیه؟
نگاهی به شماره كردم و با خوشحالی گفتم عمومه!
قرار بود در كارخانه عمویم شروع به كار كند گفته بود اگر مدیر مالی موافقت كند میتوانم معاون بخش مالی شركت بشوم!جواب دادم:بله؟
_:سلام دخترم!
من:سلام عموجون خوبین؟
_:ممنون!توخوبی؟سارا چطوره؟
من:خوبم ممنون سارام سلام میرسونه!
_:زنگ زدم خونه گفتن نیستین؟!
من:اره اومدیم خونه یكی از دوستای من!
_:خوش بگذره!
من:ممنون!
_:عموجون زنگ زدم بهت كه بگم از شنبه باید بیای سر كار!
با خوشحالی گفتم:واقعا؟
_:اره دخترم!
من:یعنی پس فردا؟
_:اره عزیزم!
من:وایی عموجون ممنون!
_:خواهش میكنم!زحمتای خودت بوده!
من:لطف داری عمو!
_:گفتم كه به خاطر خودت بوده پارتی بازی هم نبوده هر چند اگه اونا هم تاییدت نمیكردن حتما استخدامت میكردم!
خندیدم!
_:عموجون من الان كار دارم یادت نره شنبه صبح ساعت 8!
من:چشم!یادم میمونه!
_:میبینمت!خداحافظ
من:خداحافظ!
گوشی را قطع كردم!و با ذوق به مهسا نگاه كردم و گفتم:واااااییییی ...مهسا.....اخ جون!
بعد او را بغل كردم!
مهسا با خنده گفت:چی شد؟
من:استخدام شدم!
بعد برای خودم ارام دست زدم!
مهسا:پس یه شام افتادیم!
من:اره اره عزیزم میبرمت هر جا دوس داری شام بهت میدم!
مهسا:پس بیا با هم ذوق كنیم بعد شروع كرد ادا من را در اوردن!
من:كوفت!
مهسا خندید هر دو روی تخت نشستیم و درباره استخدام من حرف زدیم!
نیم ساعت گذشته بود و من و مهسا همچنان در حال صحبت بودیم كه در اتاق باز شد و صورت سارا از لای در نمایان شد هر دو به سمت او برگشتیم!
سارا با لبخند گفت:نمیخواین بیاین؟قرار بود یه لحظه برین نیم ساعت گذشته!
مهسا به ساعت نگاه كرد و گفت:واقعا؟
سارا:اوهوم!
مهسا خب تو هم بیا تو!
سارا:باشه!
بعد وارد اتاق شد.
من از روی تخت بلند شدم و گفتم:من میرم یه كم اب بخورم با اجازه!
بعد رو به سارا كردم وگفتم:ابرومو نبری جلو مهساها!
بعد با عجله از اتاق خارج شدم مادر مهسا داشت ظرف های میوه را از روی میز برمیداشت!با دیدن من گفت:چیزی شده دخترم؟
با نگرانی به او نگاه كردم و گفتم:باسارا صحبت كردین؟
مادر مهسا با تردید نگاهی به من كرد و گفت:باید مفصل باهات صحبت كنم صوفی جان!مشكل سارا جدیه!
انگار تمام دنیا روی سرم خراب شد پاهایم سست شد بی اختیار روی مبل نشستم.
مادر مهسا نگاهی به من كرد و گفت:اینجا نمیشه بیا بریم تو اتاق من!بعد بشقاب ها رو روی میز گذاشت و به سمت راهرو خانه شان به راه افتاد نمیدانم چطور خودم را به اتاقش رساندم .بعد از كلی مقدمه چینی گفت:صوفی باید با این واقعیت كنار بیای!
من:میشه بهم بگین سارا چشه؟
مادر مهسا:مشكل سارا هیچ درمانی نداره فقط به مراقبت نیاز داره با این حال من یه روانپزشكی رو بهت معرفی میكنم تا ببریش پیش اون چون ممكنه هر لحظه مشكلش وخیم تر بشه!
من:یعنی چی؟
مادر مهسا دست های من را در دستش گرفت و گفت:سارا اختلال چند شخصیتی داره!
دیگر صدای مادر مهسا برایم واضح نبود، اختلال شخصیت بیماری ساده ای نبود با ایم كه چیز زیاد ی از ان نمیدانستم ولی میدانستم كه هیچ راه درمانی برای ان وجود ندارد . اما چرا سارا؟!
نمیدانستم چه كاری باید میكردم اصلا چه كاری میتوانستم بكنم؟در دلم میگفتم كاش همه اینها یك خواب باشد نمیدانستم توانایی روبه رویی با این حقیقت را دارم یا نه!خدا من چطور باید به خود سارا میگفتم كه بیماری روانی دارد!
سرم روی گردنم سنگینی میكرد، یك لحظه احساس ضعف همه بدونم را گرفت مادر مهسا چند بار اسمم را صدا زد هر بار صدایش بلند تر میشد ولی نمیتوانستم دهانم را باز كنم كه جوابش را بدهم.كم كم چشمهایم سیاهی رفت و پس از چند ثانیه هیچ صدای مادر مهسا محوشد.
با صدای سارا انگار از خواب بیدار شدم صداهای اطرافم را میشنیدم به جز سارا مهسا و مادرش هم انجا بودند ولی چیزی نمیدیدم .
سارا:اخ یه دفعه چی شد صوفی چیزیش نبود.
مادر مهسا:داشت می اومد تو اشپز خونه یه دفعه از حال رفت.
مهسا:میخوای ببریمش بیمارستان مامان؟
مادر مهسا:نه عزیزم فكر كنم ضعف كرده .
سارا:دیشب شام نخورد صبحانم كه هیچوقت نمیخوره یعنی واسه همینه
مادر مهسا:احتمالا واسه همینه!
تمام توانم را در پلك هایم جمع كردم كه انها را باز كنم اول همه جا سفید بود ولی كم كم اطرافم را دیدم.
سارا با خوشحالی نگاهی به من كرد و گفت:بیدار شد!
مادر مهسا بالای سرم امد و گفت:حالت خوبه؟
نگاهی به اطراف كردم كمی طول كشید كه موقعیتم را به یاد بیاورم با صدای ضعیفی گفتم:چی شده؟
مهسا:انگار خوب شده حالش!
سارا دستم را گرفت یه دفعه همه حرفهای مادر مهسا به ذهنم هجوم اورد بی اختیار اشك در چشمهایم جمع شد .سارا مستحق این نبودچرا باید زندگیش تباه میشد؟
سارا با تعجب گفت:صوفی؟چرا گریه میكنی؟
مادر مهسا جلو امد و سارا را از كنار من بلند كرد و گفت:بهتره تنهاش بذاریم اگه دورو برش شلوغ باشه حالش بدتر میشه!
سارا:خب شما برین من پیشش تو اتاق میمونم!
مادرمهسا:نه عزیزم من پیششم تو بهتره با مهسا برین !
سارا:اخه....
مهسا دست سارا را گرفت و گفت:اخه نداره بیا بریم مامانم بهتر میدونه اگه حالش بد شد چی كار باید بكنه !
كمی بعد حالم بهتر شده بود روی تخت دراز كشیده بودم وفكرم شدیدا مشغول بود ولی انقدر اشفته بودم كه خودم هم نمیفهمیدم به چه چیزی فكر میكنم.
مادر مهسا كنارم نشسته بود دستم را گرفت و گفت:اینقدر ضعیف نباش سارا فقط تورو داره مطمئنا واسه خودش خیلی سخت تره!
با نا امیدی گفتم:حالا باید چی كار كنم؟
او لبخند تلخی زد و گفت:فقط باید مراقبش باشی !
من:اخه چرا اون؟
مادر مهسا نفس عمیقی كشید و گفت:نمیدونم! دلایل زیادی میتونه داشته باشه ولی فكر كنم به خاطر نبود مادرت و دوری پدرت اون اینطوری شده!با این حال جواب قطعی رو باید بعد از روانكاوی گفت.یكی از دوستان من روانپزشك خوبیه با اون تماس گرفتم! اون بیشتر از من میتونه بهتون كمك كنه!
من:نمیتونم!نمیتونم بهش بگم چه اتفاقی واسش افتاده
مادر مهسا:حتی تو اگه بهش نگی خودش كم كم این موضوعو میفهمه وقتی خودشویه دفعه توی یه جا یا یه موقعیت نا مشخص میبینه میفهمه یه مشكلای داره ولی اگه الان بهش بفهمه هم روند درمان سریعتر پیش میره هم فشار روحی واسش كمتره!باید اینو در نظر بگیری كه ممكنه حتی بیشتر از این دوتا شخصیتو بروز بده واسه همین باید هر چه زود تر زیر نظر یه متخصص باشه!
با نگرانی گفتم:چطور باید بهش بگم؟
مادر مهسا:یه جوری كه غیر مستقیم باشه اول باید اونو با مشكلش اشنا كنی بعد روبه رو!سعی كن وقتی اون شخصیتش خودشو نشون میده باهاش دوست باشی تا بهت احساس نزدیكی كنه اون موقع ضمیر ناخوداگاهش بیشتر متوجه اتفاقایی كه واسش می افته میشه!
اشك در چشمهایم حلقه زد با تاسف سرم را تكان دادم و چشمهایم را بستم
مادر مهسا گفت:من كمكت میكنم تو تنها نیستی!
می دانستم كمك زیادی از دست او بر نمیاید .نگرانی من از مسئولیتی نبود كه بعد از ان به گردنم می افتاد نگرانی ام از اینده ی خوبی بود كه سارا از ان محروم میشد.

من:الو؟
_:الو؟
من:سلام بابا!
_:سلام دخترم خوبی؟
بدون هیچ احساسی حرف میزد انگار نه انگار كه بیشتر از دوماه است مارا ندیده!من:ممنون !شما چطوری؟
_:منم خوبم!سرم خیلی شلوغه!
منظورش این بود كه زود حرفت را بزن و قطع كن.گفتم:بابا كی میای خونه؟
_:نمیدونم معلوم نیست !تو هیچ وقت زنگ نمیزدی اینو بپرسی چیزی شده؟
من:باید اینجا باشی تا بهت بگم!درباره ساراست!
گفت:سارا؟
معلوم بود نگران شده گفتم:اره !خیلی جدیه باید زود بیای خونه شده تو همین هفته!
_:اخه چی شده؟
من:پشت تلفن نمیشه بابا باید اینجا باشی!
_:دختر تو كه منو نگران كردی!
با ناراحتی گفتم:نگرانی داره!خیلیم داره فقط زودتر خودتو برسون خونه و این كه خود سارا چیزی نمیدونه مواظب باش!
_:تو بهم بگوچی شده؟
_:سارا مریضه !یه مریضی خیلی بد!بابا تورو خدا یه بارم كه شده واسه دخترت دست از كار بكش!
_:باشه !باشه سعمو میكنم كه تا اخر هفته بیام خونه!
من:باشه!من دیگه باید برم!كاری نداری؟
_:مراقبش باش تا من میام!
من:باشه!
_:صوفی بهم بگو چی شده!
من:خداحافظ!
بدن این كه منتظر جوابی باشم گوشی را قطع كردم .از پدرم حرصم گرفته بود همه اینها تقصیر او بود كه به همین راحتی مارا تنها گذاشت.
از اتاقم بیرون امدم و سارا را صدا زدم ولی جوابی نشنیدم!
من:مهناز خانم؟
از پایین پله ها صدایش را شنیدم
_:بله؟
من:سارا رو ندیدین؟
مهناز:چرا ینیم ساعت پیش دوستش اومد دنبالش و رفت بیرون!
من:كدوم دوستش؟
مهناز:فكر كنم نازنین !
من:اها!راستی اگه پدرم زنگ زد بگو خونه نیستم باشه؟
مهناز:چشم!
در حالی كه از پله ها پایین میرفتم گفتم:اگرم درباره سارا پرسید بگو چیزی نمیدونی.
مهناز با تعجب گفت:درباره چی چیزی نمیدونم؟
روی صندلی را از كنر میز ناهار خوری كنار كشیدم و گفتم:راستی اصلا چیزی نگفتم!
مهناز :چیو؟
نفس عمیقی كشیدم و گفتم:سارا مریضه!
مهناز خانم با چشمهای گرد شده مثل شك زده ها گفت:چی؟
من:مریضه!بیماری روانی!
مهناز با ناباوری به من زل زده بود!
سرم را پااین انداختم و گفتم:اینجوری نگام نكن!
كنارم نشست و گفت:یعنی باید بره تیمارستان؟
من:نه!با بعض ادامه دادم:اونقدرم حالش بد نیست؟
مهناز خانوم:پس چی؟چی شده؟
من:سارا چند شخصیتی شده!
مهناز خانوم:من كه این چیزا رو نمیفهمم!
من:یعنی بعضی وقتا خودش نیس! یكی دیگه میشه.
مهناز خانوم:یعنی دوتا ادمه؟
من:اره یه جورایی!
مهناز:استغر الله ... نكنه جنی شده؟
من:این حرفا چیه؟!اون مریضه!
مهناز با تر گفت:صوفی جون شاید شیطون رفته توجلدش!من یه دعا نویس خوب سراغ دارم!این دكترا بعضی وقتا یه چیزی رو نمیفهمن دخترم.
نمیدانستم ناراحت باشم یا از حرفای مهناز بخندم!گفتم:نه مهناز خانوم!اینقد خرافاتی نباش. سارا مریضه.فقط حواست باشه كه هنوز چیزی به خودش نگفتم.
مهناز خانم لبش را گاز گرفت و گفت:چشم!
میدانستم هنوز داشت به این فكر میكرد كه دعا نویس گیر بیاورد!
نفس عمیقی كشیدم و گفتم:نمیدونم چی كار كنم!
مهناز دستم را گرفت و گفت:خدا بزرگه!
شانه هایم را بالا انداختم.گفتم:سارا نگفت كی میاد؟
مهناز:نه!
من:كاش می اومد!دلم شور میزنه.
همان موقع زنگ تلفن به صدا در امد
مهناز از جاش بلند شد و گوشی را برداشت.
مهناز:بفرمایید؟
......
مهناز:سلام.
.....
به من نگاه كرد و پشت گوشی گفت:بله بله هستن!
....
مهناز:چند لحظه گوشی...
تلفن را به سمت من گرفت و گفت:نازنین دوست سارا!
با تعجب از جایم بلند شدم و گفتم:با من؟
مهناز سرش را به علامت مثبت تكان داد با تردید گوشی را گرفتم و گفتم:الو؟
صدای مضطرب نازنینی در گوشی پیچید:صوفی خانوم خودتونین؟من نازنینم دوست سارا.
من:خودمم چیزی شده؟
_:سارا!!
با ترس گفتم:سارا چی؟
_:نمیدونم یه دفعه سر درد گرفت حالش بد شد بعد یهو از ماشین رفت بیرون پشت چراغ قرمز بودم اونجام شلوغ بود ندیدم كجا رفت چی شد.. خونه نیومده؟
نفسم بند امده بود .گوشی از دستم افتاد...
مهنازمن را گرفت تا روی زمین نیفتم بعد گوشی را برداشت وگفت:الو؟نازنین خانم چی شده؟
خودم را از اغوش مهناز بیرون كشیدم و در حالی كه اشك در چشمانم حلقه زده بود گفتم:ازش بپرس كجا پیاده شده؟ اون حالش خوب نیس شاید بلایی سرش بیاد.
مهناز سرش را تكان دادو دستم را گرفت و ادرس را از نازنین پرسید اما اجازه نداد خودم به دنیال سارا بروم اقا رحیم شوهر مهناز سوییچ ماشین را از من گرفت و به من اطمینان داد كه باسارا برمیگردد و از خانه بیرون رفت.
من:خدایا!اگه بلایی سرش بیاد اگه بره یه جایی چی؟
مهناز لیوان ابی به دستم دادو گفت:رحیم هر كاری بگه عملیش میكنه نگران نباش!
من:اون حالش خوب نیس!
مهناز:نترس عزیزم چیزی نمیشه!
یك ساعت تمام با دلهره گذشت بالاخره زنگ در به صدا در امد قبل از این كه مهناز در را باز كند به سمت حیاط رفتم بالای پله ها كه رسیدم رحیم اقا را دیدم كه با ماشین وارد حیاط شد.سراسیمه از پله ها پایین رفتم سارا را در ماشین ندیدم نگرانی ام بیتر شده بود اما رحیم اقا از پشت فرمان لبخند ارامش بخشی به من زد به ماشین كه رسیدم گفتم:سلام!چی شد؟
رحیم اقا با ارامش گفت:پیداش كردم نگران نباش!
من:كو؟كجاست؟
رحیم اقا به صندلی عقب اشاره كرد و گفت:خوابش برد!
با خیال راحت نفس عمیقی كشیدم و گفتم:خدا روشكر!
رحیم اقا از ماشین پیاده شد و گفت:به موقه رسیدم منتظر تاكسی بود تا ماشینو دید سوار شد بعد یه ادرسی داد دستم نمیدونم چرا خیلی عجله داشت و رسمی برخورد كرد گفت ببرمش اونجا ولی تو راه خوابش برد منم گفتم بیارمش خونه بهتره!اینقدر نگرانی نداره دخترم اون دیگه بزرگه!
نگاهی به سارا كردم وگفتم:اون مریه!واسه همین نگرانش شدم!
رحیم اقا با تعجب گفت:مریض؟
من:مفصله!مهناز خانم در جریانه!
رحیم اقا:ایالا كه چیزی نیست!
میخواستم بگویم هست!خیلی هم چیز مهمی است ولی نمیخواستم او را هم ناراحت كنم گفتم:خدا كنه!
رحیم اقا با مهربانی گفت:خدا بزرگه دخترم!تو هر كاری یه حكمتی هست!غصه نخور!
من:سرم را تكان دادم و گفتم:باشه!
رحمی اقا:خب دیگه من میرم به كارام برسم!
من:واقعا ممنونم!
لبخندی زد و گفت:وظیفم بود دخترم!
بعد سوییچ ماشین را به دستم داد و رفت در ماشین را باز كردم و دستم را روی بازوی سارا گذاشتم و گفتم:سارا؟
تكان خورد ولی بیدار نشد كمی با دستم بازویش را تكان دادم و گفتم:خانومی؟سارا؟پاشو!
سارا چشمهایش را به ارامی باز كرد و گفت:هووم؟
من:پاشو بریم توخونه بخواب؟
سارا چشمهایش را كاملا باز كرد و كش و قوسی به خودش دادو گفت:چی؟
من:بیا بریم داخل!
سارا با تعجب گفت:من كجام؟
من:توماشین!
سارا:نازنین كو؟
من:رفت!
سارانگاهی به اطراف كرد و گفت:من توماشین تو چی كار میكنم؟
من:بیا بریم داخل برات میگم!
سارا:باشه
بعد هر دو باهم رفتیم وارد كه شدیم مهنازخانم جلو امد وگفت:سارااا دلمون ....
از پشت سر سارا لبم را گاز گرفتم تا مهناز چیزی نگوید! مهناز حرفش را ادامه نداد
سارا گفت:دلتون چی؟
مهنازخانم لبخندی زد و گفت:دلمون برات تنگ شد دختر! بعد پیشانی سارا را بوسید
سارا با تعجب نگاهی به مهناز خانم كرد و گفت:ممنون!
برای این كه بیشتر از این مهنازخانم اوضاع را خراب نكند سارا را به جلو هول دادم و گفتم:بیا بریم تو اتاقت استراحت كن!
سارا:راستی نگفتی چجی شد از ماشین تو سر در اوردم!
من:میگم میگم بیا بریم!
واقعا نمیدانستم چه توضیحی باید به سارا بدهم تا شب دست به سرش كردم تا چیزی نپرسد اما میدانستم اگر شرایط همینطور پیش برود سارا خودش میفهمد باید قبل از این كه موضوع را بفهمد هر جور شده اماده اش میكردم یا همه چیز را میگفتم!





نوشته شده توسط حسین اکرمی در سه شنبه 29 شهریور 1390

نظرات ()

مطالب ارسالی

» مدیر وب جدید
» رمان به خاطر خواهرم -قسمت دوازدهم
» رمان به خاطر خواهرم -قسمت یازدهم
» رمان به خاطر خواهرم -قسمت نهم
» داستان هنرپیشه
» رمان به خاطر خواهرم -قسمت دهم
» رمان عاشق بودیم-قسمت سی ام
» رمان عاشق بودیم-قسمت بیست و نهم
» رمان عاشق بودیم-قسمت بیست و هشتم
» رمان عاشق بودیم-قسمت بیست و هفتم
» رمان عاشق بودیم-قسمت بیست و ششم
» رمان عاشق بودیم-قسمت بیست و پنجم
» رمان عاشق بودیم-قسمت بیستم و چهارم
» رمان عاشق بودیم-قسمت بیست و سوم
» رمان عاشق بودیم-قسمت بیست و دوم

» لیست کامل مطالب ارسالی


معرفی مدیر

سلام خدمت بازدید کنندگان گرامی
حسین هستم مدیر وبلاگ
20 سالمه بچه ی شیرازم
از اینکه اوقات خود را در این وبلاگ می گذرانید متشکرم.
ID:
hosseinakrami2010
نامم را پدرم انتخاب کرد
فامیلم را جدم انتخاب کرد
اما من خودم راهم را انتخاب میکنم
دکتر شریعتی





داستان و رمان
رمان موبایل
مدیر وبلاگ: حسین اکرمی


لوگوی وبلاگ من


داستان و رمان - رمان به خاطر خواهرم -قسمت سوم


نظرسنجی




کدامیک از نویسندهای جوان وبلاگ موفق تر بوده اند؟(رمان های کدام نویسنده را می پسندید؟)





امکانات وبلاگ

مدیر وبلاگ :
» حسین اکرمی

آمار وبلاگ
» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

Google

در این وبلاگ
در كل اینترنت



صفحه اصلی | پست الکترونیک | اضافه به علاقه مندی ها | ذخیره صفحه


Powered By mihanblog.com Copyright © 2011 by hosseinakrami2010
Design By : حسین اکرمی