تبلیغات
داستان و رمان - رمان عاشق بودیم-قسمت هشتم
..
منوی اصلی
لینکهای سریع

موضوعات
رمان های نیلوفر.ن
رمان های نرگس.ش
رمان های الهام.الف
داستان
رمان
معرفی نویسنده جوان
بدون شرح

آرشیو ماهانه
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389

.:: لیست کامل آرشیو ماهانه ::.


لینکستان

آوایی از دوردست
گالری عکس پارس پیک
بهشتیان
◘ سایت محبوبـــ کـــرسی ◘
@@@و من برای زندگی تو را بهانه میکنم@@@
تجهیزات آرایشگاهی اتحاد
یادداشتهای چند بی مخ
راز خوشبختی
◄جوک و اس ام اس جدید►
aftab(آبجی فاطمه)
داستان های کوتاه(آبجی زهرا)
دانشجوهای مهندسی کشاورزی(پسر خاله صادق)
معرفی و بررسی گوشی های موبایل
افزایش ترافیک : رنک ساز
به زندگی لبخند بزنیم
نگاه
شیطونک انا جون جونی
افزایش سریع ، آسان و رایگان آمار بازدید
سکرت
عشق ممنوعه(پارمیدا)
بیضا سرزمین جاوید
♫نوای ســـــــکــــــوت♪
دوستان پارسی
آشفته زمانیست یارب كمكم كن
قصه های نرگس
کلاغ نـــــــــــــــــــــــــــــــیوز
پاتوق مطالب توپ
ساغر-2010
دل نوشته های پسر 16 ساله
وب تفریحی بست فان
داستان آنلاین - خانه تایپ
داستان آنلاین - خانه دانلود
just my love
روز ژوکر
خلاصه و دانلود رمانها
در جستجوی عشق
نیوشا ضیغمی / شادی
دختری از نسل افتاب
سایه های زندگیم
بیمار عشق
پایگاه سرگرمی پاتوق98
ارثیه باد
وب حسین تهی
ثبت دامنه و فروش هاست
باران عشق
زیر خاکی
ملیسا شیطون
دنیای واقعی
نگهبان عشق
**بانوی مرداد**
کلبه چوبی
مروارید عشق
پسری از نسل پارس
Twilight Fans
(◕‿◕)دختــــرک شیـــطون بــــلـا(◕‿◕)
عاشق دلشکسته
...عاشقانه...
اینجا قلب من است...
lovelygirl
حرف های یک جوون

.:: لیست کامل لینکستان ::.


لوگوی دوستان







اعلامیه مهم



توجه توجه : در صورت تمایل به تبادل لینک نظر خود را به صورت خصوصی درج نمایید
در غیر این صورت تبادل لینک با شما امکان پذیر نمی باشد
خوندن این وبلاگ به شما بال میده
ایمیل یاهو ایمیل میهن میل ایمیل جی میل
بازدیدکنندگان محترم لطفا در نظرسنجی وبلاگ شرکت کنید
نظرات و انتقادات خود را در بخش نظرات با ما در میان بگذارید
برای کمک به بازدیدکنندگان برای انتخاب رمان مورد پسند نظرات خود را درباره هر رمان بنویسید
با تشکر


رمان عاشق بودیم-قسمت هشتم
مرتبط با : رمان های الهام.الف



قسمت هشتم


دلربا با نگرانی در راهرو های دانشگاه قدم می زد دنبال سعید می گشت ، هر لحظه ای که می گذشت گویی به زمان مرگ عشق خودش و بهرام نزدیک تر می شد و دلربا این را نمی خواست...
عاقبت در یکی از کلاس ها سعید را دید که مشغول تدریس بود از کنار در به او اشاره کرد که کارش دارد سعید هم ساعت مچی اش را نشان داد با اشاره گفت چند لحظه منتظر بماند. و آن چند لحظه برای دلربا مانند چند سال گذشت.
-چیه خانم شکوری؟! چرا رنگت پریده...؟!!!
دلربا متوجه سعید شد که کنارش ایستاده بود و با نگرانی نگاهش می کرد ، نفس عمیقی کشید و گفت :
-دیدید آقای رسولی... گفتم نباید اینکار رو کنیم...بهرام می خواد طلاقم بده...!!
-بهرام می خواد طلاقت بده...؟! آخه واسه چی؟
-سر همین بازی که باهاش کردم...من گفتم روی من حساسه...نباید با احساساتش بازی می کردیم!!
-ولی این کارها باعث شد حالش خوب بشه...وگرنه تا همین چند ماه پیش حتی نمی تونست روی پاهاش وایسته...ما بهش کمک کردیم...
-ولی به چه قیمتی...؟! فکر کنم زیاده روی کردیم...بهرام نسبت به من دچار شک شده....باید با من بیاید و همه موضوع رو بهش بگید...
سعید کمی در فکر فرو رفت سپس درحالیکه خودش را ناراحت نشان می داد گفت : نمی تونیم همه چیز رو الآن بهش بگیم....ممکنه دچار شوک بشه...یا...
که دلربا نگذاشت حرفش را تمام کند و با بغض گفت : ولی زندگی من چی...؟! اگه زودتر حقیقت رو بهش نگیم اون منو طلاق میده...شما تنها کسی هستید که مورد اطمینانش هستید...!
-ولی اگه بهرام حقیقت رو بفهمه از دست من ناراحت میشه...اگه بفهمه که من بازیش دادم چی...؟!
-ولی استاد...قرار مااین بود که اگه بهرام خوب شد حقیقت رو بفهمه...پس معطل نکنید و همین الآن بهش زنگ بزنید و بگید همه این چند ماه هر چی بهش گفتید دروغ بوده...بگید که ما دونفر این بازی رو شروع کردیم تا اونو وادار کنیم واسه راه رفتن دوباره تلاش کنه...
سعید در چشمان عسلی رنگ دلربا خیره شد و گفت : باشه بهش زنگ می زنم...فقط...
-فقط چی...؟
- اون کتاب شعری که بهتون داده بودم رو خوندید....؟
- بله....ولی الآن اون کتاب مهم نیس ... الآن فقط نگران زندگیم هستم...
- صفحه اولش رو خوندید...؟
- صفحه اولش...؟ نه... تو رو خدا اون کتاب رو فراموش کنید...راستیتش من...من اینقدر جلوی بهرام دستپاچه بودم که تظاهر به خوندن می کردم...ولی شما چرا عجله نمی کنید ...؟ بهرام باید زودتر حقیقت رو بفهمه...شما باید بهش بگید که همه چیز الکی بوده...باید بگید که من فقط داشتم نقش بازی می کردم...
-باشه ...باشه خانم شکوری...لطفا آروم باشید...
- چه جوری آروم باشم؟ هان؟ یک هفته پیش باید این بازی رو تموم می کردیم...یادتونه که گفتم بسه ...وقتی بهرام خوب شد دیگه لازم نبود ادامه بدیم...
- نگران نباش ...الآن بهش زنگ می زنم...نگران نباش...وقتی بری خونه بهرام همه حقیقت رو فهمیده...
- واقعا ؟ممنونم...
دلربا این را گفت و سریع از آنجا دور شد ، سعید موبایلش را از جیب پیراهنش درآورد و در حالیکه به سمت محوطه دانشگاه می رفت شماره خانه بهرام را گرفت...
***
بهرام در حال پایین آمدن از پله های خانه بود که صدای تلفن در سالن پیچید ، به سمت تلفن رفت و گوشی را برداشت ، صدای آشفته سعید را از آن طرف خط شنید :
-الو...سلام بهرام جان ، خوبی؟
بهرام با شنیدن صدای او اخمی کرد و گفت : حالا چه وقته زنگ زدنه... دوساعته دلربا رفته دانشگاه و تو الآن زنگ می زنی...؟
-کلاس داشتم ببخشید...
بهرام روی مبل کناری اش نشست و گفت : خب ، چه خبر...؟
-چی بگم...
-دلربا رو دیدی...؟
-آره...امروز خیلی خوشحال بود...نمی دونم چی شده بود ولی شیرینی خریده بود داشت توی دانشگاه پخش می کرد...ببینم چی شده؟
-بی وفا...
-چی شده بهرام جان...؟!
-امروز خیلی عصبانی بودم و دیگه نتونستم طاقت بیارم ...گفتم که می خوام طلاقش بدم!
-پس بگو...واسه همینه که امروز اینقدر شنگوله...! حقش بود زودتر طلاقش می دادی...من که بهت گفتم واسه تو دختر فراوونه...ولی چه کنم که عشق چشات رو کور کرده بود!
-پشیمونم سعید جان...فقط دوست دارم روز جدایی ما زودتر برسه...
-منم امیدوارم...ببخش کلاسم داره شروع میشه...من دیگه باید برم...
-باشه ممنونم که بهم خبر دادی...
-ما مثل برادریم...برادر ها باید هوای هم رو داشته باشن...
سعید این را گفت و خداحافظی کرد ، بهرام گوشی را سر جایش گذاشت و از عصبانیت مشتی به روی مبل زد...
***
نزدیک ظهر بود که دلربا به خانه رسید ، در تمام مدتی که مشغول پارک کردن ماشین اش بود به این فکر می کرد که عکس العمل بهرام وقتی حقیقت را بفهمد چیست...می دانست که حتما از او ناراحت می شود ولی بهرام باید متوجه می شد که تمام آن کارها فقط بخاطر خودش بوده...به خاطر اینکه دوباره بتواند راه برود ...
بی اختیار فکرش به چهار ماه پیش برگشت ، زمانی که بهرام تازه تصادف کرده بود و از درون داغون و افسرده به نظر می آمد خودش هم حال بهتری نسبت به بهرام نداشت ، هر دو نا امید و متزلزل بودند و به سرنوشت شومی که در اول زندگی مشترکشان گریبانگیر آنها شده بود لعنت می فرستادند در یکی از همان روزهای جهنمی بود که سعید در یکی از راهرو های دانشگاه راه دلربا را سد کرد و حال بهرام را از او پرسید ، دلربا ابتدا در جواب دادن تردید کرده بود ولی بعد از مدتی که با چشمان نگران سعید ارتباط برقرار کرد راحت تر شد:
-حالش اصلا خوب نیس...شب و روزش شده گریه و بد و بیراه گفتن به این سرنوشت...
سعید سرش را پایین انداخت و گفت : و تو ؟
-من؟!
-آره حال تو چطوره؟
-دارم آتیش می گیرم...شما نمی دونید چقدر برام سخته وقتی کسی که دوستش دارم رو توی این وضعیت می بینم...
-یعنی واسه ش ناراحتی؟
-معلومه...ببخشید من باید برم...
دلربا این را گفت و خواست برود که سعید دستش را مقابل او گرفت و گفت : خسته نیستی؟
-برای چی؟
-از این زندگی بیخود...از اینکه جوونیت داره حروم میشه...از اینکه تموم عمر رو باید با مردی سر کنی که روی یک صندلی چرخ دار می شینه...
-نه...هرگز...من همیشه عاشق بهرام می مونم...حتی اگه دیگه نتونه راه بره...
-خیلی عجیبه...
-چی عجیبه؟
-اینکه اینقدر وفادار و پایبند به این زندگی مسخره ای...
-ببینم...آقای رسولی...این وسط مشکل شما چیه؟ هان؟ مثلا دوست بهرام هستید ولی هیچ اثری از ناراحتی توی شما دیده نمیشه...
-مشکل من؟ واقعا می خوای بدونی؟ مشکل من اینه که هرگز منو نمی بینی...قبل از اینکه با بهرام آشنا بشی چند بار اومدم و ازت درخواست ازدواج کردم هان؟
-گذشته ها واسم مهم نیس...
-خیلی زیاده...اونقدر اومدم و جواب رد شنیدم که دیگه حسابش از دستم در رفته و تو...می دونی چرا زندگیت اینجوری شد؟ چون قلب منو با بی اعتنایی هات شکستی...منو با این همه موقعیت خوب رها کردی و دل بسته بچه پولداری شدی که جز ثروتی که از مادر پیرش بهش میرسه چیزی واسه عرضه نداره...اینا نتیجه تموم اون ظلم هایی که در حق من کردی....؟
دلربا اخمی کرد و گفت : ظلم...؟! ببینم اینکه من هیچ احساسی به شما نداشتم و خواستم پی عشق و احساس خودم برم کجاش ظلمه؟ که بخواد آه تو منو بگیره؟
-موضوع اینه که تو فکر می کنی منو دوست نداشتی...ولی اشتباه فکر می کردی...تو منو خیلی دوس داشتی ، اون نه های بلندی هم که پشت سر هم بهم می گفتی واسه این بود که داشتی ناز می کردی...آخه توی خوابم نمی دیدی که یک استاد ...یک فرد تحصیلکرده و دارای وضعیت اجتماعی خوب بیاد خواستگاریت...ببخشید ولی داشتی روی ابرها پرواز می کردی...
-بسه...
-نه...بذار بگم...وانمود می کردی که ازم خوشت نمیاد..
-وانمود نمی کردم...
سعید با عصبانیت گفت : چرا وانمود می کردی...!!
همین رفتار سعید باعث شد دانشجویانی که در راهرو بودند لحظه ای به آنها بنگرند ، دلربا با نگرانی به دختر و پسرهایی که در راهرو ایستاده بودند نگریست و گفت : بس کن...وگرنه جیغ می کشم...آبروت رو می برم..
-مگه من چکار کردم ؟ هان ؟ یعنی نمی تونم با شاگردم صحبت کنم...وقتی راجع به مشکل درسی با هم حرف می زنیم چه مشکلی وجود داره که میخوای شکایت کنی؟
-عجب...مشکل درسی؟ خیلی خوب برای خودت داستان سرهم می کنی...
-خب..بگذریم...کجا بودم ؟ آهان ، اون موقعی که بهرام رودیدی هیچی ازش نمی دونستی... ولی راحت باهاش صمیمی شده...می دونی چرا؟ من دلیلش رو میگم...بخاطر اینکه سر و وضعش مخصوصا اون ماشین خوشگل زیر پاش حسابی چشمت رو گرفته بود...
-این مسائل به تو مربوط نیست...کلاسم الآن شروع میشه و میخوام برم..
-خب چرا قبول نمی کنی که تو واسه پول زن بهرام شدی ؟ چرا حقیقت رو نمیگی؟ می دونی چیه وقتی بهرام اومد پیشم بهم مشخصات تو رو داد و گفت ازت خوشش اومده نگفتم که منم تو رو میخوام می دونی چرا؟ چون می دونستم تو اینقدر واسه مال و منال حرص می زنی که هنوز به نامزدی نکشیده بهرام می فهمه واسه چی به عنوان همسر قبولش کردی...
-منظورت از این حرفا چیه؟
-می خوام بگم تو که بهرام رو دوست نداشتی...حالا که دیگه سالم نیست هیچ لذتی از زندگی مشترکتون نمی بری...بهتره دوباره بمن فکر کنی...
-واقعا که...فکر کردم وقتی ازدواج می کنم دیگه منو فراموش می کنی ولی تو اونقدر پستی که به ناموس عزیزترین دوستت هم نظر داری...
سعید خندید و گفت :
-وای دلربا...از اینکه خودت رو به مظلومیت میزنی متنفرم...بهرام دیگه هیچی نداره...بیا پیش من ، من بهت عشق و پول و حمایت میدم...
-من نیازی به اینا ندارم ...شاید اولش بخاطر پول با بهرام نرم شدم ولی بعد وقتی شناختمش عشقی تموم وجود رو در برگرفت احساسی که هیچوقت نسبت به تونداشتم و با وجود اینکه مادرش ما رو طرد کرد بازهم باهاش ازدواج کردم چون دیگه فقط خودش برام مهم بود...می فهمی؟ پس بهتره دیگه این فکر رو از سرت بیرون کنی که بخوای منو بدست بیاری...امیدوارم منظورم روشن بوده باشه...روز خوبی داشته باشی استاد...
و بدون کوچکترین حرفی از او دور شده بود و با این حال صدای قدم های تندی که متعلق به سعید بود را از پشت سرش می شنید و ترس از او دوباره در وجودش ریشه کرده بود..."
دلربا به در ماشین تکیه داد و زیر لب با خود گفت : حتما تا الآن سعید همه چیز رو به بهرام گفته...خدا کنه بهرام زیاد ناراحت نشده باشه...وای خدا...آخه دکترش بهمون گفت که هر چیزی که بتونه تحریکش کنه باعث بلند شدن میشه...چه چیزی بهتر از این نقشه می تونست بهرام رو دوباره وادار به راه رفتن کنه...سعید ، سعید فکر خوبی کرد...نقشه خیلی خوبی بود ...
دلربا به نقطه ای نامعلوم خیره شد به یاد روزی افتاد که همراه با سعید پیش دکتر مجد رفته بودند تا درباره بهبودی بهرام با او صحبت کنند ، آن روزها سعید به مانند سابق با او درگیری لفظی نداشت و گویی واقعیت را که دلربا دیگر متعلق به او نیست پذیرفته بود؛ چون خودش به نزد دلربا آمده و خواسته بود که برای بهبودی بهرام فکری کنند :
" سعید در حالیکه جلوتر از دلربا از پله های مطب بالا میرفت گفت : واقعا واسه بهرام نگرانم... هر روز که میگذره ناامید تر میشه و این موضوع منو واقعا ناراحت می کنه...
-عجب...باورش سخته!
سعید ایستاد و نگاهی ملامت بار به دلربا که دو پله با او فاصله داشت انداخت و گفت : منظورت چیه؟
-منظورم روشنه...یعنی باید باور کنم که شما نگران بهرام هستید ؟ شمایی که تا چند وقت پیش راه و بیراه جلوی منو می گرفتید و می گفتید بهرام رو ول کنم و ...
-لطفا...لطفا خانم شکوری...درسته منو ببخشید ...چکار باید می کردم من واقعا دوستون داشتم و دارم...ولی وقتی وفاداری شما به بهرام رو دیدم و فهمیدم اون تنها مردیه که قلب شما رو تسخیر کرده سعی کردم فراموشتون کنم...توی این دو هفته که به دانشگاه می یاید آیا یکبار شده جلوی راهتون رو بگیرم و مزاحمتی ایجاد کنم؟
-نه...نه...
-من دیگه به شما فکر نمی کنم...مطمئن باشید هر کاری که بتونم انجام میدم تا بهرام خوب بشه...تا شما دوتا دوباره بتونید به زندگی عادی برگردید...
-ممنونم...
دلربا لبخند گرمی زد و با اطمینان همراه سعید از پله ها بالا رفت وقتی نزد دکتر مجد رسیدند دلربا ، سعید را به او معرفی کرد و گفت :
-آقای دکتر ، منو و آقای رسولی واسه این اینجاییم که بهمون بگید چکار باید بکنیم تا بهرام خوب بشه...
دکتر مجد لبخند مهربانی زد و گفت : از لحاظ مادی ایشون از طرف مادرشون حمایت میشند چیزی که واسه درمون مهمه صبر و حضور در جلسات فیزیوتراپیه...
دلربا روی صندلی جا به جا شد و با کلافگی گفت : این جلسات تا چه حدی کارسازه؟ یعنی بهرام می تونه دوباره روی پاهاش وایسه...
-البته خانم...تنها مشکل بهرام اینه که خودش نمی خواد دوباره راه بره...اون از اینکه بخواد دوباره راه بره می ترسه...احساس شکست و تردید می کنه...و به توانایی خودش ایمان نداره...هر چقدر هم توی این جلسات پیشرفت کنه تا خودش نخواد که خوب بشه مطمئن باشید که هیچ اتفاقی نمی افته...
سعید که تا آن لحظه سکوت اختیار کرده بود و به حرفهای آنها گوش می داد حرف دکتر را ناتمام گذاشت و گفت :
-چکار کنیم که وادار شه ترس رو کنار بذاره و راه بره...
-یک جور حمایت...شاید نیاز داره بهش گفته بشه که می تونه راه بره و باید انجامش بده...
اشک چشمان عسلی رنگ دلربا را احاطه کرد با بغض خاموشی گفت : هر روز کارم اینه که کنار گوشش زمزمه کنم بلند شو...تومی تونی...تو باید بلند شی...ولی...ولی بهرام عصبی میشه میگه واسه همیشه فلج شده...اون اون همکاری نمی کنه...
سعید که ناراحتی دلربا را دید رو به دکتر کرد و گفت : اگه مسئله ای باعث تحریکش بشه...یه چیزی که بهش شوک وارد کنه امکان داره وادار به بلند شدنش بشه؟
دکتر در فکر فرو رفت سپس با تردید گفت : همه چی امکان داره...این روش در اکثر مواقع جواب داده ولی بیمار نباید دچار شوکی بشه که...
-می دونم چی می خواید بگید...اونطور که شما فکر می کنید نیست...من می دونم باید چکار کنم...
و با این حرف به دلربا چشم دوخت...
"
دلربا آهی کشید و گفت : سعید همه چی رو شروع کرد حالا هم خودش همه چی رو تموم می کنه...آره سعید روی بهرام تسلط داره...حتما بهرام حرفاش رو قبول میکنه و دوباره با هم زندگی شاد و خوشی رو شروع می کنیم...
دلربا لبخند تلخی زد و با این فکر پله های آپارتمان اشان را یکی یکی بالا رفت تا به در خانه شان رسید ، درحالیکه دستانش از شدت هیجان می لرزید کلید را در قفل در چرخاند و وارد خانه شد ، بهرام روی کاناپه ای در سالن نشته بود وسرش را میان دستانش گرفته بود و با کلافگی به سرامیک کف سالن می نگریست و با حس حضور دلربا نگاه عصبی اش را به سمت او پرتاب کرد...

ادامه دارد...




نوشته شده توسط حسین اکرمی در دوشنبه 4 مهر 1390

نظرات ()

مطالب ارسالی

» مدیر وب جدید
» رمان به خاطر خواهرم -قسمت دوازدهم
» رمان به خاطر خواهرم -قسمت یازدهم
» رمان به خاطر خواهرم -قسمت نهم
» داستان هنرپیشه
» رمان به خاطر خواهرم -قسمت دهم
» رمان عاشق بودیم-قسمت سی ام
» رمان عاشق بودیم-قسمت بیست و نهم
» رمان عاشق بودیم-قسمت بیست و هشتم
» رمان عاشق بودیم-قسمت بیست و هفتم
» رمان عاشق بودیم-قسمت بیست و ششم
» رمان عاشق بودیم-قسمت بیست و پنجم
» رمان عاشق بودیم-قسمت بیستم و چهارم
» رمان عاشق بودیم-قسمت بیست و سوم
» رمان عاشق بودیم-قسمت بیست و دوم

» لیست کامل مطالب ارسالی


معرفی مدیر

سلام خدمت بازدید کنندگان گرامی
حسین هستم مدیر وبلاگ
20 سالمه بچه ی شیرازم
از اینکه اوقات خود را در این وبلاگ می گذرانید متشکرم.
ID:
hosseinakrami2010
نامم را پدرم انتخاب کرد
فامیلم را جدم انتخاب کرد
اما من خودم راهم را انتخاب میکنم
دکتر شریعتی





داستان و رمان
رمان موبایل
مدیر وبلاگ: حسین اکرمی


لوگوی وبلاگ من


داستان و رمان - رمان عاشق بودیم-قسمت هشتم


نظرسنجی




کدامیک از نویسندهای جوان وبلاگ موفق تر بوده اند؟(رمان های کدام نویسنده را می پسندید؟)





امکانات وبلاگ

مدیر وبلاگ :
» حسین اکرمی

آمار وبلاگ
» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

Google

در این وبلاگ
در كل اینترنت



صفحه اصلی | پست الکترونیک | اضافه به علاقه مندی ها | ذخیره صفحه


Powered By mihanblog.com Copyright © 2011 by hosseinakrami2010
Design By : حسین اکرمی