تبلیغات
داستان و رمان
..
منوی اصلی
لینکهای سریع

موضوعات
رمان های نیلوفر.ن
رمان های نرگس.ش
رمان های الهام.الف
داستان
رمان
معرفی نویسنده جوان
بدون شرح

آرشیو ماهانه
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389

.:: لیست کامل آرشیو ماهانه ::.


لینکستان

آوایی از دوردست
گالری عکس پارس پیک
بهشتیان
◘ سایت محبوبـــ کـــرسی ◘
@@@و من برای زندگی تو را بهانه میکنم@@@
تجهیزات آرایشگاهی اتحاد
یادداشتهای چند بی مخ
راز خوشبختی
◄جوک و اس ام اس جدید►
aftab(آبجی فاطمه)
داستان های کوتاه(آبجی زهرا)
دانشجوهای مهندسی کشاورزی(پسر خاله صادق)
معرفی و بررسی گوشی های موبایل
افزایش ترافیک : رنک ساز
به زندگی لبخند بزنیم
نگاه
شیطونک انا جون جونی
افزایش سریع ، آسان و رایگان آمار بازدید
سکرت
عشق ممنوعه(پارمیدا)
بیضا سرزمین جاوید
♫نوای ســـــــکــــــوت♪
دوستان پارسی
آشفته زمانیست یارب كمكم كن
قصه های نرگس
کلاغ نـــــــــــــــــــــــــــــــیوز
پاتوق مطالب توپ
ساغر-2010
دل نوشته های پسر 16 ساله
وب تفریحی بست فان
داستان آنلاین - خانه تایپ
داستان آنلاین - خانه دانلود
just my love
روز ژوکر
خلاصه و دانلود رمانها
در جستجوی عشق
نیوشا ضیغمی / شادی
دختری از نسل افتاب
سایه های زندگیم
بیمار عشق
پایگاه سرگرمی پاتوق98
ارثیه باد
وب حسین تهی
ثبت دامنه و فروش هاست
باران عشق
زیر خاکی
ملیسا شیطون
دنیای واقعی
نگهبان عشق
**بانوی مرداد**
کلبه چوبی
مروارید عشق
پسری از نسل پارس
Twilight Fans
(◕‿◕)دختــــرک شیـــطون بــــلـا(◕‿◕)
عاشق دلشکسته
...عاشقانه...
اینجا قلب من است...
lovelygirl
حرف های یک جوون

.:: لیست کامل لینکستان ::.


لوگوی دوستان







اعلامیه مهم



توجه توجه : در صورت تمایل به تبادل لینک نظر خود را به صورت خصوصی درج نمایید
در غیر این صورت تبادل لینک با شما امکان پذیر نمی باشد
خوندن این وبلاگ به شما بال میده
ایمیل یاهو ایمیل میهن میل ایمیل جی میل
بازدیدکنندگان محترم لطفا در نظرسنجی وبلاگ شرکت کنید
نظرات و انتقادات خود را در بخش نظرات با ما در میان بگذارید
برای کمک به بازدیدکنندگان برای انتخاب رمان مورد پسند نظرات خود را درباره هر رمان بنویسید
با تشکر


هدیه به کاربران وبلاگ
مرتبط با : بدون شرح




هر کس 5 تا کتاب رمان که در وبلاگ نباشه


کتاب موبایل

برای من ارسال کنه

vpn

رایگان دریافت میکنه.

یادتون نره فقط کتابای رو بفرستید که در وبلاگ من نباشه.
(کتاب موبایل)


email : hosseinakrami2010@yahoo.com




برچسب ها : vpn-


نوشته شده توسط حسین اکرمی در دوشنبه 14 شهریور 1390

نظرات ()

مدیر وب جدید
مرتبط با : بدون شرح
توجه                    توجه



سلام سلام سلام
خسته نباشم
ببخشید که چند وقتی نبودم
این روزا به دلیل مشغله کاری نمیتونم نت بیام
اومدم که خودمو بازنشسته کنم و بگم که دنبال یه مدیر میگردم که وب داستان و رمان رو بچرخونه.
هرکس تمایل به همکاری داره در این پست اعلام کنه تا یه یوزر و پسورد واسش درست کنم.گروهی هم میتونید مدیر بشید.
منتظرتون هستم .وب رو رها نکنید.







توجه                    توجه








نوشته شده توسط حسین اکرمی در چهارشنبه 2 آذر 1390

نظرات ()

رمان به خاطر خواهرم -قسمت دوازدهم
مرتبط با : رمان های نیلوفر.ن


قسمت دوازدهم



داشتم از خانه بیرون می امدم كه ارسلان را دیدم!
بدون این كه نگاهش كنم به سمت پیاده رو رفتم . ارسلان پشت سرم به راه افتاد:واسه چی جوابمو نمیدی؟چرا پدت اینجوری باهام حرف میزنه!
من:همان طور كه با قدم های سریع جلو میرفتم گفتم:تا چند روزه دیگه خودت میفهمی!
ارسلان:فكرو میكردم چی كار كرده باشی ولی من طلاقت نمیدم!
من:به سمتش برگشتم و گفتم:ولی من طلاقمو میگیرم!
ارسلان دستم را گرفت و گفت:نمیتونی!
به چشم هایش خیره شدم شالم را كه روی دهانم بود عقب بردم و گفتم:دستمو ول كن! تو هیچ غلطی نمیتونی بكنی! با پوزخند ادامه دادم اون روزی كه منو زدی بایدفكر اینجاشو هم میكردی!
ارسلان پوزخندی زد و گفت:من فكر همه جاشو كردم! و درحالی كه دستم را میكشید گفت:واسه همینتو الان با شوهرت میای خونشون!
با تمام توانم دستم را از دستش بیرون كشیدم و گفتم:من باتو هیچ جا نمیام!
ارسلان:ببین صوفیا نذار به زور ببرمت!
من:تودیگه شوهر من نیستی میفهمی؟
ارسلان:تا وقتی اسمامون تو شناسنامه های همدیگس ما زن و شوهریم میفهمی؟
دوباره دستم را گرفت و گفت:حالا بیا بریم!
من:اگه دستمو ول نكنی جیغ میزنم!
ارسلان:اگه اینكارو بكنی پشیمون میشی!
همین كه دهانم را باز كردم.
ارسلان دستش را جلو اورد و روی صورتم گرفت خواستم دستش را كنار بزنم كه بوی ملایمی در بینی ام پیچید بعد از ان انگار تمام توان بدنم را از من گرفتند و چشمهایم ارام ارام بسته شد.

وقتی چشمهایم را باز كردم روی تخت به اطرافم نگاه كردم همه چیز برایم نااشنا بود. سرم به شدت درد میكرد.نمیدانستم كه كجا هستم! در اتاق باز شد. ارسلان را دیدم كه با یك سینی چای وارد اتاق شد با لبخند گفت:بیدار شدی؟
تازه به یاد اوردم كه چه اتفاقی افتاده. با عصبانیت گفتم:اینجا كجاست منو اوردی!
ارسلان سینی را روی میز گذاشت و گفت:اینجا خونمونه! قشنگه؟
از جایم بند شدم و گفتم:پالتو و شالمو بده میخوام برم!
ارسلان به میز تكیه داد و گفت:كجا؟
من:خونمون!
ارسلان پوزخندی زد و گفت:تو هیچ جا نمیری !
من:چی فكر كردی?كه میتونی منو زندانی كنی اینجا؟با شكایتی كه بابام ازت كرده با مامور میاد دنبالت!
ارسلان:فكر كردی من اینقدر احمقم كه ادرس این خونه رو به كسی بدم؟
من باعصبانیت به سمتش حمله ور شدم و گفتم:نمیتونی منو اینجا نگه داری!
دستهایم را محكم گرفت و گفت:بهتره اروم باشی و اگر نه خوب بلدم تورو پا بند این زندگی كنم
من:خیلی بدجنسی!
ارسلان:اره هستم!حالا برو بگیر بشین سر جات!
كمی فكر كردم و گفتم:باشه اصلا هر چی تو بگی بذار من برم دادخواست طلاقو پس میگیرم!
ارسلان :ببینم پشت گوشای من مخملیه؟
من:قول میدم!
ارسلان:چرت نگو!
عقب رفتم و گفتم:تا كی میخوای منو اینجا نگه داری؟!
ارسلان:تا وقتی بری اون شكایت مزخرفتو پس بگیری!
من:من نمیتونم دوست داشته باسم ارسلان چرا نمیفهمی؟با همه دروغات با كلكات باچیزایی كه ازت دیدم چطور میتونم باهات زندگی كنم؟!
ارسلان:دیگه تموم اون كارا تموم شد! البته اگه تو بذاری!
من:روی تخت نشستم و گفتم:هر كاری كنی بالاخره كه نمیتونی منو تا اخر عمرم اینجا زندانی كنی!بالاخره من میرم!
ارسلان:نذار با زورو تهدید كارمون جلو بره! خوب میدونی كه من اگه بخوام میتونمراحت دست روت بلند كنم یا مجبور به كاریت كنم!ولی نمیخوام اذیتت كنم!
من:تمام این مدت تو داشتی منو اذیت میكردی و هنوزم این كارو میكنی!
ارسلان:من فربد رو اونجوری دك نكردم كه حالا تورو طلاقت بدم!
من:واسه همینه كه ازت بدم میاد!
ارسلان با صدای بلندی گفت:خفه شو!میدونی اون بیرون چند نفرن كه دلشون میخواد من فقط یه هفته باهاشون باشم اونوقت تو اینقدر ناز میكنی كه چی؟
من:خب برو با همونا زندگی كن!
ارسلان:نمیخوام! میفهمی من فقط تورو میخوام.
صحبت كردن با او بی فایده بود . میترسیدم حرفی بزنم وبه ضررم تمام شود در ان موقعیت نمیدانستم باید چه كاری بكنم .
سعی كردم خونسردی ام را حفظ كنم نفس عمیقی كشیدم و گفتم:خب تا كی قراره اینجا باشم؟
ارسلان:جوابتو یه بار دادم!
من:حداقل بذار به بابام خبر بدم!
ارسلان با تردید نگاهی به من كرد حالت مظلومانه ای به خود گرفتم و به او خیره شدم. سش را تكان دادو گفت:فقط میخوام دست از پا خطا كنی اونوقت یه بلایی سرت میارم كه هیچوقت یادت نره!
دستش را جلو بردم و گفتم:باشه!
موبایلش را از جیبش بیرون اورد و شماره را گرفت و گوشی را به دست من داد بعد از چند بوق پدرم جواب داد:الو؟
من:الو سلام بابا !
با هیجان گفتكصوفی؟خودتی؟كجایی دختر دلمون هزار راه رفت چرا گوشیت خاموشه؟
به ارسلان نگاه كردم دست به سینه به من خیره شده بود گفتم:من با ارسلانم نگران نباشید!
_:چی؟تو با اون چی كار میكنی؟به زور بردت؟الان كجایی؟!
من:بابا لازم بود با هم حرف بزنیم امشب خونه نمیام نگران نشید!
_:صوفی لازم نیست از چیزی بترسی اگه مجبورت كرده باهاش بری فقط به من بگو میام خودم به خدمتش میرسم!
با تردید به ارسلان خیره شدم!با اشاره گفت كه گوشی را به او بدهم!یك قدم عقب رفتم و گفتم:نه بابا جون خودم رفتم!
_:اگه اینطوره باشه! الان كجایین؟
من:خونه ارسلان!
_:ولی زنگ زدم مادرش گفت اونجا نیستید!
من: خونه خودش نه مامانش!
_:كدوم خونه؟
من:وقتی اومدم همه چیزو واستون تعریف میكنم .فقط زنگ زدم كه بی خبر نباشید و نگران نشید.دیگه كاری ندارین؟باید قطع كنم؟
_:نه دخترم مراقب خودت باش!
من:خداحافظ!
_:خدانگهدارت!
گوشی را قطع كردم ارسلان ان را از دستم گرفت و گفت:خوبه!
من:موبایلمو بهم پس بده!
ارسلان:عمرا!میدونی از اون موقه كه سوارت كردم چند بار شوهر خواهر عزیزت زنگ زد بهت؟نكنه داشتی میرفتی اونو ببینی؟
من:به تو ربطی نداره1 به مست تخت رفتم و روی ان نشستم!
ارسلان:پس به كی ربط داره؟
من:چرا میخوای منو به زور همسر خودت حساب كنی؟
ارسلان:تو چرا نمیخوای قبول كنی كه زن منی؟
سرم را تكان دادم و گفتم:با این بحثا به جایی نمیرسیم!
ارسلان كنارم نشست و گفت:من اوردمت اینجا كه با هم به یه جایی برسیم!
رویم را از او برگرداندم و گفتم:مزخرفه!
ارسلان شانه هایم را گرفت و گفت:اینقدر اذیتم نكن! من هیچكی رو به اندازه تو دوست ندارم!
در حالی كه سعی میكردم او را از خودم دور كنم گفتم:لازم نكرده!
اخم هایش در هم رفت فشار دست هایش را بیشتر كرد و گفت:بس كن دیگه!
من:ولم كن!
ارسلان در حالی كه صورتش را به من نزدیك میكرد گفت:این دفعه دیگه كوتاه نمیام.
*********************
چشم هایم را باز كردم.ارسلان كنارم خوابیده بود. دوباره اتفاقات دیشب را به یاد اوردمن. با همه مقاومتی كه نشان داده بودم ولی نتوانستم او را از خودم دور كنم.احساس ضعف شدیدی در بدنم داشتم حتی نمیتوانستم جا به جا بشوم .تقصیر خودم بود باید وقتی با پدرم تماس گرفته بودم موضوع را میگفتم. بیشتر از همیشه از ارسلان متنفر بودم تحمل دیدنش را نداشتم .رویم را برگرداندم و نفس عمیقی كشیدم. دستش دور بازوهایم حلقه شد.گفت:بیداری؟
من:ولم من!
من را به سمت خودش كشید و گفت:هنوزم كه بد اخلاقی!
با حرص گفتم:ولم كن حوصله ندارم!
ارسلان:چرا خانومی؟
حالم از لحن حرف زدنش به هم میخورد. با این كه دستم هیچ قدرتی نداشت ولی همه توانم را به كار گرفتم كه دستش را كنار بزنم.
ارسلان:چیه؟
من:كار خودتو كه كردی میخوام برم دیگه!
ارسلان محكم تر من را در اغوش گرفت و گفت:كجا میخوای بری؟
من:خونمون!ولم كن!
ارسلان:هنوزم قانع نشدی؟
با بی حالی گفتم:با این كارت بیشتر قانع شدم كه باید طلاق بگیرم!
ارسلان دستش را روی شكمم گذاشت و گفت:بعد از به دنیا اومدن بچمون نظرت عوض میشه!
غلت خوردم و به طرف دیگر تخت رفتم و گفتم:ما هیچوقت بچه دارم نمیشیم!
ارسلان دستش را زیر سرش گذاشت و با سرخوشی گفت:مطمئنی!
زیر لب گفتم:عوضی! به سختی از جایم بلند شدم و لبه تخت نشستم . سرم گیج میرفت دستم را روی پیشانی ام گذاشتم . ارسلان:بگیر بخواب حالت خوب نیست!
من:خیلیم خوبم!
ارسلان؟:من میفهمم كه دارم میگم! بخواب برم یه چیزی واست بیارم بخوری!
من:نمیخوام!
از جایم بلند شدم . ارسلان هم بلند شد و گفت:لجبازی نكن واسه خودت میگم!
من:پالتو و شالمو بده میخوام برم!
ارسلان:كجا؟اینجوری میخوای بری؟خودم میبرمت!
من:لازم نكرده!
دستم را گرفت و گفت:بشین!
من:ولم كن!تو كه هر كاری خواستی كردی بذار برم دیگه!
ارسلان:گفتم بیا یه چیزی بخور خودم می برمت!
با صدای بلندی گفتم:نمیخوام!
ارسلان:باشه اماده شو میبرمت!به كمد اشاره كرد و گفت:لباسات و وسایلت اونجاس!
لباسهایم را عوض كردم . ارسلان عصبی بود. نمیدانم با كاری كه كرده بود چطور هنوز هم طلبكار بود.سوار ماشین شدیم. ارسلان:به بابات بگو قرار عروسی رو بذاره!
من:كی گفته ما قراره عروسی كنیم؟
ارسلان بدون این كه به من نگاه كند گفت:من!
ابرویم را بالا بردم و گفتم:باز شروع شد!
ارسلان:شم پدرانه اشتباه نمیكنه حالا اگه زمان میخوای تا مطمئن بشی مشكلی نیست!
نگران بودم اگر واقعا بچه دار میشدم نمیدانستم باید چه كاری بكنم. حتی فكر این كه ارسلان پدر بچه ام باشد دیوانه ام میكرد.
من:حرف زدن با تو فایده ای نداره.
ارسلان زیر چشمی به من نگاهی كرد و پوزخند زد.
ارسلان من را دم در پیاده كرد و رفت .پدرم با ارمغان خانه نبودند . به اتاقم رفتم . لباسهایم را عوض كردم. خیلی به خودم فشار اورده بودم كه جلوی ارسلان از خودم ضعف نشان ندهم. روی تخت نشستم بغضم تركید. این اتفاق نباید برای من می افتاد!
صدای زنگ موبایلم من را به خودم اورد سعی كردم به خودم مسلط باشم.صدایم را صاف كردم و بدون این كه به شماره نگاه كنم جواب دادم:بله؟
_:الو؟سلام!
با تعجب گفتم:فربد؟
_:اره خودمم!
حس بدی داشتم هم خوشحال بودم هم وقتی صدایش را میشنیدم احساس میكردم به سارا خیانت میكنم گفتم:بفرمایید!
_:باید باهات حرف بزنم صوفیا!رو در رو.
من:ما دیگه با هم حرفی نداریم!
_:ولی همدیگرو دوست داریم مگه نه؟
من:اون مال وقتی بود كه تو هنوز با سارا ازدواج نكرده بودی!
_:من تورو دوست دارم نه سارا رو!
حرف هایش ازارم میداد. با صدای بلندی گفتم:خفه شو!اگه دوستش نداشتی چرا باهاش ازدواج كردی چرا میخوای زندگی خواهرمو به خاطر من خراب كنی؟چطور به خودت چنین اجازه ایی میدی؟دیگه به من زنگ نزن میفهمی؟دیگه حتی به من فكرم نكن اینجوری هم منو ازار میدی هم خواهرمو!
بدون این كه منتظر جواب باشم گوشی را قطع كردم. دست هایم میلرزید. این همه فشار برایم غیر قابل تحمل بود.دستم را روی شكمم گذاشتم وجود یك بچه دنیایم را از اینی كه بود خراب تر میكرد فقط باید دعا میكردم كه حامله نشوم
با امدن احضاریه دادگاه خیالم راحت شد.پدرم منتظر من بود تا بعد از طلاق برای كارش به تركیه برود. یك ساعت بعد از رسیدن نامه دادگاه ارسلان با من تماس گرفت چون خیالم از همه چیز راحت شده بود جوابش را دادم:من الو؟
_:ارسلان! مگه قرار نبود شكایتتو پس بگیری؟
من:كی ما چنین قراری گذاشتیم؟
ارسلان:ازمایش دادی؟مطمئنی كه تو دادگاه همه چیز به نفعته؟
دلم خالی شد . دلم میخواست مطمئن شوم كه حامله نیستم ولی میترسیدم كه ازمایش بدهم.با این حال گفتم:اره مطمئنم!
ارسلان:به هم میرسیم!
گوشی را قطع كرد
با رضایت لبخند زدم ولی هنوز ته دلم شور میزد.
ان روز به جای این كه احساس ازادی كنم و خوشحال باشم نگران این بودم كه حرف ارسلان درست باشد. ارمغان با من و پدرم قهر بود تمام روز خودش را در اتاق حبس كرده بود ولی با این حال پدرم به من دلگرمی میداد.
داشتم توی حیاط باغچه را اب میدادم تا اعصابم ارام شود كه گوشی ام زنگ خورد فرب بود جواب دادم:الو؟
_:سلام!
من:باز چی شده؟مگه نگفتم به من زنگ نزن!
صدایش خفه بود گفت:شنیدم میخوای طلاق بگیری؟
من:این موضوع ارتباطی به تو نداره!
_:یعنی میخوای بگی به خاطر من نیست؟
من:تو با خودت چی فكر كردی؟
_:میخوام اشتباهاتمو جبران كنم !
من:دیگه خیلی دیر شده!
_:چند لحظه گوشی من از اتاق بیام بیرون سارا اینجا خوابیده!
اعصابم بیشتر خورد شد گفتم:داری دور از چشم سارا با من حرف میزنی؟
_:میخوای برم جلوی روش باهات حرف بزنم و بگم تورو میخوام؟
من:تو فقط باید زنتو دوست داشته باشی!فربد این بچه بازیا رو بذار كنار !
_:اگه میخوای دیگه بهت زنگ نزنم بگو كه دیگه دوستم نداری!
با عصبانیت گفتم:نه ندارم! دوستت دارم!
با حرف هایم چیزی درونم شكسته میشد اشك از چشمهایم سرازیر شد با صدای گرفته ای گفتم:بس كن دیگه!
_:اگه نداشتی گریه نمیكردی!
من:اون خواهرمه تو درباره من چی فكر كردی ؟
_:درباره تو هیچی ولی درباره خودمون به خیلی چیزا فكر كردم!
صدای جیغ سارا بود كه از پشت تلفن به گوشم رسید.
من:الو؟؟؟الوو؟
تماس قطع شد:ناباورانه به گوشی چشم دوخته بودم. یك لحظه به خودم امدم سراسیمه به اتاقم رفتم و اماده شدم. باید به خانه انا میرفتم و همه چیز را برای سارا توضیح میدادم نمیخواستم زندگی او هم از هم بپاشد.
داشتم از پله ها پایین میرفتم كه پدرم جلویم سبز شد و گفت:كجا میری؟از كنارش رد شدم و گفتم:میرم خونه سارا!
پدرم با نگرانی گفت چیزی شده؟
در را باز كردم و گفتم:اگه چیزی شده بود بهتون خبر میدم!
سوار ماشین شدم.با بیشترین سرعتی كه میتوانستم حركت كردم ولی یك خیابان اصلی بین خانه ما و انها فاصله بود و ترافیك هم شدید!حدود نیم ساعت بعد به خانه انها رسیدم!
هر چقدر زنگ زدم كسی جوابم را نداد. ناچار زنگ خانه طبقه بالای انها را زدم او هم در را برایم باز كرد ولی درب اصلی را هم كسی باز نكرد. همسایه بالایی از پله ها پایین امد زن تقریبا مسنی بود سرش را پایین گرفت تا من را ببیند وقتی چهره نگران من را دید گفت:چیزی شده خانم؟
من:ساكنای این خونه بیرون نرفتن؟
با تردید نگاهی به من كرد و گفت:ندیدم كه بیرون برن ولی چند دقیقه پیش صدای دادو فریاد و جیغ از خونه می اومد فكر كنم با هم دعواشون شده بود
من:درو باز نمیكنن میترسم اتفاقی واسشون افتاده باشه نمیشه رفت داخل؟
كمی فكر كر و گفت:اینجا همیشه یه كلید اضافه بیرو خونه نگه میدارن!
به نشستم و زیر پا دری را نگاه كردم ولی چیزی نبود گفتم:میشه بیاین با هم بگیردیم؟
زن از پله ها پایین امد و گفت:چیزی شده؟
من:اره خانوم خواهر من حالش بده پشت تلفن دعواشونو شندیم میترسم اتفاقی افتاده باشه!
او به سمت جا كفشی رفت و گفت:فكر نكنم! یه دعوای زنو شوهری بوده!
دوباره در زدم و با صدای بلندی گفتم:سارا؟
كسی جو.ابم را نمیداد!
زن بلند شد و گفت:اینجا چیزی نیست!
به سمت او رفتم و گفتم:شاید زیرش باشه! میگیرم بالا شما نگاه كنید!
جا كفشی را بلند كردم زن دستش را از زیر ان بیرون اورد و گفت:اینجاس!
در حالی كه از جایش بلند میشد كلید را جلوی من گرفت!
كلید را گرفتم و گفتم:ممنون!
در را باز گردم. رو به پیرزن كردم و گفتم:اگه میشه اینجا بمونین تا من برم داخل و برگردم اگه اتفاقی افتاده بود بیام به شما خبر بدم!
او روی پله ها نشست و گفت:باشه دخترم برو ایشالا كه چیزی نیست! شاید رفته باشن بیرون!
لبخندی زدم و وارد خانه شدم صدای تلوزیون را میشنیدم همان طور كه به سمت پذیرایی میرفتم گفتم:سارا؟؟
دایی نمی امد فكر كردم كه از خانه بیرون رفته باشند در پذیرای هم كسی نبود.
دوباره سارا را صدا كردم. به سمت راهرو كنار حال همین كه سرم را برگرداندم چشمهایم از وحشت گرد شد. سارا و فربد را دیدم كه هر دو روی زمین افتاده بودند روی فرش پر از خون شده بود. با وحشت جیغ بلندی كشیدم و به دیوار چسبیدم.
******************
نامه ایی كه الان دستته به دست مبینا نوشته شده! میخواستم بدونی كه من خواهرتو فربد رو كشتم.
از روزی كه فربد باهام صحبت كرد حس خوبی بهش نداشتم! من هیچوقت دلم نمیخواستم ازدواج كنم از همه مردا بدم می اومد ولی به خاطر خواهرت مجبور شدم كه با اون زندگی كنم! دست خودم نبود تمام مدتی كه با اون بودم زیر نظر داشتمش میدونستم یه كاسه ایی زیر نیم كاسس وقتی من بودم زیاد با من حرف نمیزد میگفت سارا رو ناراحت میكنه ! میدونستم این دلیلش نیست به هر حال جسم هر دو ما یكی بود.
اون روز وقتی از خواب بیدار شدم دیدم كه داره یواشكی از اتاق میره بیرون وقتی پشت در ایستادم و حرفاشو گوش دادم شكم به یقین تبدیل شد.
خودم هم نفهمیدم چطور گلدون به سرش كوبیدم كه با اولین ضربه روی زمین افتاد!واسه این كه مطمئن بشم هیچوقت بیدار نمیشه تا بازم به خیانت و دروغاش ادامه بده چند بار دیگه زدم توی سرش!وقتی مطمئن شدم دیگه نفس نمیكشه رهاش كردم.
اگه این كارو نمیكردم اون میرفت و پشت سرش به من میخندید به منو سارا ....
من از همه خیانت دیدم از پدرم از به اصطلاح شوهرم و از همه اونایی كه باهاشون بودم بالاخره باید حداقل یكی از اونا به سزای كاراش میرسید.شاید خواست خدا بود كه اون یه نفر فربد باشه اون مردی بود كه حتی یه ماه هم نتونست به پیوند زن و شوهریش پایبند باشه شاید بهترین گزینه اون بود.این كار فربد برام دردناك نبود چون اون یه مرده و این چیزا ازش بعید نیست.چیزی كه بیشتر از همه ازارم داد شماره تو بود كه روی گوشی فربد افتاده بود.هضم این موضوع برام غیر ممكن بود تو دوست من بودی! خواهر سارا بودی چطور تونستی؟از همه بدتر این كه تو ارسلانو داشتی یعنی اونو هم نادیده گرفتی تو به من ،سارا،ارسلان،خونوادت خیانت كردی!
با این حال نمیتونستم با تو هم همون كاری رو بكنم كه با فربد كردم. میخواستم زنده بمونی و از عذاب وجدان بمیری!ولی خودم دیگه تحمل این زندگی رو نداشتم میدونستم سارا هم نمیتونه با این موضوع كنار بیاد واسه همین تصمیم گرفتم خودم رو هم بكشم مجبور شدم از چاقو استفاده كنم كه مثله یه دعوا به نظر بیاد كه فردا كسی به خواهرت تهمت خودكشی نزنه كه خدا روح اونو رحمت كنه و هر عذابی هست برای من باشه!
ولی صوفیا كسی كه مسئول مرگ ما بود تو بودی....تو هم مثل پدرتی...
خداحافظ تا همیشه...

كاغذ در دستم خیس شده بود. انقدر گریه كرده بودم كه صدایم دیگر در نمی امد چشمهایم میسوخت... دلم میخواست بمیرم!مبینا درست گفته ود من مسئول مرگ انها بودم اگر هیچوقت فربد را دوست نداشتم اگر با ارسلان ازدواج میكردم و جواب فربد را نمیدادم خواهرم خوشبخت میشد. من به خاطر او همه كاری كردم و در اخر موجب مرگش شدم . من مسئول مرگ خواهرم و كسی بودم كه از صمیم قلب دوستش داشتم.
حالا احساس پدرم را درك میكردم وقتی كه خودش را مسئول مرگ مادرم میدانست وقتی كه خودش را در اتاق حبس كرده بود و میگفت سزاوار مرگ است. من هیچوقت او را درك نكردم گذشته از ان مشكوك بودم كه حرفهای سارا درست باشد ولی حالا میفهمیدم كه او چه عذابی كشیده!
صدای پدرم را از پش در شنیدم:صوفیا درو باز كن دخترم! دو روزه اون تویی اینجوری از دست میری عزیزم بیا و این درو باز كن!
با صدایی كه از ته حلقم می امد فریاد زدم:ولم كنین بذارین به درد خودم بمیرم!
پدرم:به نظرت سارا راضی بود تو اینقدر خودتو عذاب بدی؟
من:اره بود! اگه میدونست من باعث مرگش شدم راضی بود الانم راضیه!
پدرم:صوفیا بس كن تو باعث مرگ هیچكس نشدی!
من:شماها هیچی نمیدونین!
صدای هق هقم بلند شد.
پدرم:محكم به در كوبید بیا درو باز كن با خودت لج نكن دختر میدونی هیچكس الان روحیه خوبی نداره دیگه بدترش نكن!
من:دست از سرم بردارین
صدای ارسلان را شنیدم:اینطوری كه نمیشه باید درو بشكنیم چطور گذاشتین دو روز اونجا بمونه!
وقتی صدایش را میشنیدم سرم درد میگرفت دلم نمیخواست با او روبه رو شوم. دستهایم را در حالی كه میلرزید روی سرم گذاشتم و گفتم:از اینجا برین!
صدای بلندی شنیدم در باز شد. پدرم و ارسلان در چهارچوب در ظاهر شدند.
سرم را روی زانو هایم گذاشتم.ارسلان به طرفم امد دستهایم را گرفت و گفت:چرا خودتو اذیت میكنی؟!
من:به من دست نزن تو دیگه شوهر من نیستی! ولم كن عوضی.
ارسلان:الان وقت این حرفا نیست ! بلند شو ببرمت دكتر تو حالت خوب نیست!
دست هایم را از دستش بیرون كشیدم و گفتم:از این جا برو.
پدرم ایستاده بود و با نگرانی به من خیره شده بود.هیچوقت من را اینطوری ندیده بود ولی شای دركم میكرد.
ارسلان با زور من را بغل كرد و از زمین بلندم كرد . با جیغ دست و پا میزدم.ولی او محكم من را گرفته بود.به سمت در رفت و رو به پدرم گفت:می برمش بیمارستان خیلی ضعیف شده!
من:بذارم زمین عوضی! با مشت به سر وصورتش میكوبیدم. ولی او من را رها نمیكرد.
پدرم:مراقبش باش!
دست هایم زور نداشت ولی همچنان به تقلا ادامه میدادم ارسلان من را به داخل ماشین برد. و در را قفل كرد . هر كاری كردم در باز نمیشد.ارسلان ماشین را روشن كرد و گفت:اروم باش صوفیا داری خودتو از بین میبری!
اشكهایم را پاك كردم ولی باز هم بیشتر از قبل روی صورتم خیس شد.گفتم:دست از سرم بردار چی از جون من میخوای؟چرا تو این موقعیتم ولم نمیكنی؟اگه تو نبودی هیچكدوم از این اتفاقا نمی افتاد. تو یه اشغالی...
ارسلان سیلی محكمی به گوشم زد مثل برق گرفته ها یكدفعه ساكت شدم. ارسلان گفت:تو هیجی نمیفهمی! حالا كه چی؟با خودت این كارا رو میكنی كه چی بشه؟كه خوارت زنده بشه؟كه زمان برگرده به عقب؟اگه جواب اون فربد عوضی رو نمیدادی این اتفاقا نمی افتاد این تویی كه اگه نبودی هیچكدوم از این اتفاقا نمی افتاد.
ساكت شدم شاید دلم میخواست كسی از من باز خواست كند و همه چیز را گردن من بیندازد.اب دهانم را قورت دادم و در حالی كه اشك میریختم به رو به رو خیره شدم.
ارسلان گوشه ای نگه داشت و یه دفعه من را در اغوش گرفت.و گفت:ببخشید! نباید میزدمت.
كارش را خوب بلد بود در ان لحظه نیاز به یك نفر داشتم برایم مهم نبود ان یك نفر ارسلان باشد یا هر كس دیگری فقط میخواستم یك نفر را داشته باشم تا برایش گریه كنم.
ارسلان را محكم بغل كردم و دوباره گریه ام شروع شد.
ارسلان:هیچی تقصیر تو نبوده! گریه نكن!
سرم را به علامت منفی تكان دادم.و نفس عمیقی كشیدم.
ارسلان:من اون نامه رو خوندم. میدونم چی توش نوشته. خودتم میدونی اون دختر مشكل داشت.خودتم میدونی كه فكری كه دربارت كرده بود اشتباه بود.مگه نه؟
با صدای گرفته ایی گفتم:نباید جوابشو میدادم.
ارسلان :تو كه نمیدونستی كه قراره چنین اتفاقی بیفته!
من:همون موقه كه فهمیدم داره یواشكی حرف میزنه باید قطع میكردم. تقصیر من بود....
ارسلان: تقصیر فربد بود. اون نباید بهت زنگ میزد.
من:اگه از همون اول جوابشو نداده بودم.
ارسلان صورتم را میان دست هایش گرفت و در حالی كه با انگشتش اشكهایم را پاك میكرد گفت:همه اینا تقصیر منه!
نگاهش نمیكردم من را رها كرد و دست هایش را روی فرمان ماشین گذاشت و گفت:اگه خودخواهی من نبود تو و فربد الان داشتین با هم زندگی میكردین و هیچ كدوم از این اتفاقا نمی افتاد.
با تعجب نگاهش كردم انتظار نداشتم چنین حرفی بزند. برگشت و گفت:چیه؟میدونی كه راست میگم.من باعث مرگ دو نفر شدم باعث خورد شدن احساسات تو و عذا دار شدن دوتا خونواده. بدون این كه چیزی كه میخوام به دست بیارم .با همه تلاشایی كه كردم تو مال من نشدی از اون گذشته حالا یه عذاب وجدان وحشتناك افتاده به جونم كه داره دیوونم میكنه.
نفس عمیقی كشیدم و گفتم:اگه حامله باشم مال تو میشم.خودت اینو گفتی!
ارسلان:برای اجبار كردن تو به ادامه زندگی این بهونه خوبیه ولی برای من نیست.نمیخوام یه عمر با تنفر باهام زندگی كنی.اشتباه من این بود كه فكر میكردم عشق رو هم میشه با روز ازت بگیرم.شاید دیر شده ولی خیلی پشیمونم.وقتی رفتیم بیمارستان میگم ازت ازمایش بگیرن اگه معلوم شد داری بچه دار میشی . نمیدونم هر طور كه تو بخوای بچمو با خودم میبرم یا خودم از زندگیت میرم
نفهمیدم چرا یك دفعه اینقدر منطقی شده بود شاید واقعا از كارش پشیمان بود.سرم را پایین انداختم ارسلان هم بدون هیچ حرفی ماشین را روشن كرد و به راه افتاد.
وقتی به بیمارستان رفتیم اول خونم را گرفتند و بعد هم سرم زدم. ارسلان كنار تختم نشسته بود از حالت نگاهش معلوم بود از حرفهایی كه زده پشیمان است.لبخند تصنعی زد و گفت:خوبی؟
سرم را به علامت مثبت تكان دادم . اولین باری بود كه هیچ حس بدی نسبت به او نداشتم
بعد از این كه سرم تمام شد از بیمارستان بیرون امدیم قرار شد فردا برویم و جواب ازمایش را بگیریم.
ارسلان تمام مدت ساكت بود این سكوت برایم از همه حرفایش ازار دهنده تر بود. با این كه حرفهایش واقعیت داشت ولی این فقط ارسلان نبود كه باید سرزنش میشد.
ارسلان با جدیت تمام به خیابان چشم دوخته بود. با تردید نگاهش كردم نمیدانستم باید حرفم را بزنم یا نه!نفس عمیقی كشیدم ارسلان نیم نگاهی به من كرد و گفت:چیزی شده؟
من:نه!
ارسلان سرش را تكان داد و گفت:میخوای بری خونه؟
من:میشه ببریم پیش سارا؟
ارسلان:چی؟
من:وقتی اونا رو بردن من نتونستم برم!
ارسلان:باشه!
وقتی رسیدیم ارسلان من را برد سر خاك سارا و فربد هر دو را در كنار هم دفن كرده بودند . هنوز سنگ قبری برایشان نگذاشته بودند. یك لحظه تمام خاطراتی كه با انها داشتم از جلوی چشمم گذشت.پاهایم سست شد. روی زمین نشستم و شروع به گریه كردم. انقدر گریه كردم كه ارسلان مجبور شد من را از زمین بلند كند.
دستم را گرفت و گفت:بیا بریم.
سرم را به علامت منفی تكان دادم.
كنارم نشست و بازوهایم را گرفت و گفت:دوباره حالت بد میشه!خواهش میكنم بیا!
بی رمق از جایم بلند شدم ارسلان زیر بغلم را گرفت و من را به سمت ماشین برد.
بعد از این كه سوار شدیم دیدم كه اشكی كه گوشه چشمش بود را پاك كرد و ماشین را روشن كرد.
دستم را روی دستش گذاشتم و گفتم:ما هممون مقصریم.
به چشمهایم خیره شد و لبخند زد. هیچوقت اورا با این حالت ندیده بودم شاید همیشه اینطور بود ولی من دقت نكرده بودم در چشمهایش چیزی بود كه تمام وجودم را میلرزاند.
چشمهایم را بستم وسرم را به سمت شیشه برگرداندم.
ارسلان اهی كشید و به راهش ادامه داد.
فردای ان روز بعد از مراسم ارسلان خودش من را به بیمارستان برد تا جواب ازمایش را بگیرم. هر دو نشسته بودیم پرستار از اتاق بیرون امد برگه ایی دستش بود ارسلان از جایش بلند شد پرستار با تاسف نگاهی به من كرد و گفت:شما حامله نیستین خانوم!
نا خود اگاه با خوشحالی از جایم بلند شدم و برگه را از دست او گرفتم و نگاهش كردم وقتی مطمئن شدم به ارسلان نگاه كردم او با نگرانی به من خیره شده بود طوری كه لبخند روی لبهایم ماسید.
سرم را پایین انداختم و گفتم:بریم!
ارسلان بدون هیچ حرفی به سمت در رفت. رو به پرستار كردم و گفتم:ممنون خانم!
پرستار كه كمی متعجب شده بود لبش را گاز گرفت و گفت:خواهش میكنم!
نمیدانم ان لحظه چه فكری با خودش كرده بود ولی برایم مهم نبود. ارسلان با سرعت داشت از راه رو بیرون میرفت .صدایش زدم اما جوابم را نداد. نمیتوانستم صدایم را بلند كنم به سمتش دویدم.
از بیمارستان بیرون رفتیم.
با صدای بلندی گفتم:صبر كن!
ارسلان ایستاد وقتی به او رسیدم گفتم:چته؟
با بی حوصلگی به سمتم برگشت و گفت:قرار دادگاه دیر شده؟
سرم را به علامت منفی تكان دادم. با جدیت گفت:باشه ! كی باید بریم دادگاه؟
من:پس فردا!
ارسلان:باشه!بریم برسونمت!
تمام راه هر دو ساكت بودیم. خوشحال بودم ولی دلهره شدیدی داشتم. وقتی به خانه رسیدیدم ارسلان من را پیاده كرد و بعد با سرعت از انجا دور شد.
نفس عمیقی كشیدم و در زدم.
مهناز خانم در را باز كرد وقتی وارد شدم هنوز چند تا از فامیل ها انجا بودند.
بغضم را فرو دادم و بدون این كه سلام كنم از پله ها بالا رفتم. وقتی داشتم از اتاق پدرم رد می شدم صدای گریه شنیدم .به سمت در رفتم اول مردد بودم ولی چند لحظه بعد در زدم. صدای گریه قطع شد. در را باز كردم . پدرم را دیدم كه پشتش را به من كرده و اشكهایش را پاك میكند. با صدای لرزانی گفتم:بابا؟
به سمت من برگشت در حالی كه سعی میكرد لبخند بزند گفت:سلام!
با دیدن چشمهای پف كرده اش اشك در چشمهایم جمع شد در حالی كه چانه ام میلرزید گفتم:گریه میكردی؟
پدرم نگاهی عمیق به چشمهایم كرد و گفت:اره بابا!
به سمت او رفتم پدرم دست هایش را باز كرد خودم را در اغوشش انداختم. سعی كردم جلوی اشكهایم را بگیرم.پدرم دستش را به سرم كشید و گفت:یاد مادرت افتادم.
بغض اجازه نمیداد كه حرفی بزنم. پدرم من را از خودش جدا كرد و به میز تكیه داد و گفت:فكر نمیكردم سارا منو مقصر مرگ مادرتون بدونه!
من:كی به شما چنین حرفی زده؟
پدرم سرش را با تاسف تكان داد و گفت:فربد همه چیزو بهم گفته بود. قرار بود خودم با سارا حرف بزنم و موضوعو براش بگم ولی ...
اهی كشید و گفت:اون فقط یه اتفاق بود. شاید مقصر بودم ولی از عمد نبود.من نمیدونستم اون لحظه حال مادرتون بد شده!
لبخند تلخی زدم و گفتم:میدونم!اون فكر اشتباه سارا بود.
پدرم:من در برابر شما مسئول بودم دربرابر تو و سارا و مادرت. ولی نتونستم ازتون خوب مراقبت كنم!مرگ مادرتون،بیماری سارا و ازدواج تو...من نه مرد خوبی بودم نه پدر خوبی.
من:نه بابا!این اواخر بهم ثابت شد تو یه پدر خوبی!
پدرم:چه فایده دیگه دیر شده...من اونا رو از دست دادم.
قطره اشكی كه از روی گونه ام سر خورد را پاك كردم و دوباره در اغوش پدرم رفتم .
محكم من را در اغوش گرفته بود اولین باری بود كه اینقدر عاشقانه بغلم كرده بود.ارام در گوشم گفت:تو دیگه تركم نكن.حالا فقط تویی كه یادگار مادرتی.
دیگر نمیتوانستم خودم را كنترل كنم. دوباره اشكهایم جاری شد.هر دو با هم گریه كردیم.
بعد از این كه هر دو ارام شدیم درباره ارسلان و دادگاه با او صحبت كردم با وجود شرایط بدی كه برای هر دوی ما به وجود امده بود ولی موافقت كرد كه با من به دادگاه بیاید.
دو روز بعد همراه با پدرم به دادگاه رفتیم و بدون هیچ كشمكشی با رضایت كامل ارسلان از یكدیگر جدا شدیم.
هر كسی به نحوی خودش را به خاطر مرگ خواهرم سرزنش میكرد ولی در اخر هیچكس نفمید دلیل اصلی این اتفاقات چه بود. شاید باید اسمش را تقدیر گذاشت تقدیری كه اشتباهاتمان را به ما یاد اوری كرد. ولی به قیمت مرگ كسانی كه دوستشان داشتیم.

بعد از طلاق منو ارسلان ارمغان و پدرم یك دعوای طولانی داشتند تا جایی كه یك هفته بعد از چهلم سارا ارمغان از پدرم طلاق گرفت.
بعد از ان پدرم بعد از این كه برای همسر مهناز خانم كاری پیدا كرد و برایشان خانه خرید . خانمان را فروخت و من هم همراه پدرم به تركیه رفتم.
در انجا با یكی از همكاران پدرم اشنا شدم و ازدواجی بدون عشق ولی موفق داشتم و هیچوقت هم از این كه چرا از قبل به همسرم علاقه ایی نداشتم ناراضی نبودم.زندگی گاهی وقتا نباید خیلی هم پیچیده باشد. حداقل برای من این ثابت شد كه به جای رویا پردازی باید واقعیت ها را ببینم.

پایان
*************************
لپ تاپم را میبندم چشمهایم درد گرفته . امیر دستش را از پشت دور گردنم حلقه میكند و میگوید:تموم شد؟
سرم را به علامت مثبت تكان میدهم و میگویم:اره فردا میتونی ببریش پیش یه ناشر.
امیر:به نظرت این خاطره ها اصلا ارزش چاپ شدن داره؟
ارام با مشت به سرش میزم و میگم:نه اون خاطرات گردشای تو با دوستات ارزش چاپ داره!
امیر میخندد و بوسه ایی به گونه ام میزند سرش را با دستم میگیرم و میگویم:سارا خوابید؟
امیر:اره براش قصه گفتم خوابش برد. نگاهی به صورتش میكنم و میگویم:دوستت دارم.
امیر:منم همین طور


من گریه نخواهم کرد
من اشک نخواهم ریخت
من خسته نخواهم شد،
افسرده نخواهم شد
فریادزنم، فریاد
من عشق نمی خواهم،
معشوق نمی خواهم
می خندم و می رقصم
فریاد زنم ، فریاد
اینگونه خزانم را
در عشق نهان کردم
من درد جدا بودن،
بر گور عیان کردم
افسوس نخواهم خورد ،
افسانه نمی بافم
بر شانه هر بادی ،
کاشانه نمی سازم
من زشت نمی گویم
بر چهره معشوقم
او خوب و وفادار است ،
من خسته و رنجورم
امروز چنان دیروز
افسوس نخواهم خورد
من یاد گرفتم عشق
بیگانه نمی داند
لیکن به دل شادم
سرمشق کنم امروز
دنیای خودم گرم است
من دوست نمی خواهم!



نوشته شده توسط حسین اکرمی در جمعه 20 آبان 1390

نظرات ()

رمان به خاطر خواهرم -قسمت یازدهم
مرتبط با : رمان های نیلوفر.ن


قسمت یازدهم


وارد باغ شدم مهمان ها نشسته بودند. یكی یكی به انها خوش امد میگفتم و جلو میرفتم. گوشه ای ایستادم و دوربین عكاسی را دستم گرفتم چند لحظه بعد سارا و فربد وارد سالن شدند همه شروع به دست زدن كردند. سارا واقعا زیبا شده بود!سعی میكردم اصلا به فربد نگاه نكنم .
چند تا عكس از دور از انها گرفتم . بعد از این كه در جایگاه نشستند به سمت انها رفتم. سارا با دیدن من با خوشحالی لبخند زد. به سمتش رفتم و او را در اغوش گرفتم سارا هم محكم من را بغل كرده بود.نگاهی به فربد كردم همین كه دیدم به منت خیره شده چشمهایم را بستم و ارام در گوش سارا گفتم:خیلی خوشگل شدی عزیزم!
سارا:مرسی!
عقب رفتم و دستهایش را گرفتم و گفتم:ارزو میكنم خوشبخت بشین!
سرم را برای فربد تكان دادم و پایین رفتم و روی میز خالی نزدیك انها نشستم!
داشتم به سارا نگاه میكردم كه حضور یك نفر را كنارم احساس كردم . برگشتم دیدم كه ارسلان كنارم نشسته!
نفس عمیقی كشیدم و گفتم:چرا من هر جا میرم باید تورو ببینم!
دستش را زیر چانه اش گذاشت و گفت خوشگل شدی!
دامنم كوتاه بود پاهایم را زیر میز پنهان كردم و گفتم:اگه دقت كنی دخترای خوشگل تر از من هم اینجا هست میتونی بری به اونا بگی خوشگل شدن!
ارسلان:نمیتونم!
چشمهایم را چراخاندم و گفتم:به درك!
و رویم را از او برگرداندم!
ارسلان:تقصیر من نیست بابات گفت برو بشین پیش نامزدت تنهاست!
من:میشه این قضیه نامزد بازی رو تمومش كنی؟
ارسلان نیشخندی زد و گفت:یعنی عقد كنیم!
سرم را جلو بردم و گفتم:نه خیر یعنی این نامزدی كه تو رویاهات ساختی رو بزنی به هم!
ارسلان:فعلا كه این تویی كه تو رویا سیر میكنی! تقریبا همه فامیلتون میدونن كه ما نامزدیم و خودت هنوز خوابی!
صدایم را پایین اوردم و گفتم:فامیلامون غلط كردن با تو!
ارسلان خندید و شانه هایش را بالا انداخت و گفت:جرات داری پاشو بلند اینو بگو!
من:پاشو برو! نكنه میخوای روز عروسی خواهرمم با وجودت خراب كنی؟
همین لحظه صدایی نا اشنا به گوشم خورد:ببینم پسرم كه اذیتت نمیكنه؟
به سمت صدا برگشتم مادر ارسلان را دیدم زن حدودا 50 ساله بود ولی چهره زیبا و مهربانی داشت!ترسیدم كه حرفهایمان را شنیده باشد دستپاچه از جایم بلند شدم و گفتم:سلام!
لبخندی زد و گفت:سلام عزیزم! بشین دخترم!
هر دو نشستیم!
رو به ارسلان كرد و گفت:پس صوفیا خانم اینه؟
ارسلان:بله خود خودشه !
خودش را لوس كرد و گفت:سلیقم خوبه؟
مادرش خندید!من هم لبخند زدم.
رو به من كرد و گفت:خیلی متاسفم كه نشد خودمون خدمت برسیم هر چند من به پدرتم گفتم وقتی خواهرم تایید كرده ما هم حرفی نداریم!
چشم غره ای به ارسلان رفتم و به مادرش گفتم:این چه حرفیه! من معذرت میخوام باید حتما یه روز خدمت میرسیدم واسه عرض ادب!
با دقت نگاهی به من كرد و گفت:از همون دور كه دیدمت فهمیدم دختر با كمالاتی هستی !واقعا فكر نمیكردم ارسلان بتونه دل چنین دختری رو ببره!
در دلم گفتم:پس مادرتم خوب میشناستت!
لبخندی زدمو گفتم:اختیار دارین!
مادرش دستم را گرفت و چشمكی زد و گفت:اگه اذیتت كرد بگو خودم حسابشو میرسم!
سرم را تكان دادم و با جدیت به ارسلان خیره شدم و گفتم:حتما!
ارسلان پوزخند زد!
مادرش گفت:با پدرت صحبت كردیم!قرار شده كه وقتی عاقد میاد خواهرتو عقد كنه یه صیغه ی محرمیت هم بین شماها بخونه كه راحت بتونین برین و بیاین.
دلم خالی شد.در مخمسه بزرگی گیر كرده بودم .با تعجب گفتم:چی؟چرا پس چیزی به من نگفتن؟
ارسلان به صندلی تكیه داد و گفت:من از پدرت خواستم اونم قول كرد!
نمیدانستم باید چه كاری بكنم سرم را پایین انداختم و گفتم:باید به منم خبر میدادن!
مادر ارسلان دستش را روی شانه ام گذاشت و گفت:منم تازه خبر دار شدم دخترم!
من:با اجازه من یه لحظه برم پیش پدرم باید باهاش صحبت كنم!
مادر ارسلان لبخندی زد و گفت:باشه عزیزم درك میكنم!
ارسلان:منم میام!
با حرص لبخندی زدم و گفتم:نه عزیزم میخوام با بابام تنها باشم!
با سرعت انها را ترك كردم پدرم داشت با پدر فربد صحبت میكرد با دیدن من لبخندی زد و گفت:اینم از دختر ناز خودم!
با لبخند رو به پدر فربد كردم و گفتم:سلام!
_:سلام دخترم!
رو به پدرم كردم و گفتم:میشه یه لحظه باهاتون صحبت كنم؟
پدرم:چیزی شده؟
دستش را كشیدم و گفتم:اره!
از پدر فربد عذر خواهی كرد و به همراه من كنار دیوار امد. گفتم:واسه چی میخواین بین منو ارسلان صیغه بخونین؟
پدرم:خب دیدم پیشنهاد خوبیه!
با حرص گفتم:اون حتی خواستگاری من هم نیومده كه بخوام قبولش كنم اونوقت چطور زنش بشم اونم صیغه ای!
پدرم لبخندی زد و گفت:بعد از ماجرای شمال خب معلومه كه شماها نامزدین مگه حتما باید مراسم خواستگاری باشه!
من:از كی تاحالا شما اینقدر روشن فكر شدین؟
پدرم لبخندی زد و گفت:از اون موقه كه شماها با هم رفتین شمال!
چه كار اشتباهی كرده بودم كه همراهش به مسافرت رفته بودم.گفتم:بابا نظر من عوض شده نمیخوام با ارسلان ازدواج كنم ما اصلا با هم تفاهم نداریم!
پدرم با تعجب گفت:تقریبا نصف سالن فهمیدن كه امروز قراره شما ها رو هم عقد كنیم نكنه میخوای به همش بزنم!
دست به سینه رو به روی پدرم ایستادم و گفتمكمن زن صیغه ای هیچكس نمیشم!
پدرم:باشه میگم یكی بره شناسنامتو بیاره به ارسلانم میگم بره شناسنامه بیاره تا عقد داعم واستون بخونن!
من:مگه الكیه بابا؟
پدرم دستی به سرم كشید و گفت:راست میگی باید به عاقدم بگم!نگران نباش دخترم همه چیزو اماده میكنم!
بعد به سمت پسر عمویم رفت و گفت:فرشاد بیا میخوام بری خونمون یه لحظه!
با ناامیدی به دیوار تكیه دادم نمیدانستم چطور باید از دست ارسلان خلاص بشوم
باید قبل از این كه بد بخت میشدم جلوی این عقد را میگرفتم .با این كه دلم میخواست لحظه عقد سارا كنارش باشم ولی نمیتوانستم به خاطر سارا همه زندگی ام را خراب كنم او حالا كسی را داشت كه مراقبش باشد.
به اتاق رفتم. مانتو و شالم را برداشتم و از گوشه دیوار نزدیك در رسیدم مانتو ام زیاد بلند نبود كه پاهایم را بپوشاند ولی انقدر ها هم اهمیت نداشت شالم را سرم كردم و از باغ بیرون امدم. خوشبختانه ماشین فاصله زیاد تا در داشت امكان این كه كسی من را ببیند خیلی كم بود.
طوری كه كسی من را نبیند خودم را به ماشین رساندم. همین كه خواستم سوار شوم گرمی دست یك نفر را روی شانه هایم احساس با ترس برگشتم. ارسلان پشت سرم ایستاده بود دستم را روی قلبم گذاشتم و گفتم:دیوونه!
ارسلان:كجا داری میری؟
درماشین را باز كردم و گفتم:به تو ربطی نداره!
ارسلان دستم را گرفت و گفت:من شوهر ایندتم خیلی هم به من ربط داره!
در حالی كه تقلا میكردم دستم را از دستش بیرون بكشم گفتم:محض اطلاع باید بگم واسه همین كارم میرم!
ارسلان:واسه چی؟
با حرص گفتم:دستمو ول كن!واسه این كه نمیخوام بدبخت بشم!
ارسلان:میخوای به خاطر خودت جشنو به هم بزنی؟
من:زندگیم مهمتره!حالا دستموول كن میخوام برم!
ارسلان:من راحت به اینجا نرسیدم كه حالا ولت كنم!
من:خودت میدونی بدون رضایت من عقد باطله پس دستمو ول كن!
ارسلان:بیا بریم بعد هر جور خواستی باطلش كن!
با صدای بلندی گفتم:نمیخوام!ولم كن!
میخواستم خودم را داخل ماشین بكشم ولی هر دو دستم را گرفتو گفت:نمیذاره جایی بری!
همین كه خواستم چیزی بگویم لبهایش را روی لبهایم احساس كردم!
محكم من را دراغوش گرفته بود و میبوسید!داشتم بالا می اوردم.هر كاری كردم من را ازخودش جدا نمیكرد. تا این كه نور فلش هر دومان را غافل گیر كرد.
پسر عمویم با خنده گفت:بابا بذارین شناسنامه هاتون بیاد!
با عصبانیت گفتم:اون عكسو پاك كن!
دوربین را پشتش گرفت و گفت:اینا خاطرس!
من:نمیخوام خاطره داشته باشم!
ارسلان با خنده گفت:خیلی هم خوبه! دستت درد نكنه!دستش را روی شانه ام گذاشت و گفت:خب بهتره بریم!
با حرص نگاهش كردم و فگتم:بالاخره كار خودتو كردی؟
ارسلان پیروزمندانه لبخند زد. همان طور كه دنبالش میرفتم گفتم:حتی اگه زنت بشم تو خواب باید ببینی كه دستت بهم رسیده اینو تو گوشت فرو كن!
ارسلان نگاهی به من كرد و خندید خنده هایش اعصابم را خورد میكرد. رو به پسر عمویم كرد و گفت:تو هم اونو به كسی نشون نمیدیا!
مثل شكست خورده ها به همراه ارسلان وارد باغ شدیم! فقط باید منتظر می ماندم! اگر جرات داشتم جلوی ان همه مهمان وقتی عاقد میخواست خطبه را بخواند نه میگفتم ولی فكر كردن به این موضوع برایم ازار دهنده بود خدا میدانست چه فكری درباره من میكنند.
**************
بالاخره كار خودش را كرد. كنار ارسلان نشسته بودم . دلم میخواست بلند میشدم و میرفتم ولی این امكان نداشت دیگر كار از كار گذشته بود فربد كنار سارا نشسته بود و با خشم به مننگاه میكرد! خوشحال بودم كه حداقل با این كار كفر او را در اوردم!
عاقد گفت:برای بار سوم میگم عروس خانم ایا وكیلم؟
مردد بودم ارسلان زیر چشمی من را زیر نظر داشت!
ارمغان دستش را روی شانه ام گذاشت به ناچار گفتم:با اجازه بزرگترا بله!
با این حرف صدای دسشت وسوت فضا را پر كرد ارسلان با خنده به شانه ام زد!
اخم كردم و گفتم:زیاد خوشحال نباش این اولشه!
ارسلان:چه عروس خانوم خشنی!
من:نه پس میخواستی خودم بندازم بغلت؟!
بعد از امضای مدارك عاقد رفت و دوباره اركستر شروع به نواختن كرد!
ارسلان دست من را گرفت تا با هم برقصیم!
از شانس بد من همان موقه اهنگ ارام شد!
ارسلان دستش را دور كمرم حلقه كرد . گفتم:من بلند نیستم اینجوری برقصم!
ارسلان:من بلند! تو فقط هر كاری من میكنم بكن!
من:خب بذار یه اهنگ دیگه!
محكم تر من را گرفت و گفت:همین خوبه!
من:اه!
با ارسلان همران شدم وقتی دید ناراحتم دستش را شل تر كرد وسرش را روی شانه ام گذاشت و گفت:تا كی میخوای به لجبازیات ادامه بدی؟
من:تا وقتی از شر تو خلاص شم!
ارسلان:این یه راهو بیخیال شو چون فعلا كه همه چیز به نفعه منه؟
من:نكنه مثه دخترای بدبخت باید تسلیمت بشم!
ارسلان:اگه چنین دختری بودی نمیخواستمت!
من:پس چی میخوای؟
ارسلان:میخوام دوستم داشته باشی!
من:واقعا؟دقیقا روز عقد باید یادت بیاد كه باید دوست داشته باشم؟فكر كردی منم به اندازه بقیه خرم؟
ارسلان:اگه میخواستم گولت بزنم باهات ازدواج نمیكردم!
من:خب حالا هر چی! من نمیتونم دوستت داشه باشم.
ارسلان دست هایش را رها كرد و گفت:بسه دیگه!
برایمان دست زدند. ارسلان من را رها كرد و رفت و روی صندلی نشست
خنده ام گرفته بود!
رو به رویش نشستم و به سارا و فربد كه میرقصیدند نگاه كردم!
وقتی دید بی محلی میكنم!
دستش را روی میز زد به سمتش برگشتم و گفت:اروم!
با اخم گفت:نمیخوام!
من:خیلی بچه ای!
ارسلان:تو نیستی؟
من:وای بس كن! تو كه كار خودتو كردی دیگه چته؟
ارسلان:نمیدونم واقعا خنگی یا خودتو زدی به نفهمی!
من:چطور؟
ارسلان:هیچی بابا هیچی!
من:ببینم من الان باید عصبی باشم نه تو! بهتره اینقد فیلم بازی نكنی!
ارسلان پوزخندی زد وگفت:مشكل تو اینجاست كه فكر میكنی دارم فیلم بازی میكنم!
من:پس حتما یه دل نه صد دل عاشقم شدی!
ارسلان:بالاخره میفهمی كه چه اشتباهی كردی!
من:من اشتباه نمیكنم!
بعد از این كه سارا و فربد رفتند وقتی داشتیم وسایل را جمع میكردیم ارمغان امد و به من گفت:تو و ارسلان برین خونه ما خودمون وسایلو میاریم!
من:كار زیاده میتونین؟
ارمغان لبخندی زد و گفت:اره!
لباسهایم را برداشتم و گفتم:باشه پس خونه می بینمتون!
خداحافظی كردم و به سمت ماشینم رفتم!
ارسلان پشت سرم می امد به سمتش برگشتم و گفتم:چیه؟نكنه میخوای سوار ماشین من شی؟
ارسلان:اره دیگه مگه نمیریم خونتون؟
من:مگه تو هم قراره بیای؟
ارسلان با خنده گفت:پس واسه چی خاله گفت شماها برین؟
من:بیخود!همینم مونده تورو با خودم ببرم خونمون!
ارسلان:پس میخوای شوهرتو چی كار كنی؟
دهانم را كج كردم و گفتم:میدونی میخوام به شوهر عزیزتر از جونم بگم برو خونتون حوصلتو اصلا ندارم!
و با تحكم ادامه دادم:میفهمی كه!
ارسلان:منم میخوام به همسر عزیزم بگم میخوام دنبالت بیام!
من:مگه ماشینت اینجا نیس؟سوار شو بیا ببینم كی میخواد تورو راه بده!
ارسلان:نه نیست زنگ زدم پسر داییم اومد مامانمو باهاش برد خونه!
در حالی كه سوار ماشین میشدم گفتم:مشكل خودته پس باید پیاده برگردی خونتون!
زودتر از من سوار ماشین شد و گفت:من با تو میام!
به صندلی تكیه دادم و گفتم:بفرما!
صدای پدرم را شنیدم به ماشین نزدیك شد و گفت:چی شده؟
با حرص به او نگاه كردم و گفتم:هیچی ما داریم میریم؟! خوبه؟خیالتون راحت شد؟
ماشین را روشن كردم و به راه افتادم!
پدم همان جا ایستاده بود و با تعجب به ماشین نگاه میكرد!
در اینه نگاهی به او كردم و گفتم:وقتی بابای ادم اینجوری باشه از بقیه چه انتظاری میره؟!
ارسلان:تا وقتی لجباز باشی هیچی!
به اون نگاه كردم و گفتم:زیاد خوشحال نباش!
وقتی به خانه رسیدیمارسلان روی مبل نشست به طبقه بالا رفتم و لباسهایم را عوض كردم!موهایم را بالا بستم و صورتم را پاك كردم!
خدا را شكر ارسلان به طبقه بالا نیامد!
از اتاق مهمان برایش تشك و پتو برداشتم وقتی داشتم انها را به اتاقم میبردم بالای پله ها ایستادم و گفتم:بیا بالا میخوای اونجا بخوابی؟
ارسلان خودنش را به پله ها رساند و گفت:واقعا بیام؟
من:اگه دوست داری اینا رو بیارم پایین منم راحت ترم!
با خوشحالی كتش را در اوردم و از پله ها بالا امد و گفت:مگه دیوونم!
پوزخندی زدم و به سمت اتاقم رفتم!
برایش روی زمین جا پهن كردم.
وقتی وارد اتاق شد لبخند روی لبهایش ماسید گفت:این چیه؟
درحالی كه لباسهایم را در كمد میگذاشتم گفتم:نمیتونم بذارم تو تختم بخوابی تازه رو تختیمو شستم بو میگیره!
ارسلان:یعنی من این پایین بخوابم و تو رو تخت؟
در كمد را بستم و گفتم:نه خیر من باید برم تو اتاق سارا واسش وسایلشو جمع كنم تو هم اینجا میخوابی من معلوم نیست تا كی كارم طول بكشه!
ارسلان كتش را روی مبل پرت كرد و گفت:بذار واسه یه موقه دیگه!
من:اون پس فردا برمیگردن منم فردا وقت ندارم!تو چی كار به من داری بگیر بخواب!
به سمت در رفتم ارسلان:من با این لباسا نمیتونم بخوابم میام كمكت!
من:واست لباس میارم!
ارسلان به سمت من امد و گفت:چرا اذیت میكنی؟كاریت ندارم فقط بیا بخواب پیشم!
در اتاق را باز كردم و بی تفاوت گفتم:چرا فكر میكنی اذیتت میكنم؟كار دارم خب!یه عمر وقت دارم بیام پیشت بخوابم!
ارسلان:فكر نكن من خرم!
از اتاق خارج شدم و گفتم:خب كه چی؟اره اصلا نمیخوام بیام پیشت حالم ازت به هم میخوره! خوبه راضی شدی؟حالا بفرما برو بخواب بیخودی هم به دلت صابون نزن نمیتونی مجبورم كنی!
ارسلان:مگه مجبورت نكردم با هم عقد كنیم! الانم میتونم مجبورت كنم ولی میدونی كه میخوام خودت بیای!
بدون توجه به حرفش به سمت اتاق سارا رفتم !
دستم را گرفت و من را به دیوار چسباند سعی كردم او را به عقب هول بدهم ولی او سمج تر از من بود! صورتش را به صورتم نزدیك كرد نفس هایش را احساس میكردم! با صدای بلند گفتم:تو یه دروغ گویی!دیدی داشتی خالی می بستی!
ارسلان سرش را عقب برد و درحالی كه من را محكم گرفته بود گفت:چته؟
پوزخندی زدم و گفتم:دیدی اشتباه نبود؟دیدی فقط دنبال هوسی؟
ارسلان با عصبانیت سرش را جلو اورد و گفت:اصلا اینطوری نیست! و لبهایش را محكم روی لبهایم گذاشت!هر چقدر دست و پا زدم فایده ای نداشت فشار را بیشتر میكرد.بالاخره خودش رهایم كرد. دستم را محكم گرفت و گفت:حالا مثه یه دختر خوب میای پیش شوهرت میخوابی!
من:اگه دوستم داشتی این رفتارو نمیكردی!
ارسلان ایستاد لحظه ای به چشمهایم خیره شد و دستم را ول كرد و گفت:به جهنم! اصلا نمیخوام بیای!
وارد اتاق من شد و در را محكم به هم كوبید.
سرم را با تاسف تكان دادم و در حالی كه به سمت اتاق سارا میرفتم گفتم:وحشی!
از اتاق پدرم بلوز و شلوار نویی برداشتم و پشت در اتاقم گذاشتم!در زدم و به اتاق سارا رفتم صدای باز و بسته شدن در را شنیدم! در اتاق سارا را بستم و با خیال راحت نفس عمیقی كشیدم!
لباس های سارا را از كمد بیرون اوردم چمدان توسی رنگ بزرگی كه روی تخت گذاشته بود را برداشتم و یكی یكی لباسها را در ان گذاشتم.....
صبح درحالی كه به چمدان تكیه داده بودم از خواب بیدار شدم!كمی طول كشید تا به یاد بیاوردم چرا انجا خوابم برده! دیشب بعد از جمع كردن وسایل سارا انقدر خسته بودم كه قبل از این كه از جایم بلند بشوم خوابم برده بود!
به ساعت دیواری نگاه كردم 9 بود!از اتاق سارا بیرون امدم و به سمت اتاقم رفتم در را كه باز كردم دیدم ارسلان روی تختم خوابیده!به سمتش رفتم و گفتم:مگه نگفتم اینجا نخواب؟جوابم را نداد. بالشتم را بغل كرده بود! از وضعیتش خنده ام گرفت!اما دلم برایش نمیسوخت حقش بود.با خنده گفتم:دیوونه پاشو میگفتی عروسك بدم دستت و پتو را از رویش كشیدم!
با صدای گرفته این گفت:صوفی....و بالشت را بیشتر در اغوشش فشرد
در حالی كه میخندیدم با دست حلش دادم و گفتم:زهر مار پسره لوس پاشو ببینم!
چشمهایش را به سختی باز كرد با دیدن من سرش را بالا اور و گفت:چرا هول میدی اه!
وقتی دید میخندم به خودش نگاهی كرد و گفت:چته؟جامو خیس كردم كه اینجوری میخندی ؟
با حالت جدی نگاهش كردم و گفتم:نه خیر اقا پاشو ببینم كی بهت اجازه داده رو تخت من بخوابی؟
ارسلان نشست بالشت هنوز در دست هایش بود نگاهی به ان كرد و گفت:به این میخندی؟
به سمت میز ارایش رفتم و برسم را برداشتم و گفتم:بهت میگم پاشو از رو تختم!
ارسلان:ببینم خودت كه نیومدی انتظار داشتی منم رو زمین بخوابم ؟
روی صندلی نشستم و گفتم:من بهت گفتم رو تختم حساسم!
ارسلان:باید عادت كنی!چند وقت دیگه رو یه تخت میخوابیم!یه خونه هم می گیرم گه فقط یه اتاق و یه اشپزخونه و حمام و دست شویی باشه ببینم چطوری میخوای قصر در بری!
من:مگه نمیخوای بری سركارت؟به جای خیال پردازی پاشو جمع كن زود برو!
ارسلان:خیلی همسر نمونه ای هستیا!واقعا بهت افتخار میكنم!من امروز سركار نمیرم!
زیر لب گفتم:كی میرفتی كه حالا نمیری!
موهایم جمع كردم و گیره زدم و از جایم بلند شدم و گفتم:خب پس منم میرم پایین! در اینه به خودم نگاه كردم لب پایینم باد كرده بود!كمی نگاهش كردم و زیر چشمی نگاهی به ارسلان كردم و از جایم بلند شدم!
ارسلان: صبر كن با هم بریم!
كنار در ایستادم جلوی من بلوزش را در اورد نگاهش نكردم! پیراهن دیشبش را پوشید . از اتاق بیرون رفتم و گفتم:همینجا منتظرم!
در حالی كه میخندید گفت:باشه!
سریع لباسش را عوض كردو از اتاق بیرون امد!
وقتی از پله ها پایین امدیم ارمغان و پدرم داشتند صبحانه میخوردند اصلا نفهمیدم شب قبل كی به خانه رسیدند!
پدرم با لبخند نگاهی به ما كرد و گفت:به به صبح به خیر!
ارسلان دستش را دور كمر من حلقه كرد و گفت:صبح شما هم به خیر! نگاهش كردم! لبخند زد. گفتم:صبح به خیر!
روی صندلی رو به روی ارمغان نشستم ارسلان هم كنارم نشست!نگاه ارمغان روی لبهایم ثابت ماند. لبخند شیطنت امیزی زد و گفت:خدیشب خوش گذشت؟
دستم را روی لبم گذاشتم.ارسلان :بیخیال خاله زندگی خصوصی مردمو چی كار داری!
پدرم با خنده گفت:خجالت نداره پسرم شماها جوونین! دیگه هم زن وشوهرین!
از پدرم برای اتفاقی كه نیفتاده بود خجالت میكشیدم سرم را پایین انداختم ارسلان دستش را روی شانه من گذاشت و گفت:بگذریم!
پدرم خندید و به خوردن صبحانه اش ادامه داد.
بعد از صبحانه ارسلان و پدرم رفتند تا با هم شطرنج بازی كنند . من هم به اتاقم رفتم تا رختخوابم را جمع كنم .تختم تنها چیزی بود كه رویش حساس بودم حتی سارا هم میدانست خوشم نمی اید كسی روی تختم بخوابد مخصوصا این كه اینبار ان فرد ارسلان بود. داشتم از اتاق بیرن می رفتم كه موبایلم به صدا در امد با كلافگی ملافه ها رو دم در گذاشتم و به سمت موبایلم رفتم شماره فربد افتاده بود اول تعجب كردم ولی بعد فكر كردم شاید سارا باشد.جواب دادم:الو؟
این صدای فربد بود كه در گوشم پیچید:الو؟
با تعجب گفتم:سلام!بفرمایید!
صدایش را پایین اورد و گفت:وقت داری؟باید باهات حرف بزنم!
من:بفرمایید؟!
_:ببین سارا خوابه من تو دستشوییم نمیتونم بلند صحبت كنم!
من:واسه سارا اتفاقی افتاده؟
_:نه! صوفیا من میخواستم ازت عذر خواهی كنم! من درموردت اشتباه قضاوت كردم. اونقدر نفهم بودمكه به خاطر حرفای ارسلان ایندمونو خراب كردم ولی حالا كه فهمیدم فقط میخواسته ما رو از هم دور كنه تا به تو برسه نمیتونم اروم بشینم ولی دستم بستس!
با تعجب گفتم:چی؟
_:ارسلان به من گفت تو تاحالا با مردای زیادی رابطه داشتی به من گفت حتی با خود اونم بودی!ازم خواست چیزی بهت نگم چون تو همشو انكار میكنی!بهم گفت بهترین راه برای این كه بتونم یه درس خوب بهت بدم اینه كه وانمود كنم فریبت دادم .
ضربان قلبم تند شده بود ارسلان چطور چنین كاری كرده بود؟!دلم میخواست با دستهای خودم بكشمش!البته مردن او دیگر دردی را دوا نمیكرد. خونسردی ام را حفظ كردم و گفتم:دیگه همه چیز تموم شده!
_:من دوست دارم صوفیا!
نفس عمیقی كشیدم و گفتم:ببینم روز اول بعد از عروسی با خواهرم زنگ زدی به من میگی دوسم داری؟
_:ولی....
حرفش را قطع كردم و گفتم:الان زن زندگیت ساراست منو فراموش كن اگه ناراحتش كنی هیچوقت نمیبخشمت!
گوشی را قطع كردم. بغضم تركید. یك ادم چقدر میتوانست خودخواه باشد. ارسلان تمام زندگی من را خراب كرد ای كاش هیچوقت پایم به شركت عمویم باز نمیشد.
روی تخت دراز كشیده بودم و ارام ارام اشك میریختم. صدای ارسلان باعث شد سرم را بالا بگیرم
_:گریه میكنی؟
رویم را از او برگرداندم و گفتم:به تو ربطی نداره!
لبه تخت نشست و گفت:پاشو ببینمت!
دستش را پس زدم و گفتم:همین الان از اینجا برو نمیخوام ببینمت!
ارسلان:اینقدر از ازدواج با من ناراحتی!
نشستم به چشمانش خیره شدم و گفتم:ازت متنفرم!
ارسلان:چیز جدیدی نیست!باور كن من هر كاری میكنم تا خوشبختت كنم!
با صدای بلندی گفتم:خفه شو!خوشبختی رو وقتی ازم گرفتی كه اون اراجیفو تحویل فربد دادی!
ارسلان:اهان دوباره با شوهر خواهر عزیزت حرف زدی؟ببینم با این كه با خواهرت ازدواج كرده هنوزم با هم سر و سری دارین؟از یه دختر نجیب بعیده!
سیلی محكمی به گوشش زدم طوری كه دست خودم هم درد گرفت در حالی كه فریاد میزدم گفتم:برو بیرون! گمشو از اینجا بیرون!
ارسلان هم كم لطفی نكرد او هم سیلی به من زد و گفت:خفه شو! تو زن منی هرجا برم تورو هم میبرم!
به سمتش حمله ور شدم درحالی كه صورتم از اشك خیس شده بود گفتم:حق نداری تو خونه بابام تو اتاق خودم دست روی من بلند كنی!میفهمی؟
او را به سمت در هول دادم!
دستهایم را محكم گرفت و گفت:تو هم حق نداری با شوهرت اینجوری حرف بزنی!
صدایم از شدت عصبانیت میلرزید فریاد زدم:تو شوهرمن نیستی عوضی!
شروع به مشت زدن به سینه اش كردم. ارسلان من را به عقب هول داد صدای بلندی شنیدم و بعد هم و درد شدیدی تمام بدنم را فرا گرفت بعد از ان دیگر هیچ چیز نفهمیدم!
وقتی چشم هایم را باز كردم اولین چیزی كه دیدم نور مهتابی بود. كمی طول كشید تا چشم هایم به نور عادت كند.صدای پدرم را شنیدم:صوفی؟حالت خوبه؟
صدای ناله دختر جوانی را شنیدم به سمت صدا برگشتم دختری روی تخت كناری خوابیده بود زنی جلویش ایستاده بود نفهمیدم چرا ناله میكند. رو به پدرم كردم و گفتم:من كجام؟
پدرم:بیمارستانی دخترم!
حرفهای فرب و دعوایی كه با ارسلان كردم تازه یادم افتاد گفتم:چی شده؟چرا اوردینم اینجا؟
پدرم لبخندی زد و گفت:سرت خورد به میر خدا رو شكر اسیب ندیدی البته باید تا فردا اینجا بمونی كه مطمئن بشن ضربه مغزی نبوده!
صدای دختری كه كنارم بود بلند تر شد:ایییی خدااا!
فكر كردم حامله است ولی وقتی نگاهش كردم شكم نداشت. زنی كه انجا بود گفت:فدات بشم الهی الان میرم پرستارو صدا میكنم!
دختر:زودد مامان دادم میمیرم!
همین كه كنار رفت چهره دختر را دیدم حدودا 18 ساله میزد چهره نمكینی داشت. خیلی لاغر بود. زیر چشمش كبود شده بود انگار نمیتوانست روی تخت بخوابد.
پدرم گفت:اگه میخوای واست اتاق خصوصی بگیرم!
سرم را تكان دادم و گفتم:نه!
پدرم:باشه ولی اینجوری من باید تمام شبو بیرون بمونم!
من:لازم نیس بمونی برو خونه صبح هر موقه گفتن كه دیگه باید برم زنگ میزنم بهت!
پدرم:نه .مطمئنی؟
من:اره مریض بد حال نیستم كه نیاز به كسی داشته باشم!شما برین!راستی ارمغان كجاست؟
پدرم :یكی باید میموند جلوی اون پسره احمقو بگیره!
لبخند زدم اولین باری بود كه پدرم درباره ارسلان اینطور حرف میزد.دستم را گرفت و گفت:نامردم اگه بذارم یه بار دیگه حتی دست به دخترم بزنه!
احساس خوبی پیدا كرده بودم . انجنان با تحكم این حرف را زد كه برای اولین بار بعد از مرگ مادرم احساس كردم كه پدری دارم كه تكیه گاه محكمی برای من میشود.گفتم:ممنون!
پدرم:من اشتباه كردم!اگه بخوای طلاقتو ازش میگیرم دست بلند كردن رو زن كم چیزی نیست اونم روز اول بعد از عقدشون!
من:نذار دیگه نزدیكم بیاد!
پدرم بوسه ای بر پیشنانی ام زد و گفت:باشه دخترم!
من:خب دیگه اگه میخواین برین همین الان یه حال درست و حسابی ازش بگیرین!
پدرم:باشه! دیگه كاری نداری؟
من:نه!
دستم را بوسید و از اتاق خارج شد. احساس سبكی میكردم!
پرستار همراه ان زن وارد اتاق شد و گفت:الان بهتون ارام بخش میزنم!
بعد سرنگی اماده كرد و به دست دختر زد . برای ان سرنگ ساده هم ناله میكرد.
بعد رو به مادر دختر كرد و گفت:این ارومش میكنه!
زن چادرش را روی سرش درست كرد و گفت؟:حالش خوب میشه؟
پرستار:بله!فقط باید حواستون باشه كه چند وقتی از شوهرش دور نگهش دارین!
زن سرش را تكان داد و گفت:ممنون!
پرستار رو به من كرد و گفت:بیدار شدی؟
سرم را به علامت مثبت تكان دادم به سمتم امد و گفت:درد كه نداری؟
من:نه!
پرستار:خوبه! فقط برای محكم كاری امشبو اینجا مهمونی!
من:باشه! ممنون!
او سرش را تكان داد و از اتاق خارج شد.
دختر ارام شده بود. همه بدبختی زن ها به خاطر مردهاست این طور كه معلوم بود ان دختر هم از شوهرش كتك خورده بود نمیفهمیدم چرا انها به خودشان اجازه میدهد دست روی زنی بلند كنند. البته برای من بد نشده بود حالا بهانه ایی داشتم كه راحت از شر ارسلان خلاص شوم.
زن روی صندلی نشسته بود و به من نگاه میكرد لبخندی زدم و گفتم:دخترتونه؟
سرش را به علامت مثبت تكان داد و چادرش را كنار گذاشت!
گفتم:چرا به این حال و روز افتاده؟
زن اشكهایش را با گوشه روسری اش پاك كرد و گفت:شوهر از خدا بی خبرش اونقدر این دخترو زده كه وقتی رفتم خونشون دیدم بی جون افتاده وسط خونه!اول فكر كرده زبونم لال مرده.
من:میشه بپرسم چرا؟
انگار دلش خیلی پر بود صندلی را به سمت من چرخاند و گفت:به خاطر این كه دخترم یه بار ناهار درست نكرده اونم نه عمدا كار خیاطیش زیاد بوده!
من:دخترتون خیاطی میكنه؟
سرش را به علامت مثبت تكان داد و گفت:اره تو مدرسه خیاطی خونده! یه لباسایی میدوزه ادم حض میكنه! به مانتویش اشاره كرد و گفت:اینم دخترم برام دوخته!
یك لحظه دلم برای مادرم تنگ شد خیلی وقت بود كسی اینطور برایم ذوق نكرده بود!
لبخندی زدم و گفتم:خدا نگهش داره همین یه دختره؟
با نگرانی به او نگاهی كرد و گفت:همین یه بچس اونم بعد از هزار تا نذر و نیاز خدا بهمون داد.نتونستم به قولی كه به امام رضا دادم عمل كنم قول داده بودم نذارم سختی ببینه ولی حالا هر روز داره از شوهرش كتك میخوره.تقصیر باباش بود هر چی گفتم مرد زوده حالا دختر شوهر بدی تو این دوره زمونه كی دخترشو تو 18 سالگی شوهر میده تو گوشش نرفت گفت خواهرای من 15 سالشون بود بچه داشتن اخرم اولین خواستگاری كه اومد بدون تحقیق دخترمو داد بهش بعدا فهمیدیم همه چیزش خوبه ولی دست بزن داره به خدا شوهر ادم معتاد باشه و دست بزن نداشته باشه!
من:دخترتون الان چند سالشه؟
زن:19!
من:چرا طلاقشو نمیگیرین؟
زن:شوهرم نمیذاره میگه دختر شوهر ندادم كه سر یه سال برگرده خونه باباش و بعد رو دستم باد كنه! خدا رو شكر دخترم خودش كار میكنه دستش به دهنشم میرسه توخونه هم سربار نیست ولی باباش یه دندس!زورگار دخترمون سیاه شده با چشمش میبینه ولی قبول نمیكنه میترسم یه روزی سر عقل بیاد كه دی رشده باشه!!
من:اینم كه من اینجام دست گله شوهرمه! البته اگه بشه بهش گفت شوهر!
زن:امان از این مردا!
من:امروز روز اول بعد از عقدم بود! من نمیخواستمش ولی هیچكس اینو نمیدید!پدرم هم راضی بود انگار چشاشو بسته بودن! این پسر اصلا ادم درستی نبود از نظر مالی عالی بودا ولی از نظر روحی خیلی كثیفه!
خدا رو شكر این اتفاق افتاد كه پدرم بیدار شه از خواب! دختر شما هم بالاخره زندگیش سر و سامون میگیره نگران نباشید!
زن:مادرت چی؟با اون حرف نزدی!
من:مادرم خیلی وقته فوت شده!
زن با دلسوزی نگاهی به من كرد و گفت:خدا بیامرزتش!
من:ممنون!خدا رو شكر الاتن دیگه چشمای بابام باز شده! ایشالا كه وضعیت دختر شمام درست میشه.
زن:خدا از دهنت بشنوه!
بعد از این كه با ان زن صحبت هایم تمام شد.شام خوردم. خوابم نمیبرد! ان زن بیچاره تا صبح بالای سر دخترش بیدار ماند گاهی در خواب ناله میكرد.دلم برایش می سوخت!
صبح حوصله ام دیگر سر رفته بود! نشسته بودمو با صبحانه ام بازی میكردم . كه باز صدای اشنایی به گوشم خورد:همسر خوشگل من چطوره؟
به سمت صدا برگشتم ارسلان با یك دسته گل رز بزرگ وارد اتاق شده بود! زن با تعجب به او نگاه میكرد شاید حرفهایی كه زده بودم را نمیتوانست با چیزی كه میبیند تطبیق بدهد!
با عصبانیت گفتم:تو اینجا چی كار میكنی؟كی بهت اجازه داده بیای اینجا؟
ارسلان گلها را روی میز گذاشت و گفت:من اومدم ازت معذرت بخوام! اون موقه عصبانی بودم نفهمیدم چی كار میكنی!
صدایم را بلا بردم و گفتم:برو بیرون!نمیخوام ببینمت!
ارسلان:باید باهات حرف بزنم!
من:من با یه ادم حقه باز و دروغگو هیچ حرفی ندارم حرفاتو جمع كن واسه تو دادگاه.
پرستار وارد اتاق شد و گفت:چه خبره؟
من:این اقا رو ببرین بیرون!
ارسلان:صوفی چی میگی؟
با فریاد گفتم:گمشو بیرون! گلها را روی زمنی پرت كردم و گفتم:اینا رو هم ببر نیازی به گلایی كه تو میخری ندارم!
پرستار:اقا بفرمایید بیرون!اینجا بیمارستانه!
ارسلان:خانم من شوهرشم!
پرستار:باشه ولی شما باید برین بیرون!
بالاخره پرستار ارسلان را بیرون برد دختری كه انجا بود با تعجب داشت به من نگاه میكرد . زن سرش را پایین انداخته بود. از كارم خجالت كشیدم و گفتم:ببخشید!
دختر لبخندی زد و گفت:درك میكنم
پدرم ظهر به بیمارستان امد خوشبختانه ضربه سرم جدی نبود و مرخص شدم.
عصر فربد و سارا از مسافرت برگشتند.دم در ایستاده بودم سارا با دیدن من با عجله جلو امد و من را در اغوش گرفت و گفت:واااااااااااااییی دلم برات تنگ شده بود!
من:منم همین طور!خوش گذشت؟
سارا:اوهوم!به تو چی؟
من:ای!
نگاهی به او كردم و با خنده گفتم:چقد عوض شدی!
سارا:دیوونه!
من:بیا بریم تو!
دست سارا را گرفتم از پشت سر صدای فربد را شنیدم:سلام!
به سمتش برگشتم و بدون این كه نگاهش كنم گفتم:سلام !بفرمایید!
سارا دست فربد را گرفت و گفت:بیا بریم داخل!
پدرم وارد راهرو شد و گفت:چرا نمیاین داخل؟
سارا:سلام بابا!
پدرم:به به سلام عروس خانم!
سارا خندید!
فربد :سلام اقای خجسته!
پدرم:سلام پسرم!
فربد جلو رفت و با پدرم دست داد.
وارد خانه شدیم مهناز و ارمغان امدند و با سارا احوال پرسی كردند.بعد همگی به پذیرایی رفتیم و نشستیم!
ارمغان:خوش گذشت؟
سارا:اره فقط كم بود!
به فربد نگاه كرد. پدرم گفت:خب چرا بیشتر نموندین؟
سارا:فربد مریض داشت !بهم قول داده سر فرصت یه مسافرت درست و حسابی بریم!
به فربد نگاه كرد و گفت:مگه نه؟
فربد زیر چشمی نگاهی به من كرد و گفت:حتما!
لبخند زدم!
سارا گفت:راستی صوفی نمیدونی فربد میگه با مبینا حرف زده بهش گفته كه با من ازدواج كرده! كلا همه چیزو بهش گفته الان اونم میدونه من هستم!
من:واقعا؟
فربد سرش را تكان داد.
من:عكس العملش چی بود!
فربد:خب معلومه دیگه اولش پرخاش ولی بعد یه كم كه باهاش حرف زدم قانع شد!
سارا:عملا فربد الان دوتا زن داره!
پدرم خندید !
فربد:من فقط تورو دوست دارم!
سرم را با خنده تكان دادم
سارا:به اونم همینا رو میگی!
من به بازوی سارا زدم و گفتم:دیوونه!
سارا در حالی كه برای فربد خط و نشان میكشید با خنده گفت:خدا رو شكر كن وجود خارجی نداره و اگر نه میكشتمت!
فربد:خشن شدی!
همه خندیدیم! خوشحال بودم كه خواهرم اینقدر احساس خوشبختی میكرد انگار بار سنگینی را از روی دوشم برداشته بودند با این كه این خوشبختی به قیمت از دست دادن كسی بود كه دوستش داشتم ولی با این كه هنوز احساساتم نسبت به فربد قوی بود رو را مال خودم نمیدانستم باید این را به او هم میفهماندم!
تمام مدتی كه او در خانه ما بود سنگینی نگاهش را احساس میكردم. واین به من نسبت به سارا احساس گناه میداد.
بعد از این كه سارا و فربد رفتند ارسلان به خانه زنگ زد اول ارمغان گوشی را برداشت ولی پدرم گوشی را از او گرفت و گفت كه دیگر به خانه ما زنگ نزند.
فردای ان روز با پدرم رفتیم و از ارسلان شكایت كردیم گفتند كه حداكثر تا دو هفته دیگر برایش احظاریه دادگاه می فرستند.

ادمه دارد...



نوشته شده توسط حسین اکرمی در شنبه 14 آبان 1390

نظرات ()

رمان به خاطر خواهرم -قسمت نهم
مرتبط با : رمان های نیلوفر.ن

با عرض پوزش خدمت خوانندگان رمان
قسمت جا افتاده از رمان به خاطر خواهرم در وب قرار داده شد.


قسمت نهم

همراه با سارا وارد اتاق فربد شدیم. فربد:بفرمایید!
روی صندلی نشستیم!
هنوز به سارا درباره ی فربد چیزی نگفته بودم .
ان روز قرار بود كه فربد سارا را هیپنوتیزم كند برای همین سارا خواسته بود تا همراهش بروم.
فربد سارا را بروی كاناپه ای كه طرف دیگر اتاق بود برد و شروع كرد به صحبت كردن با او بعد از پنج دقیقه از با اشاره دست از من خواست كه نزدیك بیایم سارا چشمهایش را بسته بود ، انگار به خواب رفته بود . فربد گفت:خب ازت میخوام خودتو معرفی كنی!
دستم را زیر چانه ام گذاشتم .سارا گفت:سارا خجسته!
فربد:چند سالته؟
سارا:21!
فربد:میتونی اسم پدر و مادرت رو بم بگی؟
سارا:بهروزو رویا!
فربد:میدونی الان كجان؟
سارا:پدرم رفته سفر ولی مادرم فوت شده!
فربد:چند وقته؟
سارا:10 ساله!
فربد:میدونی مادرت چرا مرد؟
سارا:اره!
فربد:میتونی به منم بگی؟
سارا:همه میگن به خاطر بیماریش بود ولی من میدونم بیماری مادرم تنها دلیلی نبود كه اونشب حالش بد شد.
با تعجب به فربد نگاه كردم
انگشتش را جلوی بینی اش گرفت و بعد گفت:پس چی؟
سارا اخمی كرد و گفت:اونشب بابا و مامانم با هم دعواشو شد!مثل همیشه مامانم داشت از پدرم واسه كارش گله میكرد!
فربد:یعنی فكر میكنی به خاطر اون دعوا مادرت مرد؟
سارا:به خاطر دعوا نه! به خاطر پدرم!
با تعجب به سارا خیره شده بودم!
ادامه داد:اگه اون روز با هم بحث نمیكردن اگه بابا خودشو زودتر به مادرم میرسوند دیگه اون نمیمرد! پدرم عمدا دیر رفت سراغش!اون میدونست وضعیت مادرم وخیمه!
صورتش از عرق خیس شده بود.
حرفهایش مثل پكت به سرم كوبیده میشد. این همه سال سارا با این تفكر بزرگ شده بود مطمئنا از پدرم متنفر بود. چقدر عذاب كشیده بود.شایدم هم راست میگفت! هیچوقت به این موضوع فكر نكرده بودم!دعوای انشب را به خوبی به خاطر می اوردم من بالای پله ها نشسته بودم و به انا گوش میدادم!خدا خدا میكردم كه زودتر این بحث را تمام كنند! بالاخره مادرم سراسیمه از پله ها بالا امد و به اتاقش رفت و در را قفل كرد. نیم ساعت بعد صدای داد و فریاد هایش پدرم را به بالای پله ها كشاند من گریه میكردم . و پدرم محكم به در میكوبیدو كم كم صدای مادرم قطع شد. پدرم با تمام توانش در را باز كرد ولی دیگر دیر شده بود. شب سختی بود نمیدانستم سارا هم انشب در اتاقش بیدار بوده.
فربد نگاهی به من كرد و گفت:واسه امروز كافیه! ازت میخوام تمام حرفایی رو كه زدیم فراموش كنی و با چند تا نفس عمیق بكشی بعد با صدای من چشماتو باز كنی!
بعد شروع به شمردن كرد و از سارا خواست تا چشم هایش را باز كند
وقتی سارا چشم هایش را باز كرد لبخند زد و از جایش بلند شد و با شوق به من گفت:خب؟چیا گفتم؟
همین كه خواستم چیزی بگویم فربد گفت:هیچی دفعه اول به خاط این كه فشاز زیاد نباشه سوالای خاصی نمیپرسن اسمتون مشخصاتت فقط!
سارا به سمت فربد برگشت و گفت:واقعا؟یعنی حرفم زدم؟
فربد لبخندی زد و گفت:اره!
سارا دستهایش را به هم زد و گفت:میشه دفعه بعدی فیلم بگیرم بعدش ببینم؟
فربد كمی فكر كرد و گفت:به شرطی كه تا اخر درمان فیلما پیش من بمونه و بعد همشو بهتون بدم!
سارا به من نگاه كرد حرفی برای گفتن نداشتم .لبخند زدم سارا گفت:باشه!
فربد از جایش بلند شد و گفت:بهتره برای این كه حالتون بهتر بشه یه مسافرت برین!
منو سارا هم از جایمان بلند شدیم!
سارا گفت:اخه دانشگاهو چی كار كنیم؟دو ماه دیگه امتحاناتم شروع میشه!
فربد:خب برای كم شدن استرس امتحانم شده یه مسافرت كوچیك حتی یه روزه بد نیستى!
سارا به من نگاه كرد و چشمك زد گفتم:باشه!
سارا با خوشحالی گفت:خیلی ممنون اقای دكتر!
فربد سرش را پایین انداخت و گفت:خواهش میكنم!واسه هفته دیگه واستون یه نوبت میذارم!
سارا:باشه!مرسی!
به سمت در رفتیم! سارا از اتاق خارج شد فربد گفت:خانم خجسته!
به اون نگاه كردم! سارا هم برگشت فربد رو به من گفت:میتونم چند دقیقه باهاتون صحبت كنم؟
به سارا نگاهی كردم و گفتم:بله!
فربد:اگه میشه یه لحظه بیاین داخل!
در را بستم و جلو رفتم فربد گفت:درباره چیزایی كه گفت باهاش حرفی نزن باشه!
سرم را تكان دادم و گفتم:باشه حواسم هست!
لبخندی زد و گفت:مراقب خودتم باش!
لبخند زدم و گفتم:باشه!
دستش را جلو اورد و گفت:خداحافظ!
دستش را گرفتم و گفتم:خدافظ!
از مطب بیرون امدیم سارا گفت:دكی چی كارت داشت؟
من:هیچی گفت كه حتما ببرمت یه جا اب و هوا عوض كنی!
سارا:خوب هوامو داره ها!
لبخند زدم. سوار ماشین شدیم سارا گفت:خب حالا چیا گفتم؟
من:چیز خاصی نپرسید ازت!
سارا كمی فكر كرد و گفت:كم كم داره از دكتر خوشم میاد!
با تعجب گفتم:خوشت میاد؟
سارا :اوهوم!به نظرت ما به هم میایم؟فكر میكنی اونم از من خوشش اومده؟
اب دهانم را قورت دادم و با نگرانی گفتم:نمیدونم!
سارا لبخند ملیحی زد و گفت:نمیدونم چرا ازش خوشم اومده!
حلاجی حرف هایی كه سارا زده بود برایم سخت بود.یعنی واقعا فربد را دوست داشت؟حرفهایش به نظرم جدی می امد!گفتم:سارا جدی دوسش داری؟
سارا شانه هایش را بالا انداخت و لبخندی زد وگفت:میدونی كه من به هیچ پسری هیچ حسی ندارم!
خیالم راحت شد لبخند زدم.
نفس عمیقی كشید و گفت:ولی به این دكتره یه حس خاصی دارم!
سارا:خوشگل نیس ولی جذابه!
راست میگفت فربد حالت مردانه زیبایی داشت.ولی حرفهای سارا برایم دلهره ایجاد میكرد نمیخواستم هیچكس بین منو فربد باشد حتی سارا.

**************
روی تختم دراز كشیده بودمو به حرفهای سارا فكرمی كردم كه موبایلم شروع به زنگ خوردن كرد. بدون نگاه كردن به شماره جواب دادم:الو؟
_:سلام به عشق خودم!
ارسلان بود! زبانم را با چندش بیرون اوردم و گفتم:علیك! امرتون؟!
_:خانومم چرا با من اینجوری حرف میزنی؟
با حرص گفتم:من خانوم شما نیستم!
_:خب یه كارایی كردی میدونم ولی من دست بردار نیستم!
من:میشه این مسخره بازیا رو یه بار واسه همیشه تموم كنی؟اخه تو چی میخوای از من؟
_:خودتو!
من:خفه شو! اینقدر به من زنگ نزن دست از سرم بردار! نمیخوام چیزی ازت بدونم میفهمی؟
_:اینقد دروغ نگو! خودم میدونم منودوست داری!
حتما از مبینا شنیده بود!
گفتم:نكنه باور كردی؟
_:چرا كه نه؟دلتم بخواد!
من:دلم نمیخواد! برو بچسب به یكی دیگه!
_:ارسلان با خنده گفت! از دست شما دخترا! هر دفعه یه چیزی میگین!
من:ببین اون موقه دروغ گفتم!دیگه دست از سرم بردار
گوشی را قطع كردم. نمیدانستم چرا خدا ارسلان را وارد زندگی من كرده واقعا از او متنفر بودم!
دوباره زنگ زد اینبار جوابش را ندادم. اس ام اس داد:اگه نمیخوای سارا ناراحت بشه جواب بده!
نقطه ضعفم را میدانست با چیزی كه از او دیده بودم ترسیدم كه جوابش را ندهم دوباره زنگ زد.
من:بله؟
_:خوبه یه چیزی هست كه مجبورت كنه جوابمو بدی!
من:خب؟چیه؟
_:با خنده گفت تو یه نفرو دوست داری مگه نه؟
من:ببینم به تو چه ربطی داره؟
بدون توجه به من گفت:احیانا اون دوستت دكتر سارا نیس؟
نمیدانستم او از كجا فهمیده كه من فربد را دوست دارمگفتم:میخواستی جوابتو بدم كه این مزخرفاتو تحویلم بدی؟
_:نه !میخواستم بگم سارا ناراحت میشه اگه بفهمه خواهرش با كسیه كه حس میكنه اولین و اخرین مردیه كه دوسش داره!
من:حتما جناب عالی میخوای خبر چینی كنی دیگه؟!
_:اگه بهم بازم جواب رد بدی اره!
من:ببین چرا نمیفهمی من از تو خوشم نمیاد ! این همه دختر دورو برت هست !
_:تو هم باید اینو بفهمی اگه مال من نشی نمیذارم به عشقت برسی!
من:تو هیچ غلطی نمیتونی بكنی!
_:حالا میبینی!
گوشی را قطع كرد .
نمی دانستم اینبار چه فكری در سرش دارد ولی نمیخواستم سارا بفهمد كه من و فربد با هم رابطه ای داریم!
تا شب با خودم كلنجار رفتم .نه میتوانستم به سارا چیزی بگویم نه از فربد دست بكشم!
سر میز شام به سارا گفتم:سارا ظهر چرا گفتی از دكتر خوشت میاد؟
سارا لقمه ای كه در دهانش بود قورت داد و گفت:چون ازش خوشم میاد دیگه!ولی خب میدونم كه هیچكس حاضر نیست با كسی مثل من ازدواج كنه حتی اون كه دكتره!
من:این چه حرفیه؟
سارا لبخند تلخی زد و گفت:خودت میدونی بیماری من چیز ساده ایی نیست كه كسی بتونه باهاش كنار بیاد.
سرم را پایین انداختم. راست میگفت. دلم برایش میسوخت .
گفتم:اگه كسی واقعا دوست داشته باشه....
سارا قاشقش را روی میز گذاشت و گفت:تا قبل از این موضوع همه دوستم داشتن الانم دارن چون خوشگلم ولی از این به بعد دیگه هیچكس حتی واسه خوشگلی هم منو نمیخواد. هفته پیش تو دانشگاه وقتی یكی از پسرا ازم خواست با بابا صحبت كنه حتی ترسیدم دیگه باهاش حرف بزنم....
نفس عمیقی كشیدم.بغض گلویم را گرفته بود.سارا گفت:بیخیال! حالا دوست داشته باشم یا نه اون واسه من نیست فقط دلم میخواد زودتر ازش دور بشم نمیخوام با دیدنش دوباره احساساتی بشم!
بعد ملتمسانه به من نگاهی كرد و گفت:میشه ازش بخوای دوره درمانمو كنسل كنه و بریم پیش یه دكتر دیگه؟
فقط نگاهش میكردم گفت:نه؟
سرم را تكان دادم و با ناراحتی گفتم:باشه!
فهمیدن این كه من و فربد یك دیگر را دوست داریم برای سارا شكست بدی بود میدانستم كه تا به حال از هیچ پسری خوشش نیامده بود.نمیدانستم باید چه كاری بكنم باید با فربد در این باره صحبت میكردم .
بعد از شام به فربد زنگ زدم و موضوع را گفتم .او فقط از من خواست تا چیزی درباره خودمان به سارا نگویم ولی دل من ارام نمیشد میترسیدم ارسلان حرفی بزند
باید هر طور شده او را متقاعد میكردم كه به سارا چیزی نگوید.تصمیم گرفتم صبح به شركت بروم و انجا با او صحبت كنم.
صبح بعد از این كه سارا را رساندم به شركت رفتم.وقتی وارد اتاق شدم به جای خانم مطیعی پسر جوانی را دیدم كه پشت میز نشسته بود . با دیدن من از جایش بلند شد خیلی لاغر و نحیف بود . عینك مستطیلی هم به چشم داشت.قدش از من هم كوتاه تر بود حدودا 20ساله میزد.نمیفهمیدم ارسلان چطور این پسر را به جای خانم مطیعی استخدام كرده.دستپاچه سرش را پایین انداخت و گفت:بفرمایید!
من:با اقاب كامران كار دارم!
زیر چشمی نگاهی به من كرد و گفت:شما؟
من:خجسته!
گوشی را برداشت و گفت:چند لحظه منتظر بمونید!
شماره ای را گرفت و چند ثانیه بعد گفت:خانوم خجسته اینجان!
......
همین الان!
گوشی را گذاشت و دستش را به سمت در اتاق ارسلان دراز كرد و گفت:بفرمایید!
یاد خانم مطیعی افتادم دیگر از ان نگاه ها و عشوه ها خبری نبود! لبخندی زدم و وارد اتاق ارسلان شدم!
ارسلان از جایش بلند شد و با لبخند همیشگی اش سر تا پای من را ور انداز كرد و گفت:به به سلام! صوفیا خانم!
بعد به صندلی اشاره كرد و نشست من هم نشستم .
گفت:اومدی دوباره سر كار؟
پوزخندی زدم و گفتم:یعنی به نظرت من دوباره برمیگردم اینجا؟
شانه هایش را بالا انداخت و گفت:پس دلت واسه من تنگ شده بود؟
سرم را تكان دادم و با انزجار گفتم:چی با خودت فكر كردی؟
ابروهایش را بالا بد و گفت:پس چی؟
نفس عمیقی كشیدم وگفتم:یه چیزی ازت میخوام!
نیشش باز شد گفت:چی؟
میدانستم به این راحتی قبول نمیكند ولی گفتم:میخوام درباره منو فربد چیزی به سارا نگی!اومدم ازت خواهش كنم!
دست هایش را روی میز غلاب كرد و زیر چانه اش گذاشت و موزیانه خندید!
با حرص به زمین خیره شدم. گفت:انتظار داری خشك و خالی قبول كنم؟
اب دهانم را قورت دادم مطمئن بودم چنین حرفی میزند با این كه عصبی شده بودم ولی سعی كردم كنترل خودم را حفظ كنم. گفتم:خب پس چی؟
كمی فكر كرد و گفت:جمعه با بچه های فامیل داریم میریم شمال!
با تعجب گفتم:انتظار كه نداری باهات بیام؟
به من خیره شد و گفت:چرا كه نه؟
از لحنش چندنشم میشد!سنگینی نگاهش برایم غیر قابل تحمل بود.گفتم:نمیتونم سارا رو تنها بذارم!
سرش را كج كرد و گفت:خب با هم بیاین! دخترای دیگه فامیلم هستن تنها كه نمیخوام ببرمتون!
به تندی نفسم را بیرون دادم .و گفتم:عمرا با تو بیام مسافرت!
میخواستم از اتاقش بیرون بروم ولی فكر سارا مانعم میشد.سرم را پایین گرفته بودم و حرفی نمیزدم. زیر چشمی نگاهی به من كرد و گفت:میتونستم بیشتر از اینا ازت بخوتم!
میدانستم بهانه ایی دستش داده ام تا مجبورم كند حرفهایش را قبول كنم ولی چاره دیگری نداشتم.
عاجزانه نگاهش كردم و گفتم:باشه!
پیروزمندانه گفت:خوبه!خودم به بابات خبر میدم و میام دنبالتون.
با عصبانیت دستم را روی پیشانی ام گذاشتم و از جایم بلند شدم و گفتم:قول دادی بهش نگی!
لبخندی زد و گفت:قول مردونه!
بدون این كه نگاهش كنم گفتم:من دیگه میرم!
وقتی داشتم از اتاق خارج میشدم گفت:خدافظ عزیزم میبینمت.
زیر لب گفتم:خفه شو!
و محكم در را به هم كوبیدم.
سوار ماشین شدم! از این كه پیشنهادش را قبول كردم پشیمان شده بودم. نمیخواستم كسی متوجه وضعیتی كه سارا دارد بشود اما اگر با ارسلان میرفتیم حتما كسانی كه می امدند متوجه میشدند از طرفی مطمئن بودم اگر به فربد بگویم حتما مخالفت میكند ولی از این كه سارا موضوع را بفهمد بیشتر میترسیدم!

ساعت 5 بود . داشتیم با سارا درباره یكی از دوستانش صحبت میكردیم هنوز درباره ارسلان چیزی به سارا نگفته بودم. صدای زنگ تلفن در اتاق نشیمن پیچید! مهناز خانم داشت از اشپزخانه بیرون می امد كه از جایم بلند شدم و گفتم جواب میدم!
به سمت تلفن رفتم و گوشی را برداشتم:الو؟
_:سلام صوفیا جان!
من:سلام ارمغان خانم خوبین؟
_:مرسی عزیزم تو چطوری؟
لحنش خیلی صمیمی بود . گفتم:كاری داشتین؟
_:اره عزیزم پدرت باهات كار داره ولی قبلش من میخواستم ازت تشكر كنم!
من:از چه بابت؟
_:ارسلان واقعا پسر خوبیه انتخابت تكه عزیزم!
با تعجب گفتم:چی؟
_:خجالت نكش ارسلان همه چیزو بهمون گفت!گوشی رو میدم به پدرت!
قبل از كه بتوانم حرفی بزنم صدای پدرم در گوشم پیچید:سلام!
من:سلام بابا! ارمغان چی میگه؟
_:ارسلان زنگ زد اینجا موضوعو به ما گفت!
با تعجب گفتم:چه موضوعی؟
_:مگه نمیخواین با هم برین شمال؟
من:واسه این موضوع اینقد ارمغان ذوق كرده؟من به خاطر سارا بود كه قبول كردم دكتر گفت اون به ارامش نیاز داره1
_:كار خوبی كردی دخترم با این تصمیم سارا هم خوشحال میشه!
من:میدونم! امیدوارم بتونه بهش كمك كنه!
_:خوشحالی و شادی معلومه كه رو روحیش اثر میذاره!خب بگم كه اجازه از من صادره به ارسلانم گفتم!
با ناراحتی گفتم:باشه!ممنون!
_:خواهش میكنم عزیزم! تا باشه از این مسائل! ارسلان گفت كه خواستی خودش بهم بگه البته اگرم خودت میگفتی من مخالفتی نمیكردم!
چقدر پر رو بود معلوم نبود چه اراجیفی تحویل پدرم داده وقتی خودم به رفتن به این مسافرت راغب نبودم چطور از ارسلان میخواستم كه به جای خودم از پدرم اجازه بگیرد!
با حرص گفتم:باشه ممنون!راستی به ارمغان بگو من كسی رو انتخاب نكردم!
پدرم با خنده گفت:باشه باشه میگم دیگه از این حرفا نزنه!خب دیگه كاری نداری؟
من:نه خدافظ!
_:خدا نگهدار دخترم!
گوشی را قطع كردم و نفس عمیقی كشیدم. سارا به سمتم برگشت و گفت:كی بود؟
من:بابا!ارسلان دعوتمون كرده چند روزی بریم شمال!
سارا دستهایش را به هم زد و گفت:چقد این پسر باحاله!
من:اره؟؟؟
سارا:نه! دكی رو بیشتر دوس دارم! این یكی مال توئه من حق ندارم بهش نزدیك شم!همو جور كه تو نباید به دكی نزدیك شی!
نگاهم را از او گرفتم.و گفتم:خب اینم از مسافرت!
سارا با ذوق گفت:اره! خیلی خوب شد...
********
زیپ چمدان را كشیدم و ان را برداشتم . كلاه و شالم را مرتب كردم و از اتاق بیرون امدم. ارسلان و سارا دم در ایستاده بودند .سارا داشت ریز ریز میخندید با دیدن من جلوی دهانش را گرفت.
ارسلان نگاهی به من كرد و گفت:خیلی طولش دادی ولی به خوشگل شدنت می ارزید!موهایم را بیشتر زیر كلاهم كشیدم و بدون این كه نگاهش كنم گفتم:خب بریم دیگه!
ارسلان چمدانم را از دستم گرفت مهناز خودش را به در رساند و گفت:دارین میرین؟
به سمتش برگشتم و گفتم:بله دیگه داریم میریم!
من من را در اغوش گرفت و گفت:مراقب خودت و خواهرت باش!
من:چشم شمام مراقب خودتون باشید!
گونه ام را بوسید و گفت:مواظب باش زیاد طرف اب نرو هوا سرده امكان داره اونجا بارون بیاد لباس گرم با خودت بردی؟
من:بردم!نگران نباشید!
من را رها كرد و گفت به سلامت بعد به سمت سارا رفت و او را هم بغل كرد سارا هم محكم او را در اغوش گرفت .مهناز او را بوسید و گفت:قربونت برم مراقب باش!
بعد رو به ارسلان كرد و گفت:دخترامو به تو سپردم اقا ارسلان!
پوزخند زدم. ارسلان به سمت مهناز برگشت و گفت:مثه دوتا چشمام مراقبشونم!بعد رو به ما كرد و گفت:بریم دیگه به بچه ها قول داده بودم تا قبل ناهار برسیم.
ارسلان داشت چمدان ها را در صندوق عقب میگذاشت خواستم صندلی عقب سوار شوم كه سارا مانعم شد و گفت:تو برو جلو!
با اخم گفتم:واسه چی؟خودت برو!
سارا صدایش را پایین اورد و گفت:اهه! برو میگم!
خودش در را برایم باز كرد و مجبورم كرد تا بشینم!
و خودم هم عقب نشست. این طور كه معلوم بود همه طرف ارسلان بودند حتی سارا .
ارسلان سوار شد به من نگاهی كرد و به سارا لبخند زد و ماشین را روشن كرد .صورتم را به شیشه تكیه دادم. ارسلان صدای اهنگ را زیاد كرد.

چقدر این لحظه هایی که حواست نیست نفس گیره
همینجور پیش بری یه روز همه چی مون به باد میره
حواست نیست به رویایی که از هم داره می پاشه
بذار این زندگی یه روز شبیه زندگی باشه
یکم جاتو عوض کن که شاید بهتر منو دیدی
خودتو جای من فرض کن شاید حالمو فهمیدی
بذار محدود بشم با تو به چیزایی که دوست دارم
من از هرچیزی غیر از تو به حد مرگ بیزارم
بذرا این زندگی با تو از این حال و هوا دور شه
دلم خوش باشه که زنده ام،دلم یه ذره مغرور شه
شبا از فرط تنهایی به دلتنگی گرفتارم
روزام غرق تشویشم،عجب روز وشبی دارم
یکم جاتو عوض کن که شاید بهتر منو دیدی
خودتو جای من فرض کن شاید حالمو فهمیدی
دارم از زندگی می گم، نه یه سال و نه یه هفته
می ترسم روزی برگردی که هستی مون به باد رفته


نفس عمیقی كشیدم و گفتم:میشه كمش كنی؟
ارسلان شانه هایش را بالا انداخت و صدای اهنگ را قطع كرد سارا به شانه ام كوبید و گفت:بی احساس داریم گوش میدیم خب!
به سمتش برگشتم و گفتم:سرم درد گرفت خب!
سارا زبانش را در اورد و گفت:از بس بس اعصابی!
ارسلان:تایید میكنم!
سارا چشمكی زد و گفت:ایول! چشم غره ای به ارسلان رفتم و گوشهایم را گرفتم و گفتم:حالا هر چی میخواین گوش كنین
سارا از پشت دستهایم را گرفت و از روی گوشم پایین اورد و گفت:باشه بابا اهنگ نمیذاریم!
سرم را به صندلی تكیه دادم!و گفتم:خیلیم ممنون!
ارسلان نیم نگاهی به من كرد و گفت:خب حالا اهنگ گوش ندیم چی كار كنیم؟
شانه هایم را بالا انداختم!
سارا سرش را از بین دوتا صندلی جلو اورد و گفت:یه چیزی بخر بخوریم!
ارسلان با خنده گفت:بذار از شهر بریم بیرون!
سارا اخمی كرد و گفت:گشمنه خب!
ارسلان به جلوی پای من اشاره كرد و گفت:فكر كنم اونجا یه چیزی باشه !
جلوی پایم را نگاه كردم سبدی كه انجا بود را برداشتم و روی پایم گذاشتم و درش را باز كردم. جالب بود فكر نمیكردم پسر ها هم با خودشان برای مسافرت میوه و خوراكی بردارند! داخل ان را نگاه كردم و گفتم:اینجا پرتقال هست!سیب هست! نون و پنیر هست!دیگهه......
ارسلان :پسته و گردو هم هست!
به او نگاه كردم و ابرویم را بالا برم و گفتم:خودت اینا رو گذاشتی یا مامانت!
لبخندی زد و گفت:مامانم كه بیچاره 24 ساعت دستش به بابام بنده!
من:تو چی؟
ارسلان:من چی؟
من:واسه بابات كاری كردی؟
انگار ا حرفم ناراحت شد . گفت:هر كاری تونستم كردم ول نمیتونم همش پیشش باشم!
سارا برای این كه جو را برگرداند گفت:من پسته میخورم!
پسته ها را بیرون اوردم و به دستش دادم.
ارسلان اهی كشید و بی صدا به رانندگی ادامه داد.

ساعت 2 بود كه رسیدیم! ارسلان رو به روی یك ویلا با در زرد رنگ نگه داشت چند با بوق زد بالاخره در باز شد. منظره ی دریا اولین چیزی بود كه به چشمم خورد.نگاهی به اطراف كردم . ارسلان وارد ویلا شد. چند دختر و پسر جوان از در ویلا بیرون امدند.
یكی از پسر ها جلو امد ارسلان پیدا شد و رو به ما گفت:بفرمایید! همران با سارا از ماشین پیاده شدیم ارسلان با ان پسر دست داد. او گفت:كلی منتظر بودیم ناهار یخ كرد به خدا!
هوا سرد بود دستهایم را توی جیبم فرو كردم و خودم را جمع كردم.
ارسلان نگاهی به ساعتش كرد و گفت:شرمنده!
بعد به منو سارا اشاره كرد و گفت:صوفیا و سارا!
دختر اقای خجسته شوهر خالم!
پسر به ما نگاه كردنگاهش روی سارا ثابت ماند و گفت:خوشبختم!
سارا لبخندی زد و گفت:منم همین طور!

دست هایش را جمع كردو گفت:بفرمایید داخل! هوا امروز خیلی سرد شده!
ارسلان:بریم من بعد چمدونا رو میارم!
سارا به دنبال ارسلان به راه افتاد من هم پشت سر او.دلهره عجیبی داشتم حس میكردم قرار است اتفاق بدی بیفتد!
همین كه وارد شدیم دختری با دوربین راهمان را سد كرد! از این كار متنفر بودم. اول از همه سمت پسری همراهمان بود رفت و گفت:علی رفت با مهمونا اومد!
پسر دستی برایش تكان داد و گفت:بله! ببین چه مهمونای گلی هم اوردم!
بعد دوربین را سمت ارسلان گرفت دستم را دور بازوی سارا حلقه كردم . دختر با ذوق گفت:اینم خوشتیپ فامیل! خوبی اقا ارسلان؟
ارسلان لبخندی زد و گفت:نكن دیوونه اینو ببر كنار!
دختر با سماجت دوربین را جلوی ارسلان نگه داشت و گفت:حالا خودتو نگیر دوربعد دوربین را به سمت منو سارا گرفت! اخم كردم گفت:این دوتا خانوم خوشگلم مهمونای ویژمونن!معرفی نمیكنین؟
سارا با خنده گفت:من سارام.
دخترش رو به من كرد و گفت:و شما؟
با بی حوصلگی گفتم؟:صوفیا!
دوربین را بست و دستش را به سمت من دراز كرد و گفت:من فربیام!
با او دست دادم و گفتم:خوشبختم!
سارا هم با او دست داد و گفت:خیلیل كارت قشنگه خوشم اومد!
به كاناپه روبه رویم نگاه كردم روی میز كباب و جوجه گذاشته بودند 3 تا دختر و3تا پسر دیگر هم انجا نشسته بودند و مارا نگاه میكردند. ارسلان جلو رفت و گفت:سلام!بچه ها معرفی میكنم به من اشاره كرد و گفت:صوفیا خانم!
و بعد دستش را به سمت سارا برد و گفت:ایشونم سارا خواهرشون!
فریبا دستش را روی شانه من گذاشت و گفت:صوفیا جون انگار خیلی غریبی میكنی! ما همه هم سنیم كم كم اشنا میشی!
راست میگفت همه برایم غریب بودند اصلا دوست نداشتم در چنین موقعیت های قرار بگیرم.
دستم را گرفت و گفت بیا بشین پیش خودم!
برای منو سارا جا باز كردند . هنوز با حالت گنگی به بقیه نگاه میكردم سارا خیلی زود با همه گرم گرفت.
فریبا لقمه ایی را جلویم گرفت وگفت:بفرماید!
لبخندی زدم و گفتم:ممنون!
علی نگاهی به من كرد و گفت:ارسلان؟
ارسلان به سمت او برگشت. علی به من اشاره كرد و گفت:صوفیا خانم مثه این كه حالش خوب نیس!
ارسلان به من نگاه كرد.سرم را به علامت منفی تكان دادم!
فریبا رو به علی كرد و با اخم گفت تو فكر زنت نیستی اونوقت میگی صوفیا حالش خوب نیس؟
علی سرش را خم كرد و گفت:شما سرور مایید!
سارا به ارنج به بازوی فریبا زد و گفت:شوهرته؟
فریبا :اره!بهش نمیاد!
سارا با ذوق گفت:به هیچكدومتون نمیاد!
فریبا:ببینم نكنه فكر كردی مسافرت مجردیه!
سارا ابرویش را بالا انداخت و گفت:نیست؟
ارسلان:سارااا اخه من شماها رو میارم همچین جایی؟
سارا شانه هایش را بالا انداخت!
فربیا به دختر بلوند و پسری كه كنارش نشسته بود اشاره كرد و گفت:اون سحره اونم امیر نامزدشه! یعنی دوران عقدشونه!دختر با خجالت زیر چشمی به نامزدش نگاه كرد.
بعد به دوتا پسری كه روی زمین نشسته بودند اشاره كرد و گفت:اون شاهینه اونم نازنین!و به دختر نسبتا درشتی كه كنار ارسلان نشسته بود اشاره كرد.
نازنین برایم دست تكان دادو گفت:همسر شاهین!
بعد به پسری كه كنارش نشسته بود اشاره كرد و گفت:اینم ایمان! اوشون هم كه نشسته كنارش طناز ایشالا قراره هفته دیگه عروسی و عقدشونو یه جا بگیرن!
سارا با ناراحتی گفت:اینجوری كه ما میشیم مجردای گروه!
شاهین رو به ارسلان كرد و گفت:والا ما مجردم زیاد داریم تو فامیل نمیخواستیم كسی رو بیاریم ولی ارسلان حسابش جداس!
ارسلان خندید و چشمكی زد كه از چشمم دور نماند حالا بیشتر از قبل احساس غریبی میكردم.سارا لیوان نوشابه را برداشت و گفت:البته از یه نظرم خوبه ها!دیگه كسی بهمون نظر نداره! بعد به من نگاه كرد و گفت:البته به من!
همه خندیدند .منظور سارا این بود كه منو ارسلان با همیم! اعصابم خورد شده بود. لبخندی زدم از جایم بلند شدم و گفتم:من دیگه نمیخورم ممنون!
همین طور كه به سمت در میرفتم صدایشان را شنیدم كه از رفتارم گله میكردند از ویلا بیرون امدم و روی صندلی نشستم!هوا سرد بود دستهایم را مشت كردم و ریز شالم بردم . كاش فربد اینجا بود. گوشی ام را از جیبم بیرون اوردم و برایش اس ام اس دادم ولی جوابم را نداد به احتمال زیاد مریض داشت!
چشمهایم را بستم صدای دریا هم اعصابم را به هم میریخت !
كم كم داشت خوابم میبرد كه صدای ظریف فریبا باعث شد چشمهایم را باز كنم از فاصله یك متری من ایستاده بود و داشت فیلم میگرفت! لبخندی زد و گفت:این صوفیا خانومه كه چشماشو باز كرد.
دستم را جلوی صورتم گرفتم و گفتم:من خستم میشه فیلم نگیری؟
فریبا دستم را گرفت و پایین اورد و گفت:اره جون خودت!خسته ایی یا ناراحت؟
من:خسته!
فریبا:بابا لوس نشو!میدونم غریبه ایی ولی خواهرتو نیگا كن!نكنه واسه این كه خوشگل فامیل ما نامزدته اینقد خودتو میگیری؟
با تعجب گفتم:چی؟
فریبا چشمكی زد و گفت:با این كه همه چی زود پیش رفته ولی ما خبر داریم تو و ارسلان نامزدید!
سرم را تكان دادم و گفتم:نه داری....
صدای ارسلان را از پشت سرم شنیدم:اذیتش نكن!
با عصبانیت به سمتش برگشتم فریبا دوربین را به سمت ارسلان گرفت و گفت:به به صاحبش اومد!
ارسلان دوربین را از دست او قاپید و خاموشش كرد.رویم را از انها برگرداندم و با عصبانیت نفسم را بیرون دادم. فریبا شاكی شد و گفت:چرا فیلمو خراب میكنی؟
ارسلان:یه دقیقه اینو بذار كنار چی میشه؟
فریبا:بدش من!
ارسلان:نوچ!
گفتم:وای!
فریبا:بده من اینو برو به خانومت برس معلوم نیس چی بهش گفتی اینقد عصبیه!
ارسلان :بگیر اینو برو تو كسی نیاد تا حال صوفی كه خوب شد با هم بیایم!
فریبا:چشم قربان!امری باشه؟!
ارسلان:برو!
دست به سینه نشسته بودم فریبا رفت. ارسلان سرش را جلو اورد و گفت:چته؟
اخم كردم جوابش را ندادم!
كنار صندلی ام دو زانو روی زمین نشست و گفت:اگه میخواستم اینجوری بیای مسافرت راهای دیگم بلد بودم!
با حرص گفتم:اگه میدونستم بدون اطلاع خودم نامزدت شدم عمرا می اومدم اینجا!
ارسلان:خوب بلدی قایمكی به عشق خواهرت اس بدی!بعد بلد نیستی یه ذره این قیافه درهمتو درست كنی؟
عشق خواهرت؟من و فربد همدیگر را دوست داشتیم چطور میتوانست چنین حرفی بزند؟!
با حرص به چشمانش خیره شدم و گفت:اون عشق منه !
ارسلان پوزخندی زد و گفت:گوشیتو بده به من؟!
دستم را روی جیبم گذاشتم و گفتم:كه چی بشه؟
ارسلان:اگه میخوای سارا بفهمه بذار پیش خودت بمونه و اگر نه تا وقتی اینجایی باید این گوشی دست من باشه!
من:داری از چیزی كه ازت خواستم سو استفاده میكنی؟!
ارسلان:حالا كه من رازتو میدونم و هر كاری هم بخوام میكنم! میدیش یا نه!
بغض گلویم را گرفته بود گفتم:نه!
ارسلان با اخم گفت:بعدا ازم گله نكنی!
اشك در چشمهایم جمع شده بود گوشی را در اوردم و جلویش گرفتم و گفتم:این اخریشه!
ارسلان گوشی را از من گرفت و در جیبش گذاشت و گفت:تا وقتی اینجایی نامزد منی! واسه من این اخریشه یادت باشه!
بغضم را فرو دادم و با چشمهای پر از اشكم به او خیره شدم و گفتم:ازت متنفرم!
پوزخندی زد و گفت:ولی فعلا كاری از دستت ساخته نیس! حداقل واسه یه هفته!
دستم را گرفت و گفت:خب عزیزم اشكاتو پاك كن تا بریم تو بقیه منتظرن!
دستم را از دستش بیرون كشیدم و دنبالش به راه افتادم
ارسلان با لبخند وارد شد و گفت:اینم صوفیا خانم! دیگه كسی گله نكنه ها!
همه برایم دست زدند! لبخند تصنعی زدم و گفتم:ببخشید اگه ناراحتتون كردم! سرم درد میگرد!
نازنین چشمكی زد و گفت:اشكالی نداره عزیزم پیش میاد دیگه!
سارا نشسته بود و با طناز حرف میزد گفت:این خواهر من یه كم اعصابش خورده ولی خیلی ماهه!
ارسلان دستش را روی شانه ام گذاشت و گفت:راست میگه!
به بهانه نامزدی حالا هر كاری دلش میخواست میكرد من هم جلوی بقیه نمیتوانستم كاری كنم.
لبخندی به من زد و گفت:با سارا و یكی از بچه ها برین بالا اتاقتونو انتخاب كنین تا من وسایلتونو بیارم!
فریبا جلو امد و گفت:من نشونتون میدم!
سارا از جایش بلند شد. همراه با فریبا به طبقه ی دوم رفتیم!
حدود 8 تا اتاق طبقه ی بالا بود كه چهارتا را بقیه گرفته بودند . فریبا اتاقهای خالی را نشانمان داد دوتا با تخت دونفره و دو تا هم یك نفره!
بعد از اخرین اتاق سارا گفت:میشه من اتاق تكی داشته باشم؟
من با تردید گفتم:مطمئنی؟
سارا سرش را به علامت مثبت تكان داد و گفت:اینجوری راحت ترم!اگه حالم بد شد كه مشخصه!
بعد رو به فریبا كرد و گفت:یادت نره اگه چیز مشكوكی دیدی فیلم بگیریا!
فریبا سرش را تكان داد و گفت:باشه!
گفتم:بهشون گفتی؟
سارا شانه هایش را بالا انداخت و گفت:یه هفته كم نیست نمیگفتم بالاخره خودشون كه میدیدن!
من:اوهوم!
به فریبا نگاه كردم لبخندی زد و گفت:خب تو چی؟با ارسلان تو یه اتاق؟
من:نه نه!اتاق جدا!
فریبا لبخندی زد و گفت:از ارسلان بعیده دیگه نامزدش بره تو یه اتاق جدا!
با تعجب گفتم:چطور؟
فریبا كمی فكر كرد و گفت:هیچی همین جوری! مطمئن بودم حتما چیزی از ارسلان دیده بود كه این حرف را میزد!
برای این كه موضوعذ را كش ندهم به سارا گفت:كدوم اتاقو میخوای؟
سارا:همون دو نفره رو به دریاهه!
فریبا:باشه!
گفتم:منم همین اتاق واسم خوبه!
فریبا:خوبه!
سارا از اتاق بیرون امد و گفت:ماشالا به این زور!
سرم را از اتاق بیرون اوردم ارسلان ساك سارا را بغل گرفته بود و چمدان من را با دست گرفته بود و كوله پشتی هم روی دوشش بود به سمت ما امد و انها را زمین گذاشت و گفت:انتخاب كردین؟
سارا ساكش را به دست گرفت و گفت:اتاق من اون طرف راهروئه!
ارسلان رو به فریبا كرد و گفت:اتاق ما كجاس؟
فریبا به من اشاره كرد و گفت:صوفی گفت اتاق جدا میخواین!
ارسلان نگاهی به من كرد و با شیطنت گفت:نه!!نیس اولین باره كه با هم مسافرت میایم صوفی اخلاق منو نمیدونه!
فریبا با خنده گفت:گفتم از تو بعیده!
ارسلان:دیگه این چیزا خصوصیه بدو برو پیش شوهرت دختر بد!
فریبا اخمی كرد و گفت:اتاق رو به رویی دو نفرس!
بعد از به سمت راه رو رفت! سارا به من چشمكی زد و ساكش را برداشتو رفت!
احساس تنهایی شدیدی میكردم. نمیتوانستم با ارسلان در یك اتاق بمانم حتی یك درصد هم به او اعتماد نداشتم!
سرم را پایین انداختم و گفتم:چمدونمو بده برم تو اتاقم!
ارسلان در اتاق رو به رویی را باز كرد و چمدانم را به داخل اتاق هول داد و گفت:اگه میخوای بیا از این اتاق ببرش!
با حرص نگاهش كردم و گفتم:اصلا نمیخوامش!
به داخل اتاق رفتم و در را بستم نمیدانستم باید چه كاری انجام بدهم هیچكس من را درك نمیكرد خودم هم نمیتوانتستم حرفی بزنم!
به سمت تخت رفتم ارسلان در اتاق را باز كرد و گفت:این اتاقو بیشتر دوست داری!
نگاهش كردم!
لبخندی زد و گفت:اگه اینجا راحت تری بگو من مشكلی ندارم!
با تردید سرم را به علامت مثبت تكان دادم!
وارد اتاق شد و گفت:باشه ولی یه ذره مشكله چون ما دو نفریم و این اتاق تختش یه نفرس!
من:نكنه فكر كردی من با تو تو یه اتاق میمونم؟
ارسلان چشمكی زد و گفت:نكنه فكر كردی من نامزدمو تنها میذارم!
پوزخندی زدم و گفتم:مثه این كه باورت شده راستی راستی نامزدتم؟
ارسلان :خیلی وقته هستی!
با حرص گفتم:خفه شو!
ارسلان دوباره لبخند كجی تحویلم داد دیگر فهمیدم بودم وقتی اینطور میخندد فكر خوبی در سرش نیست!گفت:من میرم تو اون اتاق ولی من شبا راه میرم ممكنه تو خواب برم و همه چیزو واسه سارا تعریف كنم!
من:ببینم میخوای منو شكنجه بدی؟
ارسلان:نه فقط میخوام یه سفر خوب داشته باشم!
از اتاق بیرون رفت و گفت:بیا تو اتاق چمدونتو جا گیر كن تا من میام وسایلمو مرتب كنم!
حرصم میگرفت از این كه هر چیزی میگفت باید اطاعت میكردم.از جایم بلند شدم و دستم را مشت كردم و به سمت اتاق رفتم
چمدانم را گوشه ی اتاق گذاشتم و ان را باز كردم. یك تونیك بنفش و شال یاسی رنگی را از ان بیرون اوردم و از جایم بلند شدم. نگاهی به اطراف اتاق كردم خوشبختانه بزرگ بود ولی با این حال هم اتاق شدن با یك پسر ان هم ارسلان برایم قابل هضم نبود باید حتما برای خواب فكری میكردم!
به سمت در رفتم ارسلان كه داشت وسایلش را بیرون میریخت رو به من كرد و گفت:كجا میری؟
لباسهایم را بلا گرفتم و گفتم:میرم اینا رو بپوشم از اون گذشته انتظار نداری كه تمام روزو اینجا بمونم؟!
ارسلان:باشه برو !پایین میبینمت!




بقیه در ادامه مطلب






نوشته شده توسط حسین اکرمی در شنبه 7 آبان 1390

نظرات () ادامه مطلب

داستان هنرپیشه
مرتبط با : داستان


هنرپیشه


داشت خودش را برای اجرای آخرین سکانس آماده می کرد. لباسهایش را پوشیده بود و گریمش کامل بود. یک لحظه جلوی آینه ایستاد و به تصویر خودش نگاه کرد. در کنار زیبایی خیره کننده ی چهره اش، چروک هایی نشسته بود که حتی با گریم هم از بین نمی رفت. نفس عمیقی کشید. آخرین سکانس بود... صحنه ای که باید با هنرپیشه مقابلش دست در دست هم در جاده ای قدم برمیداشتند. سریال با پایان خوش تمام میشد اما هیچکس از غمی که بر دلش سنگینی می کرد خبر نداشت. 3 ماه تمام در کنار هم برای فیلمبرداری سریال زحمت کشیده بودند و در این مدت حس می کرد حس خاصی نسبت به او پیدا کرده است. البته بار اولش نبود... یادش می اومد بار اولی که عاشق هنرپیشه نقش  مقابلش شده بود بعد از اتمام فیلمبرداری تا 2 ماه از خونه بیرون نرفته بود. اما کم کم به تلخی این واقعیت پی برده بود که او فقط یک هنرپیشه است. برای کسی مثل او که هنرپیشگی حرفه اش حساب میشد درست نبود که اجازه بدهد این حس در درونش رشد پیدا کند.نفس عمیقی کشید و سعی کرد به خودش آرامش بدهد. نباید به پایان فکر می کرد.. نباید گریمش را با اشکهایش خراب می کرد...با این که می دانست حق ندارد عاشق بشود اما این بار این حس خیلی قوی تر از قبل به سراغش آمده بود و داشت حسابی دیوانه اش می کرد. می دانست اگر از حس واقعیش حرف بزند رابطه ی دوستانه شان را خراب می کند. به همین خاطر تمام احساسش را فروخورده بود.
یک بار دیگر در تصویرش خیره شد؛
_ این بار هم همه چی تموم میشه...همه چی فراموش میشه... مثل دفعات قبل.
وقتی تصور کرد که تا مدتها دیگر نمی تواند ببیندش ، نمی تواند صدایش را بشنود و تنها باید دورادور از اخبارش آگاه شود، گویی خاری در قلبش فرو کرده باشند آه عمیقی کشید و روی صندلی افتاد. با سر انگشتانش محکم دسته ی صندلی را فشار داد. سعی کرد چند نفس عمیق بکشد. صدای دستیار کارگردان را شنید که از بقیه هنرمندان سراغ او را می گرفت. در میان هیاهوی صداهای زنانه و مردانه ای که از صحنه به گوش می رسید صدای گرم وآشنایش را شناخت که می گفت: فکر می کنم حالش زیاد خوب نیست، میرم ازش خبر بگیرم.
لحظه ای بعد در پشت صحنه ، مقابلش ایستاده بود. خودش را در مقابل او که با دستهایش دو سوی شانه اش را گرفته بود کوچک و ضعیف می دید. نگاهش با نگاه نگران او تلاقی کرد . نمی دانست در مقابل سوال "حالت چطوره" چه جوابی بدهد. حس می کرد چاره ای جز سکوت ندارد. نگاهش را به زیر افکند.
_ می خوای برسونمت خونه؟... از کارگردان خواهش می کنیم فیلمبرداری را عقب بندازه.
شانه هایش را از دستان او رها کرد و با لحنی که سعی می کرد بی خیال باشد گفت: نه ، لازم نیست!
در این وقت بار دیگر نگاهش به آینه افتاد و او را دید که از پشت سرش به او خیره شده است. بعد تصویر خودش را دید که دارد اشکهایش را پاک می کند. این بار زن داخل آینه چهره ی زن ضعیف و ترسویی را نمایش نمی داد. نگاه هایشان در آینه با هم برخورد کرد...صدای قلبش را می شنید که دیوانه وار به سینه اش می کوبید.
 ناگهان زن داخل آینه را دید که او را مخاطب قرار داده است. چهره اش مثل کسی بود که قصد داشت کار مهمی انجام بدهد. نگاهش برایش تازگی داشت. صدای زن درون آینه در گوشش پیچید که می گفت: دیگه لازم نیست قوی باشی! لازم نیست تحمل کنی! اهمیتی نداره که اون میخواد چه جوابی بده...تو باید از احساست حرف بزنی.. نباید برای آخرین بار هم که شده شانست رو از دست بدی... حتی اگه شده به خاطرش از حرفه ات دست بکشی.

سرش را که برگرداند او را دید که آرام و باوقار پشت سرش ایستاده است. لحظاتی بعد متوجه  دستش در دستان گرم او قرار گرفته است و در آینه تصویر دو نفر را دید که  اتاق را برای اجرای آخرین سکانس ترک می کردند.




نوشته شده توسط حسین اکرمی در جمعه 6 آبان 1390

نظرات ()

رمان به خاطر خواهرم -قسمت دهم
مرتبط با : رمان های نیلوفر.ن



قسمت دهم



عصر با صدایی در راه پله از خواب بیدار شدم. به ساعت نگاه كردم 5 و نیم بود خودم هم نمیدانستم چقدر خوابیده ام.
از اتاقم بیرون امدم سارا را دیدم كه داشت از پله ها بالا می امد . متوجه من نشد .به عقب برگشت و گفت:مال صوفیا رو بذار همین جا!
دیدم كه ارسلان هم وارد راهرو شد! پشت در اتاقم مخفی شدم نمیتوانستم با سارا رو به رو بشوم.
صدای ارسلان را شنیدم:مهناز خانم گفت صوفی اومده؟
سارابا صدای بی روحی جواب داد :اره گفت از ظهر تو اتاقشه !
به ارامی در اتاقم را بستم .
ارسلان:باشه من دیگه میرم باید برم باهاش حرف بزنم!
سارا:باشه به سلامت!
كنار تخت نشستم و نفس عمیقی كشیدم!

*********
_:نمیتونم چنین چیزی رو تحمل كنم حتی اگه خیلی دوست داشته باشم!
من:چی داری میگی فربد؟
_:عشق واسه زندگی كافی نیست!
من:یعنی چی؟
_:یعنی این كه بهتره همدیگه رو فراموش كنیم!خداحافظ
حتی اجازه حرف زدن را هم به من نداد انگار شك شدیدی به من وارد كرده بودند اگر واقعا دوستم داشت چطور میتوانست به این سرعت كنار بكشد؟!
در اتاق باز شد و سارا وارد اتاق شد! سرم را بالا گرفتم.قیافه سارا هم متعجب بود گفت:میدونی دكتر چی كار كرده؟
من:كی؟
سارا:دكتر دیگه علیزاده!
با تعجب گفتم:نه!
سارا:بابا زنگ زد گفت میخواد بیاد خواستگاری!
از جایم بلند شدم و با لبخند گفتم:چی؟
سارا سرش را پایین انداخت و گفت:واسه من!
دهانم باز مانده بود. باوركردنی نبود مسخره بود كه به خاطر فقط چند تا عكس چنین عكس العملی از فربد ببینم.یك لحظه احساس كردم همه این احساسات دروغ بوده.....
سارا :صوفیا؟
روی مبل نشستم نفس عمیقی كشیدم و گفتم:مباركه!
سارا:صوفیا من قبول نمیكنم!
من:چرا قبول نكنی مگه دوسش نداری؟
سارا:تو و اون بیشتر به هم میاین!
سرم را به علامت منفی تكان دادمو گفتم:اون تورو دوست داره!
پوزخندی زد و گفت:هر دومون میدونیم اینجوری نیست!
لبخند كم رنگی زدم و گفتم:قبول كن!
سارا:نه! نمیدونم ارسلان چی بهش گفته كه چنین تصمیمی گرفته!
با تعجب گفتم:چی؟
سارا:ارسلان با فربد حرف زده بعد از این كه از اینجا رفت ،رفت سر قراری كه با فربد گذاشته بود!
من:میدونستم زیر سر اونه!
سارا نفس عمیقی كشید و گفت:داره واسه به دست اوردنت همه كاری میكنه!
به چشم هایش نگاه كردم!تا به حال او را اینقد ناراحت ندیده بودم .لحظه ای با خودم فكر كردم گذشت از فربد برایم اسان تر است یا سارا؟!
دستی به سر سارا كشیدم و گفتم:فربد تورو خوشبخت میكنه منم همینو میخوام!
سارا نگاه نگرانش را به من دوخت و گفت:اخه...
انگشتم را روی لبش گذاشتم و گفتم:اخه نداره!سارا تو واسم از هر چیزی تو این دنیا مهمتری!
بعد او را در اغوش گرفتم سارا سرش را روی شانه ام گذاشت و گفت:خیلی دوست دارم!
سرش را بوسیدم و گفتم:منم همین طور!
بعد از این كه سارا رفت. شماره فربد را گرفتم جوابم را نمیداد برای همین اس ام اس دادم:نمیدونستم یه روانپزشك اینقدر بی منطق میشه!امیدوار بودم حرفم برایش محرك خوبی باشد!
چند دقیقه بعد خودش تماس گرفت!
من:الو؟
_:من بی منطق نیستم!
من:چرا هستی وقتی اجازه حرف زدن به من نمیدی و یه طرفه قضاوت میكنه نشونه بی منطقیته!
_:ببین صوفیا مشكل من تو و ارسلان نیستین! مشكلم اینه كه اونقدر بهم اعتماد نداشتی كه مشكلی كه با ارسلان برات پیش اومده بود رو بهم بگی! اون اونقدر مرد بود كه بیاد و اعتراف كنه كه تقصیر خودش بوده و فقط به خاطر تو این كارا رو كرده ولی تو چی؟اونقدر چیزایی كه بین ما بود برات پیش پا افتاده بود كه فكر میكردی اگه چیزی به من بگی در برابرت جبهه میگیرم!
درست میگفت من از همین میترسیدم ولی درباره پیش پا افتاده بودن احساساتم اشتباه میكرد گفتم:من نگران بودم!
فربد:نگران چی؟كه به خاط ارسلان ازت جدا شم؟
من:كه سارا صدمه ای نبینه!
فربد:ولی اشتباه كردی!
من:میدونم!
فربد:دیر فهمیدی!
من:چرا اون پیشنهاد روبه سارا دادی؟
فربد:این تصمیمیه كه از اول گرفته بودم!
با تعجب گفتم:چی؟
فربد:متاسفم!صوفی اینا همش یه بازی بود و این بهترین فرصت واسه تموم كردنش بود.
هنوز متوجه منظورش نشده بودم گفتم:یعنی چی؟
فربد:واضح گفتم! من تورو میخواستم واسه شناختن خواهرت!البته انگار نمیكنم اولین باری كه دیدمت واسم محسور كننده بودی!بهتره این بحثو ادامه ندیم انتخاب من ساراست بهتره باهاش كنار بیای صوفیا!امیدوارم منو ببخشی!
گوشی را قطع كرد ولی انقدر غافگیر شده بودم كه بدون این كه متوجه بشوم كسی پشت خط نیست گوشی را دستم گرفته بودم
صبح ساعت 7 بیدار شدم شب قبل تا دیر وقت بیدار بودم. پذیرفتن حرفهای فربد برایم سخت بود نمیتوانستم باور كنم كه راست گفته.باید كاری میكردم نمیتوانستم بشینم و ببینم كه فربد اینطور من را به بازیگرفته! باید وانمود میكردم كه اصلا این موضوع برایم مهم نیست كه او این كار را كرده.
از پله ها پایین رفتم سارا هنوز خواب بود مهناز با دیدن من لبخندی زد و گفت:به به سلام صوفیا خانم!
لبخندی زدم و گفتم:صبح به خیر!
مهناز خانم:صبح تو هم به خیر! بیا برات صبحونه اماده كنم این چند وقته درست و حسابی غذا نخوردی!
من :باشه شما برین منیه زنگ بزنم به یه نفرو بیام!
گوشی را برداشتم هنوز مردد بودم ولی این تنها كاری بود كه میتوانستم انجام بدهم!شماره را گرفتم بعد از چند بوق ارسلان جواب داد:بله؟
من:الو؟سلام!
ارسلان:به سلام صوفیا خانم!چه عجب یاد ما كردی یه بار اونم بدون خشونت!
از همین اول كار حرصم را در اورد لحنش پر از كنایه بود با این حال سعی كردم با ملایمت با او صحبت كنم.گفتم:زنگ زدم به خاطر اتفاقی كه شمال افتاد عذر خواهی كنم حالا كه بهش فكر میكنم كار احمقانه ای بود از اون گذشته جلوی فامیلات خیلی زشت بود!
ارسلان با صدای بلندی گفت:چی؟
من:معذرت خواهی!
درحالی كه میخندید جواب داد:ببینم تو خود صوفیایی؟مطمئنی؟
دیگر نتوانستم تحمل كنم با حرص گفتم:نه صوفیا نیستم خانم مطیعیم زنگ زدم دلم برات تنگ شده بود حال و احوالی بپرسم ببینم نمیخوای باز همدیگه روببینیم و با هم باشیم یا نه!
ارسلان:اخیییششش فكر كردم یكی دیگه پشت خطه! بعدم ماجرای خانم مطیعی تموم شد خودت دیدی كه اخراجش كردم!
من:اهان یعنی تقصیر اون بوده دیگه!
ارسلان:خب معلومه من یه مردم اون باید جلو خودشو میگرفت!
من:بیچاره اون!خب اصلا به من ربطی نداره!همین دیگه كاری باهات نداشتم!
ارسلان:حالا چی شده یاد عذرخواهی از من افتادی؟دست رد به سینت زد اومدی دنبال من؟
من:خیلی ادم مزخرفی هستی جنبه ی یه عذر خواهی ساده رو هم نداری!اصلا غلط كردم خداحافظ!
گوشی را محكم سر جایش كوبیدم! عصبی بودم ولی میدانستم كه ارسلان حق داشت چنین حرفی بزند.به سر میز رفتم كمی صبحانه خوردم تا مهناز خانم ناراحت نشود و اگرنه اصلا اشتها نداشتم. نمیدانستم باید چه كاری انجام بدهم تا ارام شوم!
به اتاقم رفتم میخواستم كمی بیرون قدم بزنم تا ارامتر بشوم بلكه بتوانم تصمیم درستی بگیرم. لباسم را پوشیدم و كیفم را برداشتم همینكه گوشی را برداشتم دیدم شروع به زنگ خوردن كرد ارسلان بود جواب دادم:بله؟
ارسلان:چرا اینقدر زود قطع میكنی؟
من:چون بهم توهین كردی!
ارسلان:باشه ببخشید!بایدببینمت!
من:چرا؟
ارسلان:باید باهات حرف بزنم
من:میشنوم!
ارسلان:رو در رو!
من:وااااییی!خب باشه!كی؟
ارسلان:الان میتونی؟
من:مگه تو سر كار نمیری؟
ارسلان:نه من واسه یه هفته مرخصی دارم!اماده شو میام دنبالت!
من:دارم میرم بیرون!
ارسلان:خب باشه بیا تو پارك سر كوچكتون! همون جا كه دعوامون شد.
نفس عمیقی كشیدم و گفتم:باشه!
با این كه ارسلان برایم غیر قابل تحمل بود ولی این را فهمیده بودم كه فربد صد برابر از او بدتر است. برای همین باید از او به طور مفصل عذر خواهی میكردم!
*******************
روی نیمكت نشسته بود و منتظر بودم بالاخره ارسلان امد.نزدیك ماشین رفتم و سلام كردم!در جلو را برایم باز كرد و گفت:بفرمایید!
سوار شدم او هم سوار شد و گفت:كجا بریم؟
من:نمیدونم!تو میخوای صحبت كنی هر جا كه راحتی!
ارسلان:من مینجا راحتم!
من:خب بگو میشنوم!
ارسلان به من خیره شد و گفت:با فربد چی كار كردی؟
سرم را پایین انداختم و گفتم:هیچی سارا قسمت اونه!
ارسلان نیشخندی زد و گفت:یعنی تو هم قسمت منی؟
با خنده گفتم:كی چنین حرفی بهت زده؟
ارسلان:وقتی با اون نباشی پس منم رقیبی ندارم!
من:نكنه فكر كردی من تو رو قبول میكنم!
ارسلان ابرویش را بالا برد و گفتكچرا كه نه؟من قیافم خوبه تیپم خوبه تحصیلات دارم! كار دارم یه خونواده ثروتمند دارم تك فرزندم و مامانم هم عاشقمه یه دختر چی دیگه میخواد؟
پوزخندی زدم و گفتم:شرم و حیا چی داری؟چشم پاك داری؟تا حالا با چند تا دختر بودی؟چند تا رو فریب دادی؟
ارسلان:90 درصد مردا همین طورین این تو ذاتشونه!این كه نشد معیار!
من:میدونی من دنبال یه نفر از اون ده درصد از نثل مرداییم كه واقعا میشه اسمشونو مرد گذاشت! نه این كه فقط اسم مرد بودنو با خودشون یدك بكشن و به واسطه اون هر غلطی میخوان بكنن!من كسی رو نمیخوام كه دخترای بیچاره رو با وعده الكی گول بزنه و ازشون سو استفاده كنه نمیخوام با مردی راه برم كه همه زیر لب بگن حیف این دختر!
ارسلان به صندلی اش تكیه داد و گفت:ولی من به خاطر تو همه چیزو كنار گذاشتم!
من:حتما میخوای به خاطرش سرم منت بذاری!
ارسلان:خیلی از خود گذشتگیه!
در ماشین را باز كردم و در حالی كه پیاده میشدم گفتم:دست برداشتن كثافت كاریایی كه میكنی از خود گذشتگیه؟
كنار در ایستادم و گفتم:میخواستم به خاطر كارام ازت معذرت بخوام ولی منصرف شدم! دیگه به من فكر نكن چون میخوام ازدواج كنم!یه كم به خودت بیا اول ذاتتو درست كن چون تو لیاقت دوست داشتن هیچ دختری رو نداری!
در را محكم بستم و از ماشین دور شدم.حالم از همه مرد ها به هم میخورد.


ادامه دارد...




نوشته شده توسط حسین اکرمی در جمعه 6 آبان 1390

نظرات ()

رمان عاشق بودیم-قسمت سی ام
مرتبط با : رمان های الهام.الف



قسمت سی ام



- تو اینجا چکار می کنی؟
دلربا این را گفت و با خشم جلوتر آمد ، سعید نیشخندی زد و درحالیکه با روان نویسی که در دستش بود بازی می کرد گفت :
- من باید اینو از تو بپرسم...نکنه اومدی حالم رو بپرسی...اینقدر دلت واسم تنگ شده بود؟!
دلربا محکم بر میز کوبید و گفت : چرند نگو...!!
سعید ابروانش را از تعجب بالا برد و درحالیکه با دقت به چهره پریشان دلربا می نگریست گفت : پس واسه چی اومدی اینجا؟!
دلربا با بی میلی جواب داد :
- اومده بودم مهشید خانم ، صاحب این مزون رو ببینم...ولی فکر نمی کردم یه مرد نامحرم اینجا رو بگردونه!!
سعید خندید و گفت : من اینجا رو نمی گردونم...مهشید جون صاحبشه!
- پس حتما طعمه جدیدته...!
- نه...تا وقتی تو رو شکار نکنم دنبال آهوی دیگه ای نمی رم...
سعید این را گفت و از جای بلند شد ، دلربا چند قدم عقب رفت ، رفتار سعید عادی نبود ، چشمانش مانند گرگی گرسنه به دنبال او می دوید، دلربا به سمت درب رفت و خواست از آن اتاق بیرون رود که متوجه شد در اتاق از بیرون قفل است با تعجب گفت :
- چطور ممکنه؟! پس چرا من نفهمیدم...
صدای قدم های سعید را از پشت سر شنید ، تمام بدنش از ترس می لرزید و جرئت نگاه کردن به پشت سرش را نداشت ولی در تاریک روشن اتاق توانست سایه او را که روی در افتاده بود و هر لحظه بزرگتر می شد ببیند ...
- الان فقط یه قدم باهات فاصله دارم...خیلی جالبه...یه قدم با تموم آرزویی که این سه سال در حسرتش بودم...
دلربا فریاد کشید : برو اونور...!! من شوهر دارم...
- تو بودی از آرزوت دست می کشیدی؟
دلربا چشمهایش را بست و زیر لب گفت : خدا یا کمکم کن...
و آرام چشمهایش را باز کرد ، سایه سعید دیگر پشت سرش نبود ، با ترس به عقب برگشت و اطراف را نگریست ، سعید در کنج اتاق درست در راستایی که او ایستاده بود ، به دیوار تکیه داده و به او زل زده بود ، دلربا شال روی سرش را جلو آورد و گفت : در رو باز کن...
سعید آهی کشید و گفت : با مهشید چکار داری؟!
دلربا با صدایی که از ترس می لرزید گفت : تو چکاره شی؟! با خودش کار دارم...
- اون خواهرمه...
دلربا با تعجب گفت : چی؟!
سعید همانطور که به سمت میز می رفت گفت : چکارش داشتی؟
دلربا نفس عمیقی کشید و با تحکم گفت : خواستم بگم دلبر دیگه اینجا نمیاد...فکر یه دختر بیچاره دیگه باشه که بدبختش کنه!
سعید به سمت پنجره رفت ، آن را باز کرد و خطاب به دلربا گفت : شنیدم بهرام رو ترک کردی...
- به تو هیچ ربطی نداره...
- چرا ربط داره... میخوام بدونی من هنوزم منتظرم...
- منتظر واسه چی؟
- آخه دیده بودی مردی اینقدر التماس کنه؟
دلربا با عصبانیت گفت :
- من شوهر دارم و شوهرم رو خیلی دوس دارم...بهتره اینو بدونی که هیچوقت هم بهش خیانت نمی کنم...تو هم یادت باشه به خواهرم کاری نداشته باشی وگرنه بد می بینی!!
-دیگه بدتر از این...
سعید این را گفت و به سر و وضع خودش اشاره کرد سپس گفت :
- من دنبال خواهرت نیفتادم...اونه که هی دور و بر من می پلکه....می دونم چی میخواد...چیزی که تو نمی ذاری با هم داشته باشیم...ولی شاید یکی از همین روزها باهاش نرم شدم آخه اون خیلی شبیه تویه...اونم می تونه منو به آرزوم برسونه...
دلربا جلو آمد و با عصبانیت گفت : اگه دستت به دلبر بخوره...خودم می کشمت!!
- باعث خوشحالیمه که با دستای تو کشته بشم...باور کن!!
دلربا با ناراحتی به سمت درب رفت و درحالیکه به آن می کوبید فریاد زد : در رو باز کنید...یالا...در رو باز کنید...
سعید خندید و گفت : واقعا فکر می کنی بهرام تو رو دوس داره؟
دلربا با خشم به طرف سعید برگشت و گفت : یه بار گفتم زندگی من و بهرام به تو هیچ ربطی نداره...
و دوباره به در زدن ادامه داد...
- تا وقتی نگم در رو واست باز نمی کنه...
دلربا دست از در زدن کشید و گفت : بذار برم...
سعید سیگاری روشن کرد و پنجره را گشود ، همانطور که نگاهش را به آسمان سیاه شب دوخته بود گفت :
- مادرم همیشه می گفت به ستاره ها که نگاه می کنی به چشمک زدنشون بخند...ولی بهشون دل نبند ...چون چشمک هاشون از روی عادته...
دلربا اخمی کرد و گفت : منظورت چیه؟!
سعید نگاهش را از آسمان برگرفت و درحالیکه به او می نگریست گفت : تو ممکنه عاشقانه بهرام رو دوس داشته باشی...ولی اون فقط بهت عادت کرده...واسه همین شبایی که تو خونه نبودی ازم خواست بیام پیشش تا تنها نباشه...اره دلربا...بهرام فقط عادت کرده که تو کنارش باشی...واسه همینم توی عرض دو روز اینقدر شکسته شده...
- برام مهم نیس که چی میگی...دیگه نمی خوام حرفات رو باور کن...چون می دونم تو هر ثانیه که می گذره به این فکر می کنی که ما رو از هم جدا کنی...
سعید لبخند تلخی زد و گفت : من فقط خواستم آگاهت کنم...
دلربا با دستش محکم به در کوبید و با عصبانیت گفت : به اندازه کافی آگاه شدم...!
گونه های سعید از خشم ، منقبض شد ، با بی میلی گوشی تلفن را برداشت و چیزی درون گوشی آن زمزمه کرد، طولی نکشید که در باز شد ، دلربا درب را هل داد و با عصبانیت به زن جوان مو بلوندی که پشت درب ایستاده بود نگریست و بدون اینکه چیزی بگوید از آنجا بیرون رفت ، دیروقت بود که به خانه رسید مادرش تا آن وقت شب بیدار مانده بود ، وقتی خیالش از سلامت برگشتن دلربا آسوده شد به آشپزخانه رفت تا غذای او را گرم کند ، دلربا تنها در هال نشست و به حرفهای سعید فکر کرد...
با خودش گفت : واقعا بهرام فقط بهم عادت کرده؟!
***
بهرام با شنیدن صدای ضربه به در اتاقش دست از نوشتن برداشت و گفت : بفرمایید تو...
در به آرامی باز شد و نیلوفر را دید که به سمتش می آمد ، لبخندی زد و از نیلوفر خواست روی صندلی کناری بنشیند سپس گفت : کاری داشتی؟!
نیلوفر به برگه هایی که روی میز بود نگریست و گفت : اینها چیه؟
بهرام خندید و گفت : باید اینا رو ترجمه کنم....
- پس هنوزم ترجمه می کنی؟
بهرام سرش را تکان داد و گفت : آره...
و دوباره مشغول به نوشتن متن فارسی روی کاغذ رو به رویش شد ، نیلوفر در نیم رخ بهرام دقیق شد ، پسرخاله جذابی داشت بیشتر از جذاب بودن ، مهربانی را در وجود او حس می کرد و هر روزی که می گذشت احساس وابستگی بیشتری به او می کرد ، لبخند کمرنگی زد و بی مقدمه گفت :
- میخوای با دلربا ادامه بدی؟
بهرام نگاهش را از برگه روی میز برگرفت و با تعجب گفت : چی؟! معلومه که ادامه میدم...دلربا زن منه...تازه اون بارداره...
نیلوفر سعی کرد نفرتی که با شنیدن اسم دلربا از دهان بهرام پیدا می کرد را در حالت چهره اش بروز ندهد ، شمرده گفت :
- من واست نگرانم بهرام...
بهرام پوزخندی زد و گفت : نگران ؟واسه چی؟ همه چی درست میشه نیلو...خودت رو ناراحت نکن...
نیلوفر سرش را پایین انداخت و گفت : من خیلی دوست دارم بهرام...
بهرام درحالیکه به برگه های در دستش نگاه می کرد گفت : خب ...منم خیلی دوست دارم...
- ولی من یه جور دیگه دوست دارم...
بهرام خندید و گفت : می دونم...می دونم خیلی دوسم داری...همیشه مثل برادر ، مراقبت بودم...یادش بخیر...چه روزهایی بود....هر کی ما رو می دید باور نمی کرد دخترخاله و پسر خاله باشیم...
نیلوفر با حسرت به بهرام نگریست و گفت : می دونی چرا با مامانم برنگشتم؟
بهرام با کنجکاوی گفت : چرا؟
نیلوفر در سیاهی چشمان بهرام خیره شد و گفت : چون عاشق شدم...
- پس بگو داشتی واسه اون شال می بافتی...
بهرام این را گفت و با تعجب به نیلوفر که چهره اش بسیار آشفته و پریشان به نظر می رسید نگاه کرد و بی اختیار به خنده افتاد...
نیلوفر با اندوه گفت : به نظرت خنده داره؟
بهرام سعی کرد خودش را کنترل کند در حالیکه به اندام نیلوفر می نگریست گفت : دخترجون...تو کِی بزرگ شدی؟
نیلوفر اخمی کرد و گفت : فکر می کنی هنوز بچه ام؟ بهرام من بیست سالمه...
- اوه ه ه....خب حالا!! نمی دونم چرا جوون های این دوره تا بیست سالشون میشه فکر می کنن دیگه خیلی می فهمن...
نیلوفر نگاهش را از او برگرفت و گفت : من خواستم بگم واسه عاشق شدن بچه نیستم...خوب معنی عشق رو درک می کنم...می فهمم نگرانی چیه...عشق خیلی وقته قلبم رو در برگرفته...و هر روز که ازش دورتر میشم قلبم بیشتر درد می گیره...
- پس بهتره یه اکوی قلب بری...
نیلوفر با ناراحتی به بهرام نگریست و خواست چیزی بگوید که بهرام درحالیکه می خندید گفت :
- خب...آخه می ترسم ناراحتی قلبی گرفته باشی...خود به خود که قلب آدم درد نمی گیره!
نیلوفر که می دانست بهرام دوباره در دور لودگی افتاده است با عصبانیت بلند شد و قصد ترک کردن اتاق را گرفت که بهرام با جدیت گفت :
- حالا اون مرد خوشبختی که قلب دخترخاله منو به یغما برده کیه...؟ ببینم سرش به تنش می ارزه...؟
نیلوفر درحالیکه لبخند می زد به سمت بهرام برگشت و گفت : اون خیلی مهربونه...خیلی خوشگل و جذابه...قد نسبتا بلندی داره...شونه های پهن...و دستای گرمی داره که من هر وقت توی دست می گیرمشون احساس امنیت می کنم...
بهرام نیشخندی زد و گفت : اونجور که توصیفش کردی والا منم عاشقش شدم...
نیلوفر خنده تلخی کرد و گفت : ولی فکر کنم اون منو دوس نداره...
بهرام اخم کرد و گفت : چطور مگه؟ ببینم بهت محل نمی ده؟ میخوای برم یه گوشمالی حسابی بهش بدم؟پ
- نه...اون یکی دیگه رو دوس داره...
-اوه...
بهرام سرش را با ناراحتی تکان داد و به چشمان اشک آلود نیلوفر نگریست سپس گفت :
- حالا چرا گریه می کنی؟
- چون دلم شکسته...
- دیگه به اون مرده فکر نکن...نیلو تو هم خوشگلی هم خوش اندام...حالا خیلی وقت داری تا ازدواج کنی...هر مردی که لایق اشک های تو نیست...
نیلوفر سرش را با اندوه تکان داد و آرام به سمت در خروجی رفت ، بهرام با عصبانیت گفت :
- دیگه هم حق نداری واسش شال گردن ببافی...
نیلوفر به آرامی گفت : باشه...
بهرام لبخند مهربانی زد و گفت : واسه من بباف....باشه؟
نیلوفر با دیدن لبخند بهرام جانی تازه گرفت ، لبخند به لبانش نشست و آرام از اتاق خارج شد...


هنوز ساعتی به غروب خورشید باقی مانده بود که دلبر با عصبانیت وارد خانه شد و فریاد کنان دنبال دلربا گشت ، فرنگیس با تعجب از آشپزخانه بیرون آمد و به دلبر که صورتش از عصبانیت به سرخی گراییده بود نگریست و گفت : چی شده ؟ چه خبرته؟
دلبر کیف دستی اش را به گوشه ای از هال پرت کرد و گفت : دلربا کجاس؟
هنوز فرنگیس جواب نداده بود که دلربا از اتاق دانیال بیرون آمد و گفت : من اینجام...
دلبر دست به کمر شد و با لحنی طلبکارانه گفت : ببینم کی بهت اجازه داد بری مزون؟
دلربا لبخند کمرنگی زد و درحالیکه کتاب در دستش را می بست گفت : فکر نکنم باید از کسی اجازه می گرفتم...
دلبر مانند کودکان به گریه افتاد و با ناراحتی گفت : چرا گفتی من دیگه مزون نمیام ؟! هان؟
دلربا جلوتر آمد و با خونسردی در چشمان سیاه و اشک آلود خواهرش خیره شد سپس گفت :
- چون دیگه نمیری...!
دلبر معترض گفت : یعنی چی؟!
- همین که شنیدی...دیگه حق نداری بری اون مزون...من خودم از فردا دنبال کار می گردم!
دلبر پوزخندی زد و گفت : کی بتو کار میده آخه؟
دلربا با ناراحتی گفت : مگه من چمه؟
فرنگیس که با نگرانی گوشه ای ایستاده بود و حرفهای آنها را گوش میداد گفت :
- ولش کن دلربا...
دلربا با عصبانیت گفت : بذار بگه مامان...
و بلافاصله رو به دلبر کرد و گفت : مگه من چمه؟ هان؟
دلبر خندید و گفت :
- تو هیچی بلد نیستی...هیچ کس بهت کار نمیده...
دلربا با تعجب گفت : بعد اونوقت تومثلا چی بلدی؟!
دلبر آدامسی که در دهانش نگه داشته بود را با ولع جوید و گفت : چیزی که واسه اینکه بهت کار بدن باید داشته باشی...
صورت دلربا از خشم ، سرخ شد و بدنش به تدریج شروع به لرزیدن کرد ، خوب می توانست منظور دلبر را متوجه شود ، دلبر کیفش را از روی زمین برداشت و درحالیکه لبخندی موذیانه بر لب داشت به اتاقش رفت ، فرنگیس جلو آمد و به دلربا گفت : حالت خوبه؟ چی شد یکدفعه؟!
- هیچی نیس مامان...برو به کارت برس...
- مطمئنی؟
- اوهوم...
دلربا سرش را به آرامی تکان داد سپس به گوشه ای رفت و نشست...فرنگیس متوجه شد که دلربا در فکر فرو رفته است ، خیلی نگران دخترش بود با این حال ترجیح داد او را تنها بگذارد...
دلربا نگاهش را به گل های رنگی فرش دوخته بود ، با صدای تقه در به خودش آمد ، دانیال را دید که از نیمه باز در به او می نگرد ، لبخند تصنعی زد و گفت :
- چیه داداشی؟
دانیال به سمت دلربا آمد و کنارش نشست در چشمان عسلی و غمناک خواهرش خیره شد و گفت : میشه یه چیزی ازت بخوام؟
دلربا خندید و گفت : باشه ...فهمیدم فردا ریاضی کار می کنیم...امشب خسته ام!
- نه...!
دلربا با تعجب به چهره پریشان برادرش نگریست سپس گفت : چی؟!
دانیال سرش را پایین انداخت و گفت : میشه با آقا بهرام آشتی کنی؟
دلربا لحظه ای مات ماند سپس با مهربانی گفت : ما که قهر نبودیم...
- منو گول نزن دلربا! خودم می دونم که با هم دعواتون شده...
دلربا لبخند کمرنگی زد سپس دستش را به طرف دانیال دراز کرد و چانه او را بالا آورد ، به چشمانش خیره شد و گفت :
- تو فقط به فکر درس هات باش...دوس دارم مهندس بشی...باشه؟
- من می دونم آقا بهرام خیلی دوست داره...!
دلربا خندید و گفت : منم دوسش دارم...
- پس چرا بر نمی گردی پیشش؟!
دلربا که از حرف زدن با برادرش معذب شده بود ، از خجالت خندید و با عجله کتابی که به هال آورذه بود را بدستش داد و گفت : باشه...
دانیال بلند شد و گفت : کِی؟!
- خیلی زود...
دانیال لبخند گرمی زد و به اتاقش رفت ، دلربا ماند و هزاران فکر در سرش...
***
-مامان...؟ حوصلت سر نمیره توی خونه؟!
فرخنده نگاهش را از کتاب در دستش بر گرفت و به بهرام و نیلوفر که کنار هم روی کاناپه نشسته بودند نگریست .
- نه مادر...من عادت دارم خودم رو با کتاب و روزنامه سرگرم کنم...
بهرام خندید و گفت : چه عجیب...! من اینجوری حوصله ام سر میره...
فرخنده با جدیت گفت : خب پاشو یه دوری بیرون بزن...
- آره اتفاقا باید اینکار رو هم بکنم....
بهرام این را گفت و به نیلوفر که مشغول بافتن شال بود نگریست سپس گفت :
- تو با من میای نیلو؟
نیلوفر سرش را بالا گرفت و گفت : کجا؟
بهرام نیشخندی زد و گفت : بیرون...
نیلوفر نیم نگاهی به خاله اش انداخت ، فرخنده با تحسین به او می نگریست ، بهرام دستش را روی مقدار بافته شده شال گذاشت و گفت :
- بسه دیگه...نمی خواد ببافی...!
فرخنده با کنجکاوی گفت : واسه کی داری می بافی خاله جون؟
نیلوفر سرش را با خجالت پایین انداخت و گفت : واسه بهرام...
بهرام خندید و گفت : می بینی چه نیلویی دارم مامان...
فرخنده لبخند رضایت بخشی زد و گفت : قدرش رو بدون...از اینجور ها زن ها کم گیر میاد!
بهرام سرش را تکان داد و به نیم رخ دختر خاله اش نگریست و گفت : باید ترشی بندازمش...
نیلوفر به سمت او برگشت و با ناراحتی گفت : خیلی بدجنسی...!
سپس بی آنکه لحظه ای معطل کند به سمت پله ها دوید . فرخنده با عصبانیت گفت : این چه حرفی بود که زدی؟!
بهرام کلافه شد و گفت : مگه من چی گفتم؟
فرخنده نگاه پر غضبی به او انداخت و اشاره کرد که بهرام برود و از دل او در بیاورد ...
بهرام هم به ناچار بلند شد و به سمت اتاق نیلوفر رفت ، در اتاقش باز بود و آهنگ شادی از ضبط درون اتاق پخش می شد ، بهرام ضربه ای به در زد و به نیلوفر که روی تخت دراز کشیده بود نگریست ، نیلوفر با دیدن بهرام در آستانه در با عجله به حالت نشسته درآمد و گفت : چیه؟
- اجازه هست بیام تو؟!
نیوفر خندید و گفت : چه با ادب...
- من همیشه مودب بودم...
بهرام این را گفت و پشت میزی که در اتاق بود نشست به ضبط ااشاره کرد و گفت :
- مث اینکه حالت بهتر شده...
- چی؟!
- همین چند روز پیش بود که واسه یه مرد بی ارزش داشتی گریه می کردی...
- اره...
- حالا بهتری؟ فراموشش کردی؟!
- کم کم فراموشش می کنم...
نیلوفر این را گفت و سرش را پایین انداخت ، بهرام ضبط را خاموش کرد و با خنده گفت : بابا دیر وقته...همسایه ها میخوان بخوابن...
نیلوفر لبخند کمرنگی زد و گفت : همسایه؟! منظورت خودته دیگه؟
بهرام نیشخندی زد و گفت : نیلو ناراحت شدی پایین اون حرف رو بهت زدم...؟
نیلوفر به آرامی گفت : نه...بی خیال...
بهرام بلند شد و گفت : فردا میخوام یه سر برم خونه...با من میای؟
- واسه چی؟!
بهرام آهی کشید و گفت : یه چیزی اونجا جا گذاشتم...
- ساعتت؟!
بهرام خندید و گفت : اونکه آره...ولی بخاطر یه چیز دیگه میخوام برم...
نیلوفر با کنجکاوی گفت : واسه چی؟!
بهرام درحالیکه از اتاق خارج می شد گفت : باهام بیا تا بفهمی...
***
فردای آن روز نیلوفر بعد از اینکه صبحانه اش را خورد خیلی سریع آماده شد و به اتاق بهرام آمد و گفت که مایل است با او به خانه شان برود ، بهرام خوب می دانست که علت این همه اشتیاق نیلوفر، حس کنجکاوی است که از دیشب تحریک شده بود . بنابراین تا نیلوفر را آماده رفتن دید ، خودش هم لباس مناسب پوشید و همراه نیلوفر به سمت خانه براه افتادند . در طول راه سکوت سنگینی در فضای ماشین حاکم شده بود برای نیلوفر این سکوت عجیب بود همیشه هر وقت همراه هم بودند ، بهرام با او شوخی می کرد و باعث می شد حال و هوایش تغییر کند ولی امروز بهرام مانند همیشه بود ، نیلوفر نگاهش را ساختمان های بیرون گرفت و نیم نگاهی به بهرام که پشت فرمان بود کرد ، لبخند کمرنگی بر لبانش نقش بست احساس می کرد بهرام در این حالت خیلی جذاب تر به نظر می آید ، بهرام که متوجه نگاه خیره نیلوفر شده بود گفت : چیه؟
نیلوفر با صدای بهرام از فکر بیرون آمد و با حالت گیجی گفت : هان؟!
- کجایی؟
بهرام به چهره متعجب او نگریست و خندید ، نیلوفر لبخند گرمی زد و گفت : حالا بگو چی از اون خونه میخوای برداری؟
بهرام نیشخندی زد و گفت : یه چیز خیلی مهم...
- چی؟!
بهرام درحالیکه در آیینه بغل می نگریست گفت : نگاه دلربا...
نیلوفر با تعجب گفت : چی؟!! نگاه دلربا؟
- اوهوم...دلم خیلی واسه نگاش تنگ شده...
- نگاه دلربا توی خونه س؟!!
بهرام چیزی نگفت فقط با حرکت سر حرف او را تایید کرد ، نیلوفر پوزخندی زد و گفت : سر به سرم نذار...
بهرام با جدیت گفت : من شوخی نمی کنم...
نیلوفر تا رسیدن به خانه دیگر چیزی نگفت.
وقتی بهرام کلید را در قفل در چرخاند و وارد خانه شدند ، نیلوفر با دیدن چیدمان خانه جیغ کوتاهی از حیرت کشید و گفت :
- دلربا خیلی با سلیقه س...
بهرام پشت سر او وارد خانه شد و گفت : اره...
نیلوفر در حالیکه به چند مجسمه تزئینی دست می زد گفت : حالا نگاه دلربا خانم کجاس؟
- الان برات میارم...
بهرام این را گفت و داخل اتاق خواب رفت ، نیلوفر با کنجکاوی جلوتر آمد و گفت : می تونم بیام تو...
و هنوز وارد اتاق نشده بود که بهرام درحالیکه قاب عکسی از دلربا را در دست داشت بیرون آمد و گفت : ایناش...این چیزیه که دلم واسش لک زده بود...
نیلوفر قاب عکس را از بهرام گرفت و به آن نگاه کرد... صورت زیبای دلربا در میان قاب عکس می درخشید...
***
دلربا خندان وارد خانه شد و مادرش را که مشغول سبزی پاک کردن بود در آغوش گرفت ، فرنگیس با تعجب گفت : چی شده مادر؟ چه عجب من یه روز تو رو خندون دیدم...
دلربا کنار مادرش نشست و گفت : وای...مامان خیلی خوشحالم!!
نگاه فرنگیس به پاکت آزمایشگاهی که در دست دلربا بود ، افتاد با هیجان گفت : ببینم...کجا رفته بودی؟!
دلربا خندید و گفت : من حامله ام...
فرنگیس لبخند مهربانی زد و گفت : تبریک میگم دخترم...
- می دونستم ...می دونستم که حامله ام...مامان من این بچه رو حس می کردم...
فرنگیس لحظه ای مکث کرد سپس گفت :بببینم بهرام می دونه؟
دلربا گوشه لبش را گاز گرفت و با پریشانی گفت : نه...من بهش نگفتم...
- پس معطل نکن...
-چی؟!
فرنگیس بلند شد و دلربا را نیز بلند کرد سپس گفت : این بچه باعث میشه همه کدورت ها رو فراموش کنید...
دلربا با تردید گفت : یعنی میشه؟
- حالا بهترین موقع ست که برگردی خونت...
- برگردم؟
- آره...واسه چی شک می کنی؟ برو و به بهرام بگو که حامله ای...
دلربا از خوشحالی خندید و مادرش را در آغوش گرفت سپس از برادر و خواهرش خداحافظی کرد و آماده رفتن شد ، قرار شد که چمدان ها را بعدا با بهرام ببرد..
وقتی سوار تاکسی بود بارها برگه آزمایش را بیرون آورد و نگاه کرد و هر بار نگاهش روی positive ثابت می ماند ، به گذشته فکر کرد ، روزهایی که عاشقانه با بهرام زندگی می کردند و با اینکه بهرام توان راه رفتن نداشت باز خوشبخت بودند ، خودش هم نمی دانست از چه موقع زالوی شک و سوء ظن ، عشق و اعتمادی که بینشان جریان داشت را تا آخرین قطره مکید...
می دانست که خودش هم در این بین بی تقصیر نبوده است ولی رفتارهای بهرام هم این اواخر واقعا شک برانگیز شده بود و برای زن حساسی مثل او ، تحمل این رفتار ها سخت بود و ناچار بود عکس العمل نشان دهد...
وقتی از تاکسی پیاده شد با خودش عهد بسته بود دیگر به بهرام شک نکند و اجازه دهد چشمه خشکیده عشقشان دوباره بجوشد ، دلربا با لبخندی که بر لب داشت قدم زنان در کوچه منتهی به خانه جلو رفت وقتی در حیاط را باز کرد ماشین بهرام را در پارکینگ دید ، لبخندش بیشتر رنگ گرفت ، با اشتیاقی وصف ناشدنی پله ها را دو تا یکی بالا رفت آماده بود که زنگ بزند ولی همانکه به پشت درب خانه رسید صدای خنده زنی را از درون شنید ، گوشش را به در چسباند ، صدای بهرام هم می آمد ، تصمیم گرفت زنگ نزند ، کلید در دستش را در داخل قفل چرخاند و خیلی سریع در را باز کرد...
چشمانش به چشمان نیلوفر گره خورد ، چه می دید؟ نمی توانست باور کند مردی که کنار نیلوفر روی کاناپه نشسته و دستش را به دور گردن او انداخته است بهرام باشد...
تا متوجه دلربا شدند خنده هایشان خاموش شد...
بهرام از جای بلند شد و با تعجب به دلربا نگریست ، باورش نمی شد که دلربا در چهارچوب در ایستاده باشد ...
با هیجان به سمت دلربا آمد و گفت : دلربا....تو برگشتی...
که دلربا چند قدم عقب رفت و با ناراحتی به نیلوفر اشاره کرد و گفت : واقعا که...چقدر ساده بودم که حرفات رو باور کردم!
و ناگهان بغضش شکست و بی اختیار گریست ، بهرام خواست چیزی بگوید تا سوء تفاهم برطرف شود که دلربا مهلت نداد و با ناراحتی از پله ها پایین رفت ، بهرام با پریشانی به نیلوفر نگریست و گفت : من الان برمی گردم...
و با عجله به دنبال دلربا دوید ، وقتی وارد کوچه شد می توانست دلربا را ببیند که در حال دویدن است ، با تمام توانش شروع به دویدن کرد حالا دیگر فاصله چندانی با او نداشت ، عاجزانه فریاد زد :
- دلربا...وایسا...
دلربا سرعتش را کم تر کرد به پشت سرش نگریست و گفت : ولم کن...
بهرام همانطور که می دوید گفت : داری اشتباه می کنی...وایسا بهت توضیح بدم...
دلربا جیغ کشید و گفت :
- گفتم که راحتم بذار...
و بار دیگر به عقب نگریست ، بهرام فاصله زیادی با او نداشت همین باعث شد بی آنکه متوجه شود به سر خیابان رسیده است جلو برود و با صدای ترمز شدید ماشینی که در خیابان عبور می کرد دلربا بی حرکت روی زمین افتاد...
بهرام ایستاد و از آن فاصله به پیکر دلربا که وسط خیابان افتاده بود خیره شد ، راننده که مرد مسنی بود درحالیکه به شدت مضطرب به نظر می رسید از ماشین پیاده شد و درحالیکه بر سرش می کوبید گفت : وای...بدبخت شدم....
و با قدم هایی لرزان به بالای سر دلربا آمد ، بهرام زیر لب گفت : وای خدا....!!
و درحالیکه اشک در چشمانش جمع شده بود به آن سمت دوید...
ادامه دارد....




نوشته شده توسط حسین اکرمی در دوشنبه 2 آبان 1390

نظرات ()

رمان عاشق بودیم-قسمت بیست و نهم
مرتبط با : رمان های الهام.الف



قسمت بیست و نهم


صدای مکرر زنگ خانه باعث آشفتگی بیشتر فرنگیس شد همانطور که به سمت حیاط می رفت با اعتراض گفت :
-چه خبره...اومدم دیگه!!
انتظار هر کسی را پشت درب داشت جز دلربا...
وقتی در را باز کرد و با چهره پریشان او مواجه شد با ترس گفت :
-تویی؟! چی شده...؟
دلربا بی آنکه چیزی بگوید ، داخل شد و با عصبانیت به پنجره اتاق دلبر نگریست ، فرنگیس درب را پشت سر او بست ، جلو آمد و گفت :
-چی شده مادر؟ چرا اینقدر عصبانی هستی؟
-دلبر هست؟
-آره...چطور مگه؟!
فرنگیس این را گفت و منتظر جوابی از سوی دلربا شد ولی دلربا بی توجه به او ، سراسیمه به سمت ایوان دوید ، فرنگیس با تعجب گفت :
-چی شده آخه ؟ آزمایشت رو دادی؟
دلربا لحظه ای ایستاد و به چهره نگران مادرش نگریست ، لبخند کمرنگی زد و گفت : آره مامان...آزمایش رو دادم....
فرنگیس با کنجکاوی گفت : پس واسه چی اینقدر عصبی هستی؟
دلربا نفس عمیقی کشید و سعی کرد آرام باشد ،با دست به نرده های فلزی ایوان فشار آورد و با ناراحتی گفت :
-مامان ....ازت یه چیزی میخوام...
-چی عزیزم؟
-اگه احساس کردی منو و دلبر داریم دعوا می کنیم لطفا دخالت نکن...
فرنگیس با نگرانی گفت : دعوا؟! واسه چی؟
-نپرس مامان...
دلربا این را گفت و به سمت در خانه چرخید که فرنگیس گفت :
-امروز صبح که نبودی بهرام دوباره اومده بود...
دلربا سرش را به طرف دیوار چرخاند ولبخند کمرنگی زد، بدون اینکه چیزی بگوید وارد خانه شد ، فرنگیس با ناراحتی پشت سر او آمد نمی دانست که زندگی دخترش و بهرام به کجا خواهد کشید...
***
دلربا با عصبانیت وارد اتاق دلبر شد و گفت : واقعا که؟ چطور تونستی...؟!!
دلبر که روی تخت دراز کشیده بود با دیدن رفتار عصبی دلربا از جای بلند شد و با ترس گفت :
-چی؟ چی میگی؟!
دلربا محکم در را بست و جلو تر آمد ، درچشمان سیاه و درشت خواهرش خیره شده و گفت :
-پس شاهزاده رویاهای تو این بود...! چطور تونستی؟
دلبر نفس عمیقی کشید و گفت : ببینم منظورت چیه؟
دلربا روی تخت نشست و با ناراحتی گفت : چطور تونستی با مردی که قبلا خواستگار من بوده ، دوست بشی؟!
دلبر که تازه متوجه شده بود دلربا همه چیز را فهمیده ، لبخند پیروزمندانه ای بر لب آورد و با غرور گفت :
-دیدم تو قدرش رو ندونستی...گفتم چرا پس خودم دست به کار نشم...!!
-خیلی بی چشم و رویی...
دلربا این را گفت و نگاه شماتت بارش را به دلبر که به حالتی عصبی عرض اتاق را طی می کرد انداخت ، دلبر آهی کشید و ایستاد، سپس رو به دلربا کرد و گفت :
-نکنه حسودیت شده؟
دلربا خنده تلخی کرد و گفت : حسودی؟ به چی باید حسودیم بشه؟!!
دلبر نیشخندی زد و جلو تر آمد سپس گفت : به اینکه من و سعید اینقدر با هم خوشیم...
دلربا با عصبانیت از جای بلند شد و گفت : بدبخت...چطوری تونستی اینقدر زود فریب حرفهای اونو بخوری؟
-فریب؟! تو رو خدا از خودت قصه در نیار...تو یه زن بیچاره و تنهایی و به زودی از عشق زندگیت که همیشه بهم پزش رو میدادی جدا میشی... چشم نداری که خوشبختی منو ببینی...!!
-دلبر خواهش می کنم عاقل باش...خوشبختی تو همیشه واسم مهم بوده...!!
دلبر پشت میز نشست و محتویات کیف آرایشش را روی میز پخش کرد ، در حالیکه در ریمیل را باز می کرد گفت :
-دروغ نگو...وقتی با بهرام جونت ازدواج کردی دیگه سراغی از ما نگرفتی...ما شام شب نداشتیم دلربا...می فهمی؟ من بودم که خرج خونه رو به عهده گرفتم...
-با پولی که از مدل بودن و عشوه گری هات می گیری؟
دلبر خندید و گفت : فکر می کنی از این گوشه و کنایه هات ناراحت میشم و به خودم میام...؟ نه...من خیلی وقته دیگه واسم هیچی مهم نیس...فقط اینکه بتونم دل سعید رو بدست بیارم....
دلربا دستانش را با پریشانی روی پیشانی گذاشت و گفت : سعید مرد زبون بازیه...اون اجتماعی و آدم شناسه...راحت می تونه مخت رو بزنه...که فکر کنم موفق هم شده...ولی بدون که همه اینکار ها رو کرده که بمن ضربه بزنه!!
دلبر با شنیدن این حرف دست از ریمیل زدن کشید و با تعجب به سمت دلربا برگشت چند لحظه ای بدون هیچ حرفی به او نگریست شاید می خواست در رنگ روشن چشمهای دلربا صداقت را پیدا کند ، گوشه لبش را گاز گرفت و نگاهش را به نقطه ای نامعلوم سپرد ، زیر لب با صدایی محزون گفت :
-واسه چی باید به تو ضربه بزنه؟!
در چهره گرفته دلربا آثاری از امید نمایان شد ، امیدوار بود که خواهرش حرفهای او را باور کند و به سعید دل نبندد ، با هیجان بلند شد و به سوی او رفت ، دستان سرد و لرزانش را روی دو دست او گذاشت و گفت :
-آخه...اون هنوز بهم علاقه داره...!!
دلبر سرش را پایین انداخت و با بغضی که در صدایش کاملا مشهود بود گفت : چی؟!
-گفتم که...اون هنوز بهم...
هنوز حرف دلربا به پایان نرسیده بود که صدای جیغ دلبر اتاق را پر کرد ...
-از اتاقم برو بیرون...ازت بدم می یاد...
دلربا از ترس چند قدم عقب رفت و با تعجب به خواهرش نگریست که با عصبانیت وسایل روی میز را به اطراف پرت می کرد ، با اینکه برای او خیلی نگران بود ولی احساس کرد که بهتر است او را تنها بگذارد برای همین خیلی آرام از اتاق خارج شد ، فرنگیس با نگرانی پشت درب ایستاده بود با دیدن دلربا گفت :
-چی شده؟!
دلربا نفس عمیقی کشید و سعی کرد آرام باشد اصلا نمی خواست مادرش را ناراحت کند ، او را به گوشه ای کشاند و گفت : مامان آدرس مزونی که دلبر اونجا میره رو داری؟
فرنگیس با نگرانی سرش را تکان داد ، خواست علت آن جیغ و فریادها را بپرسد که دانیال کتاب به دست از اتاقش بیرون آمد و با تعجب گفت :
-چرا دلبر داره جیغ می زنه؟!
دلربا لبخند کمرنگی زد و به سمت برادرش رفت ، دستش را به گرمی روی شانه های لاغر او گذاشت و همانطور که با او به اتاقش می رفت زمزمه کنان گفت : چیزی نیست...فقط یه کم عصبانیه...
-از تو؟!
-از خودش...
***
نیلوفر در ورودی خانه را باز کرد و به بهرام که مقابلش ایستاده بود و می خندید گفت :
-این چه وقته اومدنه؟ ساعتت رو نگاه کردی؟!
-مگه ساعت چنده؟!
بهرام این را گفت و دست چپش را بالا آورد تا به ساعت مچی اش نگاه کندولی یادش آمد که آن را در اتاق خواب خانه اش جای گذاشته ، با ناراحتی گفت :
-ساعتم رو جا گذاشتم...
-ساعت دو و بیست دقیقه بعد از ظهره...
-خب؟
نیلوفر دست به کمر شد و با ناراحتی گفت : هیچ می دونی خاله چقدر سرمیز نهار چشم به راهت بود؟
-خب بیرون کار داشتم...
نیلوفر با حرص گفت : خب...کارهاتو بعدا هم می تونی انجام بدی...!!
-باشه...حالا من باید چکار کنم؟!
نیلوفر اجازه داد تا بهرام داخل بشود ، در را پشت سر او بست و گفت : الان که دیگه از وقت نهار گذشته...
-یعنی من باید گرسنه بمونم؟
نیلوفر نیشخندی زد و گفت : نگران شکمت نباش....خاله یه خدمتکار جدید استخدام کرده...اون غذات رو گرم می کنه!
-به به...چه خوب...حالا اسمشون چیه؟
-کی؟!
-همین خانم خدمتکار دیگه؟
نیلوفر با تعجب گفت : از کجا فهمیدی خانمه...؟
-آخه مامان هیچوقت با مردا میونه خوبی نداشته...!!
بهرام این را گفت و به خودش اشاره کرد ، نیلوفر اخمی کرد و با میله بافتنی که در دستش بود محکم بر سینه او کوبید طوریکه بهرام آخ بلندی گفت ، نیلوفر چشمانش را درشت کرد و ملتمسانه گفت : هیسسسس!!!
بهرام خندید و میله رابه سمت خودش کشید و گفت : این دیگه چیه...؟!
نیلوفر میله را از دست او گرفت و گفت : میله بافتنی...
-داری شال گردن می بافی؟!
بهرام این را گفت و به رج هایی که مقدمه ای برای یک شال گردن سبز یشمی بودند نگریست ، نیلوفر خنده زیرکانه ای کرد و گفت : آره...
بهرام با تعجب گفت : واسه خودت؟!!
نیلوفر با مهربانی گفت : واسه خودم نه...
-پس واسه کی؟
-بماند...
-سر بسته بماند این راز؟!!
نیلوفر خندید و گفت : فضولی موقوف...
و بدون اینکه منتظر بهرام بماند وارد سالن شد و روی مبلی ، رو به روی خاله ش نشست و خودش را مشغول به شال بافتن نشان داد ولی تمام حواسش به بهرام بود ...
بهرام با قدم هایی شمرده وارد سالن شد ، در همان اول نگاهش با نگاه خسته و ناراحت مادرش گره خورد ، لبخند کمرنگی بر لب نشاند و بسوی او رفت ، سلامی داد و گفت :
-حالت خوبه مامان؟
فرخنده روزنامه در دستش را کنارش گذاشت و گفت :
-چه عجب...یه حالی از مادرت پرسیدی؟
بهرام با ناراحتی سری تکان داد و گفت : بیرون که بودم داشتم به این فکر می کردم که از دیشب فقط یکبار دیدمت ...اون بار همش دعوا کردیم...حالا میخوام بهت بگم اگه برات پسر بدی بودم منو ببخش...تو رو یه طرف قلبم جا دادم...ولی نمی تونم کل قلبم رو بهت بدم...واسه همینه که همیشه از حرفات پیروی نمی کنم...اون قسمت دیگه جای کسی هست که خیلی واسم عزیزه...میخوام هر دو نفر داشته باشم...طوریکه هیچکدوم اذیت نشید...
فرخنده اخمی کرد و گفت : خب؟ این همه مقدمه چینی نکن...چی میخوای بگی؟
بهرام پوزخندی زد و گفت : میخوام به علایقم احترام بذاری...اگه دست روی چیزی گذاشتم لطفا نگو سهم تو نیس...لقمه اشتباهی برداشتی...الان دیگه علاقه ام به اسباب بازی نیس که بگی ارزونه...بدرد نخوره...یه رنگ دیگه بردار... واست بهتر می خرم...الان دیگه روی هر چی دست میذارم بدون کار این دله...دلم که حساب و کتاب حالیش نیس...
-الان این حرفا چه توفیقی داره؟ تو که بی رضایت من دست اون دختره رو گرفتی و بردی خونت...
-واسه همین میگم ببخشید...اگه واسه اولین با توی زندگیم طبق خواسته و سلیقه ت عمل نکردم منو ببخش...خواستم یه بار هم شده خودم انتخاب کرده باشم!!
فرخنده آهی کشید و دستش را به سمت روزنامه دراز کرد که بهرام گفت :
-واسه تویه...امیدوارم از سلیقه ام خوشت بیاد!!
فرخنده با تعجب به جعبه کادویی که در دست بهرام بود نگریست و گفت : این؟ مال منه...؟!
-قابلت رو نداره...
بهرام این را گفت و جعبه را روی پاهای لرزان مادرش گذاشت ، خم شد و سر او را بوسید و درحالیکه زیر لب می گفت من گشنمه... به سمت آشپزخانه رفت ، نیلوفر میله بافتنی را کنارش گذاشت به فرخنده که با خوشحالی مبهوت جعبه کادو شده بود گفت :
-حالا بازش کن ببینیم چی خریده...
فرخنده در حالیکه ربان های جعبه را باز می کرد گفت : اصلا فکر نمی کردم رفته واسه من هدیه بخره...
-حالا دیدی خیلی دوست داره...؟
فرخنده لبخندی زد و به نشانه تایید حرف نیلوفر سرش را تکان داد...
***

دلربا ملافه ای روی برادرش که تازه به خواب رفته بود انداخت و روی لبه تخت نشست ، ظهر که خسته و عصبانی به خانه آمده بود مادرش گفته بود بهرام صبح دوباره به دنبالش آمده...
احساس خوشحالی می کرد ، شوق غیرقابل وصفی در وجودش بود ، احساس یأس و پوچی که از دیروز گریبانش را گرفته بود حالا رهایش کرده بود چون می دانست بهرام با وجود حرفهای روز قبل هنوز هم امیدوار برگشت او به خانه است ...
دستش را روی شکم قرار داد ، به جنینی که در رحمش در حال رشد بود فکر کرد ، می دانست که این بچه نگذاشته است ریسمان محبت بین او و بهرام از هم گسسته شود...
لبخند رضایت بخشی روی لبانش نشست ، با اینکه هنوز جواب آزمایش را نگرفته بود ، ولی مطمئن بود که باردار است ، وجود آن بچه را که از گوشت و خون بهرام و خودش بود حس می کرد ، دلش می خواست هرچه زودتر به خانه برگردد و کارهایی که قبل از به دنیا آمدن بچه در نظر گرفته بود انجام دهد ...
تقریبا هفت ماه وقت داشت تا خودش را برای به دنیا آمدن کودکی که معلوم نبود دختر است یا پسر آماده کند ، زیر لب گفت :
- فقط سالم باشه...این مهمه!!
و دوباره در رویاهای خود غرق شد ...
با صدای کوبیده شدن در حیاط بود که به خودش آمد ، بلند شد و از اتاق خارج شد کسی در هال نبود چند بار مادرش را صدا زد ، فرنگیس درحالیکه چشمهای اشک آلودش را به گل های ریز فرش دوخته بود به هال آمد و گفت : رفتش...
دلربا به سمت مادرش برگشت و با تعجب گفت : دلبر بود؟!
فرنگیس به آرامی سرش را تکان داد، دلربا اخمی کرد و گفت : کجا رفت؟!
- گفت میره تا جلوی مغازه...
- چیزی می خواس بخره؟!
- آره...
- چی؟!
دلربا این را گفت و نگاه منتظرش را به لب های مادرش دوخت ، فرنگیس سرش را بالاتر آورد ، حالا دیگر دلربا می توانست رد اشکی که از گوشه چشمانش به روی گونه ها سرازیر شده بود را ببیند ...
- ای وای مامان...گریه کردی؟!
فرنگیس اشک هایش را با پشت دست پاک کرد ، سپس آن یکی دستش را بالا آورد و گفت :
- فکر کنم رفته از اینا بگیره...
دلربا به پاکت سیگار مچاله شده ای که در دست لرزان مادرش بود خیره شد و گفت : مامان...میخوام همین الان برم اون مزون لعنتی...!!
فرنگیس هراسان شد و گفت : نه ...اگه دلبر بفهمه عصبانی میشه...
دلربا بی توجه به حرف مادرش شنلی که روی چوب لباسی آویزان بود را برداشت و به تن کرد سپس در حالیکه شالی روی سر می گذاشت گفت :
- اگه دلبر اومد و سراغم رو گرفت بگو رفتم به یکی از دوستام سر بزنم...
- آخه میخوای بری اونجا که چی؟! واسه خواهرت بد نشه...
- میخوام برم ببینم همه مدل های اونجا اینجورین....تازه ، خیلی دلم میخواد این مهشید جون رو ببینم...
دلربا به سمت در رفت و ادامه داد : باید ببینم سر و وضعش چه جوریه...
و بدون اینکه لحظه ای معطل کند خانه را ترک کرد ، طبق آدرسی که مادرش روی کاغذ نوشته بود ساختمان مزون در یکی از محله های بالای شهر تهران قرار داشت پس حدود دو ساعتی در راه بود ، قدم هایش را تند تر کرد تا به سر خیابان برسد خیلی زود موفق شد یک تاکسی بگیرد ، در تمام طول راه به کسانی که قرار بود تا لحظاتی بعد در مزون با آنها رو به رو شود فکر می کرد و به این خاطر دچار اضطراب شده بود ولی دیری نپایید که این حس در وجودش خاموش شد و آن زمانی بود که مقابل در مزون قرار گرفته بود ، جلو رفت و زنگ آیفون را به صدا درآورد ، صدای نازکی در جواب با ناز گفت :
- بله خانومم؟
دلربا صورتش را جلوتر آورد و گفت : با مهشید خانم کار داشتم...
- براشون یه کاری پیش اومده بود رفتن بیرون...
- یعنی نیستند؟
- نه ...گفتم که...
دلربا آهی کشید و خواست برود که صدای درون آیفون او را به اسم خواند ، دلربا با تعجب به آن سمت برگشت نمی دانست که آن زن اسم او را از کجا می داند خواست در این مورد سوال کند که در ورودی را برایش باز کرد و دلربا بی آنکه لحظه ای تردید کند وارد شد ، حیاط وسیعی مقابلش بود که باید آن را طی می کرد تا به ساختمان اصلی برسد ، هوا تقریبا رو به تاریکی رفته بود و چراغ هایی که در دوسمت باغ اطراف حیاط بود ، راه را برایش روشن کرده بود ، وارد ساختمان که شد صدای موزیک تندی به گوشش رسید ، چراغ لوستر آویزان در آن سالن بزرگ توجهش را به خود جلب کرد چند دختر بدون حجاب و درحالیکه تاپ و شلوارک پوشیده بودند در گوشه ای از سالن همراه موزیک بدنشان را تکان می دادند و می خندیدند ، چند نفری هم مشغول آرایش بودند ، دختری روی راه پله نشسته بود و کتاب می خواند ، دلربا احساس صمیمیت بیشتری با او کرد جلو رفت و سلام کرد سپس از او خواست که اتاق مهشید خانم را به او نشان دهد، دخترک سرش را به اطراف برگرداند و بعد از اینکه داخل چند اتاقی که درشان باز بود را نگریست گفت :
- خانم رسولی نیستش...فکر کنم یه نیم ساعت پیش رفت بیرون...
دلربا با کلافگی گفت : می دونم...اگه اتاقش رو به من نشون بدی ممنون میشم...
دختر سری تکان داد و بلند شد تا دلربا را به اتاق مهشید خانم ببرد که صدای نازک و پر عشوه ای که برای دلربا خیلی آشنا می آمد از بالای پله ها گفت :
- دلربا جون...بیا اینجا عزیزم...
دلربا به سمت زن لاغر اندام و خوش چهره ای که بالای پله ها ایستاده بود و با لبخند به او می نگریست ، برگشت و با تعجب به سمتش رفت چند پله ای با او فاصله داشت که یادش آمدصدای او را از آیفون شنیده است وقتی به زن رسید گفت :
- سلام...شما منو از کجا می شناسید؟!
زن خندید و موهای بلوندش را که از زیر شال بیرون ریخته بود کمی مرتب کرد و گفت : مگه شما خواهر دلبر نیستید؟
- بله...ولی...
زن بی آنکه منتظر شود صحبت دلربا به پایان برسد در اتاقی را باز کرد و گفت : مهشید خانم نیستن...شما می تونید با برادرشون صحبت کنید...
دلربا با نگرانی وارد اتاق شد ، زن جوان به بهانه آوردن قهوه او را تنها گذاشت ، دلربا خیلی معذب بود کمی سرش را بالا آورد تا بتواند چهره مردی که درست رو به رویش پشت میز نشسته بود را ببیند و ناگهان از تعجب خشکش زد ، اصلا فکرش را نمی کرد که مرد جوان و خوش لباسی که مانند گربه ای وحشی به چشمانش خیره شده بود سعید باشد...
سعید روی صندلی مدیریتی اش جا به جا شد و درحالیکه نیشش باز بود گفت : سلام دلربا...
ادامه دارد...



نوشته شده توسط حسین اکرمی در یکشنبه 1 آبان 1390

نظرات ()

رمان عاشق بودیم-قسمت بیست و هشتم
مرتبط با : رمان های الهام.الف



قسمت بیست و هشتم


-اینجا چکار می کنی؟!
نیلوفر لبخند گرمی زد و گفت : من اینجا موندم...
-با خاله نرفتی؟
نیلوفر سرش را راست و چپ تکان داد و گفت : نه...
بهرام با تعجب گفت : واسه چی؟!
نیلوفر آهی کشید و گفت : بخاطر اینکه...
-بهرام؟!
نیلوفر با شنیدن صدای متعجب خاله اش سکوت کرد ، نگاهش را به او که تازه وارد سالن شده بود انداخت و گفت : آره خاله...بهرام اومده!
فرخنده نگاه خیره اش را از بهرام برگرفت و نیم نگاهی به نیلوفر که با خوشحالی به او می نگریست انداخت سپس خطاب به بهرام گفت : راه گم کردی...
بهرام شانه هایش را با بی تفاوتی بالا انداخت و گفت : می تونم برم...
فرخنده خندید و با تمسخرگفت : بری؟ پس برای چی اومدی؟
سپس جلوتر آمد و همانطور که به چشمان قرمز و متورم بهرام می نگریست گفت : می تونم همه چی رواز چشمات بخونم ... حالا فهمیدی که گفتم اون دختر بدرد تو نمی خوره...یعنی چی؟
بهرام برآشفت و گفت : هنوزم داری اشتباه می کنی...اگه من بدون دلربا اینجام فقط بخاطر اینه که بزرگتری نداشتم که برامون پادرمیونی کنه ...
فرخنده آهی کشید و گفت : پس هنوز سرت به سنگ نخورده...
-نه...من هیچوقت از ازدواجم پشیمون نبودم و نیستم...الان هم که اینجام بخاطر اینه که با دلربا دعوام شده...اون رفته خونه مامانش...نخواستم تنها باشم...
نیلوفر با ناراحتی گفت : با زنت دعوات شده؟! آخه واسه چی؟
بهرام بی توجه به او رو به فرخنده کرد و گفت : حالا میزاری امشب روتوی خونت بمونم؟
-اینجا خونه تو هم هست...
فرخنده این را گفت و با دلسوزی مادرانه اش به چهره خسته و دردمند بهرام نگریست ، بهرام نیشخندی زد و گفت :
-خونه من؟! یادمه دوسال پیش گفتی دیگه پسری نداری...
فرخنده برآشفت و گفت : از ته دل نگفتم...همیشه برات نگران بودم...
سپس دست بهرام را در دست خود و گذاشت و گفت : فقط میخواستم از اون دختره دل بکنی...
بهرام دست او را رها کرد و گفت : هیچ می دونی توی این دوسال چقدر دلم برات تنگ شد؟ ولی تو بی عاطفه بودی... حتی یه خبر ازم نگرفتی ...تصادفی بدی داشتم...تقریبا فلج شده بودم...اون روزها تو پیشم نبودی...
- درسته که بهت سر نزدم ولی بی خبر از حالت نبودم...هر روز و هر ساعتی که دکتر بودی من خبر داشتم ... خودم نتیجه درمانت رو از دکتر مجد می پرسیدم...پس یه لحظه هم فکر نکن بی عاطفه بودم!!
فرخنده این را گفت و با ناراحتی به سمت دیگر سالن رفت ، نیلوفر توانست صدای گریه اش را بشنود ،با پریشانی به سمت بهرام آمد و از او خواست که کمتر مادرش را سرزنش کند ولی بهرام که روز بدی داشت بی توجه به خواسته نیلوفر به سرزنش فرخنده ادامه داد:
-اصلا برات مهم نبودم...تو اگه منو دوس داشتی باید زنی که واسه همسری انتخاب کردم رو هم دوس میداشتی...ولی حتی یه لحظه نخواستی غرور مسخره تو کنار بذاری...آره مامان ، اگه من الان از دلربا جدا شدم همش تقصیر تویه...
بهرام این را گفت و با پریشانی از پله های منتهی به اتاق خواب ها بالا رفت ، فرخنده با ناراحتی روی مبل نشست و به نیلوفر که با نگرانی به او خیره شده بود گفت :
-به نظرت من مقصرم...؟!
نیلوفر کنارش رفت و سعی کرد با مالیدن شانه هایش کمی او را آرام کند ولی فرخنده عصبی تر از آنی بود که نیلوفر گمان می کرد...
***
فرنگیس دستکش ظرفشویی را از دستش بیرون آورد و با خستگی از آشپزخانه بیرون آمد ، دانیال رختخوابش را گوشه هال پهن کرده بود و از آب دهانی که از گوشه دهان نیمه بازش سرازیر شده بود به خوبی معلوم بود که در خواب عمیقی فرو رفته است ، فرنگیس پتویی روی او انداخت و به سمت پنجره رفت ، در تاریکی حیاط به در چشم دوخت ، دلبر هنوز به خانه نیامده بود ، هر طور که شده باید می فهمید که علت این دیرآمدن های دلبر چیست ، در همین فکر بود که صدای گریه ای به گوشش رسید ، به سمت صدا قدم برداشت از اتاقی که دلربا در آن می خوابید بود ...
نگران شد و سراسیمه وارد اتاق شد ، دلربا را دید که روی تخت نیم خیز شده بود و گریه می کرد ، با تعجب گفت :
-دلربا؟! چی شده...؟
دلربا که تازه متوجه حضور مادرش شده بود ، روی تخت نشست و اشک هایی که گونه هایش را تقریبا خیس کرده بود با پشت دست پاک کرد ، فرنگیس در را پشت سر خود بست ، کنار او نشست و گفت :
-بمیرم مادر...چی توی دلته؟ گفتم از ظهر تابحال توی خودتی...
دلربا درحالیکه بغض اجازه نمی داد درست کلمات را اداکند گفت :
-مامان...من...من میخوام برم خونه...من میخوام برم پیش بهرام...
فرنگیس با مهربانی دستی بر موهای او کشید و گفت : تو که صبح یه چیز دیگه می گفتی...
دلربا آهی کشید و گفت : الان دلم خیلی واسه بهرام تنگ شده...مامان...مامان من خیلی باهاش بد حرف زدم...!
-عیبی نداره دخترم...تو عصبانی بودی...
دلربا با ناراحتی گفت : حالا من چکار کنم؟! فکر نکنم بهرام دیگه بخواد منو ببینه...
فرنگیس دستش را زیر چانه دلربا گذاشت و گفت : بهرام خیلی تو رو دوس داره...من می دونم که داره لحظه شماری می کنه تا تو برگردی...
-بعد از اون حرفهایی که بهش زدم...؟ نه...بهرام حتما خیلی از دستم ناراحته...منو نمی بخشه...
فرنگیس دستان لرزان دلربا را در دست گرفت و گفت :
-توی زندگی همیشه یکی آبه...یکی آتیش...باید یکی از خود گذشتگی کنه تا همه چی بخاطر هیچی نسوزه...
دلربا درحالیکه می گریست گفت : بهرام پاپیش گذاشت ...ولی من چکار کردم؟ خیلی احمقم...
-اینجوری نیس...گفتم که تو عصبانی بودی...هیچکس نمی تونه موقع عصبانیت تصمیم درستی بگیره...ولی الان آرومی...حالا که فکر می کنی می بینی که تو هم باید کوتاه می اومدی...
-حالا چکار کنم؟
-فردا برو خونه تون...بهرام خوشحال میشه...
-واقعا؟!
-آره...
فرنگیس این را گفت و با مهربانی به دخترش نگریست ، دلربا با نگاه امیدوار مادرش حال بهتری پیدا کرد ، لبخندی هر چند کمرنگ بر صورتش نقش بست بلند شد و درحالیکه از اتاق بیرون می رفت گفت :
-میرم دو تا چایی بریزم...
فرنگیس بلند شد و روی تختی را کمی مرتب کرد، به هال آمد و به ساعت دیواری که 12 نیمه شب را نشان می داد نگریست ، امشب دیگر باید جلوی دلبر می ایستاد و او را وادار می کرد طبق خواسته او عمل کند و قبل از اینکه هوا تاریک شود به خانه برگردد در همین فکر بود که صدای عق زدن دلربا از توالت به گوشش رسید ، با عجله خودش را به پشت درب آن رساند و گفت :
-دلربا؟ حالت خوبه؟ دلربا...؟
صدای کشیده شدن سیفون به گوشش رسید پس از چند لحظه در باز شد و چهره رنگ پریده دلربا در آستانه در ظاهر شد ، فرنگیس با نگرانی گفت :
-یکدفعه چت شد دختر؟!
دلربا لبخندی زد و بی رمق گفت : فکر کنم...فکر کنم حامله ام...
فرنگیس چند لحظه ای مبهوت به دلربا نگریست سپس گویی تازه متوجه موضوع شده باشد خندید و با خوشحالی دخترش را درآغوش گرفت سپس گفت :
-پس چرا زودتر بمن نگفتی؟
دلربا سرش را پایین انداخت و با شرم گفت : هنوز مطمئن نیستم...
فرنگیس با لحنی دستوری گفت : همین فردا میری آزمایش بدی....
دلربا سرش را به آرامی تکان داد و گفت : چشم...
فرنگیس درحالیکه سعی می کرد جلوی ریزش اشک هایش را بگیرد گفت :حالا همین بچه باعث میشه تو و بهرام دوباره با هم آشتی کنید...
دلربا لبخندی زد و گفت : اینجوری فکر می کنی؟
فرنگیس خواست چیزی بگوید که صدای باز و بسته شدن درب حیاط به گوشش رسید ، با عصبانیت به سمت در خانه رفت و گفت : دلبره...!!
دلربا با نگرانی به سمت هال قدم برداشت ، درهمین حال دلبر بی آنکه نگاهی به اطرافش کند ، درحالیکه سرش را پایین انداخته بود وارد خانه شد ، فرنگیس که چند ساعتی بود انتظار آمدنش را می کشید با عصبانیت به سمتش رفت و دست در بازوی نحیف او انداخت و گفت :
-تا حالا کجا بودی؟
دلبر که تا آن موقع غرق در دنیای خود بود با تکانی که مادرش به او داد سرش را بالا گرفت و با ترس به چهره عصبانی او نگریست ، فرنگیس با ناراحتی به صورت رنگ پریده دلبر که سیاهی خط چشمی که کشیده بود تا زیر چشمانش سرازیر شده بود نگریست ، معلوم بود که گریه کرده است ...
-این چه قیافه ایه؟ چرا چشمات رو اینقدر سیاه کردی؟
دلبر بازویش را از میان دستان مادرش بیرون کشید و با بی حوصلگی گفت : اَه...باز اومدم خونه ...گیر دادن هات شروع شد...!
-تا الان داشتی چه غلطی می کردی؟
دلبر چشمانش را بست و نفسش را با عصبانیت بیرون داد ، سوال های مادرش مدام در گوشش تکرار می شد ، دلربا که عصبانیت مادرش را دید جلو آمد و گفت :
-دلبر چرا اینقدر دیر اومدی؟!
دلبر چشمانش را باز کرد و با عصبانیت خندید و گفت : این یکی کم نبود؟ تو هم اضافه شدی....
فرنگیس سعی کرد کمی آرام باشد ، با ملایمت گفت : آخه تاحالا داشتی چکار می کردی؟ نمیگی واست خطرناکه تا این موقع شب بیرون باشی ...؟
دلبر چشم غره ای به مادرش رفت و گفت : می خواستی کجا باشم؟...پیش مهشید جون بودم!
دلربا به مادرش نگریست و با تعجب گفت : مهشید؟! مهشید دیگه کیه؟
فرنگیس با ناراحتی گفت : صاحب مزونی که دلبر اونجا کار می کنه...
دلبر میان حرفش پرید و گفت : کار نه مادر من...!! من اونجا مدل هستم...
دلربا خنده کوتاهی کرد و با ناباوری گفت : مدل؟!
دلبر با عصبانیت گفت : آره...پس فکر کردی چی؟
دلربا کمی عقب رفت و سر تا پای خواهرش را خوب نگریست ، شلوار جینی که هر گوشه ش پاره بود ، مانتوی تنگی که تا روی باسنش بود و می شد گفت اصلا شباهتی به مانتو نداشت ، بدتر از همه شالش بود ...شبیه یک نوار نازک ِرنگی بود که به زحمت توانسته بود قسمت کوچکی از موهای فشن او را بپوشاند...
دلربا با تمسخر گفت : همه مدل ها اینطوریند؟
دلبر بی آنکه جواب او را بدهد داخل اتاقش رفت و در را بست ، فرنگیس با ناراحتی گفت :
-اولین باری که اومد گفت میخواد توی اون مزون کار کنه اصلا فکرش رو نمی کردم اینقدر تغییر کنه...کاش نمی ذاشتم بره اونجا...
-بخاطر مزون نیست...
فرنگیس جلو آمد و از دلربا خواست بیشتر توضیح دهد ، دلربا بی آنکه چیزی بگوید یک راست به سمت اتاق دلبر رفت و وارد آن شد ، دلبر درحال صحبت کردن با موبایلش بود تا متوجه حضور دلربا شد ، موبایل را روی تخت انداخت و با قیافه حق به جانبی گفت : ببینم واسه چی بی اجازه اومدی توی اتاقم...؟
دلربا بی آنکه جوابش را بدهد گفت : با کی حرف می زدی؟!
دلبر پشت میز تحریرش نشست و گفت : به تو مربوط نیست...
دلربا سرش را تکان داد و گفت : پس بمن مربوط نیست...هان؟
و با یک حرکت به سمت تخت خیز برداشت و گوشی دلبر را در دست گرفت ، دلبر هراسان از جای برخاست و گفت : داری چکار می کنی؟!
دلربا از او فاصله گرفت سپس در حالیکه وارد لیست مخاطبین گوشی او شده بود گفت :
-دارم چکت می کنم...
دلبر برآشفت و گفت : گوشی رو بده....زودباش...
دلربا سرش را بالا گرفت و به چهره عصبی دلبر نگریست ، صورتش از عصبانیت به سرخی گراییده بود بی توجه به او دوباره مشغول نگاه کردن لیست مخاطبین شد بیشتر آنها اسم دخترانی بود که دلربا حدس می زد در مزون به کار مدلینگ می پردازند فقط نام یک مخاطب عجیب بود ، دلربا زیر لب نام مخاطب را خواند :
-شاهزاده رویاها...؟
دلبر با عصبانیت گفت : گوشی رو بده ببینم...با توام دلربا...گوشی ام رو بده وگرنه بد می بینی...!!
دلربا با ناراحتی گفت : واقعا طرف اینقدر برات مهمه؟
دلبر که متوجه شده بود تهدید کارساز نیست به سمت دلربا حمله کرد و سعی کرد گوشی را از میان دستان او برباید ولی چون قد دلربا از او بلند تر بود موفق نشد عاقبت خسته از این همه تلاش بیهوده با عصبانیت گفت : گوشیم رو بده و گرنه یه بلایی سرت میارم که...
و هنوز حرفش تمام نشده بود که دلربا با یک حرکت سریع دستان او را که سعی در چنگ زدن صورتش داشتند گرفت و کمی به پشت خم کرد طوریکه دلبر آخ کوتاهی گفت و بی حرکت در میان بازوان او اسیر شد ، دلربا با عصبانیت سر او داد کشید :
-وگرنه چی؟ هان؟ میخوای خواهرت رو بزنی؟ خجالت نمی کشی...
دلبر محکم خودش را تکان داد و سعی کرد دستانش را آزاد کند ولی بی فایده بود با تمام تنفری که در سینه اش نسبت به دلربا داشت گفت :
-واسه چی خجالت بکشم ؟...تو که خواهرم نیستی...!!
دلربا با ناراحتی نالید : خواهرت نیستم...ولی دختر عموت که هستم ...!!
-ولم کن...وگرنه جیغ می کشم...
دلبر این را گفت و شروع به جیغ کشیدن کرد طوریکه دلربا مجبور شد او را رها کند ، صدای فرنگیس از پشت درب به گوششان رسید :
-دخترا چی شده؟
دلربا با کلافگی گفت : هیچی نیس مامان...برو بخواب.
دلبر درحالیکه نفس نفس می زد روی تخت نشست و طولی نکشید که گریه بلندی سر داد ، دلربا جلو آمد و با نگرانی گفت :
-ما خواهر خونی نیستم ...ولی وقتی بابای خدابیامرزم دست تو و دانیال رو گرفت و آورد توی ای خونه پنج سال بیشتر نداشتی...من مثل خواهر مراقبت بودم ،باور کن تو و دانیال رو خیلی دوس دارم و براتون نگرانم...
دلبر رویش را به سمت دیگری برگرداند و گفت : لازم نیست نگرانمون باشی...
دلربا گوشی او را که هنوز در دستش بود روی تخت گذاشت .
- تو خیلی جوونی دلبر...به هر مردی اطمینان نکن....اگه کسی تو رو بخواد حتما میاد خواستگاریت...
دلربا این را گفت و با ناراحتی اتاق را ترک کرد وقتی وارد هال شد مادرش را دید که گوشه ای نشسته و با پریشانی به او چشم دوخته بود ، از او یک کاغذ و قلم گرفت سپس شماره ای که روی گوشی دلبر افتاده بود را روی کاغذ یادداشت کرد ، فردا که برای آزمایش به بیرون می رفت باید با این شماره تماس می گرفت و متوجه هویت آن شخص غریبه می شد...
***
بهرام از روی تخت بلند شد و به سمت پنجره اتاقش رفت ، آن را گشود و همان جا ایستاد و به پارکی که رو به روی خانه شان بود نگریست ، بچه های قد و نیم قد مشغول بازی بودند ، چند نفری تاپ بازی می کردند ، یک نفر روی سرسره بود و بقیه هم دنبال هم می دویدند ، صبح زیبایی بود و دیدن شادی بچه ها به زیبایی و طراوت آن افزوده بود.
صدای تقه ای که به در خورد باعث شد توجهش به آن سو جلب شود ، به سمت درب رفت و آن را باز کرد ، نیلوفر سینی به دست وارد اتاق شد و گفت :
-چرا نیومدی صبحانه بخوری؟
بهرام آهی کشید و گفت : حوصله نداشتم...
-قدیما میل نداشتن...حالا تو حوصله نداری؟!
بهرام درب اتاق را بست و پشت میز کامپیوتری که در اتاقش بود نشست ، نیلوفر سینی صبحانه را روی تخت گذاشت و خودش هم آنجا نشست سپس لقمه ای برای بهرام درست کرد و بدستش داد . بهرام فنجان چای را برداشت و جرعه ای چای نوشید ، نیلوفر خندید و گفت :
-هنوزم بچه ای...
بهرام با تعجب گفت : چطور مگه؟!
نیلوفر با تردیدی که در صدایش مشهود بود گفت : اینقدر خاله رو اذیت نکن...بخدا تموم مدتی که داشتیم صبحونه می خوردیم چشمش به راه پله بود که تو بیای...
بهرام با ناراحتی گفت : اون باید بفهمه که چقدر با کارهاش منو اذیت کرده...
نیلو فر با اعتراض گفت : مگه خاله چکار کرده؟ بد گفت که نمی خواد پسرش با یه دختر جنوب شهری ازدواج کنه...
بهرام فنجان چای را روی میز کوبید و با عصبانیت گفت : تو هم که داری طرف اونو می گیری...!
-من طرف کسی رو نگرفتم...ولی بهرام به این فکر کن که یه مادر هیچ وقت بد بچه ش رو نمی خواد...
بهرام با کلافگی گفت : اون می دونست که من با دلربا چقدر خوشبختم ...با این وجود سر لجبازی با من راضی نشد توی مراسم ازدواجمون حاضر بشه...منم قید همه فامیل پدری م رو زدم...روز عروسی همه فکر می کردند داماد مادر و پدر نداره...بی کس و کاره...
نیلوفر لبخند تلخی زد و گفت : گذشته رو فراموش کن...بهم بگو سر چی بادلربا دعوات شد؟
بهرام پوزخندی زد و گفت : هنوزم نمی دونم...
-کار بدی کردی؟
بهرام با پریشانی گفت : دلربا فکر کرد من بهش خیانت کردم...
-یعنی تو اینکار رو نکردی؟!
بهرام برآشفت و گفت : نیلو من با تموم وجودم دلربا رو دوست دارم...اون همه چیز منه...هیچوقت حتی یه لحظه به این فکر نکردم که بخوام بهش خیانت کنم...
-پس یه سوء تفاهم پیش اومده؟
بهرام با ناراحتی سرش را تکان داد و مشغول درست کردن لقمه ای برای خودش شد ، نیلوفر با مهربانی گفت :
-میخوای من باهاش حرف بزنم؟
-با کی؟!
-دلربا...!!
-اون به حرف هیشکی گوش نمیده...میشه گفت تقریبا باور کرده که بهش خیانت شده!!
بهرام این را گفت و با بی حوصلگی لقمه ای که در دستش بود را داخل سینی انداخت و بلند شد سپس گفت : وقتی بهش فکر می کنم دیوونه میشم...
نیلوفر بلند شد و با التماس گفت : پس بهش فکر نکن...!! نگاه کن بهرام اگه اون دلربا دیگه بهت اعتماد نداره چه جوری میخوای باهاش زندگی کنی؟
-اعتمادش رو دوباره بدست میارم...!!
بهرام این را گفت و با پریشانی روی تخت دراز کشید و آرام چشمهایش را بست ، نیاز به فکر کردن داشت...
***
دلربا از آزمایشگاه که بیرون آمد چشمش به باجه تلفنی که آن سمت خیابان قرار داشت افتاد ، با عجله به آن سمت رفت ، خوشبختانه خانمی که مشغول صحبت کردن با تلفن بود خیلی زود به مکالمه اش پایان داد ، دلربا کاغذی که در کیفش بود را بیرون آورد و با دستانی لرزان شماره روی کاغذ را گرفت ، یک بوق ، دو بوق و سر سومین بوق بود که صدای مردی که آنطرف خط بود به گوشش رسید ، دستش را با تعجب مقابل دهانش برد تا کوچکترین صدایی از دهانش بیرون نیاید ، احساس کرد دنیا دارد دور سرش می چرخد ، با یک دست بدنه فلزی باجه تلفن را چسبید و خوب گوش داد ...
حتی یک لحظه هم فکر نکرده بود که آن شاهزاده ای که قلب خواهرش را دزدیده است او باشد...

دلربا گوشی را سر جایش گذاشت و با بیحالی کنار باجه تلفن نشست ، صدای رنجور دلبر در گوشش پیچید : - هرگز نفهمیدی من چی میخواستم...
دلربا با چشمان اشکبارش به آسمان آبی چشم دوخت ،زیر لب آهی کشید و گفت : نه خدا...نمی تونه اون باشه...نمی تونه...
چشمانش را آرام بست ولی بازهم صدای دلبر را شنید :
-عشق من الکی نیست.............!!!!!!!!!!!!!
ادامه دارد...



نوشته شده توسط حسین اکرمی در شنبه 30 مهر 1390

نظرات ()

رمان عاشق بودیم-قسمت بیست و هفتم
مرتبط با : رمان های الهام.الف


قسمت بیست و هفتم


فرنگیس از اینکه دخترش را در این وضعیت می دید بسیار ناراحت بود، دلربا از زمانی که به آنجا آمده بود کلمه ای هم درباره مشکلش صحبت نکرده بود و هر چقدر فرنگیس از او علت ناراحتی اش را می پرسید دلربا یا گریه می کرد یا چیزی نمی گفت . فرنگیس سعی کرد از زیر زبان او حرف بکشد با مهربانی به موهای بلند او دست کشید و گفت :- سر چی دعواتون شده ؟ به من بگو دخترم...دلربا چشمهایش را بست و با صدایی لرزان گفت : دیگه همه چی تموم شد مامان....دیگه نمی خوام پیش بهرام برگردم...فرنگیس برآشفت و گفت : آخه واسه چی؟! نیگاه کن دخترم توی زندگی هر زن و شوهری از این دعواها پیش میاد...تو نباید با کوچکترین ناراحتی چمدون بدست بیای خونه ما...اگه پدر خدابیامرزت زنده بود حتما ناراحت می شد...دلربا اهی کشید و گفت : ولی مامان دیگه اون زمون گذشت که زن با لباس سفید می رفت خونه شوهر و با کفن می اومد بیرون...
- تو چت شده دلربا؟! پس اون همه علاقه ای که به بهرام داشتی چی شد؟
دلربا نگاهش را به آسمان سیاه شب دوخت ، ماه در آسمان می درخشید، فرنگیس دوباره سوالش را پرسید ، دلربا در چشمان نگران مادرش خیره شد و گفت :
- هر چیزی یه روز تموم میشه مامان...عشق بین ما هم تموم شد!
- آخه چرا؟!
دلربا درحالیکه می گریست گفت : چون بهرام بمن خیانت کرده مامان...
- از کجا فهمیدی؟
- مهم اینه که فهمیدم...
دلربا این را گفت و سرش را روی پاهای مادرش گذاشت ، خیلی دلش گرفته بود ، دلش می خواست دوباره به بچگی اش برگردد ، دوست داشت هرگز معنی واژه خیانت را نمی فهمید و عشق را در نگاه هیچ مردی پیدا نمی کرد ، دستان مادرش را محکم گرفت و چشمانش را بست ، دلش برای قصه های بچگی تنگ شده بود ، صداقت و پاکی بچگی را دوباره می خواست ولی می دانست که هرگز دوباره به آن دست پیدا نمی کند...یادش آمد خیلی وقت پیش ، کودکی اش را در پیچ و خم جاده زندگی کم کرده است...
***
بهرام در را برای سعید باز کرد ، صدای قدم های او را در راه پله شنید ، به سمت پاگرد رفت و درحالیکه نگاهش به پایین پله ها بود گفت :
- اومدی سعید؟
صدای خنده سعید در راه پله پیچید ...
- دارم میام دیگه...
و بعد از چند لحظه بهرام توانست او را ببیند که از آخرین پاگرد هم گذشت ، سعید همانطور که از پله ها بالا می آمد ، گفت :
- نیگاه کن...قیافشو...چرا اینجوری ماتم گرفتی؟
بهرام لبخند تلخی زد و او را به گرمی در آغوش گرفت سپس با اندوه گفت : سعید خیلی حالم بده...تو رو خدا کمکم کن...
- چکار می تونم بکنم ؟!
بهرام از او جدا شد و درحالیکه او را به داخل خانه راهنمایی می کرد گفت : بهم بگو چکار کنم...دلربا باهام قهر کرده و رفته...
سعید سرش را به اطراف برگرداند و سالن را خوب نگریست سپس پوزخندی زد و گفت :
- پسر ...تو الان توی بهشتی...زن میخوای چکار؟
بهرام روی کاناپه نشست و با ناراحتی گفت : این حرفو نزن سعید...من بدون دلربا می میرم...
- تا حالا که نمردی...
- ولی به زودی می میرم...
سعید خندید و مقابل بهرام روی کاناپه نشست ، به چهره آشفته او نگریست ، متوجه رنج زیادی که می کشید ، شد ، با اینکه همیشه او را به چشم رقیب خود می دید ولی دلش واقعا برایش سوخت ، با مهربانی نگاهش کرد و گفت :
- بهم بگو چی شد...گفتی تو مقصر بودی؟ آره؟
بهرام سرش را با ناراحتی تکان داد و گفت : آره...همه چی تقصیر من شد...
سعید با تعجب گفت : مگه چکار کردی؟!
- من کاری نکردم...
سعید نیشخندی زد و گفت : واسه کار نکرده مقصری؟!!
بهرام نفس عمیقی کشید و با کلافگی گفت :
- همش تقصیر اون دختره شد...
سعید : دختره؟! کدوم دختره...؟
بهرام : بهناز...بهناز یوسفی...
سعید : چقدر اسمش واسم آشناس...
بهرام : فکر کنم شاگردت باشه...
سعید بشکنی زد و با هیجان گفت : آها...آره...حالا یادم اومد...ولی چرا اون؟!
بهرام : باحرفای الکی ش دلربا رو بهم ریخت...
سعید : چه حرفهایی...؟!
بهرام : مدعی بود که من باهاش...
سعید : چی؟ چرا حرفتو خوردی...؟
بهرام با کلافگی خم شد و دستانش را پشت گردنش گذاشت و گفت : دلربا فکر کرد من بهش خیانت کردم...
سعید : چطور؟
بهرام : اون دختره خصوصی ترین چیزهای منو می دونست...حتی جای سوختگی که روی بدنم مونده...می دونی چیه سعید ؟ خودم هم کم کم داره باور میشه به دلربا خیانت کردم...
سعید : اون دختره چه جوری اینو فهمیده ؟!
بهرام : همینه که باعث ترسم شده...اگه من واقعا...
سعید حرف او را ناتمام گذاشت و گفت : بچه نشو بهرام...مگه میشه آدم کاری بکنه و یادش بره؟
سپس با بدجنسی ادامه داد : مخصوصا کار به این بزرگی...
بهرام براشفت و گفت : سعید...اذیت نکن...
سعید خندید و گفت : ببخشید...ولی آخه خیلی غیر منطقیه که تو با اون دختره بوده باشی و الان یادت نیاد...
- نمی دونم...شاید دچار یه جور فراموشی شدم...
سعید آهی کشید و گفت : بس کن .. .مگه تو چند سالته؟ اگه بخاطر نمی یاری خب بخاطر اینه که حتما اون کار رو نکردی...
- پس اون دختره از کجا فهمیده بود زیر سینه ام یه زخمه؟!
- نمی دونم چی بگم...
بهرام روی کاناپه جا به جا شد و گفت : دلربا خیلی ناراحت بود...هر چقدر ازش خواستم نره...گوش نکرد...
- نازشم کشیدی؟!
بهرام با تعجب گفت : چی؟!
سعید نیشخندی زد و گفت : مگه نمی دونی زنا اینو دوس دارن....
بهرام چیزی نگفت و در فکر فرو رفت...
سعید بلند شد و کمی در سالن قدم زد سپس با کنجکاوی پرسید :
- الان دلربا کجاس؟
بهرام سرش را پایین انداخت و گفت : نمی دونم...
- نمی دونی؟!
- خب...حتما خونه مامانش رفته....آخه اون که کسی رو اینجا نداره....
سعید جلو تر آمد و با تعجب گفت :
- یعنی میخوای بگی یه زنگ نزدی خونه مادرزنت و خبر بگیری؟!
بهرام با صدای خاموشی گفت : نه...
سعید با تمسخر گفت : منم جای دلربا بودم ولت می کردم...
بهرام ملتمسانه گفت : سعید...نمک رو زخمم نپاش...یه راهی جلوی پام بذار...بگو چکار کنم؟
سعید متوجه عکس هایی که روی میز کنارش بودند ، شد ، آنها را برداشت و نگاه کرد سپس گفت :
- معلومه که حسابی قلب زنت شکسته...چطور تونستی بهرام؟
بهرام تقریبا فریاد کشید :
- من کاری نکردم...!!!!
سعید خندید و گفت : باشه... یه کم آروم باش...ببینم تو چرا اینقدر عصبی شدی؟
بهرام با ناراحتی گفت : دلربا رفته...به نظرت باید چه جوری باشم؟ دارم دیوونه میشم...
سعید عکس ها را سرجایش گذاشت و گفت : فردا برو دنبالش...یه دسته گل قشنگ هم سر راه بخر...باید هر جور که می تونی دلشو بدست بیاری...
بهرام : فکر نکنم حتی بخواد منو ببینه...
سعید مقابل بهرام نشست و گفت : تو از کجا می دونی؟ دلربا خیلی دوست داره...فکر کنم تابحال منتظر بوده که بری دنبالش...
بهرام : اینطور فکر می کنی؟!
سعید : تو چرا اینقدر بی عرضه ای بهرام...؟ واقعا دارم شک می کنم که سر سوزنی به زنت علاقه داشته باشی...
بهرام با آشفتگی گفت : ولی من خیلی دوسش دارم...
سعید با تحکم گفت : پس بهش ثابت کن...
بهرام سرش را به نشانه تایید حرف سعید تکان داد سپس بلند تا برای او چایی بیاورد ، سعید دستش را گرفت و گفت : کجا داری میری؟
- میرم دو تا چایی بیارم...
- نمی خواد من دارم میرم...
سعید این را گفت و بدون کوچکترین حرفی از آنجا رفت ، بهرام دوباره روی کاناپه نشست سپس به ثانیه شمار ساعت دیواری نگریست ، تا فردا چند دور مانده بود....؟
دلربا کتاب داستانی که در دست برادرش بود را قاپید و گفت : بذار ببینم...داری داستان می خونی؟ مگه بهم قول نداده بودی واسه کنکور خوب درس بخونی؟
دانیال با شرمندگی به خواهرش که بالای سرش ایستاده بود نگریست و گفت : آجی فقط همین یه بار...
دلربا کتاب را به دست او داد و گفت : همیشه وقت داری از اینا بخونی...
-باشه...بذار اینو که تموم کردم دیگه می چسبم به درس هام...
-ببینیم و تعریف کنیم...
دانیال خندید و گفت : مطمئن باش...قول مردونه میدم...
دلربا لبخندی زد و درحالیکه روی سر برادرش دست می کشید گفت : باشه...
-آخه تو رو چه به درس ؟
دلربا به سمت صدا برگشت و با ناراحتی به خواهرش که وارد هال شده بود نگاه کرد ، دلبر متوجه ناراحتی او شد ولی بی توجه به حال او جلو آمد و محکم بر سر دانیال کوبید طوریکه دانیال آخ بلندی گفت و سرش را مالید ، دلربا با عصبانیت به سمت آنها رفت و دلبر را به گوشه ای هل داد سپس در حالیکه با نگرانی به سربرادرش نگاه می کرد خطاب به دلبر گفت :
-هیچ معلومه داری چکار می کنی؟!
دلبر دست به سینه شد و گفت : تو به این کارها کار نداشته باش...!!
دلربا با عصبانیت گفت : تو چکار به کار این بچه داری؟
-به این خرس گنده میگی بچه؟ خواهرشم ...هر جور که دلم بخواد باهاش رفتار می کنم...
دلربا بی آنکه چیزی بگوید ، دانیال را از جایبلند کرد و از او خواست تا به اتاقش برود سپس به دلبر گفت :
-فقط تو خواهرشی؟!
-آره...فقط من خواهرشم...تو از اول هم خواهرش نبودی...الانم اینجا اضافه ای...
-دلبر بس کن...تو مشکلت چیه؟
-هیچی...
دلبر این را گفت و آدامسی را که در دهانش بود ترکاند سپس تنه محکمی به دلربا زد و خانه را ترک کرد ، فرنگیس که از سرو صدای آنها متوجه ماجرا شده بود از آشپزخانه بیرون آمد و با شرمندگی گفت :
-به دل نگیر دلربا...نمی دونم چرا اینقدر عوض شده؟ همش به این بچه گیر میده...تو که نبودی خیلی بدتر بود ...از دیشب که اومدی یه کم آروم تر شده...
دلربا نیشخندی زد و گفت : الان به نظرت این آروم بود؟
فرنگیس خواست چیزی بگوید که صدای زنگ در بلند شد ، هردو با تعجب به ساعت دیواری که ده صبح را نشان می داد نگریستند ، دلربا درحالیکه به سمت حیاط می رفت گفت :
-مهمون داشتی؟!
-نه...
فرنگیس این را گفت و از دلربا خواست همانجا بنشیند تا او برود و ببیند چه کسی پشت درب است ...
مدتی کوتاه تا برگشتن فرنگیس گذشت وقتی از در وارد شد چهره اش کمی پریشان به نظر می رسید ، دلربا متوجه حالاو شد و با عجله بلند شد و خودش را به او رساند سپس درحالیکه نگران بود گفت :
-چی شد مامان؟ کی بود؟!
فرنگیس لبخند کمرنگی زد و گفت : با تو کار دارن...
-با من؟!
فرنگیس سرش را تکان داد ، دلربا به سمت پنجره رفت و داخل حیاط را نگریست سپس گفت : کیه؟
فرنگیس جلوتر آمد و با خوشحالی گفت : بهرام...
دلربا با ناراحتی سمت مادرش برگشت و گفت : بگو بره...
-یعنی چی که بره؟! اون شوهرته...
-من اینجور شوهر نمیخوام...
دلربا این را گفت و دوباره بغض کرد ، فرنگیس او را در آغوش گرفت و گفت:
-بخاطر تو اومده...
-من باهاش کاری ندارم...
-گفت تا وقتی که نیای از اینجا نمیره...
دلربا پوزخندی زد و با عصبانیت گفت : اینقدر اونجا وایسه تا علف زیر پاش در بیاد...
-دخترم...عصبانی نباش...توی زندگی اینجور چیزا پیش بیاد...تو باید صبور باشی...
-چرا همش من باید فداکاری کنم ؟ هان؟
فرنگیس آهی کشید و بی آنکه چیزی بگوید او را تنها گذاشت ، دلربا خیلی با خودش کلنجار رفت واقعا دلش میخواست بهرام را ببیند ولی غرورش جریحه دارشده بود ، نمی خواست ضعف خود را آشکار سازد ، سعی کرد بی تفاوت باشد و خودش را با چیزی سرگرم کند ولی نتوانست ، خودش هم نفهمید که چه شد به جلوی در رفت تا بهرام را ببیند...

دلربا در را به آرامی باز کرد و داخل کوچه را نگریست ، کسی را آنجا ندید ، صدای بهرام در گوشش طنین انداخت :
-دلربا...؟
به سمت صدا برگشت ، بهرام از روی جدول کناری بلند شد و مشتاقانه به سمت او آمد ، دلربا نگاهش را از او برگرفت و به آسفالت کف کوچه نگریست، بهرام لبخند کمرنگی زد و گفت : سلام...
دلربا چیزی نگفت ...
بهرام با مهربانی گفت : جواب سلام واجبه...
دلربا نگاه سردش را به او انداخت و گفت : واسه چی اومدی؟
بهرام با ناراحتی گفت : خب معلومه...واسه تو...
دلربا با بغض گفت : من نمیام ...تو برو...
بهرام با تعجب گفت : هیچ معلوم هس داری چکار می کنی؟! دلربا من بهت خیانت نکردم...چرا باور نمی کنی؟
دلربا چشمهایش را بست ، قطره ای اشک از گوشه چشمش سرازیر شد ، بهرام جلو تر آمد و سعی کرد دست دلربا را که روی در قرار داشت در دست بگیرد ، موفق هم شد ، دلربا هم هیچ اعتراضی نکرد ، بهرام صورتش را نزدیک تر آورد به راحتی می توانست گرمی نفس های دلربا را که روی صورتش می خورد حس کند ، دست او را در دست فشرد و با التماس گفت :
-برگرد...بخدا بدون تو نمی تونم...دلربا بخاطر هرکاری که کردم معذرت میخوام...منو ببخش فقط برگرد...خیلی سخته بدون تو...نمی تونم دووم بیارم...
دلربا چشمهایش را به آرامی گشود ، چشمهای بهرام هم خیس بود ، با ناراحتی گفت :
-بهم وفادار می مونی؟
بهرام با مظلومیت سرش را تکان داد و به لب های دلربا چشم دوخت ، دلربا تکانی خورد و سعی کرد دستش را از دست بهرام جدا کند ولی بهرام آنقدر محکم دستش را گرفته بود که نتوانست ، دلربا آهی کشید و گفت :
-باید فکر کنم...الان خیلی ناراحتم...
بهرام پریشان شد و گفت : فکر کنی؟ من شوهر تو هستم...ازت میخوام که برگردی...به حرفم گوش کن باشه؟
دلربا از لحن دستوری بهرام خوشش نیامد با اینکه در دل آرزو داشت همان لحظه همراه اوبرود ولی باز همان غرور مسخره در وجودش رشد کرد ، همیشه از اینکه کسی به کاری مجبورش کند متنفر بود برای همین هم عصبانی شد و گفت :
-نه...من نمیام...یه مدت تنهایی واسه هردومون بهتره...
-چرا داری اذیت می کنی؟ من که می دونم خیلی دوسم داری...بیا بریم دیگه...!
بهرام این را گفت و دست دلربا را کشید تا با خود ببرد ولی دلربا دستش را پس زد و از او فاصله گرفت سپس در برابر چهره متعجب بهرام با ناراحتی گفت :
-نه...من دوست ندارم...فهمیدی؟ باهات هم هیچ جا نمیام...
و بدون کوچکترین حرفی در را به روی او بست ، پاهایش سست شد وبا دردمندی پشت درب نشست و بی صدا گریست ...
در دلش غوغایی بود...تشنه عشق بود ولی بی دلیل خود را از آن محروم می کرد ، شانه هایش از دردی غریب تیر کشید ، خواست ضجه بزند و غمی که روی سینه اش سنگینی می کرد را با یک نفس بیرون دهد ولی صدایش بیرون نمی آمد ، خسته از عشق و باز حریص عشق...بی نیاز یک نگاه و باز محتاج نگاهی که دلش را بلرزاند ...
فرنگیس با ناراحتی به ایوان آمد و دلربا را درحال گریه دید ، فهمید که هیچ چیز تغییر نکرده است ، سرش را با افسوس تکان داد ، دلربا زیر لب گفت :
-خیلی دوسش دارم...خدایا ..من خیلی دوسش دارم...
و نگاه غمبارش را به آسمان دوخت...
ولی آنطرف در ، بهرام هم حال بهتری از او نداشت ، مدام صدای دلربا در گوشش تکرار می شد :
" نه...من دوست ندارم...فهمیدی؟ "
شانه های بهرام لرزید و اجازه داد ابرهای غمگین آسمان نگاهش ، شروع به باریدن کنند ، دسته گلی که تمام مدت پشتش پنهان کرده بود بیرون آورد و با ناراحتی به آن نگریست ، چه گل های رز قشنگی بود ...
همیشه اینطور ناامید می شد و دیگر تلاش نمی کرد ، مار سیاه ناامیدی دستش را گزید، دسته گل از دستش رها شد و روی آسفالت کوچه افتاد ، نگاهش را به گل هایی دوخت که با شوق فراوان انتخاب کرده بود ، چقدر دقت کرده بود که هیچ کدام از گل ها پژمرده نباشند...
و حالا دیگر هیچ چیز برایش اهمیت نداشت ، احساس کرد که دیگر برای دلربا ارزشی ندارد حتی ارزش بخشیده شدن...
با گام هایی سنگین به سمت ماشینش رفت ، نگاهش را برای بار آخر به در خانه آنها دوخت شاید هنوز هم امیدوار بود که دلربا در را باز کند و به سمتش بدود ... 5 دقیقه...10 دقیقه...یک ساعت گذشت...در هیچ تکانی نخورد...چند بچه که در حال بازی بودن دسته گل را روی زمین دیدند و آن را برداشتند و با شیطنت آن را پرپر کردند...
بهرام زیر لب گفت : دلربا...خیلی ظالمی...!
و بی آنکه بخواهد ثانیه ای دیگر را در آنجا معطل کند سوار ماشین شد و با نهایت سرعت از آنجا دور شد ، چند ساعتی در خیابانها رانندگی کرد ، همش در فکر این بود که چطور عشقشان آنطور رنگ باخته بود...
در بهت بود و نیاز به سیلی محکمی برای بیداری داشت...شاید گذر روزها کمک می کرد تا بتواند این جدایی ناخواسته را باور کند ...دلش برای گرمای آغوش مادرش تنگ شده بود....همیشه وقتی به او احتیاج داشت یادش می افتاد و الان دقیقا زمانی بود که باید مادرش را می دید ، جلوی خانه مادرش پارک کرد و به سمت در رفت ، لحظه ای ایستاد ...بعد از گذشت دو سال چه چیز برای گفتن داشت؟ اینکه از عشق سر خورده شده است؟ شاید مورد تمسخر قرار می گرفت و بارها شماتت می شد ولی برایش مهم نبود...
فقط میخواست از خانه ای که پر از خاطرات دلربا بود رهایی یابد و اینجا بهترین مکان برای آرامشش بود ...بنابراین بدون کوچکترین معطلی در را به صدا درآورد ، به داخل آیفون تصویری که مقابلش بود خیره شد ، منتظر بود تا صدای پیروزمندانه مادرش را بشنود که بگوید :
" خب...می بینم که سرت به سنگ خورده و به حرفهای من رسیدی...حالا بگو ببینم از اینکه دوسال از جوونیت رو بیخود هدر دادی چه حسی داری؟!"
ولی بدون اینکه کوچکترین صدایی بشنود ، در خانه برایش باز شد ، با تعجب به داخل رفت از مادرش بعید بود که بدون گوشه و کنایه اجازه دهد داخل شود ، به سالن که رسید ، از تعجب سرجایش خشک شد ، نیلوفر در گوشه ای از سالن ایستاده بود و به او لبخند می زد ...
بهرام با تعجب گفت : نیلو؟! تویی؟
نیلوفر جلو آمد و گفت : معلومه که خودمم...نکنه شک داری...؟
ادامه دارد...


نوشته شده توسط حسین اکرمی در جمعه 29 مهر 1390

نظرات ()

رمان عاشق بودیم-قسمت بیست و ششم
مرتبط با : رمان های الهام.الف


قسمت بیست و ششم


بهناز از روی پاگرد بلند شد و شالش را جلوتر آورد ، آرنجش درد گرفته بود کمی آن را مالید و درحالیکه زیر لب به بهرام فحش می داد از پله ها پایین رفت ، در ورودی به کوچه را باز کرد و با قدم هایی شمرده جلو تر رفت ، اطراف را خوب نگریست ، برای راننده ماشینی که آن طرف تر بود دست تکان داد و منتظر شد تا او ماشین را روشن کند و به آن سمت بیاید.
وقتی سوار ماشین شد بی آنکه چیزی بگوید دستش رابه نشانه خواستن پول تکان داد و منتظر ماند تا سعید بسته اسکناسی در کف دستش بگذارد ولی وقتی این انتظار طولانی شد با تعجب به او نگریست و گفت :
- اِ...چرا اذیت می کنی؟ پولمو بده میخوام برم...
سعید عینک دودی که بر چشم داشت را درآورد و گفت : اول بگو چی شد...
بهناز خندید و گفت : چی میخواستی بشه؟! همونجور که خودت میخواستی شد...
- دلربا باور کرد؟
- آره...چه جورم!!.. دلم واسه این بهرام بیچاره سوخت...مونده بود من از کجا فهمیدم زیر سینه ش زخم سوختگیه...
- خوبه...
سعید این را گفت سپس خم شد و از داشبورد ماشین یک بسته اسکناس بیرون آورد و روی پای بهناز انداخت ، بهناز جیغ کوتاهی کشید و گفت :
- اینکه زیادتر از قرارمونه...
- بردارش و برو...
بهناز بسته اسکناس را برداشت و داخل کیفش گذاشت خواست از ماشین پیاده شود که ناگهان چیزی به فکرش رسید ، به سمت سعید برگشت و گفت :
- یه سوالی واسم پیش اومده...
سعید با جدیت گفت : بپرس...
بهناز نیم نگاهی به سعید انداخت و گفت : تو از کجا می دونستی زیر سینه بهرام زخمه؟ هان؟
سعید نیشخندی زد و گفت : نمیگم تا بمونی توی خماری...
بهناز اخم کرد و گفت : بگو دیگه...وگرنه امشب خوابم نمیره...!!
سعید پوزخندی زد و گفت : جالبه...بین اون دو تا رو بهم زدی... اونوقت اگه من فقط اینو نگم خوابت نمی بره؟ ببینم اصلا چیزی به اسم وجدان داری؟!
بهناز از خنده ریسه رفت و گفت : ببینم ...مثلا الان تو خیلی عذاب وجدان داری؟
- نه...من ندارم.
- پس چرا من داشته باشم...هان؟
سعید آهی کشید و گفت : چرا عذاب وجدان داشته باشم؟ ! من فقط میخوام چیزی که حق منه رو از بهرام پس بگیرم...
- حالا نگفتی...از کجا جای اون سوختگی رو می دونستی؟
- اون موقع که بهرام دچار سوختگی شد...من باهاش بودم...ما تقریبا از بچگی با هم بزرگ شدیم!
- ایول...خیلی زرنگی ...ها...
- می دونم...حالا برو بیرون.
سعید این را گفت و با ناراحتی سرش را روی فرمان گذاشت ، بهناز با کنجکاوی پرسید :
- راستی...استاد چرا دیگه نمی یای سر کلاس هات؟
سعید سرش را بلند کرد و با ناراحتی به بهناز که در ماشین را باز کرده بود نگریست سپس گفت :
- استاد؟ چند روزی بود کسی منو اینجوری صدا نزده بود...آره...من استاد یار بودم...ولی الان دیگه نیستم!
- چرا؟!! دیگه نمیای دانشگاه؟
سعید سرش را پایین انداخت و گفت : استاد بودن فداکاری ، گذشت وصداقت رو می خواد که...من هیچکدومشون رو ندارم!!
-ایول...ایول...اینو راست گفتی!!
بهناز این را گفت و بعد با صدای بلند خندید ، سعید عصبانی شد و گفت : از ماشین من برو بیرون...
بهناز ساکت شد و گفت : باشه...حالا چرا داد می زنی؟
و از ماشین پیاده شد و رفت ، سعید احساس می کرد قلبش در حال ایستادن است ، رمقی نداشت ، نمی دانست از اضطراب است یا نه...
دست و پاهایش مور مور شد ، به زحمت توانست بوق ماشین را به صدا درآورد ، بهناز که چند قدمی از ماشین دور شده بود با شنیدن صدای بوق ، هراسان به سمت ماشین برگشت و خم شد تا از پنجره نیمه باز آن ، داخل را ببیند . چهره سعید مانند گچ سفیده شده بود ، بهناز با نگرانی گفت : ای وای...چی شد یکدفعه؟ حالت خوبه؟
سعید سرش را به آرامی تکان داد و با رنجی که درصدایش کاملا مشهود بود گفت : دلربا....دلربا خیلی گریه کرد؟!
بهناز آهی کشید و گفت : آره...دلم براش سوخت...بیچاره نمی تونست باور کنه...
سعید نگاهی به در خانه آنها انداخت و گفت : وقتی از اون خونه واسه همیشه بیرون بیاد...مال منه!!
بهناز نیشخندی زد و گفت : یه نصیحت دوستانه بهت می کنم...از دلربا دست بکش...!!
سعید با عصبانیت به بهناز نگریست و گفت : دست بکشم؟!! واسه چی؟
بهناز آهی کشید و گفت : اون دو تا خیلی همدیگه رو دوست دارن...به همدیگه عشق می ورزن...تو هم می تونی مثل بهرام به اون عشق بورزی؟
سعید بادی در غبغب انداخت و با لحنی از خود راضی گفت : من بیشتر از بهرام دوستش دارم...بهرام فقط عاشق چشمهای اونه...ولی من همه چیز دلربا رو دوس دارم...می فهمی؟ همه چیز...
بهناز با بدجنسی خندید و گفت : حتی سادگی ش؟
سعید بدون آنکه چیزی بگوید با حرکت سر از بهناز خواست عقب برود ، سپس پایش را روی پدال گاز گذاشت و با نهایت سرعت از آنجا دور شد ، بهناز دور شدن ماشین را نگریست وقتی ماشین در انتهای کوچه از نظرش ناپدید شد زیر لب گفت :
- این دیگه چه مدل دوست داشتنه...
سپس همانطور که به سمت خیابان قدم بر می داشت با خود زمزمه کرد :
ای آرزوی تشنه به گرد او
بیهوده تار عمر چه می بندی؟
روزی رسد که خسته و وامانده
بر این تلاش بیهوده می خندی...
آن کس را که تو می جویی
کی خیال تو به سر دارد
بس کن این ناله و زاری را
بس کن او یار دگر دارد...
***
- دلربا خواهش می کنم...اینکار رو نکن.
بهرام این را گفت و با ناراحتی به دلربا که لباس های روی تخت را در چمدان اش می گذاشت نگریست ، از موقعی که بهناز رفته بود حتی یک کلمه هم با بهرام سخن نگفته بود ، یک راست به اتاق خواب رفته بود و مشغول بستن چمدانش شده بود ، بهرام دستش را روی در چمدان گذاشت و با التماس گفت :
- بچه نشو دلربا...!!
- راحتم بذار بهرام...
دلربا این را گفت و دست بهرام را پس زد ، بقیه لباس هایش را برداشت و در داخل چمدان گذاشت سپس مانتویی پوشید و درحالیکه روسری به سر می گذاشت گفت :
- من دارم میرم...
بهرام با ناراحتی روی تخت نشست و گفت : کجا داری میری؟!
- خونه مامانم...
بهرام نیشخندی زد و گفت : دلربا بس کن...واسه موضوع پیش پا افتاده ای مث این مامانت رو ناراحت نکن...
دلربا برآشفت و گفت : پیش پا افتاده؟! بهناز با حرفاش ثابت کرد که...
و از ناراحتی و شرم صدایش روی به خاموشی رفت ، نگاه ملامت باری به بهرام انداخت و به سمت چمدانش رفت تا آن را بردارد که بهرام زودتر از او چمدان را به دست گرفت .
بهرام : دلربا نرو...
دلربا : دیگه نمی تونم با یه خیانتکار زیر یک سقف بمونم...
بهرام : من بهت خیانت نکردم...دلربا من همیشه بهت وفادار بودم...من دوستت دارم...عشق من الکی نیس...بهم اطمینان کن...
دلربا : دیگه نمیشه...فهمیدی بهرام؟ دیگه کوچکترین اعتمادی بهت ندارم...حالا هم از سر راه من کنار برو...
بهرام : نمی ذارم بری...چون باید اینجا بمونی...اون کسی که باید بره منم...پس بمون.
بهرام به سمت در اتاق خواب رفت و خواست بیرون برود که بغضی که گلوی دلربا را تاکنون می فشرد ، شکست و صای هق هق گریه اش اتاق را پر کرد ، بهرام با پریشانی به سمتش آمد و او را در آغوش گرفت سعی کرد آرامش کند ولی دلربا او را از خودش جدا کرد و با ناراحتی گفت :
- برو اونور...دیگه هم به من دست نزن!
بهرام با ناباوری به زن عصبی و دل شکسته ای که رو به رویش نشسته بود و با نفرت به او خیره شده بود نگریست ، هرگز فکر نمی کرد با چند جمله ، زندگی مشترکشان آنطور در خطر بیفتد ، ناراحت بود ولی نه بخاطر حرفهایی که بهناز به او نسبت داده بود بلکه به این خاطر که دلربا دیگر او را باور ندشت و تمام ذهنش از حرفهای آن زن فریبکار پر شده بود ، بهرام که متوجه حال دلربا شده بود دیگر برای نگه داشتن او مقاومتی نکرد و خیلی راحت اجازه داد تا او چمدان ش را بردارد و از اتاق بیرون برود ، دلربا وقتی که داشت می رفت سوئیچ ماشین را روی عسلی کنار در گذاشت و گفت :
- نگاه کن...چیزی که مال تو باشه نبردم...فقط...
و خیلی آرام دستش را روی شکمش گذاشت و کمی فشرد ، بهرام که سرش را پایین انداخته بود متوجه منظور او نشد ،دلربا بی آنکه چیزی بگوید خانه را ترک کرد.
بهرام آنقدر ناراحت بود که فکرش درست کار نمی کرد ، نمی دانست که باید چکار کند ، همانجا در سالن نشست و به در خانه خیره شد ، شاید مهربانی ای که از دلربا سراغ داشت آنطور او را به خواب غفلت فرو برده بود طوریکه حتی برای یک لحظه هم فکر نکرد شاید دلربا با قدم هایی شمرده در کوچه براه افتاده به این امید که او به دنبالش بیاید و دستان سردش را دوباره در دستش بگذارد و باز با همان ندامت بگوید : دلربا نرو...
بهرام در جایش کوچکترین تکانی نخورد مانند عروسک خیمه شب بازی شده بود که عروسک گردانش را گم کرده بود و بی او اراده کوچکترین حرکتی نداشت .زمان گذشت وهیچ صدای پایی در سکوت راه پله طنین ننداخت ، باد وزیدن گرفت و خود را به پنجره ها کوباند ، گویی کسی با مشت به قلب بهرام می کوبید...
سالن در تاریکی شب فرو رفته بود ، بهرام گوشه ای از سالن نشست و اجازه داد اشک هایی که به ندرت کسی آنها را می دید یکی یکی از چشمانش سرازیر شود ، دلش برای دلربا تنگ شده بود ، چند بار خودش را ملامت کرده بود که چرا اجازه داد دلربا به همین راحتی خانه را ترک کند ، به پاهای لرزانش نگریست ، ضربه محکمی برآنها زد و گفت :
- حالا که خوب شدید چرا ...چرا تکون نخوردید؟
و با ناراحتی چشمهایش را بست ، صدای زنگ تلفن در سالن پیچید ، بهرام چشمهایش را گشود و با اشتیاق به سمت آن رفت ، گوشی را برداشت و با هیجانی که در صدایش بود گفت :
- دلربا؟؟....می دونم تویی...منو ببخش...برگرد خونه...باشه؟ بگو که برمی گردی...
و منتظر ماند تا صدای دلربا را از آنطرف بشنود ولی هر چقدر منتظر ماند صدایی نشنید ، چند لحظه بعد صدای بوق آزاد به گوشش رسید ، با نا امیدی گوشی را سر جایش گذاشت و بلند شد تا کمی در بیرون قدم بزند ، خیابانها نسبتا خلوت بودند ، بی هدف راه می رفت و فقط به اتفاقاتی که امروز افتاده بود فکر کرد ، نمی دانست که چقدر مقصر است ولی می دانست که دلربا بی تقصیر است...
چیزی که خیلی ناراحتش می کرد این بود که دلربا اطمینانش را نسبت به او ازدست داده بود و این دردمندانه ترین ضربه ای بود که بهناز به زندگیشان وارد کرده بود ...
بهرام آهی کشید و با کلافگی دستی بر پشت گردنش کشید ، نگاهش به کیوسک روزنامه فروشی که هنوز داخلش روشن بود افتاد ، با قدم هایی خسته خودش را به آنجا رساند ، مرد مسنی که داخل کیوسک نشسته بود با دیدن چهره پریشانش جلو آمد و با تعجب گفت :
- چیزی شده جوون؟!
بهرام شانه هایش را بی تفاوتی بالا انداخت و با چشمان قرمز و پف کرده اش داخل کیوسک را برانداز کرد سپس اشاره ای به پاکت سیگاری که دیده بود کرد و گفت :
- یکی از اینها بهم بده...
مرد بی آنکه چیزی بگوید ، پاکت سیگار را به دست بهرام داد و منتظر شد تا او پولش را پرداخت کند ، بهرام بی توجه به نگاه منتظر مرد ، سیگاری بیرون آورد و روشن کرد، پک محکمی به آن زد ناگهان نفسش گرفت و دچار سرفه های پی در پی شد ، مرد که رفتار او را زیر نظر داشت گفت :
- جوون ، یه لحظه بیا اینجا...
بهرام درحالیکه اشک از چشمانش راه افتاده بود جلوتر آمد و درحالیکه هنوز سرفه می کرد گفت : بله حاجی؟ چی شده؟!
مرد نگاهی به پاکت سیگار در دست او انداخت و گفت : اونو بده من..
- واسه چی؟!
- بده من...کار دارم...
بهرام پاکت را به مرد برگرداند و منتظر شد تا او علت کارش را توضیح دهد ، مرد تا پاکت را گرفت آن را در یکی قفسه هایش گذاشت و گفت :
- حالا برو...
بهرام با تعجب گفت : سیگارم؟! سیگارم رو بده...
مرد نگاه مهربانش را به او دوخت و گفت : برو...
بهرام برآشفت و گفت : یعنی چی؟! سیگارم رو بده ببینم...
مرد خندید و گفت : سیگارت؟! تو که واسش پولی ندادی...
بهرام سرش را تکان داد و دست به جیب شد تا پول سیگار را بپردازد ،چند اسکناس از جیبش بیرون آورد و به سمت مرد گرفت ، سپس با کلافگی گفت :
- بیا اینم پول...حالا سیگارم رو بده...
مرد ابروانش را بالا انداخت و گفت : نمیدم....پولت هم واسه خودت نگه دار...
بهرام عصبانی شد و گفت : یعنی چی که نمیدی؟ تو سیگار داری اونجا و من میخوام...
مرد با تحکم گفت : به تو نمی دم...
بهرام با عجز گفت : اذیت نکن...بده دیگه...
مرد با ناراحتی گفت : مشکلت چیه؟
بهرام سرش را بالاتر گرفت و مستقیم در چشمان مرد خیره شد سپس گفت : من مشکلی ندارم...
- معلومه که تابحال سیگار نکشیدی...الانم نکش...آرومت می کنه ولی دردت رو دوا نمی کنه...
بهرام فریاد زد : تو به اینکارها چکار داری؟! سیگار میدی یا نه...؟
مرد اخم کرد و گفت : گفتم که ...واسه تو سیگار ندارم...
بهرام زیر لب چیز نامفهومی گفت سپس با ناراحتی از آنجا دور شد ، مرد درحالیکه مشغول جمع آوری مجلات درون کیوسک بود با خود گفت :
- یه روز بخاطر همین ازم تشکر می کنی...
بهرام یک ساعتی را در خیابانها گشت و وقتی که به خانه رسید بسیار خسته و کلافه بود ، چراغ ها را روشن کرد و به آشپزخانه سر زد ، در یخچال را باز تا چیزی بخورد بلکه گرسنگی را فراموش کند ولی چیزی که بتواند جای یک وعده غذای گرم را بگیرد پیدا نکرد ، دوباره به سالن برگشت ، پریشان به نظر می آمد ، با تردید به سمت تلفن رفت وشماره ای گرفت ، با شنیدن صدای سعید بی آنکه یک لحظه به حرفهایی که در آخرین دیدارشان به او زد فکر کند گفت :
- سعید...منم...
سعید : چی؟! بهرام...؟ چطور شد یاد من افتادی؟ فکر کردم دیگه دوستیمون تموم شده...
- می دونم...می دونم اونروز باهات بد حرف زدم...
سعید : نکنه چیزی رو از قلم جا انداختی؟ هان؟ خب آخرین حرفت رو هم بزن و راحتم بذار...
- تو رو خدا...این حرف رو نزن...واقعا متاسفم...شرمنده ام...اونروز عصبی بودم...
سعید : هر تهمتی که تونستی بهم زدی...حالا میگی شرمنده ای؟! می دونی چقدر سخت بود اون حرفها رو از دهن تو بشنوم...
- گفتم که...واقعا شرمنده ام...ولی الان تو باید همه چی رو فراموش کنی...باید...
سعید : اونوقت چرا؟!!
- من بهت احتیاج دارم سعید...
سعید : می دونی چیه بهرام ؟! منم خیلی شرمنده ام ، چون الان اصلا وقت ندارم که در اختیار یکی مث تو بذارم...
- سعید ...خواهش می کنم...من خیلی تنهام!!
سعید : تنها؟! ببینم مگه همسر عزیزت پیشت نیس؟
- نه...اون منو ترک کرده...
صدای خنده سعید در گوش بهرام پیچید و باعث شد بیشتر ناراحت شود ، با التماس گفت :
- تو رو خدا بس کن...
سعید : پس بگو...دلربا ولت کرده که یاد من افتادی آره؟
- سعید بیا اینجا...دارم دیوونه میشم...باید با یکی حرف بزنم...
سعید : چقدر بهت گفتم اون دختره بدرد تو نمی خوره؟ هان؟...حالا می بینی ...به یکسال نکشید که ولت کرد و رفت...
بهرام آهی کشید و گفت : نه نه...تقصیر منه...من باعث شدم بره...
سعید : چی؟! تقصیر تو؟ درست حرف بزن ببینم چی میگی؟
- فقط بیا اینجا ...باشه؟
سعید : باشه...
- ممنونم...واقعا ممنونم...
سعید : ما مث برادریم...بردارها باید هوای هم دیگه رو داشته باشن...
بهرام حرف او را با حرکت سر تایید کرد سپس گوشی را گذاشت ...
***
دانیال دست از غذا خوردن کشید ، به بشقاب مادرش نگریست ، غذایش دست نخورده مانده بود .
با ناراحتی گفت :
- مامان ...دلربا چرا تنها اومده؟!
فرنگیس آهی کشید و بی آنکه ناراحتی اش را بروز دهد لبخند گرمی زد سپس گفت :
- آقا بهرام رفته ماموریت...دلربا چون تنها بود اومد پیش ما...
دلبر نیشخندی زد وگفت : ماموریت...!!
سپس از سر سفره شام بلند شد ، فرنگیس با ناراحتی خطاب به او گفت : تو چته؟!
دلبر دست به کمر ایستاد و گفت : چرا به این بچه دروغ میگی؟
فرنگیس با حرکت چشم و ابرو از دلبر خواست چیزی نگوید ولی دلبر بدون توجه به اشاره مادرش رو به دانیال که با تعجب آنها را می نگریست کرد و گفت :
- می دونی چرا تنها اومده؟ واسه اینکه با بهرام جون دعواش شده...فکر کنم بخوان از همدیگه جدا بشن...
فرنگیس با عصبانیت گفت : بسه دیگه...!!!
دلبر پوزخندی زد و گفت : ممنون مامانی...شام خوشمزه ای بود!
و بی آنکه متوجه تاثیر حرفش روی دانیال باشد به اتاقش رفت ، دانیال بغض کرده بود و فرنگیس علت ناراحتی او را می دانست ، دانیال به قدری بهرام را دوست داشت که جدا از اینکه شوهر خواهرش بود ، او را به چشم برادر بزرگش می دید و حالا که خواهرش با بهرام دعوا کرده و به حالت قهر به خانه برگشته ، ناراحت بود ، فرنگیس کنار او نشست و دستی بر موهایش کشید و با مهربانی گفت :
- دلربا فقط یه کم خسته بود...
دانیال با تعجب گفت : خسته؟! از آقا بهرام ...؟
فرنگیس لبخند تلخی زد و گفت : گاهی وقتا آدمها از هم خسته میشند...اونوقت سعی می کنند یه مدت از هم دور باشن...تا بتونن راحت فکر کنند و درست تصمیم بگیرند...
- چه تصمیمی؟!
دانیال این را گفت و نگاه منتظرش را به لب های مادرش دوخت ولی فرنگیس چیزی نگفت ، آرام از جایش بلند شد و از هال بیرون رفت ، دلربا روی ایوان نشسته بود و گریه می کرد ، فرنگیس به آرامی به سمتش رفت و کنارش نشست ، شانه هایش را نوازش کرد و گفت :
- امشب برمی گردی؟
دلربا اشک هایش را پاک کرد و گفت : نه...واسه چی برگردم؟! می بینی که ... حتی یه زنگ نزد ببینه من سالم رسیدم یا نه...وقتی من نباشم بهرام خیلی راحت تره...
فرنگیس با ناراحتی گفت : این حرفو نزن دخترم...بهرام تو رو خیلی دوست داره...
دلربا بغض کرد و گفت : آره...منو خیلی دوس داره...همونجور که کسای دیگه رو هم خیلی دوس داره....
ادامه دارد...




نوشته شده توسط حسین اکرمی در پنجشنبه 28 مهر 1390

نظرات ()

رمان عاشق بودیم-قسمت بیست و پنجم
مرتبط با : رمان های الهام.الف


قسمت بیست و پنجم



بهرام چشمانش را به آرامی گشود ، گردنش خشک شده بود ، سرش را به آرامی از روی میز بلند کرد سپس خمیازه ای کوتاه کشید و با چشمان پف کرده اش به اطراف نگریست ، تازه یادش آمد در کتابخانه است ، به چراغ مطالعه ای که روشن مانده بود نگریست ، کاغذ های روی میز را مرتب کرد و گوشه ای گذاشت ، چراغ مطالعه را خاموش کرد و بلند شد تا پنجره را باز کند ، سرش را به آرامی از پنجره باز بیرون برد، خنکای باد شهریور ماه به صورتش شادابی بخشید و آثار خستگی صورتش را کمرنک تر کرد ، به رهگذرانی که در این وقت صبح در خیابان گذر می کردند نگریست ، با خودش گفت :
-یعنی شما هم مث و من دلربا دیشب رو بهتون سخت گذشته؟!
و با این فکر ، نگرانی به سراغش آمد ، تمام دیشب را در کتابخانه گذرانده بود بی آنکه برای لحظه ای هم که شده به زنش سر بزند، بدون آنکه لحظه ای معطل کند از اتاق بیرون رفت ، وقتی به اتاق خواب رسید متوجه در باز آن شد ، داخل آن را نگاه کرد ولی دلربا را آنجا ندید ، با نگرانی اسم او را صدا زد ومنتظر شنیدن پاسخی شد .
-من اینجام...
صدای دلربا را از داخل آشپزخانه شنید و با عجله به آن سمت رفت ، وقتی وارد آشپزخانه شد دلربا به استقبالش آمد و با مهربانی دستهایش را گرفت و از او خواست پشت میز بنشیند تا برایش چای بریزد ، بهرام به میز صبحانه نگریست و با شرمندگی گفت :
-منو ببخش که دیشب تنهات گذاشتم...
دلربا دو فنجان چایی که در دستش بود را روی میز گذاشت و درحالیکه بسیار آرام به نظر می رسید گفت :
-عیبی نداره...فرصتی شد که به حرفات فکر کنم...
بهرام با کنجکاوی پرسید : کدوم حرفها؟!
دلربا چایی اش را شیرین کرد و درحالیکه روی نان مربا می مالید گفت : اینکه گفتی من بدبین شدم...
بهرام با تعجب به دلربا نگریست و منتظر ماند تا او حرفش را ادامه دهد ، دلربا جرعه ای از چای نوشید و گفت :
-آره...من بهت بدبین شدم...می دونی چرا؟
بهرام با درماندگی گفت : نه...ولی خیلی دوس دارم بدونم.
دلربا نگاه غمگینش را به چشمان بهرام دوخت و گفت :
-بخاطر اینکه همش فکر می کنم بعد از اون قضیه نقشه منو و سعید دیگه اونقدر که قبلا دوسم داشتی ...نداری...
-چرا این فکر رو کردی؟!
دلربا نفس عمیقی کشید و چشمانش را آرام بست زمزمه کنان گفت :
-حس می کنم هنوزم حرفامو باور نداری...انگار همش منتظر اینی که یه بهونه ای پیدا بشه و کاری که نکردم رو به روم بیاری...
-نه این درست نیست...
دلربا چشمانش را گشود و بی آنکه به چشمان نگران بهرام نیم نگاهی بکند گفت : ولی واقعیت داره...
بهرام خودش را روی صندلی جلوتر کشید و گفت : ولی خودت خوب می دونی که چقدر دوست دارم...
دلربا چیزی نگفت ، بهرام پوزخندی زد و گفت : برعکس...این منم که فکر می کنم تو عوض شدی...
دلربا با ناراحتی گفت :
-من همونم که بودم...
-پس چرا اعتمادت رو بمن از دست دادی ؟ هان؟
دلربا با اعتراض گفت : مگه تو جایی واسه اعتماد باقی گذاشتی؟!
بهرام آهی کشید و برای اینکه خودش را مشغول کرده باشد تکه نانی برداشت و به حالت عصبی مشغول خوردن صبحانه اش شد ، دلربا با تردید به او نگریست ، سپس من من کنان گفت :
-وقتی...وقتی ازت ...پرسیدم ...که...بهناز رو بازم دیدی...گفتی نه...اگه اون عکس ها نبود...
بهرام برآشفت و نگذاشت دلربا سخنش را تمام کند :
-اگه نبود چی؟ نمی فهمیدی بهت دروغ گفتم؟
دلربا گوش هایش را گرفت و با التماس گفت : بهرام سرم داد نکش...
بهرام دستش را روی پیشانی گذاشت و با کلافگی به چهره هراسان دلربا نگریست بعد با لحن آرام تری گفت :
-من بهت نگفتم که اونو دیدم درست....اگه اون عکس ها نبود باز هم می گفتم که ندیدمش...می دونی چرا؟ چون تو روی اون زن حساسی...نمی خوام واسه زن بی ارزشی مث اون ، تو رو ناراحت کنم...
دلربا نیم نگاهی به بهرام کرد و گفت : پس چرا با اون توی کافی شاپ بودی؟
بهرام جرعه ای از چایی اش نو شید و گفت :
-بخاطر اینکه اون می خواست درباره تو باهام حرف بزنه...منم کنجکاو شدم ولی بعد فهمیدم که کار بخصوصی نداشته...فقط میخواسته خوش بگذرونه...اون موقع هم حاضرم قسم بخورم یه ثانیه هم معطل نکردم و زود از اونجا رفتم...
-باشه...
بهرام لبخند کمرنگی زد و با امیدواری گفت : باشه؟! یعنی دیگه باور کردی؟!
دلربا با ناراحتی گفت : وقتی بهناز هم همین رو بگه باور می کنم...دیگه باید برسه...
بهرام با تعجب گفت : چی؟! بهناز؟!!! مگه داره میاد اینجا...؟
دلربا با بغض گفت : صبح بهش زنگ زدم و گفتم بیاد که کارش دارم...
-پس یعنی میخوای حرفای اونو باور کنی؟!!
-حرفهای جفت تون روگوش می کنم...
بهرام با کلافگی سرش را روی میز گذاشت و گفت : اون زن قابل اعتماد نیست...
دلربا خواست چیزی بگوید که صدای آیفون در سالن پیچید ، بهرام سرش را از روی میزبلند کرد و گفت : اومد...؟
دلربا بدون آنکه چیزی بگوید به سالن رفت ، چند دقیقه بعد صدای خنده بهناز از سالن به گوشش رسید ، بلند شد و با عصبانیت از آشپزخانه خارج شد...

بهرام وارد سالن شد ، بهناز روی کاناپه لم داده بود و آدامس می جوید با دیدن او بلند شد و به دلربا که ساکت گوشه ای نشسته بود گفت : فکر کردم خونه تنهایی...
دلربا جلوتر آمد و گفت : می بینی که...
و به بهرام اشاره کرد ، بهناز بار دیگر به بهرام نگریست می توانست آتش خشمی که در چشمان او شعله ور بود را ببیند ، دچار اندکی ترس شد به دلربا نگریست و درحالیکه صدایش به وضوح می لرزید گفت : دلربا چی شده؟! چرا شوهرت اینجوری بمن نیگاه می کنه...؟
دلربا خواست چیزی بگوید که بهرام دستش را به نشانه سکوت بالا برد و مانع حرف زدن او شد سپس رو به بهناز کرد و گفت :
- بگو ببینم واسه چی اون عکس ها رو فرستادی...هان؟
بهناز درحالیکه بسیار متعجب به نظر می رسید گفت : عکس ها؟
و بعد نیم نگاهی به دلرباانداخت وگفت : شوهرت درباره چی حرف می زنه...؟!!کدوم عکس...؟
بهرام با حرص گفت : یعنی واقعا نمی دونی؟!
بهناز با ناراحتی گفت : نه...اینجا چه خبره؟
بهرام گفت: الان می فهمی...
سپس با عصبانیت به طرف میزی که پاکت عکس ها روی آن قرار داشت رفت ،بهناز درحالیکه سعی می کرد به دلربا نزدیک تر شود گفت : چرا اینقدر عصبیه؟!
و به دلربا نگریست ، دلربا دست به سینه شد و بی آنکه جواب او را بدهد به سمت بهرام رفت ، بهرام عکس ها را از پاکت درآورد و مقابل پای بهناز انداخت سپس گفت : ببینم حالا فهمیدی یا نه...؟
بهناز خم شد و چند تا از عکس ها را برداشت و خوب نگاه کرد ، دلربا با پریشانی گفت :
- بگو با شوهر من اینجا چکار می کنی هان؟
بهناز نگاهش را از عکس ها برگرفت و گفت : خب داریم حرف می زنیم...
بهرام با کلافگی به سمت دیگری رفت ، دلربا یکی از عکس های روی زمین را برداشت و گفت : درباره چی حرف می زدید؟! اصلا چرا باید با شوهر من حرف بزنی ؟ هان؟!!
بهناز خندید و با تمسخر گفت : چرا از من می پرسی؟!
دلربا با عصبانیت گفت : پس از کی بپرسم؟
- از شوهر عزیزت...
بهناز این را گفت و به بهرام که از دور به آنها می نگریست و بسیار پریشان و عصبی به نظر می آمد نگریست ، دلربا با کنجکاوی گفت :
- چرا؟!
بهناز پوزخندی زد و گفت : واسه اینکه خودش بهتر می دونه...
دلربا با نگرانی به سمت بهرام رفت و گفت : بهناز میگه تو بهتر می دونی...
بهرام برآشفت و گفت : چرند گفته...
و به سمت بهناز رفت ، بهناز که متوجه عصبانیت او بود با ترس سمت کاناپه رفت و سعی کرد طوری بایستد که کاناپه سدی بین او و بهرام شود. بهرام با صدای بلند سر او داد کشید و گفت : این حرفها چیه که می زنی؟ به دلربا بگو که با چه بهونه ای منو کشوندی توی کافی شاپ؟ حالا فمیدم همه اون چرت . پرت ها هم واسه این گفتی که بتونی با خیال راحت عکس هاتو بگیری...ولی آخه چرا؟! چرا اینکار رو کردی؟ فکر کردی می تونی با دو تا عکس زندگیمون رو از هم بپاشی...؟
بهناز نیشخندی زد و گفت : پس میخوای همه چی رو به دلربا بگم؟ آره؟ اینو می خوای...
دلربا با پریشانی گفت : تو رو خدا بگو بهناز...!!
بهرام با تعجب به سمت او برگشت اصلا انتظار نداشت که دلربا هنوز حرفی به میان نیامده آنطور به حرفهایی که از دهان بهناز بیرون می آمد اعتماد داشته باشد برای همین به سمت او رفت و گفت : دلربا حرفهاش رو باور نکن...اون زن فقط میخواد میونه ما رو بهم بزنه...
دلربا تقریبا فریاد کشید : واسه چی؟!
بهرام با لحن عصبی گفت : به من چه...از اون بپرس...از اون بپرس هدفش از اینکارها چیه؟
دلربا سرش را به نشانه تایید حرف او تکان داد و با قدم هایی شمرده به بهناز نزدیک تر شد و تقریبا کنار او قرار گرفت ، دستان او را در دست گرفت و نگاه ملتمس اش را به چشمان او دوخت و گفت :
- بهناز...تو میخوای زندگی ما رو بهم بزنی...؟
- معلومه که میگه نه...
بهرام این را گفت و جلوتر آمد ، بهناز قیافه مظلومی به خود گرفت و پشت دلربا پنهان شد سپس با صدای لرزانش گفت :
- به شوهرت بگو بمن نزدیک نشه...
دلربا که ترس را دروجود بهناز حس کرده بود ، بین او و بهرام ایستاد و نگذاشت بهرام دستش به او برسد ، بهرام با اعتراض گفت :
- برو اونور دلربا...بذار یه درس حسابی بهش بدم...برو اونور دیگه...
اما هر چقدر سعی کرد و فریاد کشید دلربا از جایش تکان نخورد و اجازه نداد بهرام جلوتر بیاید ، بهرام با کلافگی به دلربا که آنطور سپری برای آن زن فریبکار شده بود نگریست و گفت : داری ازش طرفداری می کنی؟!
دلربا با لحنی مطمئن گفت : نه...!! ولی طرف تو هم نمی گیرم...
بهرام با پرشانی دستش را میان موهای سیاه و مجعد ش فرو برد و دیگر چیزی نگفت ، دلربا می دانست که قلب بهرام را با این حرف شکسته است ولی می خواست به حقیقت برسد و به این خاطر هرکاری که می توانست انجام می داد حتی احساساتی که به بهرام داشت نیز مانع رسیدن به حقیقت نمی شد ، تمام بدن دلربا از ناراحتی لرزید و چشمانش را هاله ای از اشک پوشاند به سمت بهناز برگشت ، آدامس می جوید و نگاهش به بهرام خیره مانده بود، دلربا دستش را بر شانه او گذاشت و گفت : بهناز تو چرا از بهرام می ترسی؟ مگه آسیبی بهت زده؟!
بهناز با شنیدن این حرف نگاهش را از بهرام برگرفت و به چشمان گریان دلربا خیره شد ، بهرام با عصبانیت جلو آمد و گفت :
- داری چی میگی دلربا؟! آسیب؟!! من فقط باهاش حرف زدم...
هنوز حرف بهرام تمام نشده بود که بهناز شروع به گریستن کرد ، آنقدر طبیعی گریه می کرد که حتی بهرام هم لحظه ای شک کرد و با خودش گفت : مگه من چکارش کردم؟!
دلربا که پریشان شده بود ، بهناز را در آغوش گرفت و درحالیکه او را نوازش می کرد گفت :
- چی شده عزیزم؟
بهرام با ناراحتی گفت : دلربا...!!
دلربا بی توجه به حرف او گفت : بهناز...چی بین و تو بهرام بوده؟
بهناز اشک هایش را پاک کرد و با نفرتی آشکار به بهرام نگریست ، بهرام احساس خطر کرد ، نمی دانست که در سر این دختر چه می گذرد ، آیا تا دقایقی دیگر زندگی اش تبدیل به جهنم می شد؟ و عشقشان...
آیا خانه عشقشان آنقدر محکم ساخته شده بود که در برابر هر طوفان نیرنگ و فریبی که بسویش وزیدن می گرفت مقاومت کند؟
بهرام در تردید بود...ضربان قلبش شدت گرفت نگاهش را به بهناز دوخت ، لب های بهناز تکانی خورد و از هم باز شد :
- من و شوهرت...
دلربا با پریشانی گفت : چی؟!!

بهناز سرش را پایین انداخت و با ناراحتی گفت : من و شوهرت باهم بودیم...
بهرام با عصبانیت به سمتش آمد و خواست سیلی محکمی به گوش او بزند که دلربا باز هم مانع شد ،بهرام با عصبانیت گفت :
- اون داره دروغ میگه...
دلربا یقه لباس بهرام را با دو دست محکم چسبید و گفت : چه جوری باور کنم؟ هان؟
بهرام دستان ظریف او را در دست گرفت و بوسه ای برآن زد و گفت : باور کن ...به خاطر عشقی که توی قلبمونه...
دلربا با پریشانی گفت : کدوم عشق؟!
بهرام با ناباوری گفت : انکارش می کنی؟
دلربا سرش را پایین انداخت و چیزی نگفت ولی سنگینی نگاه بهرام را روی خودش حس می کرد ، صدای بهناز در سالن پیچید :
- دلربا من نمی خواستم که با...
بهرام حرفش را قطع کرد و با عصبانیت گفت :ساکت شو...
دلربا به سمت بهناز رفت و گفت : تو چی نمی خواستی؟
- دلربا به حرفاش گوش نده...!
- بهرام یه لحظه صبر کن...
دلربا این را گفت و از بهناز خواست تا حرفش را کامل بزند ، بهناز با شرمندگی به دلربا نگریست و درحالیکه صدایش از ناراحتی می لرزید گفت :
- بهرام منو مجبور کرد که...وای دلربا ...من سادگی کردم...منو ببخش...
بهرام نیشخندی زد و گفت : ببین داره چه فیلمی بازی می کنه...دلربا یه ذره از حرفاش رو باور نکن!!
دلربا آهی کشید و به بهناز گفت : تو میگی با شوهرم بودی...میگی بهرام به من خیانت کرده... ولی واسه حرفات مدرکی هم داری؟ چه جوری بدونم که داری راستش رو میگی؟!
بهرام با شنیدن این حرف ها از دهان زنش خوشحال شد ، لبخند کمرنگی روی لبانش نقش بست و منتظر شد تا بهناز جواب قانع کننده ای بدهد ، بهناز به سمت دلربا آمد و به آهستگی گفت :
- می ترسم... می ترسم اگه بگم شوهرت منو بزنه...!!
دلربا نگاهی به بهرام کرد و با اخم گفت : هیچ کسی تو رو نمی زنه...فقط تو بمن راست بودن حرفات رو ثابت کن باشه؟
بهناز سرش را به آرامی تکان داد و به بهرام نگریست ، بهرام زیر لب گفت : چه دروغی میخوای بگی؟
بهناز با عصبانیت گفت : من دروغ نمیگم...!!خودتم خوب می دونی اون شب بین ما چی گذشت...
بهرام با عصبانیت خندید و گفت : کدوم شب؟! خواب دیدی خیر باشه...
دلربا با نارحتی به بهرام نگاه کرد و گفت : بذار حرفش رو بزنه...
بهرام با عصبانیت جلو آمد و گفت : حرفی نداره که بزنه...!!
بهناز خندید و گفت : دلربا ...شوهرت هنوز هم نمیخواد اعتراف کنه بهت خیانت کرده!
دلربا با پریشانی به بهرام نگریست ، بهرام که طاقت دیدن نگاه های آشفته دلربا را نداشت با قدم هایی آرام به سمت دیگری رفت هنوز چند قدم بیشتر جلو نرفته بود که با شنیدن صدای بهناز سرجایش میخکوب شد.
- زیر سینه شوهرت ...سمت چپ یه اثر سوختگیه...
بهرام با تعجب به سمت آنها برگشت و گفت : تو از کجا می دونی؟!!
دلربا با ناباوری به بهرام نگریست و گفت : بهرام تو...
و گریه اجازه نداد تا حرفش را کامل بزند ، بهرام با عصبانیت به سمت آنها آمد و گفت :
- من با این هیچ شبی رو نگذروندم دلربا...
دلربا با ناراحتی گفت : پس اون از کجا می دونه زیر سینه ت یه زخمه...؟ هان؟
بهرام با کلافگی گفت : من نمی دونم...بخدا نمی دونم...فقط اینو می دونم که من باهاش نبودم...!!!
بهناز پوزخندی زد و گفت : داره دروغ میگه دلربا...
بهرام به سمت بهناز آمد و با صدای بلندی گفت :
- آخه چرا داری زندگیمون رو بهم میزنی؟!
بهناز با ترس پشت دلربا پنهان شد و گفت : اون موقع که داشتی با من خوش می گذروندی باید فکر این روزم می بودی آقا...
بهرام با مشت محکم به دیوار کناری اش کوبید و گفت :
- آخه لعنتی...چرا نمی خوای قبول کنی که من اصلا با تو نبودم؟!
بهناز دهانش را به گوش دلربا نزدیک کرد و گفت :
- تازه...میخوای یه دلیل دیگه هم بیارم ؟...روی زانوی سمت راستش یه خال داره...مگه نه دلربا؟
قطره اشکی از گوشه چشم دلربا سرازیر شد ، با ناراحتی سرش را به نشانه تایید حرف او تکان داد و به سمت بهرام رفت ، با مشت های کوچکش به سینه او کوبید و گفت :
- آخه چرا؟ چرا بهرام؟ مگه من زن بدی بودم برات؟! چرا اینکار رو کردی؟ چرا؟!
بجای او بهناز جواب داد :
- بخاطر اینکه هوسبازه...
بهرام با خشم به بهناز که موذیانه می خندید نگریست و گفت : دهنت رو ببند لعنتی...
- خیلی هم بد دهنه...!!
بهناز این را گفت و روی کاناپه نشست و به جر و بحث آنها نگاه کرد ، از اینکه مثل سگ و گربه به هم می پریدند لذت می برد و احساس رضایت می کرد ...
بهرام : من بهت خیانت نکردم...دلربا...تو رو خدا حرفام رو باور کن...
دلربا : بهرام چطور تونستی؟ خیلی بدی...منو بگو چقدر ساده بودم...همش فکر می کردم تو نمی تونستی اینکار رو بکنی...
بهرام : من این کار رو نکردم...!!
دلربا : پس چه جوری خصوصی ترین چیزهای تو رو می دونه؟ هان؟
بهرام : من نمی دونم...واقعا گیج شدم...
دلربا : چقدر ساده بودم...وای خدای من...اون شبی که لباسات بوی عطر جدیدی می داد...آره...اون شب بود که تو به همه چیز پشت کردی...
بهرام : نه نه...این درست نیس...دلربا این منصفانه نیس...منو به کاری که نکردم متهم نکن...!
دلربا نتوانست چیزی بگوید و با ناراحتی شروع به گریستن کرد ، بهرام با کلافگی دست بر موهایش کشید و سعی کرد خوب فکر کند ، او مطمئن بود که هیچ شبی را با آن زن نگذرانده است مگر اینکه دچار فراموشی عجیبی شده باشد...و این هم برای جوانی به سن او بعید به نظر می آمد ، در همان حال ناخودآگاه نگاهش به بهناز افتاد که با خوشحالی به آن دو می نگریست ، آتش عصبانیتی که در وجودش بود بیشتر شعله کشید ، به سمت او هجوم برد و درحالیکه موهای بیرون آمده از شالش را با دست می کشید او را به سمت درب خروجی کشاند و گفت :
- از خونه من گم شو بیرون...آشغال...
و با قدرت دستش او را به بیرون هل داد و در را سریع بست...

ادامه دارد...




نوشته شده توسط حسین اکرمی در چهارشنبه 27 مهر 1390

نظرات ()

رمان عاشق بودیم-قسمت بیستم و چهارم
مرتبط با : رمان های الهام.الف


قسمت بیست و چهارم



بهرام بلند شد و عکس ها را یکی یکی از کف زمین برداشت ، هر عکسی را که برمی داشت مدتی به آن خیره می شد ، دلربا با کلافگی گفت :
- نمی خوای بگی؟
بهرام عکس ها را داخل پاکت گذاشت و گفت : این کیه که داره زندگی من و تو رو بهم می ریزه؟!
دلربا با ناراحتی گفت : الان فقط واسه من این مهمه که بگی چرا با این زنه بودی...
بهرام پاکت را روی میز انداخت و آهی کشید ، نزدیک دلربا آمد و در حالیکه به شدت پریشان به نظر می رسید گفت :
- آخرین باری که رفتم پیش دکتر مجد...
- خب؟
بهرام کنار پای دلربا زانو زد و گفت : اتفاقی این زن رو دیدم...
- چه عجیب...!!
- آره عجیبه دلربا...حالا که فکرش رو می کنم واقعا عجیبه...
دلربا دستانش را به سمت صورت بهرام برد و سعی کرد آن را لمس کند ، ولی دستانش می لرزید ، اطمینانش به بهرام را از دست داده بود ، و این عدم اطمینان حاصل اتفاقات امروز نبود ...در واقع دلربا قبل از مسافرتشان نسبت به بهرام دچار شک شده بود ، بارها سعی کرده بود از قدم گذاشتن در مرداب شک اجتناب کند ولی همیشه راه حقیقت را گم می کرد و ناخواسته در این مرداب مسموم فرو می رفت ، چشمانش دنبال برق عشق در چشمان بهرام می گشت و دلربا توانست آن را به وضوح ببیند ...
عشقی که در نگاه بهرام وزیدن گرفته بود مانند تندبادی به صحرای قلب دلربا پا گذاشت ، دلربا دوباره گرمایی جریان خون را در بدنش احساس کرد ، دستش را زیر چانه بهرام برد و گفت :
- تو که بمن خیانت نکردی....کردی؟
بهرام بر آشفت و گفت : هیچ معلوم هست داری چی میگی؟! دلربا...تو تنها زن زندگی من هستی...
- باور کنم؟!
- نمی دونم...
- من همیشه حرفاتو باور کردم بهرام...ولی بمن بگو واسه چی با بهناز توی کافی شاپ بودی؟
- بخاطر تو...
بهرام این را گفت و دست دلربا را گرفت سپس بوسه کوتاهی بر آن زد و گفت :
- اونروز بهناز رو دیدم...نمیدونم چه جوری فهمیده بود من پیش دکترم...خودش که می گفت از خونه تا اینجا دنبالم کرده...
دلربا با نگرانی گفت : باهات چکار داشت؟!
- می گفت که باید درباره تو یه چیزی بمن بگه...
- چی گفت ؟!
- چیز مهمی نگفت...
دلربا خندید و گفت : پس واسه هیچی باهاش گپ زدی؟
- دلربا....خواهش می کنم!!
دلربا با ناراحتی گفت : بهرام...یادته سر قضیه آقای راد من چقدر خواهش کردم حرفهامو باور کنی؟؟ ولی تو همش میخواستی واست شاهد و مدرک بیارم...حالا با اینکه می دونم احتمال کمی داره تو بمن وفادار نبوده باشی....با این حال ازت میخوام بهت ثابت کنی...
بهرام با اعتراض گفت : آخه چه جوری ثابت کنم؟!!
دلربا بلند شد و به سمت گوشی تلفن رفت ، آن را برداشت و درحالیکه شماره ای را می گرفت خطاب به بهرام گفت :
- شما دو تا رو رو به رو می کنم...
بهرام بلند شد و با پریشانی به سمت دلربا رفت سعی کرد گوشی تلفن را از او بگیرد ولی دلربا مانع شد و به شماره گرفتن ادامه داد ولی هر چقدر منتظر شد کسی به تماسش پاسخ نداد عاقبت با کلافگی گوشی را سر جایش گذاشت و به بهرام که رنگ صورتش پریده بود نگریست :
- جواب نمیده...
لبخند کمرنگی روی صورت بهرام نمایان شد و نفس راحتی کشید ، دلربا متوجه حالت او شد و با کنجکاوی گفت : ترسیده بودی؟!
بهرام از این حرف دلربا جای خورد و گفت : بترسم...؟! نه....واسه چی؟
دلربا پوزخندی زد و گفت : بیا بریم نهار بخوریم....
و به سمت آشپزخانه رفت بهرام بدون لحظه ای معطلی گفت : اشتها ندارم....میرم یه خورده قدم بزنم...
دلربا به سمت در دوید و راه او را سد کرد سپس با اضطراب گفت :
- نه بهرام...تا وقتی که همه چی معلوم نشه از این در نباید بری بیرون...
بهرام اخمی کرد و با ناباوری گفت : چی؟! دلربا تو داری منو توی خونه حبس می کنی؟!!
دلربا سرش را پایین انداخت و گفت : دقیقا...
بهرام خنده تلخی کرد و گفت : یعنی فکر می کنی دارم میرم اون زنیکه رو ببینم....؟
- شاید...
- وای خدای من...
بهرام با دلخوری به سمت پله ها رفت ، دلربا با ناراحتی صدایش کرد و از او خواست با هم سر میز نهار بروند ولی بهرام با بی محلی از پله ها بالا رفت ، دلربا می دانست که او به کتاب هایش پناه برده است...

بهرام تمام روز را در اتاق کتابخانه گذراند و مشغول ترجمه مقالاتی که از شرکت گرفته بود شد ، در این مدت دلربا چند باری خواست با او حرف بزند حتی تا پشت درب کتابخانه هم آمد ولی بهرام در را قفل کرده بود و دلربا نیز کلید آن را نداشت بنابراین از حرف زدن با او منصرف و به کارهای خانه مشغول شد .
ساعت نه شب بود ، دلربا خسته از کار های خانه ، پشت میز آشپزخانه نشست و به بخار غذایی که روی گاز در حال پختن بود نگریست ، از ظهر تا بحال نتوانسته بود با بهرام حرف بزند و احساس تنهایی عجیبی می کرد ،امروز هم روی میز دو بشقاب بود با این تفاوت که یکی خالی و دیگری...آن هم خالی مانده بود.
دلربا از ناراحتی نتوانسته بود لقمه ای بخورد و اکنون احساس ضعف شدیدی می کرد ، بلند شد وشعله زیر غذا را کم کرد ، به سمت کتابخانه رفت ، دلش برای بهرام خیلی تنگ شده بود ، عصبانی و خسته بود ولی با این وجود باز هم عاشقانه به بهرام فکر می کرد شاید علت آن همه وابستگی جنینی بود که در رحم او رشد می کرد ، دلربا به آرامی از پله های منتهی به کتابخانه بالا رفت پشت درب که رسید گوشش را به آن چسباند تا بلکه از صدایی هر چند کوچک متوجه شود که حال بهرام خوب است ولی هیچ صدایی نمی آمد .
دلربا با تردید شروع به در زدن کرد ، ولی باز هیچ صدایی نیامد ، با صدایی که به زحمت شنیده می شد گفت :
-بهرام...؟ بهرام در رو باز کن...
صدای بهرام از داخل اتاق به گوشش رسید :
-من توی این خونه زندونی شدم...یادت نیست؟
دلربا با شرمندگی گفت : اگه ناراحتت کردم منو ببخش بهرام...
دلربا توانست صدای قدم های بهرام را که به در نزدیک می شد بشنود ،کمی عقب رفت و منتظر شد تا قفل در باز شود، بهرام به آرامی از اتاق بیرون آمد و به او که به دیوار تکیه داده بود و بسیار خسته به نظر می آمد نگریست ، دلربا با دیدن او لبخند کمرنگی زد و گفت :
-بیا بریم شام حاضره...
بهرام سرش را تکان داد و به سردی گفت : خودت بخور...
و دوباره داخل اتاق شد ،دلربا با ناراحتی پشت سر او داخل شد و گفت : این بچه بازیها چیه؟
بهرام بی توجه به حضور او پشت میزش نشست و در حاشیه متن انگلیسی که روی میز بود چیزی نوشت ، دلربا با اعتراض گفت :
-مثلا با من قهری؟
بهرام همانطور که نگاهش روی کاغذ بود جواب داد : شاید...
دلربا عصبی تر شد و گفت : این منم که باید ناراحت باشم نه تو...
-نمی دونم...
دلربا نیشخندی زد و گفت : داری ادای منو درمیاری؟!
بهرام خودکاری که در دستش بود را روی میز انداخت و به سمت او برگشت :
-آره...دقیقا دارم ادات رو درمیارم...
-بخاطر اینکه نذاشتم بری بیرون؟!
-نه...چون رفتارت عجیب شده...می دونی چرا ؟ بخاطر اینکه تو بمن اطمینان نداری...
-چه جوری بهت اطمینان کنم وقتی با من صادق نیستی؟
بهرام از روی صندلی بلند شد و با عصبانیت به سمت دلربا آمد ، شانه های او را محکم در دست گرفت و گفت :
-کی بودکه می گفت عشق اطمینان می سازه؟ پس کو اون دلربای صبور و عاقل...؟
دلربا با خودش را از بهرام جدا کرد و با ناراحتی گفت : اون دلربا هنوزم همینجاست...
بهرام خندید و گفت : اینکه تو منو با چند تا عکس اینطور متهم می کنی یه دلیل بیشتر نمی تونه داشته باشه...دلربا ، تو بمن بدبین شدی...این عینک بدبینی رو از روی چشمات بردار...یه خورده فکر کن...مگه تو منو تا حالا نشناختی؟!
دلربا آهی کشید و گفت : من یه چیزو نمی فهمم بهرام...چرا از رو در رو شدن می ترسی؟!
-من نمی ترسم...
-بمن دروغ نگو....
بهرام با کلافگی به سمت پنجره رفت و کمی آن را باز کرد ، سیگاری روشن کرد و چند پک ناشیانه به آن زد طوریکه به سرفه افتاد ، دلربا وقتی او را در آن وضعیت دید با تعجب گفت :
-از کی تا حالا سیگار می کشی؟
بهرام سیگار در دستش را به بیرون پرتاب کرد و با پریشانی گفت : دلربا...هرجور که فکر می کنم می بینم اگه این با این زنه رو به رو بشم بهتره...حداقل از این فشاری که رومه راحت میشم...
-منم همینو میخوام...اینکه این قضیه هر چی زودتر تموم بشه...بهرام من تو رو دوست دارم...خیلی هم دوست دارم...
بهرام نفسش را به آرامی بیرون داد و با قدم هایی شمرده به سمت دلربا آمد دستان او را در دست گرفت و خودش را به او نزدیک کرد زیر لب گفت :
-منم تو رو خیلی دوس دارم...
و نگاه پر تمنایش را به لب های دلربا دوخت ، دلربا دلش برای آغوش گرم همسرش تنگ شده بود خواست او را با تمام قدرتش در آغوش بگیرد ولی ناگهان یاد عکس هایی که دیده بود افتاد و دوباره تردید در او زنده شد بنابراین چند قدم عقب رفت...
بهرام دردمندانه به او که آنطور ازش فاصله گرفته بود نگریست و بی آنکه چیزی بگوید به پشت میزش برگشت و دوباره کاغذ های سیاه شده روی میزش جمع شدند ، دلربا همانطور که به سمت در می رفت با صدایی لرزان گفت :
-بیا شامت رو بخور...
بهرام نگاهش را از برگه های روی میز گرفت و به او نگریست سپس با ناراحتی گفت : اشتها ندارم...
دلربا هم اصراری نکرد و بی آنکه چیزی بگوید از اتاق خارج شد ، کمی در سالن قدم زد و فکر کرد ، سرش درد عجیبی گرفته بود و حالا این سردرد که گویی تمامی نداشت به ضعفی که داشت اضافه شده بود برای رهایی از این وضعیت به ناچار چند لقمه از غذا خورد و بعد به تخت خواب گرم پناه برد ، چند باری در تخت خواب جا به جا شد ، به هیچ وجه خواب به چشمانش راه نمی یافت ، شاید به این خاطر که بود که نگاه منتظر اش به در اتاق خیره مانده بود و پیش خود می پنداشت که تا چند لحظه بعد بهرام وارد اتاق می شود و در آغوش گرم و امن او می تواند خواب راحتی داشته باشد اما افسوس که این فقط یک فکر خوش بود....
دقایق از همدیگر پیشی گرفتند و ساعت ها پشت سر هم گذشتند بی آنکه دستگیره در کوچکترین تکانی بخورد ، کم کم چشمانش خسته شد و با ناامیدی نگاهش را از آن سمت برگرفت زیر لب با خود گفت :
-نه....بهرام نمیاد....
هاله ای از اشک چشمان روشنش را در برگرفت ، در مهتاب زیبایی که اتاق را تقریبا روشن کرده بود قطره های روی گونه هایش درخشید...

ادامه دارد...


نوشته شده توسط حسین اکرمی در سه شنبه 26 مهر 1390

نظرات ()

رمان عاشق بودیم-قسمت بیست و سوم
مرتبط با : رمان های الهام.الف


قسمت بیست و سوم



بهرام به آرامی چشمهایش را گشود ، نور خورشید اتاق را روشن کرده بود ،در تخت خواب غلطی زد و دستش را دور کمر باریک دلربا که غرق خواب بود ، حلقه کرد ، سرش را به موهای پریشان و بلند او نزدیک کرد به خوبی می توانست بوی عطری که موهای دلربا به خود داشت را حس کند ، بوسه ای بر سر او زد و درحالیکه یک دستش زیر سرش بود با دست دیگرش موهای او را نوازش کرد ، نفس عمیقی کشید و به کارهایی که امروز باید انجام می داد فکر کرد تا ساعتی دیگر باید در شرکت می بود و هر چه زودتر کار ترجمه اش را شروع می کرد بعد از چندماهی بیکاری نباید فرصت به این خوبی را ازدست می داد با اینکه خستگی سفر هنوز در بدنش بود اما به خاطر دلربا و فرزندی که شاید واقعا در وجود دلربا در حال رشد کردن بود از تخت خواب دل کند و بدون اینکه دلربا را صدا کند لباس هایش را پوشید و آماده رفتن شد .
هنوز از درخانه خارج نشده بود که فکر کرد بهتر است کمی عطر هم به خودش بزند بنابراین دوباره به اتاق خواب برگشت و شیشه عطر را از روی میز توالت برداشت و به گردن و لباس هایش زد ، خواست شیشه عطر را سرجایش بگذارد که ناگهان شیشه از دستش رها شد و صدای حاصل از برخورد آن با سرامیک کف اتاق باعث شد دلربا هراسان از خواب بیدار شود...
- چیه...؟ بهرام؟!
بهرام با شرمندگی به دلربا نگریست سپس خم شد و شیشه عطر را برداشت و سرجایش گذاشت ، دلربا در تخت خواب نیم خیز شد و درحالیکه چشمهایش را با دست می مالید گفت :
- چی بود بهرام؟!
بهرام جلو آمد و بوسه ای بر سر او زد سپس با شرمندگی گفت :
- عطر از دستم افتاد...ببخشید...نمی خواستم از خواب بیدارت کنم...!
دلربا با تعجب سر تا پای بهرام را نگریست و گفت : کجا داری میری؟!
بهرام خندید و گفت : میرم شرکت عزیزم...
- فکر کردم آخر هفته قراره کارت رو شروع کنی...!
- آره...ولی یه سر می زنم...اگه بشه کار رو همین امروز بگیرم ، آخر هفته وقت بیشتری دارم...
-صبحونه خوردی؟
بهرام لبخند کمرنگی زد و گفت : نه...
دلربا با ناراحتی گفت : آخه چرا؟ بذار الان برات آماده می کنم...
و خواست از تخت بلند شود که بهرام مانع شد و گفت : توی راه یه چیزی می خورم...
دلربا سرش را به نشانه تایید تکان داد و از او خداحافظی کرد ، وقتی بهرام رفت ، دلربا از تخت بیرون آمد و به سمت میز توالت رفت ، موهایش را شانه زد و لبانش را با رژ صورتی رنگ زد ، از اتاق بیرون آمد و به ساعت دیواری که در سالن بود نگریست ، 9:30 صبح بود ولی دلربا احساس کوفتگی در بدنش داشت ، به آشپزخانه رفت و کتری پر از آب را روی اجاق گذاشت و دوباره به سالن برگشت ، آیینه قدی نظرش را جلب کرد مقابل آن ایستاد و بدنش را به دقت وارسی کرد ، احساس می کرد لاغر تر شده و زیر چشمانش گود رفته است ، اخمی کرد و به اتاق خواب رفت پس از مدتی کوتاه با بالشی نرم به سالن برگشت و دوباره مقابل آیینه قدی ایستاد ، بالش را از زیر لباسش روی شکم قرار داد و از زوایای مختلف به خودش نگریست ، از حالت که بدنش پیدا کرده بود به خنده افتاد ، با خود گفت :
- شکم بزرگ بهت نمیاد دلربا...
و بالش را از لباسش بیرون آورد و با مشت چند ضربه به آن زد و گفت : ولی کوچولوی من که بیاد مثل تو نیس...کوچولوی من مثل تو اینقدر چاق نمیشه...
و بعد به حرف خودش خندید ، خواست بالش را به اتاق خواب برگرداند که صدای تلفن در سالن پیچید ، به سمت تلفن رفت و گوشی را برداشت :
- بله؟
صدای سوت زدن در گوشی پخش شد ، دلربا احساس کرد تمام بدنش با شنیدن این صدا مور مور شد ، با ترسی آشکار گفت :
- سعید...تویی؟!!
صدای خنده سعید به گوشش رسید :
- آره...منم...
- چرا زنگ زدی؟!
- یه دو روزی نبودی...کجا بودی؟
- به تو هیچ ربطی نداره...دیگه هم اینجا زنگ نزن...
دلربا این را گفت و خواست گوشی را بذارد که صدای سعید در گوشش طنین انداخت :
- بهرام اونقدر که فکر می کردی بهت وفادار نبوده...
دلربا اخمی کرد و گفت : چی میگی؟! دوباره می خوای میونه ما رو بهم بزنی...؟
- تو چرا همش فکر می کنی من میخوام میونه تون رو بهم بزنم...؟
- خیلی پر رویی...بعد همه اون دروغ هایی که درباره من به بهرام گفتی...
- نگاه کن دلربا...تو تموم عشق و زندگی من هستی...حیفم میاد می بینم داری جوونی ات رو به پای بهرام بی عاطفه و خوش گذرون می ریزی...
- درباره شوهر من اینجوری حرف نزن...
سعید خندید : شوهر تو؟!
دلربا با پریشانی گفت : چته؟ چرا می خندی؟!
- کاش بهرام هم همین قدر تو رو دوست داشت...
- منظورت چیه؟!
- بهرام به تو خیانت کرده دلربا...
- این دروغ ها رو تحویل من نده...می دونم هدفت چیه...
- ولی من دروغ نمی گم...بهرامه که داره شب و روز به تو دروغ میگه...چند بار بهت گفته دوستت داره...؟ همش دروغه!!
- ببین هر چقدر میخوای می تونی حرف بزنی ولی مطمئن باش من هیچکدومشون رو باور نمی کنم...
صدای خنده سعید در گوشش پیچید با کلافگی گفت : بسه دیگه...!!
لحظه ای سکوت میان آنها برقرار شد سپس سعید گفت :
- می خوای بهت ثابت کنم ؟
- نه...
- چرا؟!!
- به دروغگویی مثل تو اطمینان نمی کنم...
- ولی من مدرک دارم...
- چه مدرکی؟!
دلربا این را گفت و منتظر جواب سعید ماند در همین حال صدای آیفون در سالن پخش شد.
- برو در رو بازکن خانم کوچولو...یه چیزایی پشت دره که باید حتما ببینی...
دلربا با پریشانی گفت : چه چیزی؟!
سعید صدایش را خش دار کرد و گفت : خیانت...
و ارتباط را قطع کرد ، دلربا که هنوز در بهت بود با شنیدن صدای قطع ، گوشی را سرجایش گذاشت و با اضطراب از خانه خارج شد ، مقابل درب کوچه که رسید کسی را آنجا ندید ولی پاکت نامه ای شیری رنگ روی آسفالت کوچه افتاده بود ، دلربا خم شد و آن را برداشت و به داخل برگشت...
دلربا روی کاناپه نشست و با عجله پاکت نامه را باز کرد ، چند تا عکس داخل آن بود ، آنها را بیرون آورد و یکی یکی نگاه کرد با دیدن هر عکس ، دستان سرد بغض محکم تر گلویش را فشرد ، چشمانش اشک آلود شده بود و سرش را باناباوری تکان می داد ، نمی توانست باور کند مردی که درون همه عکس ها بود بهرام باشد ، باورش برای زنی مثل دلربا که صمیمانه وجود و احساسش را به بهرام تقدیم کرده بود ، سخت بود، دلربا آهی از سر دردمندی کشید ، خواست قوی باشد و خودش را با فکرهای امیدوار کننده آرام کند ، با خودش گفت :
- نه...بهرام نمی تونه...اون منو خیلی دوست داره...ماخوشبختیم...نه...این بهرام نیست...نباید هم بهرام باشه...بهرام به من خیانت نمی کنه...
با وجود تمام این افکار باز هم حقیقتی که از درون عکس ها به سادگی او می خندید پریشانش کرد ، بغضش شکست و ضجه ای خاموش زد ، تمام بدنش از ناراحتی می لرزید و نمی توانست درست فکر کند فقط می دانست که این دلهره و سردردی که تازه با آن همراه شده بود تا زمانی که بهرام را نمی دید و از خودش درباره عکس ها نمی پرسید خوب نمی شد...
نگاهش تمام وقت به ساعت دیواری بود ، یک ساعت ...دو ساعت...چه لحظه های کشداری بود ، سعی کرد خودش را با کار خانه سرگرم کند ، کمی گردگیری کرد ، نهارش را درست کرد ، کتابخانه را مرتب کرد ولی هنوز هم فکر خیانت بهرام به او در ذهنش تکرار می شد ، از صبح تا به الان بارها عکس ها را از پاکت بیرون آورده و با دقت به آنها نگریسته بود نه...فقط داشت خودش را فریب می داد کاملا معلوم بود که عکس ها حقیقی و بدون دستکاری هستند ...
غم درونش دو چندان شد ، کلافه بود و ذهنش پر از سوال های بی جواب ... ، نمی دانست بعد از آن همه عشق و توجه ، بهرام دیگر چه چیزی کم داشت که به زنی این چنین پست وغریبه با عشق ، دل سپرده بود...
ساعت از یک ظهر گذاشته بود که صدای تق در خانه ، دلربا را از تخت خواب بیرون آورد ، در اتاق خواب را باز کرد و از نیمه باز در به او که مشغول در آوردن کتش بود نگریست، نگاه دلربا به پاکت افتاد ؛ روی میزی در گوشه سالن قرار داشت ، امیدوار بود بهرام آن را ببیند ولی بهرام بی توجه تر از آن بود که در بدو ورود به خانه به دنبال کشف تغییری کوچکی در وسایل آن باشد ، دلربا دید که او به سمت دستشویی رفت تا دست و صورتش را بشوید ، نمی دانست قضیه عکس ها را چگونه باید مطرح کند به تخت خواب برگشت و با اضطرابی که در چهره اش کاملا پیدا بود به در اتاق خیره شد تا کی باز شود و بهرام را در اتاق ببیند...
دیری نپایید که بهرام وارد اتاق شد و این انتظار در نگاه دلربا رو به خاموشی رفت ، بهرام درحالیکه می خندید به او نزدیک شد و گفت :
- تنبل خانم...تا حالا خواب بودی؟!
دلربا با پریشانی سرش را پایین انداخت ، همانطور که روی تخت نشسته بود ملافه را با ناخنش چنگ زد و چشمانش را بست ، بهرام لبه تخت نشست و سرش را خم کرد تا چهره دلربا را ببیند ولی نتوانست ، دلربا آنقدر سرش را پایین گرفته بود که دیدن چهره اش در آن وضعیت محال بود...
بهرام نیشخندی زد و گفت : بازیت گرفته؟ دلربا چرا اینجوری می کنی؟! سرتو بالا بیار ببینم...
دلربا با بی میلی سرش را بالا گرفت و به بهرام نگریست ، زیر چشمانش کاملا خیس بود... بهرام متوجه شد که او گریسته است با ناراحتی گفت :
- تو گریه کردی؟
دلربا چیزی نگفت و این سکوت باعث عذاب بهرام می شد ، بهرام جلوتر آمد و سعی کرد دلربا را در آغوش بگیرد ولی دلربا دست او را پس زد و با ناراحتی از روی تخت بلند شد ، بهرام که از رفتار دلربا متعجب بود گفت :
- چرا اینجوری می کنی؟! چیزی شده؟...ببینم من کار اشتباهی کردم؟!
حرف آخر بهرام باعث شد نگاه پریشان دلربا روی او ثابت بماند ، بهرام نگاه منتظرش را به لب های او دوخت ، دلربا آهی کشید و گفت :
- بهرام...تو بعد از اون روز که دانشگاه رفتیم بازم بهناز رو دیدی؟
بهرام با تعجب گفت : بهناز؟! بهناز کیه؟
دلربا با ناراحتی گفت : نگو که نمی شناسیش...
بهرام دردمندانه گفت : واقعا نمی دونم داری درباره چی حرف می زنی...
دلربا تقریبا داد زد : درباره بهناز...بهناز یوسفی...کسی که ازت خواستم دیگه باهاش حرف نزنی...ولی مثل اینکه تو به خواسته ام احترام نذاشتی...
بهرام از روی تخت بلند شد و با ناباوری گفت : دلربا تو درباره من چی فکر می کنی؟
دلربا پوزخندی زد و گفت: فکر؟! من مطمئنم که تو دوباره بهناز رو دیدی...
- داری اشتباه می کنی...من از اون روز دیگه ندیدمش...
بهرام این را گفت و بدون آنکه لحظه ای معطل کند از اتاق بیرون رفت ، دلربا که از انکار بهرام عصبانی بود پشت سرش آمد و گفت :
- پس میگی که از اون روز تا بحال دیگه ندیدیش...آره؟
- آره...
بهرام روی کاناپه نشست و روزنامه ای که تازه خریده بود را برداشت و خودش را مشغول خواندن آن نشان داد ، این بی تفاوتی بهرام ، او را بیشتر از پیش آشفته کرد ...
دلربا با ناراحتی به سمت میزی که پاکت نامه روی آن بود رفت و پاکت را برداشت سپس با حرص آن را روی پای بهرام انداخت و گفت :
- پس این ها چیه؟!!
بهرام با تعجب به پاکتی که روی پایش بود نگریست ، روزنامه را کناری گذاشت و درحالیکه مشغول بازکردن پاکت بود با تعجب گفت :
- این دیگه چیه؟!
دلربا دست به سینه مقابل او ایستاد و منتظر شد تا بهرام پس از دیدن عکس ها جواب قانع کننده ای به او بدهد ، بهرام عکس ها را بیرون آورد و به آنها نگریست چشمهایش از تعجب گرد شده بود با پریشانی به دلربا که بالای سرش ایستاده بود نگریست و گفت :
- این عکس ها رو کی گرفته؟!
دلربا لبخند تلخی زد و گفت : هر کی گرفته دستش درد نکنه...
بهرام عکس ها را گوشه ای پرت کرد و با عصبانیت بلند شد با چشمان متورم و خون آلودش به دلربا نگریست و گفت : تمومش کن...
دلربا قیافه حق به جانبی به خود گرفت و گفت : اِ...تمومش کنم؟ چرا به دروغ گفتی که ندیدیش هان؟
بهرام سرش را با دو دست محکم گرفت و درحالیکه خیلی عصبی به نظر می آمد گفت : بخاطر خدا بس کن دلربا...
دلربا روی کاناپه نشست و گفت : باید بمن توضیح بدی بهرام...تو توی این عکس ها با این زنه چه غلطی می کردی...؟!
بهرام نگاه عصبی اش را به سمت او پرتاب کرد و گفت : می خواستی چکار کنم؟ داشتیم حرف می زدیم...
دلربا کف دستانش را با حالتی مسخره به هم زد و گفت : آفرین ...پس بالاخره قبول کردی که اونو دیدی...
بهرام خسته و بی رمق روی کاناپه روبه رویی نشست و گفت : دلربا بهم بگو این عکس ها رو کی برات آورده؟
- نه...تو بهم بگو...چه حرفی با اون زنه داشتی؟
بهرام آهی کشید و به عکس هایی که روی سرامیک کف پراکنده بود نگریست ، صدای دلربا در گوشش پیچید :
- بهرام زودباش بگو...!!!

ادامه دارد...


نوشته شده توسط حسین اکرمی در دوشنبه 25 مهر 1390

نظرات ()

رمان عاشق بودیم-قسمت بیست و دوم
مرتبط با : رمان های الهام.الف




قسمت بیست و دوم



- حالا راضی شدی خانومی؟
دلربا نگاهش را از مناظر بیرون برگرفت و به بهرام که درحال رانندگی بود نگریست ولی چیزی نگفت ، بهرام خندید و گفت :
- اون آهنگه یادته...توی کدوم سی دی بود؟ میخوام هر چقدر اومدنی داد زدم حالا تو جبران کنی...
دلربا از به یاد آوردن شبی که در راه بودند به خنده افتاد و گفت : بهت نمیگم...
بهرام شاکی شد و گفت : زرنگی؟ من حنجره ام داغون شد...حالا تو یه خورده ابراز احساسات کن ببینم...
دلربا لبخندی زد و گفت : من واسه گفتن احساسم نیازی به فریاد کشیدن ندارم آقا...
بهرام نیشخندی زد و گفت : اینو راست گفتی...مشکل از اون چشماته!!
دلربا اخمی کرد و گفت : چشمام؟! مگه چشمام چشونه؟
بهرام با بدجنسی خندید و گفت : اون چشمای نازت منو داغون کرده ...
دلربا متوجه منطور بهرام نشد خواست چیزی بپرسید که بهرام ادامه داد :
- تو با چشمات حرفاتو بمن می زنی...
- خب...آقای مترجم دوباره دست بکار شده...ترجمه می کنه!!
بهرام خندید و دنده را عوض کرد ، دلربا سمت او برگشت و درحالیکه محو تماشای او شده بود گفت :
- بهرام؟!
- بله...؟
- چرا اتاق نیلوفر اونقدر خاص درست شده؟!
بهرام به آیینه بقل نگریست و با کلافگی گفت : خواهشا دیگه حرف ویلا رو نزن...
- می خوام بدونم...مگه اونجا ویلای شما نیست؟
- چرا...ویلای ماست...
- پس اونا چرا اونقدر خوب جای همه چی رو بلدن...حتی خاله ت طوری رفتار می کرد که انگار به سر و صدای بادی که اونجا می وزه هم عادت داره...
- خب خاله خیلی باهوشه...همه چی رو زود یاد می گیره!
- بهم بگو دیگه بهرام...؟
- چی رو بگم آخه...؟!
- تو قبلا بمن گفته بودی خاله ت خارج زندگی می کنه...ولی ...
- وای دلربا چقدر کنجکاوی...
- بدت میاد؟
بهرام خندید و نگاه معناداری به او کرد سپس گفت : نه اتفاقا...خیلی خوشم میاد...
- حالا میگی؟
- خب خاله و مادرم خیلی همدیگر رو دوست دارن...
- معلومه...
- ما ...یعنی من و نیلوفر تقریبا از بچگی با هم بزرگ شدیم...مادرم خیلی نیلوفر رو دوست داشت...واسه همین هم اتاق بالایی ویلا رو به اون داد تا ...
دلربا با کنجکاوی گفت : تا چی؟
بهرام آهی کشید و خنده تلخی کرد ، دلربا دوباره سوالش را تکرار کرد ، بهرام با ناراحتی گفت : تا وقتی که پدرم مرد...
دلربا زیر لب گفت : خب؟
بهرام با پریشانی گفت : هیچوقت نفهمیدم چرا ولی تا چند سال بعد مرگ پدرم ، مامان همش خاله رو سرزنش می کرد...یه جورایی اونو مسئول مرگ پدرم می دونست...
- واسه چی؟
- هنوز نمی دونم...از همون سال ها بود که روابط مادر و خاله بد شد ، دیگه سال به سال هم همدیگه رو نمی دیدیم...تا اینکه خاله اینا رفتن خارج...بعد از اونم دونم چی شد که مادرم خاله رو بخشید...دوباره روابطشون خوب شد ...ولی خاله بخاطر شغل شوهرش زیاد ایران نمی یومد...تا اینکه بعدا فهمیدیم از شوهرش جدا شده...
- شوهرش آدم بدی بود؟!
- بچه که بودم همیشه عمو صداش می کردم...من که دوستش داشتم...
- نیلوفر چی؟
- خب ...اون باباش بود...حتما دوستش داشته!
- اون پیانوی قدیمی مال باباشه؟
بهرام با شیطنت لبخند زد و گفت : حالا چرا اینقدر کنجکاو شدی؟!
- آخه فکر می کنم تو خیلی صدای اون پیانو...مخصوصا آهنگی که اون میزنه رو دوس داری...
بهرام آهی از سر دردمندی کشید و فرمان را کج کرد تا ماشین را گوشه جاده متوقف کند ، دلربا با تعجب از رفتار او گفت : اِ...چی شد یکدفعه؟!!
بهرام بی آنکه چیزی گوید سرش را روی فرمان گذاشت و چشمانش را بست ، دلربا اخمی کرد و گفت : نمی خوای بگی تو و نیلوفرچه خاطره ای با او آهنگ دارید؟!
بهرام سرش را بالا آرد و با عصبانیت روی فرمان کوبید و گفت : بخدا هیچ عشق و عاشقی بین ما نبوده دلربا...
- پس اون آهنگ چی داره که تو رو مثل مسخ شده ها طر ف خودش می کشونه؟!!
دلربا این را گفت و نگاه منتظرش را به چشمان سیاه و خیس بهرام دوخت ، بهرام دستان دلربا را گرفت و درحالیکه آنها را به گرمی می فشرد گفت :
- اون آهنگ منو به گذشته ای می بره که خیلی دلم واسش تنگ شده...

دلربا که از سربسته حرف زدن بهرام حسابی عصبانی شده بود با پریشانی گفت : کدوم گذشته؟ با نیلوفر...

بهرام سخن او را ناتمام گذاشت و درحالیکه نگاهش به نقطه نامعلومی خیره مانده بود با لحنی شمرده گفت :

- اولین بار پدرم اون پیانو رو آورد به خونه...خیلی دوست داشت بتونه با اون آهنگی که دوست داشت رو بزنه...خیلی سعی می کرد ...هر روز تا چند ساعت صدای پیانو توی خونه مون پخش بود...مادرم گاهی اوقات گله می کرد و می گفت سرش درد می گیره ولی می دونم که اونم عاشق اون آهنگی که بود که پدر دست و پا شکسته یاد گرفته بود...

- خب؟!

- بعد از مرگ پدرم ، نیلوفر خواست که اون پیانو رو یادگاری پیش خودش داشته باشه...مامان هم که نمی خواست دل اونو بشکونه...پیانو رو توی ویلا گذاشت تا نیلو هر وقت دلش خواست بتونه با هاش آهنگ بزنه...

- خیلی قشنگ پیانو می زنه...

- آره...اصلا فکرش رو نمی کردم اینقدر قشنگ بتونه بزنه...شاید بخاطر علاقه ش باشه...آخه هر وقت با خاله خونه امون می اومدن...نیلو هر چقدر هم که پیانو زدن بابا طول می کشید کنارش می نشست و بهش گوش می داد...

- این آهنگی که اون می زنه...همونیه که پدرت دوست داشت بتونه بزنه؟

- آره...خودشه دلربا...همون آهنگه...همونقدر قشنگ... و با احساس...همیشه دوست داشتم یه بار دیگه اون آهنگ رو بشنوم...

بهرام این را گفت و با ناراحتی از ماشین پیاده شد تا کمی هوا بخورد ، دلربا از درون ماشین به او نگریست و زیر لب گفت :

- نیلوفر آرزوت رو برآورده کرد...

***

بهرام ماشین را داخل پارکینگ برد و دلربا را که در صندلی جلو خوابیده بود بیدار کرد ، حالا که به خانه رسیده بودند هوا تقریبا تاریک شده بود ، دلربا جلوتر از بهرام رفت تا در خانه را باز کند ، بهرام چمدان را از ماشین بیرون آورد و پشت سر دلربا از پله ها بالا رفت ، دلربا در خانه را که باز کرد با خوشحالی به بهرام که مشغول بالا آوردن چمدان بود نگریست و گفت :

- هیچ جا خونه آدم نمیشه...

بهرام خندید و گفت : پس یادم باشه دیگه مسافرت نبرمت...

دلربا اخم کرد و گفت : آقا پسر منم خیلی دوست داشتم از سفرم لذت ببرم و بزنم به کوه و دشت...ولی مگه گذاشتن؟

- منو ببخش که نتونستم یه هتل بگیرم...

دلربا که ناراحتی بهرام را دید به سمتش آمد و درحالیکه کمک می کرد چمدان را بالا بیاورد گفت :

- من شرایط تو رو درک می کنم بهرام...می دانم تازه قرار داد بستی...هر وقت دستمزدت رو گرفتی منو ببر یه مسافرت توپ باشه؟

بهرام خندید و گفت : حالا نمیشه تانک باشه؟

- خوشمزه...!!

دلربا این را گفت و درحالیکه به سمت آشپزخانه می رفت گفت : من میرم یه چیزی درست کنم...

بهرام چمدان را گوشه ای گذاشت و در خانه را بست ، روی کاناپه نشست و خطاب به دلربا گفت : زیاد زحمت نکش...

صدای دلربا را از آشپزخانه شنید : بعدا جبران می کنی...

بهرام نیشخندی زد و گفت : حتما...

خیلی زود یک لازانیای خوشمزه روی میز حاضر بود ، بهرام با اشتهای هر چه تمام شامش را خورد و خیلی از دلربا تشکر کرد ، دلربا که تمام مدت حواسش به غذا خوردن او بود عاقبت خندید و گفت :

- اینقدر گرسنه بودی؟!

- خب...وقتی دست پخت خانومم روی میز باشه دیگه نمی تونم جلوی خودم رو بگیرم...

- چای شیرین!!

بهرام چشمانش را درشت کرد و گفت : تعریف الکی نبود...واقعا گفتم...دلربا من عاشق تو ام...عاشق هر چی که تو یه جوری توی بوجود اومدنش سهم داشته باشی...

دلربا با بدجنسی گفت : مثل بچه...؟

بهرام به سرفه افتاد و مجبور شد نوشابه درون لیوانش را کاملا سر بکشد حالش که کمی بهتر شد با تعجب گفت :

- بچه؟!!

دلربا سرش را تکان داد و گفت : اوهوم...بچه...

- از کی تا حالا؟

دلربا خندید و گفت : بهرام میشه یه خورده جدی باشی...؟

- من الان جدی ام عشق من...

بهرام این را گفت و بلند شد سپس به سمت دلربا آمد و درحالیکه از پشت دستانش را دور او حلقه کرده بود گفت :

- بینم خانومی...فکر می کنی باید بری دکتر؟

- شاید...

- یعنی من میخوام بابا بشم؟!

دلربا خندید و گفت : تو رو نمی دونم...ولی من که مامان میشم...

بهرام سرش را خم کرد و لبش را به گردن دلربا آویخت و گفت : چه مامان خوشگلی...

دلربا چشمانش را بست و درحالیکه از توجه بهرام نسبت به خودش لذت می برد خندید ، بهرام شاکی شد و گفت :

- تو هم یه خورده از باباش تعریف کن دیگه...

دلربا از جایش بلند شد و با خنده گفت : واسه چی؟! مگه باباش چی داره...؟

- خیلی بدجنسی...

بهرام این را گفت و سریع سمت دلربا آمد ، دلربا جیغ کشید و با خنده به طرف اتاق خواب دوید و قبل از اینکه بهرام بتواند بگیردش در را روی او بست ، بهرام درحالیکه نفس نفس می زد به در کوبید و گفت : باز کن مامان خوشگله...

صدای دلربا را از پشت در شنید : باز نمی کنم...

- بخدا من همون شوهرتم...

- نه...تو یه بابای حسودی...

دلربا این را گفت و صدای خنده اش به گوش بهرام رسید ، بهرام خواست چیزی بگوید که صدای تلفن او را به سمت دیگری متمایل کرد به ساعت دیواری که ده شب را نشان می داد نگریست و درحالیکه قصد برداشتن گوشی را داشت زیر لب گفت : یعنی کی می تونه باشه...؟

- الو؟

هیچ صدایی جز صدای نفس هایی نامعلوم نشنید دوباره گفت : الو بفرمایید...

صدای بوق قطع در گوشش پیچید ، دلربا در اتاق را به آرامی باز کرد و از نیمه در موقعیت بهرام را سنجید ، متوجه شد که او در فکر فرو رفته با نگرانی گفت :

- بهرام...کی بود؟!

بهرام با صدای دلربا از فکر بیرون آمد و گفت : نمی دونم...حرف نزد...

دلربا خندید و گفت : میای تو یا نه...در رو ببندم دیگه باز نمی کنم ها...

بهرام خندید و با شیطنتی که در نگاهش بود به سمت دلربا آمد و گفت : مگه دسته تویه؟

دلربا با نزدیک شدن بهرام جیغ کوتاهی زد و در را برای ورود او باز گذاشت ، بهرام وارد اتاق شد و گفت : شیطونی نکن دلربا...

و در را پشت سرش بست...

ادامه دارد...



نوشته شده توسط حسین اکرمی در یکشنبه 24 مهر 1390

نظرات ()

داستان کوتاه از نرگس شفیعیان - خانم بی بی
مرتبط با : رمان های نرگس.ش داستان
یه داستان کوتاه از نویسنده جوونمون خانوم نرگس شفیعیان

نظراتتونو درباره این داستان بگید.


خانم بی بی

از همون بچگیاش هیچوقت جرات نکرده بود پاشو توی اون زیرزمین کذایی بذاره... زیرزمین خونه ی قدیمی پدربزرگش که ورودیش رو با یک تخته پوشونده بودن و اون حتی جرات نمی کرد با سر پنجه پا روی تخته های چوبیش بایستد. زیرزمین تاریک و مخوفی که گاه میشد از لای شکاف تخته ها چشمهای براق "خانم بی بی" رو دید ، که به انتظار بچه های فضولی مثل اون نشسته بود .
به تصورش  ، " خانم بی بی" یک جادوگر چروکیده بود با کلاه و شنل سیاهی بر سر و عصایی که از اون به عنوان سلاحش استفاده می کرد. دستهای استخونی و پر چروکش با ناخنهایی تیز و کشیده آماده ی حمله به بچه های شیطونی بود که پا رو از حد فراتر میذاشتن و وارد زیرزمین می شدن... از نظر اون ، تنها برق چشماش که انگار از اونا جرقه ای کشنده ساطع می شد کافی بود تا بچه ای مثل او رو از هستی ساقط کنه!
اما حالا که بزرگ شده بود تصمیم داشت با عبور از مرز تخته های چوبی ، کابوس بچگیاشو از بین ببره. چرا که با وجودی که 30 سال از عمرش می گذشت هنوز با تصور خانم بی بی جرات نمی کرد حتی نزدیک ورودی زیرزمین بشه.
اما بالاخره روزی که حس کرد وقتشه طلسم خانم بی بی شکسته بشه تصمیمش رو عملی کرد و با شجاعت وارد زیرزمین شد. زیرزمین اونقدر ها هم که فکر می کرد تاریک نبود. پرتوهای نوری که از بالا به داخل زیرزمین تابیده بود به قدری بود که بتونه جلوی پاشو تشخیص بده. زیرزمین متروکه  ، گوشه گوشه اش پوشیده از تار عنکبوت بود و بوی رطوبت از دیوارهای کهنه و کاه گلی اش به مشام می رسید.
اونجا اونقدر ها هم  ترسناک نبود. با وجود لاشه های سوسکها و موشها که کف اتاق به چشم می خوردند چیز بیشتری واسه ترسیدن وجود نداشت. اتاق پر بود از صندوق و کارتن. و البته خوب که دقت می کردی می تونستی یک تختخواب قدیمی رو هم یه گوشه ی اتاق تشخیص بدی. همینطور آینه ی تمام قد بزرگی که انگار در طی سالیان دراز دیگه خاصیت آینه بودنش رو از دست داده بود.
حس کنجکاوی او رو به سمت صندوق بزرگی که کشاند که از قضا درش هم قفل نبود. منتظر نشد و  بی درنگ در صندوق رو با صدای جیر جیر ترسناکی باز کرد. اولش چشماش درست ندید اما چند لحظه ای که گذشت تونست قاب عکس بزرگی رو تشخیص بده که تنها محتوای صندوق به حساب می اومد. خوب که نگاه کرد با تصویر زیبا و خیره کننده ی زنی  در داخل چارچوب قاب مواجه شد . زنی که چارقدی تیره بر سر داشت و نگاه گیراش حتی از پشت قاب عکس، نفس بیننده رو تو سینه اش حبس می کرد.  با دستای لرزان گرد و خاک روی عکس رو  کنار زد و با دقت به تصویر خیره شد.
هرچه بیشتر نگاه می کرد تپش قلبش تندتر میشد... رشته ای نامرئی که نمی دونست از کجا نشات گرفته اونو به این زن عجیب پیوند می داد.
 زنی که به نظر می رسید تموم وسایل زیرزمین متعلق به او بوده ؛
  کسی که همیشه توی کابوسهای بچگیش ظاهر میشد ؛
زنی که شباهتی عجیب و باورنکردنی به خودش داشت ؛  خود  خانم بی بی  بود....






نوشته شده توسط حسین اکرمی در یکشنبه 24 مهر 1390

نظرات ()

رمان به خاطر خواهرم -قسمت هشتم
مرتبط با : رمان های نیلوفر.ن

قسمت هشتم


صبح اماده شدم و دنبال سارا رفتم. تا نزدیك دانشگاه رفت ولی بعد كنار در ماشینش را نگه داشت و سرش را روی فرمان گذاشت .دورا دور داشتم نگاهش میكردم ،بعد از چند دقیقه سرش را بالا اورد و خودش را در اینه نگاه كرد، گوشی اش را بیرون اورد و به كسی زنگ زد بعد از این كه گوشی را قطع كرد. دور زد و از دانشگاه دور شد . من هم به دنبالش راه افتادم.
از خیابان اصلی بیرون رفت، بعد از چند كوچه پس كوچه جلوی یك مجتمع مسكونی نگه داشت و دوباره تلفنش را برداشت و كمی حرف زد. بعد از چند دقیقه مردی حدودا 35 ساله از ساختمان بیرون امد. سارا پیاده شد و به سمت او رفت با یكدیگر دست دادند یكدفعه دیدم كه یكدیگر را در اغوش گرفتند.حیرت زده از ماشین پیاده شدم و با صدای بلندی گفتم:مبینا؟!
هر دو به سمت من برگشتند مرد تعجب كرده بود و ساراهم انگار عصبی شده بود به سمتش رفتم و گقتم:داری چی كار میكنی؟
مرد رو به سارا كرد و گفت:این دیگه كیه؟
با حرص نگاهی به من كرد و گفت:یكی از دوستامه!
بعد دست او را گرفت و رو به من كرد و گفت:الانم میخواد بره!
دست سارا را گرفتم و گفتم:نه ما با هم میریم!
دستش را سریع از دستم بیرون كشید و گفت:صوفیا دخالت نكن لطفا برو تا اون روی من بالا نیومده!
من:تو دیوونه شدی؟اصلا این مردو میشناسی؟نگاهی به ان مرد كردم و گفتم:شرط میبنم زن و بچه داره!
سارا نگاهی به او كرد و گفت:اره داره یه پسر 4 ساله كه خیلیم نازه الانم بالا منتظره خالشه!
با تعجب گفتم:چی؟
سارا:به تو ربطی نداره برو!
اینبار دستش را محكم تر گرفتم ان مرد جلو امد و گفت:مگه نمیشنوی چی میگه؟
من:شما دخالت نكن! بهتره بری خجالت بكشی با یه بچه!
عصبی شد و گفت:به كسی مربوطه؟
سارا:دستمو ول كن!
میخواستم جلوی سارا را بگیرم تا با ان مرد به خانه شان نرود ولی انها دو نفر بودند. همان لحظه تاكسی جلوی در خانه ایستادو زن جوانی از ان پیاده شد.با دیدن ما لبخند روی لبهایش خشك شد و حیرت زده داشت به ان مرد و منو سارا نگاه میكرد. نا خود اگاه دست سارا را ول كردم. زن جوان با صدای گرفته ای گفت:علی!
بعد از حال رفت و روی زمین افتاد...
با این اتفاق مرد دست سارا را ول كرد و به سمت او رفت .در حالی كه او را بغل كرده بود پشت سر هم میگفت:مینا .. مینا چشماتو باز كن...
اما جوابی نمیشنید به سارا نگاه كرد از شدت خشم چشمهایش قرمز شده بود با فلریاد گفت:برو گمشو عوضی.... ببین با زنم چی كار كردی!
فریادش انقدر وحشتناك بود كه چند قدم عقب رفتم. مرد او را بغل كرد و به سمت پرایدی كه كمی انطرف تر بود رفت و در حالی كه سعی میكرد در ماشین را باز كند به ساراگفت:دیگه نمیخوام ببینمت فهمیدی؟
بعد سوار ماشین شد و رفت!
سارا:عوضی!نمیدونم این دیگه از كجا پیداش شد!
به سمت سارا رفتمو سیلی محكمی به صورتش زدم و گفتم:نمیذارم خواهرم به خاطر تو خراب شه!
چند لحظه سكوت كرد بعد حالت صورتش تغییر كرد و گفت:صوفیا؟
دستش را روی صورتش گذاشت و گفت:تو اینجا چی كار میكنی؟نگاهی به اطرافش كرد و گفت:اینجا كجاس؟
سارا دوباره برگشته بود او را در اغوش گرفتم و گفتم:چیزی نیس!مبینا تو رو اورده اینجا!

بعد از این كه سارا حالش بهتر شد از من خواست كه تنها باشد .سوار ماشینش شد و رفت. میدانستم قبول این اتفاقات برایش سخت است. نه او و نه من نمیدانستیم باید چه كاری بكنیم!؟
سوار ماشین شدم دیدم كه فربد برایم اس ام اس داده و ساعت و محل جایی كه قرار بود برویم را تعیین كرده.
حوصله نداشتم. ناراحت بودم گوشی را روی صندلی كناری گذاشتم و به راه افتادم.
به خانه كه رسیدم مهناز دم در امد و به من گفت:اقا ارسلان اینجان!
همیشه در بدترین موقعیت ها پیدایش میشد. نفس عمیقی كشیدم و گفتم:باشه ممنون!
وارد سالن شدم ارسلان روی صندلی لم داده بود و داشت میوه میخورد گفتم:سلام!
سرش را بالات اورد و گفت:سلام!فكر كردم خدایی نكرده مریضی!
من:میبینی كه حالم خوبه خوبه!
ارسلان:خدا رو شكر!
من:خب بفرمایید؟كاری داشتی؟میدونی كه خاله جونتون نیستن !
ارسلان:اومدم تورو ببینم!
من:خب؟
ارسلان:میخوام یه چیزی رو بهت بگم!
دست به سینه ایستادم و گفتم:میشنوم!
ارسلان لبخند كجی زد و گفت:بیا بشین!
من:راحتم!
ارسلان:باید بشینی!
با حرص روی اولین صندلی كه كنارم بود نشستم و گفتم:خب؟
ارسلان:چرا نیو مدی سر كار؟
من:عموم اطلاع نداد كه دیگه نمیام؟
ارسلان :چرا ولی میخوام دلیلشو بدونم!
من:واقعا؟
ارسلان سرش را به علامت مثبت تكان داد گفتم:واسه این كه دیگه تحمل تورو ندارم!
پوزخندی زد و گفت:یعنی فكر میكنی به همین راحتی میذارم از دستم فرار كنی؟
من:ببینم مثلا میخوای چی كار كنی؟
ارسلان با اعتماد به نفس كامل گفت:من تورو میخوام!
با تحكم گفتم:عمرا!
ارسلان:ببینم وقتی قضیه رو شد بازم میگی عمرا!
بعد از جایش بلند شد و گفت:خوشحال شدم عزیزم!
با تعجب گفتم:كدوم قضیه!
خندید وگفت:ترسیدی؟
از لحن حرف زدنش خوشم نمی امد گفتم:نه!
ارسلان ابرویش را بالا برد و گفت:معلومه!حالا خود دانی میتونی زود تر از این كه لازم باشه چیزی ناراحتت كنه بهم جواب بله بدی...
بعد به سمت در خروجی رفت. از حرفهایش سر در نمی اوردم ! شاید فقط میخواست من را بترساند ولی من انقدر ساده نبودم كه گول حرفهایش را بخورم.
همان طور كه از در خارج میشد گفت:واست گل اوردم دادم مهناز خانم!
دم در ایستادم و گفتم:به سلامت!
به سمتم برگشت و با خنده گفت:خداحافظ عزیزم!رنگت پریده مراقب خودت باش!
در را محكم بستم!چرا اینقدر سربه سرم میگذاشت نمیدانم چه چیزی نصیبش میشد مطمئن بودم قضیه ی خواستگاری هم فقط برای اذیت كردن من بود.
عصر به كافی شاپی كه فربد دعوتم كرده بود رفتم. پشت میز دونفره ای نشسته بود. جلو رفتم وسلام كردم . حواسش نبود یك دفعه به خودش امد و سرش را بالا گرفت. بعد لبخندی زد و گفت:سلام!
نیم خیز شد و گفت:بشین!
رو به رویش نشستم ! گل رزی كه كنار دستش بود جلویم گذاشت و گفت:ناقابله!
ان را برداشتم و بو كردم یك گل رز صورتی كه تازه باز شده بود. از همه ی دسته گل هایی كه ارسلان برایم میخرید زیبا تر بود.اصلا نمی فهمیدم چرا اینقدر فربد را با ارسلان مقایسه میكنم!لبخندی زدم و گفتم:ممنون!
دستش را روی میز گذاشت و به من نگاه كرد . كمی با تردید نگاهش كردم و دستم را در دستش گذاشتم!
تمام بدنم گر گرفته بود سرم را پایین انداختم دستم را محكم گرفت و گفت:از این كه قبول كردی ممنونم
4 ساعت تمام با هم حرف زدیم ولی خیلی برایم زود گذشت. فربد خواست كه وقتی پدرم برگشت با او درباره فربد صحبت كنم،من هم قبول كردم.

*********************
یك هفته گذشته بود. فربد خیلی كمك كرد تا بتوانم اوضاع روحیم را كنترل كنم هر چند درباره ارسلان زیاد با او صحبت نمیكردم چون میترسیدم عكس العمل نشان دهد. سارا هم وضعیت خوبی نداشت حمله هایش بیشتر شده بود . برای همین بیششتر برای معاینه میرفت فربد میگفت كه روند كار برای سارا خیلی مشكل است چون همیشه چیزی را مخفی میكند. برای همین اجازه نمیدهد كه از طریق هیپنوتیزم با مبینا ارتباط داشته باشد.
بعضی روزها صبح دنبال سارا میرفتم تا مطمئن شوم كه در دانشگاه میماند ولی انجا هم وضعش خوب نبود.

ان روز باز هم حال سارا بد شده بود.روی مبل نشسته بودم و با او صحبت میكردم تا متقاعدش كنم كه دست از این كارهایش بردارد ولی او نمیخواست به حرفم گوش كند. من:مبینا دیدی كه اون زن چه حالی شد وقتی ما رو اونجا دید!
سارا پوزخندی زد و گفت:همینو میخواستم! حالا زنش ولش میكنه!
من:میدونی چه ضربه ای به اون بیچاره زدی؟
سارا:واای بیچیال من شو میشه؟
من:نه نمیشه!
سارا:اووفف! گیر میدیا! تازه الان یكی رو پیدا كردم خوشگل و خوش تیپو پولدار!
با ناراحتی گفتم:وای نه!
سارا:گوشی اش را بیرون اورد و گفت:میخوای ببینیش؟
با تعجب گفتم:عكس داری ازش؟
چشمكی زد و گفت:اره! این یكی خیلی خوب باهام راه اومده كلی مدرك دارم واسه نشون دادن به زنش!موبایلش را جلوی من گرفت و گفت نگاش كن!
داشتم فكر میكردم كه چرا همه مرد ها اینقدر زود از خود بی خود میشوند كه یك دفعه با دیدن عكسی كه سارا نشانم داد جا خوردم!
زبانم بند امده بود. در حالی كه حیرت زده به صفحه ی موبایل سارا نگاه میكردم گفتم:ارسلان؟!
با تعجب نگاهی به من كرد و گفت:میشناسیش؟
گوشی را به او دادم و گفتم:من باید برم بیرون!
از جایش بلند شد و گفت:چی شد؟
من:هیچی!در حالی كه از پله ها بالا میرفتم گفتم:فقط دیگه اون پسره رو نبین خطرناكه!
وارد اتاقم شم با عجله لباس پوشیدم در اینه به خودم نگاه كردم.روی صندلی نشستم و گوشی ام را برداشتم همان طور كه موهایم را شانه میزدم به ارسلان زنگ زدم!
بعد از چجند بوق جواب داد.:جونم؟
با عصبانیت گفتم:باید ببینمت!
_:چی؟
كوهایم را با كش بستمو گفتم:نشنیدی؟میگم باید ببینمت؟!همان الان !كجا؟
_:چی شده میخوای منو ببینی؟
من:وقتی دیدمت میفهمی؟
_:از كارات پشیمون شدی؟
من:عمرا!حالا میگی كجا یا نه؟
_:باشه بابا چته؟بیام خونتون؟
من:نه بیرون از خونه!
_:خب بیا خونه ی ما!
من:عمرا!
_:خب پس چی؟تو كه همه رو یه چیزی میگی!
من:بیرون پاركی! جایی!
_:میخوای بگیرنمون؟
من:ببین من باید باهات حرف بزنم همین الان !
_:باشه میام دنبالت!
من:خداحافظ!
با حرص گوشی را خاموش كردم.كمی كرم زدمو شالم را سرم كردم.
وقتی از پله ها پایین امدم سارا نبود . به مهناز خانم گفتم مراقبش باشد تا من برگردم .
دم در 5 دقیقه ای منتظر بودم تا بالاخره ارسلان امد.
در جلو را باز كردم و نشستم ارسلان با تعجب نگاهی به من كرد و لبخند زد و گفت:اوه اوه!سلام!
با حرص نگاهش كردم و گفتم:علیك!
راه افتاد.گفت:چی شده؟چته؟
با حرص نگاهش كردم و گفتم:نمیدونی؟
شانه هایش را بالا انداخت و گفت:باید بدونم؟
من:عكس تو تو گوشی ساراچیكار میكرد؟
فكر كردم عكس العمل نشان میدهد ولی با بی خیالی گفت:از خودش بپرس!
من:از مبینا یا سارا؟
ارسلان پوزخندی زد و گفت:از هر دو شون!
محكم روی داشبرد كوبیدم و گفتم:عوضی!
ترمز كرد . اگر خودم را محكم نگه نداشته بودم با سر به شیشه میخوردم! گفت:بهت گفته بودم كاری میكنم كه انتظارشو نداشته باشی!
خونسردی اش ازارم میداد گفتم:بهتره این بازی رو تموم كنی!
پوزخندی زد و فگت:بازی وقتی تموم میشه كه یكیمون ببره!
با حرص به چشمهایش خیره شدم و گفتم:دست از سرخواهرم بردار!
ارسلان:مبینا بهم گفته تو دوستشی نه خواهرش!
من:خفه شو!
ارسلان خندید و گفت:عصبی میشی جذاب تری!
دیگر نمیتوانستم خودم را كنترل كنم به سمتش حمله ور شدم ولی دستهایم را گرفت زورش از من بیشتر بود در ماشینش را قفل كرد و من را روی صندلی حول داد و گفت:میخوای منو بزنی؟
نگاهش نكردم!
ارسلان:ببین اگه میخوای كاری به كار خواهرت نداشته باشم باید زنم بشی فهمیدی؟
خواستم در را باز كنم اما نشد!
من:درو چرا قفل كردی؟
ارسلان:جوابمو ندادی؟
من:درو باز كن!
نمیدانستم باید چه جوابی به او بدهم!
حرفی نمیزد محكم به در كوبیدم و گفتم بازش كن!
خندید و در را باز كرد و گفت:یادت باشه چی گفتم! منتظر جوابتم!
از ماشین پیاده شدم و در را محكم بستم ارسلان به سرعت از انجا دور شد انگار برای همه چیز برنامه ریزی كرده بود زیاد با خانه فاصله ای نداشتم .به سمت خانه به راه افتادم! نباید تسلیم میشدم باید بیشتر مراقب سارا می بودم
به خانه كه رسیدم یكراست به اتاق سارا رفتم! حالش خوب شده بود و فرصت خوبی بود كه درباره ی مبینا با او صحبت كنم . سارا روی زمین نشسته بود و جزوه هایش را دورش ریخته بود.روی تختش نشستم و گفتم:سارا؟
سرش را تكان دادو گفت:هوم؟
من:دكتر درباره مبینا چیزی بهت گفته؟یا خودت چیزی فهمیدی؟
ساراسرش را بلند كرد و لبخدی زد و گفت:اره!
دستم را زیر چانه ام گذاشتم و گفتم:خب؟چی میدونی؟
سارا:یه دختریه كه مثله من مادر نداره پدرش مثه این كه زن داره و این كه یه ذره مخش اسیب دیده و این كه خیلیل از وسایل من به خصوص گوشیم استفاده میكنه و خیلیم شیطونه!تازه زیادی مشكوكه!
من:میدونی چه كارایی میكنه؟
سارا:تقریبا!
من:میدونی با ارسلان دوسته؟
با تعجب گفت:ارسلان؟بعد خنده ای كرد و گفت:شوخی میكنی؟
من:نه! یه عكسم ازش تو گوشیت داره!
سارا:واقعا؟
بعد گوشی اش را كه كنار دستش بود برداشت و گفت:بذا ببینم!
من:باشه!
سارا:ایناها!با خنده گفت:عجب ادمیه !
من:سارا بهتره گوشیتو دیگه دنبال خودت نبری بهتره بدیش به من میترسم مبینا كار دستت بده!
چشمكی زد وگفت:چیه میترسی ارسلانو از راه به در كنه؟
من:میترسم؟
سارا:اره دیگه.... میترسی ازت بدزدتش؟
من:هووف!نه خیر!همون بهتر یكی بیاد برداره ببرتش از دستش راحت شم!
سارا یشخندی زد و گفت:بله!
بالشتش را به سمتش پرتاب كردم و گفتم:مرض! من حالم از این پسره به هم میخوره!
جا خالی داد و با خنده گفت:باشه بابا!
من:خب گوشیتو بده ب من!
سارا سرش را تكان داد و گفت:اگه این خیالتو راحت میكنه بیا!وموبایلش را به سمت من گرفت.
نیم خیز شدم و گوشی را از دستش گرفتم و گفتم:مرسی!
سارا لبخندی زد و گفت:خواهش میكنم!
گوشی اش را خاموش كردم و در جیبم گذاشتم.حالا باید برای مبینا فكری میكردم تا از ارسلان دور شود.
سارا:خب دیگه كار خودتو كردی ابچی جونم پاشو برو بذار من به درسام برسم!
از روی تخت بلند شدم و گفتم:باشه!بازم ممنون!
سارا بوسه ای برایم فرستاد و گفت:میدونم واسه خودمه!
لبخندی زدم و از اتاقش خارج شدم.
روی مبل نشسته بودمو به این فكر میكردم كه چطور باید مبینا را متقاعد كنم كه موبایلم در دستم شروع به لرزیدن كرد. به شماره نگاه كردم فربد بودجواب دادم:الو؟
_:سلام!
من:سلام!
_:خوبی؟
من:ممنون خوبم!تو چطوری؟
_:مرسی! صدات یه جوری شده اتفاقی افتاده؟
نمیخواستم درباره اتفاقی كه افتاده بود با فربد صحبت كنم نمیدانستم چرا هر بار چیزی مانعم میشد .گفتم:نه چیزی نیست یه كم خستم!
_:صوفیا میخواستم بپرسم پدرت كی بر میگرده؟
من:حدودا سه چهار ماه دیگه!چطور؟
_:خیلی زیاده! میخوام زودتر موضوعو بهشون بگیم!
با خنده گفتم:چرا اینقدر عجله داری؟
_:نمیدونم!دل شوره دارم! حس میكنم اگه دیر بشه اتفاق بدی می افته!
حرفش نگرانم كرد.گفتم:چرا چنین فكری میكنی؟
_:نمیدونم!
نفس عمیقی كشیدم و گفتم:بهش فكر نكن!
_:سعی میكنم!
من:مطمئن باش چیزی نمیشه!امكانش هست بابام زودتر بیاد!
_:خدا كنه!
من:بسه دیگه داری منم نگران میكنی!
_:چشم دیگه نمیگم!
لبخندی زدم و گفتم:افرین!
_:خب دیگه چه خبر!
من:خبری نیست سلامتی تو چه خبر؟
_:سلامتی شما!خواستم زنگ بزنم حالتو بپرسم!حال خودم كه خیلی خبو شد!
من:خدا رو شكر!
_:خواهرم داره صدام میكنه اگه شد بعدا دوباره تماس میگیرم كاری نداری؟
من:نه !
_:میبوسمت خداحافظ!
من:خداحافظ!
قطع كرد. نفس عمیقی كشیدم و به موبایلم نگاه كردم درست . وقتی دبیرستان بودم همیشه بچه های كلاسمان را كه با شوق و ذوق از كسی كه دوست دارند صحبت میكردند مسخره میكردم ولی حالا خودم در سن 23 سالگی به راحتی میتوانستم ان شوق را احساسا كنم. نمیدانم چرا فربد ارامش خاصی را درونم به وجود می اورد. عشق انقدر ها هم كه همه میگفتند پیچیده نبود.با وجود فربد بیشتر مصمم میشدم تا ارسلان را از خودم دور كنم!
ان روز صبح باران می امد .سارا هم كلاس نداشت. حوصله ام سر رفته بود عادت نداشتم بیكار بمانم دلم میخواست به شركت بروم ولی اصلا تحمل ارسلان را نداشتم.به مهناز خانم سپرده بودم جوابش را ندهد خودم هم گوشی ام را جواب نمیدادم.
ساعت ده و نیم بود رفتم تا سارا را بیدار كنم!در زدم ولی جواب نشنیدم وارد اتاق شدم دیدم سارا لباس پوشیده وجلوی اینه در حال ارایش كردن است گفتم:كجا؟
در اینه نگاهی به من كرد وگفت:سلام!میرم ارسلانو ببینم!
فهمیدم كه مبیناست گفتم:وقت داری باهات حرف بزنم؟
سرش را به علامت مثبت تكان داد و گفت:اگه نصیحت نیس میشنوم!
روی صندلی نشستم و گفتم:میتونم یه چیزی ازت بخوام؟
به سمت من برگشت و گفت:از من؟
من:اره!
ابرویش را بالا برد وگفت:چی؟
من:میشه ارسلانو بیخیال شی؟
سارا:واسه چی؟
من:خب اون كه زن نداره!
با تعجب گفت:ولی خودش گفت...
وسط حرفش پریدم و گفتم:دروغ گفته!
كمی فكر كرد و گفت:خب اینجوری كه بهتره چرا میگی ولش كنم؟
گفتم:یعنی میخوای باهاش بمونی؟
سارا:خب پسر خوبیه!اینجوری خیال تو هم راحته دیگه!
من:خواهش میكنم ازت اونوولش كن!
موهایش را كنار زد و گفت:میشه بدونم چرا اینقدر اصرار میكنی؟
دیگر نمیدانستم چه چیزی باید بگویم یك دفعه از دهانم پرید كه:اخه من ارسلانو دوست دارم!
چشمهایش گرد شد با خنده گفت:چی؟
سرم را پایین انداختم حرفی كه زده بودم حماقت محض بود حتما به گوش ارسلان میرسید ولی چاره دیگری نداشتم گفتم:خب حالا میشه...؟
پوزخندی زد و گفت:پس بگو چرا اون روز مثه برق گرفته ها از جات پریدی بالا!
با حالت مظلومانه این به او خیره شدم و گفتم:خواهش میكنم!
سرش را تكان داد و گفت:اخه من تازه داره ازش خوشم میاد!
متقاعد كردنش كار ساده ای نبود با نا امیدی از جایم بلند شدم و گفتم:امیدوارم خوش باشید!
خواستم از اتاق بیرون بروم كه گفت:باشه!
به سمتش برگشتم . گفت:من اونقدر كه تو دوسش داری دوسش ندارم این نشد یكی دیگه!
باید برایش فیلم بازی میكردم تا مبادا نظرش عوض شود به سمتش رفتم ومحكم او را در اغوش گرفتم و گفتم:واقعا ممنون!
خواستمگونه اش را ببوسم كه من را كنار زد و گفت:بسه... ببین مثه بچه ها افتاده به جون من!
من:نمیدونی چقدر ازت ممنونم مبینا! تو خیلی خوبی؟
دستش را جلوی من گرفت و گفت:باشه باشه دیگه حمله نكن!
لبخند زدم در دلم گفتم:حالا ببینم میخوای چی كار كنی ارسلان خان!
سارا:راستی گوشی منو ندیدی؟
من:نه! گمش كردی؟
سرش را به علامت مثبت تكان داد و گفت:پیداش میكنم!خب دیگه من برم یه ذره قدم بزنم!
من:باشه!
وقتی داشت از اتاق خارج میشد گفتم:مبینا چیزی به ارسلان نگیا! اون نمیدونه كه من...
سارا:باشه باهش متوجهم خیالت راحت!
نفس عمیقی كشیدم و گفتم:مراقب خودت باش!
سارا:باشه!خدافظ!
لبخند زدم و از اتاق سارا خارج شدم حالا هم جلوی ارسلان را گرفته بودم هم میتوانستم بهتر با مبینا ارتباط برقرار كنم.


نوشته شده توسط حسین اکرمی در شنبه 23 مهر 1390

نظرات ()

رمان عاشق بودیم-قسمت بیست و یکم
مرتبط با : رمان های الهام.الف




قسمت بیست و یکم



بهرام که دیشب خواب به چشمانش راه نیافته بود چند لحظه قبل از طلوع خورشید از ویلا بیرون زد و به ساحل شنی بی رهگذر پناه آورد، به موج های ناآرام دریا نگریست ، چقدر دلش گرفته بود...از کارهای دیروز خودش عصبانی بود ، هرگز فکر نمی کرد دلربا اینقدر حساس باشد ...
بهرام روی بستر نرم شن ها دراز کشید و به ستاره های آسمان که هر لحظه کمتر و کمتر می شدند ، نگریست در فکر بود که برای جبران کارهای دیروز چه کند ولی چیزی به ذهنش نرسید ، چند دقیقه ای همانجا دراز کشیده بود و اکنون با عقب نشینی سپاه شب و پدیدار شدن لبخند خورشید ، دلش به این خوش بود که موقع صبحانه خوردن با دلربا آشتی کند...
با این فکر ، لبخند کشداری روی صورتش پدیدار شد ، بلند شد و شن های مرطوبی که به پاچه شلوار سفیدش چسبیده بود را تکان داد ، آهی کشید و با امیدواری به سمت ویلا قدم برداشت .
وقتی وارد سالن شد دلربا و خاله اش را پشت میز پذیرایی دید ، با خوشحالی گفت : فکر نمی کردم بیدار باشید...
فریده تکه نانی برداشت و درحالیکه روی آن مربا می زد به بهرام گفت : فکر کردی فقط خودت سحر خیزی...!!
بهرام خندید و با نگرانی به دلربا نگریست از حالت چهره اش معلوم بود که هنوز ناراحت است ، بهرام جلوتر آمد و خواست به او چیزی بگوید که فریده لقمه ای که درست کرده بود را به سمتش گرفت و گفت : بیا بخور خاله جون...الان چایی برات می یارم...
و بلند شد و به آشپزخانه رفت ، بهرام با لبخند ملیحی که بر لب داشت به دلربا نگریست ، صندلی رو به رویی او را بیرون کشید و نشست سپس گفت :
- قدیما زنا واسه شوهرهاشون لقمه می گرفتن...
دلربا سرش را بالا آورد و با نگاه سردش به او نگریست ، بهرام نیشخندی زد و گفت : قهری؟!
دلربا جرعه ای از چای نوشید و با کنایه گفت : خاله جونت واسه ت گرفت...
بهرام با تعجب گفت : گرفت؟!! چی؟
دلربا ابروانش را بالا انداخت و گفت : لقمه رو میگم...
بهرام خنده تلخی کرد و گفت : نه دیگه...همه لطفش به اینه که تو واسم لقمه بگیری...
دلربا با کنجکاوی به بهرام نگریست خیلی دوست داشت بفهمد او چه قصدی دارد ، بهرام گردنش را کج کرد و گفت : لقمه می گیری؟
دلربا با بی تفاوتی گفت : نه...
- چرا؟!
دلربا دستانش را زیر چانه گذاشت و گفت : می ترسم لوس بشی...
بهرام خندید و گفت : پس بذار من واست لقمه بگیرم...
- لازم نکرده...
- اوه...چه بداخلاق...وا کن اخمات رو اصلا بهت نمیاد...
و بدون اینکه منتظر اجازه دلربا بماند ، تکه ای نان برداشت و با خامه روی آن را پوشاند و سپس با مربا کلمه (love) را روی خامه نوشت و نان را به سمت دلربا گرفت ، دلربا که تمام مدت سرش پایین بود وقتی متوجه دست بهرام که بسویش دراز بود، شد با ناراحتی گفت :
- گفتم که...نمی خوام...
- من خیلی دوس دارم تو لوس بشی...پس نترس...
بهرام این را گفت و با شیطنت خندید ، لبخند کمرنگی بر لبان دلربا نقش بست دستش را دراز کرد و تکه نان را از بهرام گرفت متوجه کلمه ای که روی آن حک بود شد و پوزخندی زد و گفت :
- این چیه؟
- احساسم به تو...
بهرام این را گفت و با اشتیاق به چشمان عسلی رنگ همسرش خیره شد ، دلربا زیر لب گفت :
- اینقدر دوسم داری...؟
- سلام ...چه زن و شوهر سحرخیزی...!!
صدای نیلوفر در سالن طنین انداخت...
دلربا با پریشانی به سمت صدا برگشت ، نیلوفر را دید که به سمت میز آید ، موهایش را بالای سرش جمع کرده بود و گردن ظریف و سفیدش خودنمایی می کرد ، نیلوفر به سمت بهرام آمد و بوسه ای کوتاه بر گونه او زد سپس صندلی کناری بهرام را بیرون کشید و گفت : اجازه هست...؟!
بهرام درحالیکه یک لحظه هم چشم از او برنمی داشت با خنده گفت : از کی تا حالا اجازه می گیری نیلو؟!
نیلوفر روی صندلی نشست و درحالیکه به دلربا می نگریست با لبخندی که همیشه بر لب داشت گفت :
- گفتم شاید دلربا جان ناراحت بشه...
بهرام پوزخندی زد و گفت : ناراحت بشه؟!!
و به دلربا که محو تماشای نیلوفر بود رو کرد و گفت : آره دلربا؟؟ تو ناراحت میشی...؟
دلربا سعی کرد حساسیت خود را پنهان کند ولی وقتی زیر چشمی نگاهش به دستان نیلوفر که روی دستان بهرام قرار داشت افتاد ، با ناراحتی از جای بلند شد و گفت : آره...ناراحت میشم...
نیلوفر خنده موذیانه ای کرد و گفت : می دونستم...زنت خیلی حسوده....
و همین حرف باعث شد که دلربا با عصبانیت از سالن بیرون برود ، بهرام رو به نیلوفر کرد و گفت : نیلو...این چه حرفی بود؟
- من که حرف بدی نزدم ...زنت چرا اینجوری می کنه؟
نیلوفر این را گفت و سرش روی شانه بهرام گذاشت و زیر لب گفت :
- اون باید به خانواده شوهرش احترام بذاره...این چیزها رو بهش یاد ندادی بهرام؟
بهرام آهی کشید و گفت : دلربا شما رو خیلی دوس داره...
صدای فریده در سالن پیچید : اون دختره به درد تو نمی خوره بهرام...خیلی سطح پایینه...حالا می فهمم خواهر بیچاره ام چرا اینقدر سر این ازدواج حرص خورد...
بهرام نیلوفر را کنار زد و با ناراحتی از سر جایش بلند شد و به خاله اش که فنجان به دست مقابلش ایستاده بود گفت :
- درباره دلربا اینجوری حرف نزنید خاله...
فریده اخمی کرد و فنجان را روی میز گذاشت سپس رو به روی بهرام نشست و گفت :
- واقعا نمی فهمی که هیچ تناسبی با هم ندارید؟
بهرام از درون گر گرفت خواست چیزی بگوید که نیلوفر گفت :
- دلربا قیافه خیلی معمولی داره...من موندم پسرخاله خوشتیپ و با سلیقه من عاشق چی اون شده؟!!
بهرام با پریشانی به نیلوفر نگریست ...
نیلوفر بی ملاحظه ادامه داد :
- دختره ادب نداره...معلوم نیست توی چه خانواده ای بزرگ شده...تو حیف شدی بهرام!
بهرام دستش را محکم بر میز کوبید طوریکه نیلوفر از جای پرید :
- نیلو حق نداری درباره زن من اینجوری حرف بزنی...فهمیدی؟
و بی آنکه منتظر جوابی از سوی او باشد با عصبانیت سالن را ترک کرد ، نیلوفر که از ترس نفسش به شماره افتاده بود به مادرش نگریست و گفت :
- این چرا اینجوری کرد؟!
فریده پوزخندی زد و گفت : خواهرم می گفت این دختره یه جادوگره...اون بهرام رو جادو کرده...جادو رو چه جوری میشه باطل کرد؟!
چشمان نیلوفر را هاله ای از اشک پوشاند و بی آنکه چیزی بگوید بلند شد و به سمت پله ها دوید ، فریده با عصبانیت صدایش زد و از او خواست تا سر میز برگردد ولی می دانست هر وقت بهرام قلب تنها دخترش را می شکند او به همان پیانوی تنها پناه می برد و تا وقتی کمی آرام شود آهنگ قلب عاشقش را با پیانو می زند...
و مدتی نگذشت که صدای پیانو در سالن طنین انداخت...

بهرام نگاه خسته اش را به دریا دوخت ، موج ها از پس یکدیگر می رفتند و می آمدند ، دلربا لب دریا نشسته بود و پاهایش را رو به دریا دراز کرده و به دست نوازشگر موجها سپرده بود ، بهرام به آرامی کنار او نشست و مسیر نگاه او را دنبال کرد زیر لب با اندوهی آشکار گفت :
- دلربا ؟ تو از من ناراحتی؟
دلربا دست بهرام را در دست گرفت و محکم فشرد سپس گفت : بیا برگردیم...
بهرام متعجب گفت : برگردیم؟!! ما که تازه اومدیم...
دلربا نگاه نگرانش را به بهرام دوخت و گفت : از موقعیکه اومدیم دارم عذاب می کشم...دیگه نمی تونم تحمل کنم...
بهرام با ناراحتی گفت : تو خیلی حساس شدی...
- مگه رفتارهای نیلوفر رو نمی بینی؟!
- نیلوفر اونطور که تو فکر می کنی نیس دلربا...
دلربا آهی از ته دل دل کشید و گفت : اونا هم از من بدشون میاد...
بهرام عصبانی شد و گفت : تو چرا فکر می کنی خانواده من دوستت ندارن؟!!
دلربا با بغض گفت : چون واقعیت همینه...
بهرام پوزخندی زد و گفت : دوستت ندارن؟ به درک...تو دوست داشتن اونا رو میخوای چکار؟ نکنه من واست کمم؟!
دلربا لبخند کمرنگی زد و گفت : بهرام...یه چیزی بپرسم؟
بهرام با مهربانی گفت : بپرس...
دلربا با تردید در چشمان منتظر بهرام نگریست و گفت : بین تو و نیلوفر چیزی بوده؟!!
بهرام با ناراحتی از جای بلند شد و بدون آنکه چیزی بگوید از دلربا دور شد ، دلربا به دنبالش دوید و گفت :
- بهرام بمن بگو...
و در همین هنگام بود که دوباره حالت تهوعی که چند روز داشت دوباره به سراغش آمد و بی اختیار چند بار عق زد ، بهرام با شنیدن صدای او برگشت و متوجه دلربا شد که روی شن ها خم شده بود ، با نگرانی به سویش دوید و کمکش کرد تا بنشیند سپس درحالیکه سر او را روی سینه اش چسبانده بود و موهایش را نوازش می کرد با ناراحتی گفت :
- حالت خوب نیست عزیزم؟!
دلربا گوشش را به سینه بهرام چسباند و درحالیکه صدای تپش تند قلب او را می شنید زیر لب گفت : از اینجا بریم حالم خوب میشه...
- دلربا...ما تازه اومدیم...خاله ام ناراحت میشه...
دلربا با پریشانی گفت : اینکه من ناراحتم مهم نیست؟
بهرام بوسه ای بر سر او زد و گفت : فردا میریم باشه؟
- چرا امروز نریم؟!
بهرام چیزی نگفت ، دلربا خودش را از او جدا کرد و درحالیکه با نگرانی به او می نگریست ادامه داد :
- اگه دوباره به ویلا برگردم...می میرم...
بهرام با کلافگی گفت : من و نیلوفر از بچگی با هم بزرگ شدیم...مث خواهر و برادر می مونیم ....تو بیخودی حسودی می کنی!!
دلربا اخمی کرد و گفت : شاید تو واقعا اونو مث خواهرت دوست داشته باشی ولی اینو بدون نیلوفر تو رو به چشم برادر نگاه نمی کنه!!
بهرام برآشفت و گفت : نیلوفر اونجور که تو فکر می کنی نیس...
دلربا جیغ زد و گفت : چرا...دقیقا همونجوری که من گفتم...بهرام تو خیلی ساده ای که متوجه رفتارهاش نمیشی...
بهرام آهی کشید و گفت : نیلوفر دختر خوب و شایسته ایه...اون می فهمه که من ازدواج کردم...دیدی که کنارم نشست اجازه گرفت...
دلربا پوزخندی زد و گفت :
- کاش اونجوری بود که تو میگی...ولی بهرام اون دختره اینقدر بهت علاقه داره که توی اتاقش پر از عکسه تویه....
- دلربا خواهش می کنم...من پسرخاله اش هستم...مثل برادر می مونم براش...
دلربا با عصبانیت گفت : آدم عکسای برادرش رو لای کتاب ها قایم می کنه و پشت همشون می نویسه دوست دارم؟
- تو چی داری میگی؟!! دلربا الکی بهش تهمت نزن...
- میخوای بریم و بهت نشون بدم؟
دلربا این را گفت و بلند تا به ویلا برود که بهرام دست او را گرفت و گفت : نمیخواد چیزی بمن نشون بدی...ما از اینجا میریم...برو لباس هات رو جمع کن!
دلربا نفس راحتی کشید سپس خم شد و بوسه ای به نشانه تشکر بر لبان بهرام زد و با قدم هایی شمرده به سمت ویلا حرکت کرد...
***
دلربا لباس های روی تخت را یکی یکی تا کرد و در چمدان گذاشت ، دستانش از شدت خشم می لرزید به وضوح می توانست صدای فریده را از سالن بشنود که قصد منصرف کردن بهرام را داشت :
- خاله جان آخه چه عجله ایه....شما تازه دیروز اومدید...
- می دونم خاله...وقتی دلربا کمی ناخوشه...میخواد بره خونه...
- خب یه ماشین واسش بگیر و راهی ش کن...
- خاله...ما با هم اومدیم و با همم برمی گردیم...
- گناه من چیه خاله جون...بعد از چند سال دوباره تو رو دیدم...حالا هم نیومده داری میری...
صدای فریده رو به خاموشی رفت ، دلربا گوش هایش را تیز کرد ولی فایده نداشت به سمت درب رفت و به آرامی آن را تا نیمه باز کرد صدای نجوای فریده را شنید :
- نیلوفر خیلی ناراحت میشه اگه بری...بخاطر نیلوفر بیشتر اینجا بمون...
دلربا منتظر شنیدن جواب بهرام شد ولی صدایی نشنید ، از نیمه باز در به سالن نگریست نمی توانست بهرام را ببیند ، با کلافگی چمدانش را بست و به سالن برد ، فریده مشغول روشن کردن شمع های سالن بود ، دلربا چمدانش را گوشه سالن گذاشت و گفت : بهرام کجاس؟
فریده که تازه متوجه حضور او شده بود ، لبخند زیرکانه ای زد و گفت : ببینم عروس خانم اینقدر بهت بد گذشته که می خوای بری؟
دلربا نفس عمیقی کشید و سعی کرد آرام باشد اصلا حوصله جر و بحث با فریده را نداشت ، چند بار بهرام را صدا زد ولی فایده نداشت نمی دانست بهرام یک دفعه کجا غیبش زده است فریده که متوجه سردرگمی او شده بود خندید و گفت :
- بهرام رفته پیش نیلو...
دلربا با نگرانی گفت : پیش نیلوفر خانم؟!
فریده به سمت او آمد و گفت : آره دیگه ...رفته ازش خداحافظی کنه...
دلربا با تعجب زیر لب گفت : خداحافظی...؟!
در همین حال صدای باز و بسته شدن در از طبقه بالا آمد و پس از مدتی کوتاه درحالیکه بسیار گرفته و غمگین به نظر می رسید از پله ها پایین آمد ، دلربا با پریشانی گفت :
- کجا بودی بهرام؟!
بهرام سعی کرد ناراحتی اش را بروز ندهد به سمت دلربا رفت و درحالیکه چمدان را برمی داشت رو به خاله اش کرد و گفت :
- خب خاله...ما دیگه میریم...
فریده جلو آمد و بهرام را در آغوش گرفت سپس با نگاه سردی که به دلربا داشت فقط با حرکت سر از او خداحافظی کرد ، بهرام دست دلربا را گرفت و با هم به سمت در خروجی سالن به راه افتادند ، صدای پیانوی غمگینی که از طبقه بالا می آمد به گوش دلربا رسید ، متوجه قدم های بهرام شدکه هر لحظه کند و کند تر می شد ، با تعجب به بهرام نگریست و گفت : چیزی شده؟!
بهرام آهی کشید و گفت : نه چیزی نیست...بریم...
و همراه دلربا از سالن بیرون رفت ، صدای پیانو رو به خاموشی رفت وبجای آن صدای ضجه دردمندانه نیلوفر در سالن پیچید...
ادامه دارد...



نوشته شده توسط حسین اکرمی در شنبه 23 مهر 1390

نظرات ()

رمان عاشق بودیم-قسمت بیستم
مرتبط با : رمان های الهام.الف




قسمت بیستم


خنده های موذیانه فریده که گاه و بیگاه به گوش دلربا می رسید باعث می شد بیشتر به رابطه ای که قبلا بین بهرام و نیلوفر وجود داشت ، شک کند ، احساس می کرد چیزی بین بهرام و نیلوفر وجود داشته که همه حتی بهرام از او پنهان کرده اند و همه این شک ها با دیدن بهرام و نیلوفر که دست در دست هم از پله ها پایین می آمدند و می خندیدند بیشتر شد . دلربا از روی مبل بلند شد و با ناراحتی به بهرام نگریست ، خیلی خوشحال و راضی به نظر می رسید ، نگاه دلربا روی دختر جوان و خوش اندامی که هم پای بهرام راه می رفت افتاد ، چه چهره زیبا و افسونگری داشت ، چشمهای درشت و سیاهی که مانند چشمان مادرش در اولین برخورد در وجود هر کس نفوذ می کرد و ابروانی کشیده و بلندکه گویی کمان خورشید بود که زیر پیشانی اش می درخشید، بینی کوچک و قلمی و لب هایی خوش فرم که مانند گل های درون باغچه سرخ بود...عاری از هر رنگ مصنوعی...یک رنگ طبیعی و یکدست بود ، دلربا با یک نگاه به آن دختر در دل مشغول تحسین کردن هنرمندی خداوند بود و با خود فکر کرد حالا که من اینقدر از این زیبایی تحت تاثیر قرار گرفتم در دل بهرام چه می گذرد و نگاه نگرانش روی بهرام که تقریبا مقابلش ایستاده بود افتاد .
بهرام با دیدن او لبخندی زد و روی به نیلوفر کرد و گفت : این دلرباست....همسر منه!
نیلوفر با مهربانی جلو آمد و دستش را به سمت دلربا دراز کرد ، زیر لب با لطافتی که در صدایش بود گفت : خوشبختم دلربا...
دلربا دست او را به گرمی فشرد ولی هنوز نسبت به او و بهرام بدبین بود ، نگاهش به فریده که از گوشه سالن به رفتار آنها توجه داشت افتاد و باز همان لبخند مرموز...
دلربا احساس کرد تمام بدنش گرگرفته...چشمان بهرام در هر ثانیه به صورت نیلوفر جلب می شد و دلربا این را نمی خواست ، به سمت بهرام رفت و درحالیکه بازوی او را گرفته بود و سعی می کرد فاصله ای بین او و نیلوفر بیاندازد با حسادتی آشکار گفت :
- این خانم کیه بهرام؟ به من معرفی نمی کنی؟
بهرام بار دیگر به نیلوفر نگریست سپس با افتخار گفت : نیلوی عزیز...دختر خاله منه...خیلی دوسش دارم...
نیلوفر خندید و گفت : منم دوست دارم بهرام...
و با بی ملاحظگی در آغوش بهرام جای گرفت ، فریده که از دور همه چیز را می نگریست گفت :
- بچه ها...یک آهنگ توپ میذارم...خیلی وقته که دوست دارم رقصتون رو دوباره ببینم...
و بدون لحظه ای معطلی دکمه دستگاه پخشی که گوشه سالن بود را فشرد ، آهنگ تندی شروع شد و بهرام بدون اینکه متوجه ناراحتی دلربا باشد مشغول رقصیدن با نیلوفر شد ، نیلوفر یک قدم عقب گذاشت ، بهرام دستانش را روی کمر باریک او گذاشت و اجازه داد تا نیلوفر آرامش دستانش را بر گردن او آویزان کند ، دلربا احساس خواری کرد ، خواست به بهانه هواخوری از سالن خارج شود که فریده را کنار خود دید ، فرید لبخند ملیحی زد و گفت :
- خیلی بهم میان...نه؟
دلربا با ناراحتی به فریده نگریست و گفت : منظورتون چیه؟
- یعنی متوجه نشدی؟! متوجه اشتیاقی که توی نگاه بهرامه....و عشقی که...
- فریده خانم ، می دونم از من بدتون میاد...ولی چرا می خواید زندگیمو بهم بزنید هان؟ بهرام منو دوست داره...
فریده پوزخندی زد و درحالیکه برای بهرام و نیلوفر دست می زد گفت : پس به نیلوفر چه حسی داره؟ تا بحال با تو اینجوری رقصیده؟
دلربا با نگرانی به رقص آنها نگریست ، در چهره هر دویشان اشتیاقی عجیب دیده می شد و چشمانشان بی آنکه کوچکترین پلکی بزنند به همدیگر خیره شده بود گویی هیچ کدام در این دنیا نبودند ، دلربا در فکر فرو رفت ، یادش نمی آمد که هرگز بهرام اینطور او را در اغوش گرفته باشد...
چشمانش را هاله ای از اشک پوشاند و بغض باعث لرزش خفیفی در چانه اش شد ، نگاهش روی بهرام ثابت مانده بود هرگز فکر نمی کرد بهرام وجود او را به این سرعت فراموش کند ، در همان حال بود که برای لحظه ای بهرام از نگاه کردن به نیلوفر دل کند و به دلربا که عصبی و پریشان به او خیره شده بود نگریست و بی آنکه به ناراحتی نیلوفر فکر کند دستان او را رها کرد و با تعجب به سمت دلربا آمد ، در چشمان اشک آلود او خیره شد و گفت :
- دلربا...؟! چی شده....
دلربا به نیلوفر که پیروزمندانه به او می نگریست و موهای خوش حالتش را روی شانه هایش می ریخت نگریست و گفت :
- برو برقص...
بهرام اخمی کرد و درحالیکه دستانش را روی شانه دلربا گذاشته بود و می فشرد گفت : ناراحت شدی؟!
دلربا نگاهش را به سمت دیگری دوخت و گفت : سرم درد می کنه...
بهرام به فریده که اکنون آن طرف سالن ایستاده بود نگریست و بلند فریاد زد : خاله...لطفا آهنگ رو قطع کن...
فریده با ناراحتی گفت : چرا خالو جون؟ تازه گرم شده بودید...
بهرام با نگرانی گفت : دلربا سردرد گرفته...قطعش کن.
و با این حرف ، دلربا را با دو دست بلند کرد و در آغوش خود جای داد سپس همانطور که سرش را می بوسید به یکی از اتاق ها برد ، فریده با نارضایتی ضبط را خاموش کرد و سمت نیلوفر آمد سپس به او گفت :
- دیدی دختره چقدر خودش رو واسه بهرام لوس می کنه؟ یه کم یاد بگیر...
نیلوفر لبخندی زد و گفت : ولی بهرام کی رو بیشتر دوس داره؟ منو یا...
فریده حرف او را ناتمام گذاشت و گفت : می تونم با اطمینان بگم تو رو...حتی زنش هم فهمید!
- پس خوش بحال من...
نیلوفر این را گفت و با آرامشی که در نگاهش بود از پله ها بالا رفت ، فریده روی یکی از مبل ها نشست و گفت :
- دلربا خانم امیدوارم همون جوری که خواهر منو گریه انداختی خدا هم تو رو گریه بندازه...
و در میانه این خشم عجیب ، صدای نواختن پیانو در سالن طنین انداخت ،فریده چشمهایش را بست و سعی کرد آرام باشد ...
***
دلربا چشمانش را به آرامی گشود ، سرش سنگین بود و در دهانش احساس تلخی می کرد ، به زحمت از تخت بیرون آمد ، اتاق تاریک شده بود ، به ساعت روی دیوار نگریست تقریبا شب شده بود ، خیلی خوابیده بود و به این خاطر کلافه بود ، از اتاق بیرون آمد و به تمام سالن نگریست هیچکس آنجا نبود با صدایی نسبتا بلند بهرام را صدا زد ولی جوابی نشنید ، روی یکی از مبل ها نشست ، احساس ضعف می کرد و حالت تهوع داشت ، نمی دانست باید چکار کند ولی بی دلیل ترسیده بود شاید از تنهایی بود ، بار دیگر بهرام را صدا زد ، صدای فریده در سالن طنین انداخت :

- دنبال بهرام می گردی؟

دلربا هراسان از جای بلند شد و به فریده که روی پله ها ایستاده بود نگریست ، فریده نیشخندی زد و گفت : خیلی خوابیدی...چه خبره؟

دلربا با پریشانی گفت : بهرام کجاس؟

فریده رو به روی او نشست و گفت :

- فکر می کنی کجاس؟

دلربا با تردید گفت : خوابیده؟

فریده لبخند کمرنگی زد و گفت : با نیلو رفتن لب دریا...

دلربا برآشفت: چرا با اون رفته؟!

- سر من داد نزن...چه بی ادب هستی!!

دلربا با شرمندگی گفت : معذرت میخوام...

فریده با مهربانی به او نگریست و گفت : مثل اینکه حالت خوب نیس...میخوای یه چایی برات بیارم؟

دلربا سرش را تکان داد و گفت : نه...نمی خواد!!

- داری تعارف می کنی؟ از وقتی اومدی چیزی نخوردی...الان برات میارم!

و بلند شد و از سالن بیرون رفت ، دلربا مدتی آنجا نشست ولی بعد کنجکاوی باعث شد تا بلند شود و سری به اتاق نیلوفر بزند بنابراین بی سرو صدا از پله ها بالا رفت تا به اتاقی که حدس می زد متعلق به نیلوفر باشد رسید، دستگیره ان را به آرامی فشرد و داخل شد ، پرده های صورتی زیبایی در اتاق دیده می شد و چند قاب عکس که روی دیوار بود همه چهره فریبنده نبلوفر را در خود جای داده بود ، دلربا متوجه پیانویی که گوشه اتاق بود شد ، به سمت آن رفت و روی آن دست کشید ، ملودی عجیبی نواخته شد ، دوباره به قاب عکس ها نگریست با خودش گفت :

- این اتاق طوری درست شده که انگار خیلی وقته متعلق به نیلوفره!! مگه اونا اینجا مهمون نیستن...؟ چطور اینقدر این اتاق با سلیقه و خاص چیده شده؟ و این پیانو؟ نکنه...

دلربا متوجه آلبومی که روی تخت بود شد ، آن را برداشت و نگاه کرد ، عکس های خانوادگی بود و در همه آنها بهرام و نیلوفر که کودکی بیش نبودند کنار هم ایستاده بودند ، دلربا دوباره در سرش احساس درد کرد ، درحالیکه با یک دستش آلبوم را گرفته بود با دست دیگرش به پیشانی اش فشار آورد ، چشمانش را بسته بود که صدای ریختن چند کاغذ به گوشش رسید وقتی چشمانش را گشود متوجه چند عکسی که روی زمین افتاده بود شد ، آنها را برداشت و خوب نگاه کرد ، عکس های تکی بهرام در حالت های مختلف بود ، یکی از عکس ها را برگرداند و پشت آن را خواند :

- خیلی دوست دارم بهرام...

نفس عمیقی کشید و سعی کرد آرام باشد ولی بسیار عصبی شده بود هنوز نمی دانست که باید چه کند در همین حال بود که صدای فریده را از سالن شنید که او را به اسم می خواند:

- دلربا...؟ دلربا...

با دستپاچگی عکس ها را میان آلبوم گذاشت و با عجله از اتاق خارج شد ،وقتی از پله ها پایین می آمد نگاهش با نگاه عصبی فریده گره خورد ، فریده فنجان چای را روی میز عسلی کنار مبل گذاشت و رو به دلربا گفت :

- بالا رفته بودی چکار؟

دلربا من من کنان گفت : یه ...یه صدایی ....اومد...رفتم ببینم چیه...

فریده پوزخندی زد و گفت : بخاطر باده...می دونی که اینجا نزدیک دریاست ، باد ش هم مال دریاست...خیلی از این صدا ها میاد...

دلربا روی مبل نشست و فنجان را برداشت آن را تا کنار لبش بالا برد ، حس کرد بوی عجیبی از چای می آید با تعجب گفت :

- این چیه؟!

- یه جور دم کرده گیاهیه...برات خوبه ....بخور....

دلربا با اینکه اصلا دلش نمی خواست حتی جرعه ای از چای را بنوشد ولی عاقبت مجبور شد در برابر نگاه شکنجه گر فریده همه فنجان را بنوشد ، یک ساعت بعد سردرد دلربا بهتر شده بود ، بهرام و نیلوفر هم خندان و راضی برگشتند با اینکه خیلی رفتارهای بهرام و نیلوفر باعث رنج دلربا می شد ولی چیزی نگفت ، شاید نمی خواست ضعف خود را در جمع بروز دهد ، وقتی شام صرف شد ، دلربا به بهانه خواب ، بهرام را که مشتاق یاد گرفتن پیانو بود از کنار نیلوفر دور کرد و با خود به اتاق خواب برد .

دلربا لباس خوابش را پوشید و درحالیکه مقابل آیینه موهای خرمایی رنگش را شانه می زد از آنجا به بهرام که روی تخت دراز کشیده و به سقف خیره شده بود نگریست وبی مقدمه گفت :

- با نیلوفر کجا رفته بودی؟

بهرام به سمت او برگشت و با تعجب گفت : چی؟!

دلربا با عصبانیت گفت : رفته بودید لب دریا...؟

بهرام پوزخندی زد گفت : تو که می دونی...دیگه چرا می پرسی؟

دلربا با حسادت گفت : دیگه حق نداری تنهایی با اون جایی بری...!

بهرام متعجب از رفتار دلربا گفت : تو چت شده؟!

- گفتم که خوشم نمی یاد با اون اینور و اونور بری...

بهرام شاکی شد :-واسه چی؟!!

دلربا دست از شانه کشیدن کشید ، لبه تخت نشست و گفت : دیگه هم نباید باهاش برقصی...

بهرام نیم خیز شد و گفت : تو چرا اینجوری می کنی؟ نیلو مثل خواهر من می مونه...

دلربا با دلخوری گفت : اِ...که اینطور...ببینم تو هم مثل داداشش می مونی؟

بهرام با ناراحتی گفت : خب معلومه...

- من احمق نیستم بهرام...

بهرام با کلافگی گفت : من نمی دونم تو چرا اینقدر حساس شدی؟

- امروز کارهات خیلی ناراحت کننده بود بهرام...اولش که تا اون صدای مسخره پیانو رو شنیدی دستای منو ول کردی و مثل دیوونه ها به سمت اتاق اون دویدی...بعدش اون رقص هنرمندانه...واقعا ...واقعا میخوام بدونم چرا تا بحال با من نرقصیدی؟

- تو داری حسودی می کنی؟!!

دلربا با بغض گفت : مثلا ما اومدیم مسافرت که بهمون خوش بگذره...

- مگه بهمون خوش نگذشته؟!

- به من که نه...ولی مطمئنم که با وجود نیلو جون به تو خیلی خوش گذشته...

بهرام با عصبانیت سر دلربا فریاد کشید : دلربا...!!!!

دلربا به آرامی اشک ریخت و گفت : فقط کافیه یه لحظه خودتو جای من بذاری...دوست داشتی منم اینکار ها رو با تو می کردم؟

دلربا این را گفت و بی آنکه چیزی دیگری بگوید دراز کشید و به حالت قهر رویش را از بهرام برگرداند ولی بهرام تمام شب را نخوابید با این سوال دلربا در فکر فرو رفت ، متوجه شد که در رفتار با نیلوفر زیاده روی کرده است ولی او از بچگی با نیلوفر بزرگ شده بود و با او خیلی صمیمی بود و اینکه بخواهد یکدفعه تمام خاطراتی که با او داشت را به فراموشی بسپارد برایش خیلی سخت بود...

ولی می دانست که بخاطر دلربا اینکار را خواهد کرد...

ادامه دارد...



نوشته شده توسط حسین اکرمی در چهارشنبه 20 مهر 1390

نظرات ()

رمان - بار دیگر با او
مرتبط با : رمان
نام کتاب : بار دیگر با او

 نویسنده : فریبا قاسمی

 حجم کتاب : ۴۱۹  کیلوبایت (پرنیان)-۸۹۰  کیلو بایت (کتابچه)

ساخته شده با نرم افزار : پرنیان و کتابچه

خلاصه داستان :

در مورد پسری به نام آریاست که به تازگی یک شکست عشقی را تجربه کرده و به دنبال گرفتن انتقام از دخترانی است که در اطراف او هستند، برادر آریا، آراد، با پرستو یکی از هنرجویان خود ازدواج می کند این وصلت موجب آشنایی آریا با لیلی، دختر خاله پرستو، می شود…


رمان مخصوص موبایل بار دیگر با او | فریبا قاسمی دانلود کتاب برای موبایل (نسخه پرنیان)



نوشته شده توسط حسین اکرمی در سه شنبه 19 مهر 1390

نظرات ()

مطالب ارسالی

» مدیر وب جدید
» رمان به خاطر خواهرم -قسمت دوازدهم
» رمان به خاطر خواهرم -قسمت یازدهم
» رمان به خاطر خواهرم -قسمت نهم
» داستان هنرپیشه
» رمان به خاطر خواهرم -قسمت دهم
» رمان عاشق بودیم-قسمت سی ام
» رمان عاشق بودیم-قسمت بیست و نهم
» رمان عاشق بودیم-قسمت بیست و هشتم
» رمان عاشق بودیم-قسمت بیست و هفتم
» رمان عاشق بودیم-قسمت بیست و ششم
» رمان عاشق بودیم-قسمت بیست و پنجم
» رمان عاشق بودیم-قسمت بیستم و چهارم
» رمان عاشق بودیم-قسمت بیست و سوم
» رمان عاشق بودیم-قسمت بیست و دوم

» لیست کامل مطالب ارسالی




( تعداد کل صفحات: 26 )

1 2 3 4 5 6 7 ...

معرفی مدیر

سلام خدمت بازدید کنندگان گرامی
حسین هستم مدیر وبلاگ
20 سالمه بچه ی شیرازم
از اینکه اوقات خود را در این وبلاگ می گذرانید متشکرم.
ID:
hosseinakrami2010
نامم را پدرم انتخاب کرد
فامیلم را جدم انتخاب کرد
اما من خودم راهم را انتخاب میکنم
دکتر شریعتی





داستان و رمان
رمان موبایل
مدیر وبلاگ: حسین اکرمی


لوگوی وبلاگ من


داستان و رمان


نظرسنجی




کدامیک از نویسندهای جوان وبلاگ موفق تر بوده اند؟(رمان های کدام نویسنده را می پسندید؟)





امکانات وبلاگ

مدیر وبلاگ :
» حسین اکرمی

آمار وبلاگ
» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

Google

در این وبلاگ
در كل اینترنت



صفحه اصلی | پست الکترونیک | اضافه به علاقه مندی ها | ذخیره صفحه


Powered By mihanblog.com Copyright © 2011 by hosseinakrami2010
Design By : حسین اکرمی